چپتر 708: افسرِ موقت
0هان شیائو پسبرایش از آزمایشِ تمامِ مهارتهایحواری جدیدش، کاملاً راضی بود.
ظرفیتِ بارِ ماشینآلاتش ۱۰۰ + X بود. ۱۰۰ ظرفیتِ پایهای بود که ماشین میتوانست تحمل کند و X معادلِ ۳٪ از ترازِ قدرتِ آن بود. هان شیائو توانست بیش از ۱٬۰۰۰ امتیازِ ویژگی از مهارتِ حواریسازیِ ماشینآلات به دست آورد که بهتساوی میانِ قدرت، چابکی و استقامتش تقسیم میشد.
اگر راهی برای افزایشِ هوشنمانده و استقامتش پیدا میکرد، سقفِ۲۲۵ ظرفیتِ بارش هم بالا میرفت.
هان شیائو تازه مهارتِ حواریسازیِ ماشینآلات را گرفته بود و با ارتقای سطحش، تأثیرِ این مهارت همصفر چشمگیرتر میشد. او میخواست مسیرِ سبکِ ارتشی را در پیش بگیرد. تقویتِ مهارتِ حواریسازیِ ماشینآلات سبکِ پشتیبانیِ جدیدیتکمیلِ در اختیارش میگذاشت و بدنش را نیرومندتر میکرد. از این به بعد دیگر مجبور نبود مدام کتک بخورد.
هان شیائو پنلش را باز کرد. ابتدا سطحِ دو۲۲۵ مهارتِ جدیدش را به سقف رساند و دو امتیازِنقشهٔ استعداد گرفت. سپس با استفاده از تجربههایش ارتقای سطح داد.
در آن لحظه هان شیائو درساخت سطحِ ۱۹۵ بود و پس از۲۰۶ ۵ بار ارتقا، به سطحِ ۲۰۰ رسید.
مقدارِ تجربهٔ لازم برای ارتقای سطح در مراحلِ پایانیکلاس رفتهرفته بیشتر میشد و ذخیرهٔ عظیمِ تجربهاش بهسرعت تهقمارِ میکشید. از نسخهٔ ۲٫۰ تجربهٔ چندانی برایش نمانده بود.
کلاسِ مکانیکِ حواری به سطحِ ۵نقشهٔ رسید و سقفِ سطحِ آن ۳۰ بود.۲۰۶ این کلاس تا سطحِ ۲۲۵ همراهیاش میکرد.
هان شیائو در دل برنامههای آیندهاش را سبکسنگین کرد. از آنجا که تجربهٔ فراوانیآنجا را پای قمارِ نقشهٔ ساخت و ارتقای مهارتهایش ریخته بود، تجربهٔ باقیمانده فقط برایاندوختهاش رسیدن به سطحِ ۲۰۶ کفایت میکرد. در آن نقطه، تمامِ اندوختهاش به صفر میرسید.
اگر میخواست پس از آننقشهٔ با سرعت ارتقای سطح بگیرد، چارهایرسیدن جز صبر تا نسخهٔ ۳٫۰ نداشت.
حالا که به سطحِ ۲۰۰ رسیده بود، باید با مأموریتِ ارتقایهمراهیاش جدیدی دستوپنجه نرم میکرد. با نگاهی گذرا به مأموریتِ ارتقا، قیافهاش درباقیمانده هم رفت. این بار چارهای جز استفاده از کارتِ تکمیلِ مأموریت نداشت.
مأموریتِ ارتقای این بارش مأموریتی عادی بود، اما از آن دست کارهاییرسیدن که از پسش برنمیآمد. مأموریت از او میخواست یک دانجنِ سطحبالا راحالا که حداکثر ۱۰ سطح با او فاصله داشت، با رتبهٔ آ پاکسازی کند.
بازیکنان تازه در نسخههای بعدی به چنین سطحی میرسیدند. تا آن زمان، مأموریتهای خطِ داستانیِ اصلیِ متعددی را پشت سرمهارتهایش میگذاشتند و گره از ماجراهای دردسرسازِ فراوانی باز میکردند. در نتیجه، دانجنهای سطحبالا بهوفور در دسترسشان بود. اما حالا هنوزدستوپنجه حتی نسخهٔ ۳٫۰ هم نرسیده بود. مگر اینکه خودش دانجنی میساخت، وگرنه پیدا کردنِ یک دانجنِ سطحبالا تقریباً محال بود.
مهمتر از همه اینکه هان شیائو تا به حال دست به بلورهای سیاهچال نزده بود وصفر ورود به دانجن برایش غیرممکن بود. تنها راهِ چارهاش استفاده از کارتِ تکمیلِ مأموریت بود. یکیرفت از کاربردهای این کارت، کمک به بازیکنان برای دور زدنِ همین مأموریتهای دشوار اما اجباری بود.
حرفِ کارتِ تکمیلِ مأموریت شد... در سه سالِ گذشته، هان شیائو از مأموریتهای مختلف چندآنجا پاداشِ تصادفی دشت کرده بود. با این حال هیچوقت سراغشان نرفته بود تا برای چنین روزمیرسید مبادایی نگهشان دارد. به همین خاطر، الان روی پنلش دو شانس برای کشیدنِ پاداشِ تصادفی داشت.
خوشبختانه انگار مأموریتِ رتبهٔ اس (تبار) در آستانهٔ تکمیل بود و قطعاًرسیدن شانسِ کشیدنِ یک پاداشِ تصادفیِ دیگر هم نصیبش میشد. گذشته از آن،حالا پاداشِ تصادفیِ یک مأموریتِ رتبهٔ اس بدون شک گزینههای بهتری پیشِ رویش میگذاشت.
در مقایسه با نسخهٔ ۲٫۰، قدرتِ من و عظمتِ ارتشِ ستارهٔ سیاه از این رو به اون رو شده. وقتی بازیکنهاریخته برگردن، میتونم یه دورِ جدید سرکیسهشون کنم و تجربه بدوشم. تا اون موقع، باید از این هفت سالِ باقیمونده استفاده کنمنگاهی و چندتا کارتِ تکمیلِ مأموریت جمع کنم. وقتی تجربهم به اندازهٔ کافی رسید، میتونم با سرعتِ نور سطحم رو ببرم بالا.
هان شیائوفراوانی برنامهاش راقمارِ قطعی کرد.
او پس از جمعوجور کردنِ تجهیزاتِ جدیدش،مکانیکِ از اتاقِ بهینهسازیِ ماشینآلات بیرون رفت و راهیِآنجا دفترش شد. سپس روسلین و رینولد را فراخواند.
با ورودِ آنفراوانی دو، هان شیائو یکراستساخت رفت سرِ اصلِ مطلب.
«روسلین، نظرتچندانی دربارهٔ ارتشِنمانده ستارهٔ سیاه چیه؟»
روسلین پرسید: «از چه نظر؟»
«فقط حسِ کلیت رو بگو.»
روسلین چشم غره رفت و با لحنی تسلیمشده گفت: «میخوای ازت تعریف کنم، نه؟کفایت خیلی خب. با اینکه آدمِ بهشدت سختگیریام، باید اعتراف کنم که کارت حرف نداره. هموننرم اول که دیدمت دستکمت گرفتم و اصلاً فکر نمیکردم همچین شخصیتِ افسانهای و بزرگی باشی.»
روسلین که سالها در حبس بود، از تغییراتِ دنیای بیرون خبر نداشت. تازه وقتی با رینولد بهقمارِ پایگاهِ ارتشِ ستارهٔ سیاه برگشت، شروع کرد به زیر و رو کردنِ اتفاقاتِ چند سالِ اخیرِ حلقهٔ ستارهایِنداشت شکسته. آنجا بود که به جایگاهِ ارتشِ ستارهٔ سیاه در حلقهٔ ستارهایِ شکسته و دستاوردهای عظیمشان پی برد.
با دیدنِ فهرستِ دستاوردهای ارتشِ ستارهٔساخت سیاه، اولین واکنشش این بود که شککفایت کند مبادا اسنادِ توی دستش جعلی باشد.
چیزی که بیشتر از همه شوکهاش کرد، عظمتِ ارتشِکلاس ستارهٔ سیاه نبود، بلکه سرعتِ رشدشان بود. هر چهقمارِ نباشد، از تأسیسِ این ارتش تنها حدود یک دهه میگذشت.
ستارهٔ سیاه تنها در عرضِ ده سال از یک سوپرِ رتبهٔ سیرسیدن قد کشیده و به بذرِ فرارتبهٔ آ تبدیل شده بود. تازه ازحالا نبرد با یک فرارتبهٔ آ واقعی هم جان سالم به در برده بود!
در ده سالِ گذشته، ارتشِ ستارهٔ سیاه تحتِ رهبریِ او،همراهیاش با پشتیبانیِ تمدنِ بلورِ بنفش و تأسیسِ پایگاه در دههامهارتهایش منظومه، به بزرگترین نیروی مسلحِ خوشهٔ کولتون تبدیل شده بود!
این چیزیفراوانی جز یکقمارِ معجزهٔ باورنکردنی نبود.
روسلین در خواب همبرایش نمیدید هان شیائو تاحواری این حد کلهگنده باشد.
با دیدنِ آن پروندهها، از صمیمِ قلبساخت لبریز از تحسینِ هان شیائو شده بود، امانقطه غرورش اجازه نمیداد آن را به زبان بیاورد.
هان شیائو با شنیدنِ این حرفمکانیکِ گفت: «همم، میخوام ازت کمک بگیرمآیندهاش تا افسرِ موقتِ ارتشِ ستارهٔ سیاه بشی.»
نگاهی طعنهآمیز در چهرهٔقمارِ روسلین نشست. پرسید: «تو همباقیمانده میخوای از تواناییام استفاده کنی؟»
«دقیقتر بگم، این یه توافقِ دوجانبهکلاسِ است. تو استعدادِ خاصی داری وبرنامههای من هم حاضرم دستمزدِ مناسبی بهت بدم.»
«اگه قبول نکنم چی؟»
«نگران نباش، گفتم که تا حدودیمکانیکِ آزادیِ عمل داری و مثلِ تمدنِ هاتسبکسنگین مجبورت نمیکنم. میتونی درخواستم رو رد کنی.»
گوشهٔ لبِ هان شیائو کمی بالا رفت و ادامه داد: «امارسیدن حتی اگه جاهطلب باشی و بخوای کاری از پیش ببری، بدونِ پولحالا نمیتونی. تازه، دستمزدِ چشمگیری بهت میدم که بتونی سرمایهات رو جمع کنی.»
روسلین جواب داد: «با تواناییِنمانده من، جمع کردنِ سرمایه کارِ۲۲۵ راحتیه. چرا باید بهت کمک کنم؟»
هان شیائو خندید: «یادت نره که سابقهٔ کیفری داری. از اونجا که من ضمانتتکفایت کردم، نمیذارم آزادانه بچرخی و هر کاری دلت میخواد بکنی. اگه این کار رو بکنی،نرم میشی یه مجرمِ تحتتعقیب. پس کار کردنِ موقت برای من بهترین فرصته تا پول دربیاری.»
روسلین پوزخند زد: «هوف، داری تهدید و تطمیع رو باهمراهیاش هم قاطی میکنی. فکر میکنی حتماً درخواستت رو قبول میکنم؟ منریخته عاشقِ سروکله زدن با آدمهاییام که خودشون رو خیلی دستبالا میگیرن!»
«راستش، میشهفراوانی سابقهٔ کیفریات رونقشهٔ بهکلی پاک کرد...»
روسلین بیدرنگ یک قدم جلو رفتکلاسِ و با چهرهای متملقانه بازوی هانبرنامههای شیائو را بغل کرد: «میخوای چیکار کنم؟»
رینولد باآنجا دیدنِ چاپلوسیِ روسلین،قمارِ زبانش بند آمد.
پیشتر در خلوت با روسلین حرف زده بود و میدانست او دلش میخواهدسبکسنگین بماند و کمک کند. با این حال غرورِ روسلین اجازه نمیداد. حالا کهکفایت ستارهٔ سیاه پیشقدم شده بود، فرصتی برای پذیرشِ این پیشنهاد به دست آورد.
هان شیائو هم یقین داشت که روسلین دستِ رد به سینهاش نمیزند. ۸۰کفایت امتیازِ محبوبیتِ روسلین فقط دکوری نبود. در برابرِ زبانِ نیشدارِ روسلین، خوب میدانستمأموریتِ چطور با او تا کند. همین که بهانهای دستش میداد، بیشک درخواستش را میپذیرفت.
«تو در نقشِ مربیِ فرهنگی به اعضای ارتشِ ستارهٔ سیاه آموزش میدی. تاریخچهمون رو براشون میگی تا ارتشِ ستارهٔ سیاه رومهارتهایش بهتر بشناسن و حسِ تعلقِ بیشتری پیدا کنن. باید دربارهٔ تاریخِ ارتشِ ستارهٔ سیاه تحقیق کنی و براش محتوای آموزشی بسازی. یهنگاهی زاویهٔ مناسب پیدا کن تا ایمانشون به ارتشِ ستارهٔ سیاه شکل بگیره. بعد از اینکه محتوا رو آماده کردی، خودم چکش میکنم.»
هان شیائو حینِفراوانی صحبت، دستش را ازساخت آغوشِ روسلین بیرون کشید.
برای رشدِ سالمِ جناحش باید وفاداری و هویتِ اعضا پرورش مییافت.برنامههای این کار نیازمندِ پایهگذاریِ یک فرهنگ بود. سازمانهایی مثلِ سرزمینِ خونباقیمانده و دیرِ ردای سرخِ پنهان هر کدام فرهنگِ منحصربهفردِ خودشان را داشتند.
هان شیائو حس میکرد نباید حسِ تعلقمهارتهایش و قدردانی را فقط در بازیکنان بپروراند، بلکهاندوختهاش دیگر اعضای ارتش هم به آن نیاز داشتند.
روسلین کارش را پذیرفت ونمانده از اتاق بیرون رفت. سپس۲۲۵ رینولد از هان شیائو تشکر کرد.
«ممنون کهآنجا به خواهرمپای کار دادی...»
«تو برام آدمِبرایش خیلی مهمی هستی. نیازیحواری به این تعارفها نیست.»
هان شیائوفراوانی با بیخیالیقمارِ دست تکان داد.
حتی رینولد با آنبرایش ذاتِ ساکت و جدیاشحواری در این لحظه منقلب شد.
داشتنِ چنینآنجا رئیسی واقعاًپای عالی بود.
پس از گپی دوستانه، هان شیائو گفت:حواری «حدودِ یک ماه پیش ازت خواستم به ویلنافراوانی کمک کنی یه ارتش راه بندازه. اوضاع چطوره؟»
رینولد جواب داد: «بخشی از منابع و بودجهمون رو به مبلغِ حدودِ ۷۰٬۰۰۰٬۰۰۰ اِنا بسیجاندوختهاش کردم تا به اسمِ اژدهای شناور نبردناو بخرم و نیرو استخدام کنم. اما بعضیهاشون نمیخواستنگذرا به تیمِ میدانیِ اژدهای شناور ملحق بشن و در عوض میخواستن به ارتشِ ستارهٔ سیاه بپیوندن.»
هان شیائو۲٫۰ به فکربرایش فرو رفت.
هر آدمِ عاقلی میفهمیدپای رشدِ ارتشِ ستارهٔ سیاهمهارتهایش مدیونِ نفوذِ اژدهای شناور بود.
در حالِ حاضر ارتشِ ستارهٔ سیاه قدرتمندترین نیروی اژدهای شناور به شمار میرفت. پیوستن به ارتشِ ستارهٔقمارِ سیاه به این معنا بود که از نفوذِ اژدهای شناور هم بهرهمند میشدند و این کار مثلِ۳٫۰ زدنِ دو نشان با یک تیر بود. از این رو بیشترشان فقط میخواستند به ارتشِ ستارهٔ سیاه بپیوندند.
علاوه بر این شایعاتِ جداییِ اژدهای شناور و ارتشِ ستارهٔ سیاهرسیدن هم پخش شده بود. در مقایسه با اژدهای شناور بیشترِ مردمنداشت حس میکردند ارتشِ جاهطلبِ ستارهٔ سیاه آیندهٔ روشنتری در پیش دارد.
حتی اگر هان شیائو هنوز سوپرِ فرارتبهٔ آ نبود، وسعتِ ارتشِ ستارهٔبرنامههای سیاه از اژدهای شناور بیشتر بود. گذشته از این، ایمز با هیچکدامفقط از تمدنهای خوشهٔ ستارهای همکاری نمیکرد و بهاندازهٔ ستارهٔ سیاه ارتباطات نداشت.
هان شیائو پرسید: «فکرپای میکنی با ۷۰٬۰۰۰٬۰۰۰ اِنامهارتهایش میشه چه نیرویی ساخت؟»
«امم... سخته بگم. با سرعتِ فعلیِ خرج کردنِ بودجه۲۲۵ میتونم تا نیم سالِ دیگه پولها رو تموم کنمنقشهٔ و ارتشِ نهایی کمی کوچکتر از گروههای مزدورِ بزرگ میشه.»
هان شیائو بیدرنگ جواب داد: «خیلی کوچیکه. بهتریخته سه ماه وقت میدم تا تمامِ بودجه روصفر خرج کنی و ۱۵۰٬۰۰۰٬۰۰۰ اِنای دیگه هم سرمایهگذاری کنی.»
رینولد جا۲٫۰ خورد: «هزینهاشبرایش خیلی بالا نمیره؟»
«اشکالی نداره.آنجا من مشکلِپای مالی ندارم.»
هان شیائو لبخند زد. اژدهای شناور در ابتدای کار کمکهای فراوانی به او کرده بودفراوانی و قصد نداشت در کمک به آنها برای ایجادِ یک تیمِ میدانیِ دیگر خساست به خرجسرعت دهد. تازه، او هر ماه مبلغِ نجومیای به جنی میداد؛ این مبلغِ ناچیز برایش اهمیتی نداشت.
ارتشِ ستارهٔ سیاه با بیشنقشهٔ از صد گروهِ مالی همکاری میکردرسیدن و در دهها سیاره معدن داشت.
پس از کسرِ هزینههایبرایش ماهانه، سودِ معادن دستکمحواری ماهانه ۲۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ اِنا میشد.
تا زمانی که در دولتهایقمارِ مختلف ارتباطات داشت، پول درآوردنباقیمانده کاری بینهایت آسان به شمار میرفت.
البته ثروتش هنوز با یککلاسِ تمدنِ منظومهای قابلقیاس نبود اما برایبرنامههای حفظِ یک نیروی مسلح کفایت میکرد.
واژهٔ «بیپول»فراوانی از فرهنگلغتشقمارِ خط خورده بود.