چپتر 941: مداخله و سرکوب
0انفجارهای پیاپی درموجِ مناطقِ مختلفِ هاباعضای انیا رخ داد.
ریموند با دریافتِ پیامِ همرزمانش، شتابان به راه افتاد تامختلف به آنها ملحق شود. فیدین و آرورا چارهای جز دنبال کردنشصحنه نداشتند. همزمان، فیدین مخفیانه با دیگر نگهبانانِ ستارهٔ سیاه تماس گرفت.
از آنجا که باید مخفیانه به اتحادِ کیفرگرانمحافظ نفوذ میکرد، دستش برای اقدامِ مستقیم بسته بود.نمیتوانستند از این رو، نگهبانانِ ستارهٔ سیاه بهترین یاریرسانانش بودند.
اوضاع از پیشبینیهای اولیهاش فراتر رفته بود.منطقه برای عبور از این طوفان، ارتشِ ستارهٔمحافظ سیاه دیگر نمیتوانست دست روی دست بگذارد.
منطقهٔ نظامیِ ممنوعه با ورودِ ناوهای جنگی از گوشهوکنار، در هرجومرجِ کامل فرودستشان رفته بود. نیروهای نظامی از ترسِ اینکه امواجِ نبرد به شهرهای مجاور آسیبدیدنِ برساند، برای مقابله با دشمن چارهای نداشتند جز اینکه از سلاحهای درونسیارهای استفاده کنند.
جابرا زیردستانش را برای یافتنِ سازمانهای خاکستری رهبری میکرد. او همرزمانِ رتبهٔ بلایی هم در کنارش داشت و دو طرفدیدنِ درگیرِ نبردِ شدیدی شده بودند. هفت یا هشت سوپرِ رتبهٔ بلا به جانِ هم افتاده بودند و امواجِ نبردشان منطقه رانمیکردم با خاک یکسان کرده بود. اگر ارتش سپرِ محافظ را فعال نکرده بود، موجِ نبرد به مناطقِ دیگر هم کشیده میشد.
اعضای اتحادِ کیفرگران بههیچوجه نمیتوانستند در نبردِ سوپرهایمحافظ رتبهٔ بلا دخالت کنند، پس تنها کاری کهنمیتوانستند از دستشان برمیآمد مقابله با سازمانهای خاکستریِ مختلف بود.
ریموند با رسیدن به میدانِافتاده نبرد، بیدرنگ واردِ درگیری شدکرده و فریاد زد: «بجنبید کمکشان کنید!»
فیدین با دیدنِ این صحنه، از آرورا محافظت کرد و برای مبارزهکاری با دشمنان تنها قدرتی در حدِ رتبهٔ بی از خود نشان داد. اوکنید توانِ آزادِ زیادی داشت و میتوانست همزمان با مبارزه، اوضاعِ کلی را بسنجد.
چشمانِ فیدین برقی زد.
اصلاً فکر نمیکردم اوضاع اینطوری پیش بره. اینکه این سازمانهای خاکستری اومدن تا توتمِ تکاملی رو بقاپن، حتماً یهتنها مغزِ متفکر پشتشونه. بهجای اینکه همچین بلبشویی راه بندازن تا توتمِ تکاملی رو از داخلِ قلمروِ امپراتوری بدزدن، بهترمبارزه بود میرفتن سراغِ تمدنهای دیگه تو پهنههای ستارهایِ دیگه. هدفشون باید چیزی غیر از توتمِ تکاملی تو این منطقه باشه.
درست در گیرودارِ همین افکار بود که موجِ دیگرییکسان از انفجارها در مناطقِ مختلف رخ داد. مشخص بود کهمیشد دشمنانِ بیشتری در خفا پنهان شدهاند و همهجا بمبگذاری میکنند.
جابرا از چکشِ اسقفِ اعظم جاخالی دادبههیچوجه و غرید: «چند نفر رو بفرستید تابرمیآمد دخلِ اون حرومزادههایی که بمب میذارن رو بیارن!»
با صدورِ این فرمان، شماری ازکاری ناوهای جنگی پراکنده شدند و برایمیدانِ برقراریِ امنیت به مناطقِ مختلف رفتند.
بوم!
درست در همان لحظه، انفجارِ بزرگی در منطقهای دوردست رخکرده داد و آسمانخراشی فروریخت. موجِ حمله چند خیابانِ دیگر رااعضای هم ویران کرد و هالهٔ رتبهٔ بلای ناشناختهای پدیدار شد.
جابرا با کلافگی گفت: «باز هماعضای دشمن؟» و با خودش فکر کردکاری که نیروهای کمکیِ دشمن از راه رسیدهاند.
با این حال، ظاهراً سوپرهای رتبهٔکاری بلای دوردست قصدِ نزدیک شدن نداشتندمیدانِ و با حریفی ناشناخته درگیر بودند.
جابرا گیج شده بود و با خود گفت: «چه خبره؟» او نمیتوانست موقعیتش را ترکبههیچوجه کند. از دیدِ او، هدفِ دشمن توتمِ تکاملی بود. اگر پستش را ترک میکرد، دشمنفریاد خطوطِ دفاعی را میشکست و توتمِ تکاملی را میدزدید. از این رو، چارهای جز ماندن نداشت.
جابرا پس از کمی سبکسنگین کردن، تصمیم گرفت موقتاً وضعیتِ ناشناختهٔ دوردستارتش را نادیده بگیرد و از شرِّ سوپرهای رتبهٔ بلای مزاحمِ روبهرویش خلاصدخالت شود. تنها در این صورت بود که میتوانست به اوضاعِ آنطرف رسیدگی کند.
فیدین هم موجِ نبردکشیده را از دور حس کردسوپرهای و چشمانش را ریز کرد.
اگر حافظهاش یاری میکرد، موجِ نبرد از طرفِ... ناگهان به یادِرسیدن گروهِ سوپرهای رتبهٔ بلایی افتاد که پیشتر کشف کرده بود. غریزهاشمحافظت میگفت که آنها با محافظانِ نوهٔ آن مقامِ بلندپایه درگیر شدهاند.
انگار همهچیز یه نقشهست...
...
همزمان در منطقهای دیگر، نبردِ شدیدی دربههیچوجه جریان بود. سوپرهای رتبهٔ بلا به هیچچیز رحمخاکستریِ نمیکردند و آسمانخراشهای بیشماری با خاک یکسان میشد.
طرفینِ درگیری، چهارسوپرهای فراریِ رتبهٔ بلا ودستشان محافظانِ نوهٔ لودول بودند.
در این نبردِ نابرابرِ چهار به دو،سپرِ محافظانِ نوهٔ لودول زیرِ حملاتِ چهار فراریِ رتبهٔبههیچوجه بلا غرق در خون و جراحت شده بودند.
نوهٔ لودول با چهرهای بهتزده گفت: «آخه... آخه چرا به من حمله میکنن؟» هرچندمحافظ نوهٔ یک مقامِ بلندپایه بود، اما هرگز واردِ عرصهٔ سیاست نشده و تجارت رابرمیآمد انتخاب کرده بود. اصلاً فکرش را هم نمیکرد روزی با چنین وضعیتی روبهرو شود.
در آن لحظه، درونِ یک سپرِ انرژیِ محافظ پنهان شده بودتنها و نمیتوانست از جایش تکان بخورد. بیرون از سپر، موجِ نبرد بهراحتیبجنبید پودرش میکرد و بهمحضِ خروج از آن جانش را از دست میداد.
دو محافظش مبارزانِ ردهبالایی بودند که امپراتوریِ سرخ پرورششان داده بود ومیدانِ وفاداریِ بینظیری داشتند. با اینکه میدانستند شانسِ پیروزیشان بسیار کم است، دندانمبارزه روی جگر گذاشتند و در برابرِ حملاتِ آن چهار نفر مقاومت کردند.
بنگ!
ناگهان یکی از محافظانجانِ ضربهٔ سهمگینی خورد وخاک به گوشهای پرتاب شد.
حالا تنها یک محافظ مانده بود تا در برابرِ حملاتِ چهار دشمن تاب بیاورد و جراحاتشمختلف بهسرعت وخیمتر میشد. آنها رتبههای بلای نخبهای مثل جابرا نبودند و این فراریها هم آدمهای دستوپاچلفتیایقدرتی به حساب نمیآمدند. کافی بود کوچکترین رخنهای پیدا کنند؛ در یک چشمبههمزدن، بازوی محافظ قطع شد.
رنگ از چهرهٔ محافظ پرید، اما تنها نالهٔ خفهایخاکستریِ سر داد و خواست ضدحمله بزند. با این حال، ارادهٔکنید ذهنیِ قدرتمندش نتوانست جای خالیِ قدرتِ جنگی را پر کند.
با زخمی شدنِ شدیدِ هر دو محافظ،سپرِ نوهٔ لودول حمایتِ این متخصصان را از دستبههیچوجه داد و به برهای آمادهٔ ذبح تبدیل شد.
چهار فراری که میخواستندجانِ کارِ هدفشان را یکسره کنند،یکسان فریاد زدند: «کلکش رو بکنید!»
اما درنکرده لحظهٔ بعدکشیده ورق برگشت.
پرتوهای لیزر از آسمان باریدنتنها گرفت و فراریهای رتبهٔ بلامختلف بیدرنگ از مسیرِ حملات جاخالی دادند.
بوم!
پرتوهای لیزر پیشِ رویشانجانِ منفجر شد و خاکخاک از حرارتِ بالا ذوب گردید.
سپس چند نفر فرودکشیده آمدند و راهِ چهارنمیتوانستند فراری را سد کردند.
یکی از آنها که فوراً بوی دردسر به مشامش خورده بود، پرسید: «شماها دیگه کی هستید؟» سوپرهای رتبهٔ بلای روبهرویشاندیدنِ نه در گزارشهای اطلاعاتی حضور داشتند و نه جزوِ نیروهای امنیتیِ هاب انیا بودند. از این گذشته، فشاری که ساطع میکردندنمیکردم بسیار سهمگینتر از دو محافظی بود که تازه با آنها جنگیده بودند. بدونِ شک از قدرتمندانِ رتبهٔ بلا به شمار میرفتند.
نگاهِ هاداوی با سردی روی فراریها چرخید و گفت: «مانکرده نگهبانانِ ستارهٔ سیاه از ارتشِ ستارهٔ سیاه هستیم. شماها کیکاری هستید؟ چطور جرئت کردید تو قلمروِ امپراتوری آشوب به پا کنید؟»
فراریها مبهوتسوپرِ شدند و رنگافتاده از چهرهشان پرید!
ارتشِ ستارهٔ سیاه؟
از کی پاشون به هابتنها انیا باز شده؟ چرا هیچمختلف خبری به گوششون نرسیده بود؟
این بارخاک بدجوری بهکرده کاهدان زده بودند!
اگه میدونستن ارتشِ ستارهٔجانِ سیاه اینجاست، عمراً جرئت میکردنیکسان تو این مأموریت شرکت کنن!
عجب بدشانسیِ گندی!
دو محافظِ بهشدت مجروحدخالت نفسِ راحتی کشیدند و باخاکستریِ خوشحالی گفتند: «نیروی کمکی رسید!»
جای شکرش باقی بود که ستارهٔ سیاهسپرِ در هاب انیا حضور داشت. در غیراعضای این صورت، عواقبِ فاجعهباری در انتظارشان بود!
بهمحضِ شنیدنِ نامِ ارتشِ ستارهٔ سیاه، چهار فراری بیدرنگ به فکرِ عقبنشینی و رهامحافظ کردنِ مأموریت افتادند. با این حال، هاداوی مهلتِ فکر کردن به آنها نداد و دوشادوشِخاکستریِ نگهبانانِ ستارهٔ سیاه به جلو یورش برد. طولی نکشید که دو طرف درگیرِ نبرد شدند.
در سوی دیگر، نبرد در منطقهٔ نظامی تلفاتِنمیتوانستند زیادی به جا گذاشته بود و جابرا حتیمختلف سرِ یک سوپرِ رتبهٔ بلا را متلاشی کرده بود.
اگرچه نیروهای هاب انیا دستِ بالا را داشتند، جابراخاکستریِ به این زودیها نمیتوانست از شرِ دشمنان خلاص شود. ازکنید این رو، سرکوبِ سریعِ هرجومرج در هاب انیا دشوار بود.
اعضای اتحادِ کیفرگران در یکی از میدانهایسپرِ نبرد کمک میکردند و درگیرِ نبردی نفسگیراعضای بودند. بسیاری از اعضایشان جراحاتِ مختلفی برداشته بودند.
در این لحظه، آنها شخصاً تواناییِ شفابخشیِ فوقالعادهٔ آرورا را تجربه کردند. جراحاتشانسپرِ هر چقدر هم وخیم بود، در عرضِ چند نفس درمان میشد. تمامِ اعضای اتحادِدستشان کیفرگران بیدرنگ جانِ تازهای گرفتند و چنان میجنگیدند که گویی از مرگ هراسی ندارند.
اسلید که پیشتر به آن دو محتاطبههیچوجه و بدبین بود، با چهرهای معذب، حتیبرمیآمد خجالت میکشید بابتِ دریافتِ شفا تشکر کند.
پس از این دورهٔ طولانیِ رشد، تواناییِ بازیابیِ آرورا بسیار قویتر ازمیدانِ قبل شده بود. خستگیِ ناچیزِ ناشی از درمانِ یک سوپرِ رتبهٔ بی،مبارزه از سرعتِ بازیابیِ خودش کمتر بود و هیچ فشاری به بدنش نمیآورد.
درست در بحبوحهٔ نبرد، تصویرِ هولوگرامیِ یکی ازمحافظ معاونانِ فرمانده کنارِ جابرا ظاهر شد و بانمیتوانستند اضطراب گفت: «جناب جابرا، توتمِ تکاملی ناپدید شده است!»
جابرا جا خورد و باافتاده خشم غرید: «چی؟! چطور گمشکرده کردید؟! همین الان پیدایش کنید!»
در این لحظه فهمید این حمله چیزی جزنمیتوانستند یک عملیاتِ فریب نبوده تا سارقی بتواند ازمختلف پشت نفوذ کند و توتمِ تکاملی را بدزدد.
توتمِ تکاملی در مکانی بهظاهر امن قرار داشت، اما سارقانِمختلف کهکشانی دقیقاً به این دلیل هنوز در این کسبوکار بودنددیدنِ که میتوانستند به جاهایی نفوذ کنند که آدمهای عادی نمیتوانستند.
با رسیدنِ اوضاع به این نقطه، حتی جابرا با آن غرورش همکشیده از حجمِ نیروهایی که دشمن توانسته بود بسیج کند، در بهت فرومختلف رفت. واقعاً کنجکاو بود بداند چه کسی پشتِ این نقشه پنهان شده.
اینهمه دردسر فقط برایجانِ یک توتم؟ جابرا بعید میدانستیکسان ماجرا به همین سادگی باشد.
محافظت از توتم وظیفهٔ او بود. در حقیقت، خودِ توتم برایشتنها هیچ اهمیتی نداشت، زیرا آنها هم متحدِ امپراتوری بودند. هر زمانفریاد که میخواستند میتوانستند بهراحتی یک توتمِ جدید از ستارهٔ سیاه بخرند.
درست در همان لحظه، حملهٔ دشمن رشتهٔ افکارش را پارهمختلف کرد. جابرا در دم از کوره دررفت و با خوددیدنِ فکر کرد: توتمها به درک، ولی این حرومزادهها باید بمیرند!
«اول کارِ این دردسرسازهاکرده را تمام کنید، بعدمحافظ به حسابِ توتمِ گمشده میرسیم.»
بهمحضِ اینکه این حرف را زد، چند سوپرِ رتبهٔ بلا ناگهان ازارتش آسمان فرود آمدند. آنها تیمِ دیگرِ نگهبانان ستارهٔ سیاه بودند. بیآنکه کلمهایدخالت بگویند به نبرد پیوستند و تعادلِ میدانِ نبرد بیدرنگ به هم خورد.
جابرا حیرتزده گفت:موجِ «نیروی کمکی؟!» آنها ازبههیچوجه کجا پیدایشان شده بود؟
یکی از نگهبانان ستارهٔ سیاه با او همراه شد تامختلف موجودِ جادویی را که اسقفِ اعظم احضار کرده بود، نابود کند.صحنه جابرا از این فرصت استفاده کرد و پرسید: «شما کی هستید؟»
آن عضوِ نگهبانان ستارهٔکرده سیاه با آرامش جوابمحافظ داد: «نگهبانان ستارهٔ سیاه.»
جابرا از شدتِ خوشحالی بال درآورد: «شماهایید!» میدانست کهیکسان ستارهٔ سیاه در قلمروِ امپراتوری پرسه میزند، اما هرگزکشیده تصور نمیکرد پایشان به قلمروِ او هم باز شود.
بخت کاملاًنکرده با اوکشیده یار بود!
سپس جابرا فریادیسوپرهای کشید که صدایش دردستشان سراسرِ میدانِ نبرد پیچید.
«نیروهای کمکیِ ارتشِ ستارهٔکرده سیاه رسیدند. اگر نمیخواهیدمحافظ بمیرید، دست از مقاومت بردارید!»
همهٔ نگهبانانسوپرِ ستارهٔ سیاهجانِ ماتومبهوت ماندند.
ما هنوز اسممون رو نگفتیم، تواعضای پیشدستی کردی؟ چرا تو بیشتر ازکاری ما شبیهِ عضوِ نگهبانان ستارهٔ سیاهی؟
تأثیرِ ایننمیتوانستند کلمات بیدرنگ خودتنها را نشان داد.
رنگ ازخاک چهرهٔ دشمن پریداگر و دلشان ریخت.
روحیهٔ سربازانِسوپرِ هاب انیاجانِ بهشدت بالا رفت!
بهمحضِ اینکه به فرارتبهٔکشیده آ که پشتشان ایستادهنمیتوانستند بود فکر کردند، دلگرم شدند.
برای سربازانِ عادی،سوپرهای حضورِ یک فرارتبهٔ آدستشان تکیهگاهی روانی محسوب میشد.
اعضای اتحادِ کیفرگران با نگاهی عجیبارتش به نگهبانان ستارهٔ سیاه خیره شدندکشیده و زمزمه کردند: «ارتشِ ستارهٔ سیاه...»
سازمانی به این عظمت که میتوانست آزادانه در کیهانیکسان جولان دهد، برایشان بسیار دستنیافتنی به نظر میرسید. اینکشیده سطحی نبود که آنها حتی بتوانند به آن نزدیک شوند.
با دیدنِ اعضای نگهبانان ستارهٔ سیاه، همه چنان به وجد آمدهتنها بودند که گویی بتِ خود را دیدهاند. برای یک سوپر، یکفریاد گروهِ معروف از رتبههای بلا در دنیای سوپرها حکمِ اَبَرستاره را داشت.
...
«جنس رو گرفتیم. بزنید بریم!»
چند نفر بابلا لباسِ مبدل ازنبردشان میدانِ نبرد گریختند.
در حالی که ارتشِ اصلی درگیرِ نبرد بود، آنها مخفیانه توتمِ تکاملیِکاری دزدیدهشده را به مکانی امن منتقل میکردند. بهعنوانِ دزدانِ دریاییِ معروف درکمکشان بازارِ سیاهِ کهکشانی، آیتمهای مختلف و تواناییهای اِسپرِ مناسبی در اختیار داشتند.
سفینهها در آسمان پرواز میکردند و بهدنبالِ ردی ازخاکستریِ سارقان میگشتند. با این حال، سارقان در میانِ کوچههاکمکشان و زیرِ پناهگاهها مخفی میشدند تا کسی آنها را نبیند.
درست زمانی که میخواستند از کوچهای بیرون بزنند،محافظ حس کردند شانههایشان سنگین شد و نیرویی قدرتمند آنهاسوپرهای را به پایین فشار داد و از حرکت بازداشت.
سپس صدای نفسی از پشتِ سرشان بهمنطقه گوش رسید. پیش از این هیچچیز حسمحافظ نکرده بودند و مو بر تنشان سیخ شد.
وقتی برگشتند، چهرهایموجِ جذاب و باوقار دربههیچوجه برابرِ چشمانشان نقش بست.
«با جنسینمیتوانستند که مندخالت فروختم، کجا میرید؟»
صدا بسیار آرامیکسان بود، اما مثلِارتش رعد در گوششان پیچید.
این چهره در سراسرِ کیهان بینهایت مشهورمنطقه بود. شاید آدمهای عادی آن را نمیشناختند، امافعال همهٔ سازمانها قطعاً صاحبِ این چهره را میشناختند.
او کسی نبود جزکشیده ستارهٔ سیاه؛ متحدِ امپراتوری،نمیتوانستند دشمنِ اسرار و پیکرِ نابودنشدنی!
سارقانِ کهکشانی سرِسوپرهای جایشان خشک شدند ودستشان جرئت نکردند تکان بخورند.
هان شیائو پوزخندِ سردی زد و نانوذرات از لباسش بیرون ریخت.موجِ نانوذرات به دستبندهایی تبدیل شدند و همهٔ آنها را سرِ جایشانبرمیآمد قفل کردند. با تکانِ دستش، یک سربازِ ماشینی کنارش ظاهر شد.
هان شیائو به توتمِ تکاملیافتاده اشاره کرد و گفت: «اینکرده را به همانجایی که بود برگردان.»
وقتی هرجومرج به پا شد، هان شیائو که در خلوت مشغولِ تمرینِ انرژیاش بود، متوجهِخاکستریِ ماجرا شد. او در سکوت به نگهبانان ستارهٔ سیاه اجازه داد واردِ عمل شوند ومبارزه این طوفان را بخوابانند، و در عین حال دزدیدهشدنِ توتمِ تکاملی را نیز متوجه شد.
پس از تمرینِ فراوان، هان شیائو پیشتر اتصالِ روح با مکعبِ تکاملمیدانِ برقرار کرده بود و اثربخشیِ این اتصالِ روح مشابهِ چیزی بود کهمبارزه سایکر در گذشته داشت. او میتوانست موقعیتِ مکعبِ تکامل را تشخیص دهد.
همزمان میتوانست توتمهای تکاملی را نیز درسپرِ محدودهٔ خاصی ردیابی کند. دقیقتر بگوییم، اواعضای قادر بود انرژیِ تکاملیِ درونشان را حس کند.
هیچ نیازی نبود او در نبردِ میانِ رتبههای بلا دخالت کند وارتش نگهبانان ستارهٔ سیاه برای رسیدگی به چنین دشمنی کفایت میکردند. با ایندخالت حال، اگر یک توتمِ تکاملی دزدیده میشد، نمیتوانست دست روی دست بگذارد.
با مداخلهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاه، هرجومرج خیلی زود سرکوبسوپرهای میشد. کسانی که این نقشه را کشیده بودند، قطعاًمیدانِ فکرش را هم نمیکردند که او شخصاً واردِ میدان شود.
هان شیائو به سارقانی کهتنها دستگیر کرده بود نگاهی انداختمختلف و لبخند به لب آورد.
«حالا... هرچهخاک میدانید بهکرده من بگویید.»