چپتر 1461: ویرانههای ترسرند
0صحرای ستارهبیرونیاش باستانی، سیارهایسرزمین مرده و بینامونشان.
مهتابِ سبزرنگی در آسمان میتابید و زمینِ سیاه و ترکخورده در سکوتی ابدی فرو رفته بود. حتی یک پرِ کاه هم به چشم نمیخورد و هیچ نشانی ازسرعتِ سرسبزی در کار نبود. گهگاه ساختمانهای مخروبهای دیده میشد که در زمین فرو رفته بودند و بخشهای بیرونزدهشان پر از ردِ فرسایشِ باد بود. کندهکاریهای ظریفِ روی آنهاپایتختِ دیگر تار شده بود و مجسمههای خُردشدهٔ انسانها نیز روی زمین به چشم میخورد. بعضی فقط نیمی از سرشان باقی مانده بود و برخی دیگر نیمی از بدنشان.
انگار این منطقه ویرانههایاژدهای شهری متروکه بود کهتولیدِ زیرِ غبارِ زمان آرمیده بود.
سفینهٔ کوچکی در فاصلهٔ یکمتریِ زمین شناور بود و میدانِ نیروی آبیِ کمرنگی ساطع میکرد که دهها کیلومتر را میپوشاند و انرژیِ ازراهدور و عملکردهای پشتیبانیِ حیات را تأمین میکرد. این سفینهٔ نقرهایطلایی جلوییویرانهای باریک و عقبی پهن داشت و شکلی مثلثی به خود گرفته بود. روی زرهِ بیرونیاش نشانهای سرزمین مقدس اسپرها، ارتشِ ستارهٔ سیاه و جزیرهٔ اژدهای شناور حک شده بود. این یک سفینهٔ ویژه و ردهبالاآفتاب بود که هنوز به تولیدِ انبوهِ بخشِ لجستیکِ ارتش نرسیده بود. به انواعِ فناوریهای پیشرفته مجهز بود و میتوانست با شکستنِ محدودیتِ سرعتِ پرشِ سطحِ ۵، به سطحِ ۱۷٫۷ برسد. قیمتش سر به فلک میکشید.
در آن لحظه، زیرِ میدانِ پشتیبانیِ حیاتِارتشِ سفینه و در عمقِ پانصدمتریِ زمین، دوتولیدِ سایه آرامآرام از میانِ ویرانهای هزارتومانند میگذشتند.
هریسون دستش را روی کندهکاریهای تارِ دیوارِ کاخِ زیرزمینی کشید و گفت: «اینجا ویرانههای پایتختِ دودمانِ پنجم و آخرین بقایای مردمِ ترسرند است. تمدنشان در پایانِ عصرِ اکتشافسرعتِ نابود شد و بعدها زبالهگردها اشیای باستانیِ اینجا را بیرون کشیدند که باعث شد ویرانههای این تمدن دوباره رنگِ آفتاب را ببیند. حرفش که شد، باید بگویم خیلیپایتختِ بدشانس بودند. چه کسی فکرش را میکرد که سیارهٔ مادریشان سالیانِ سال پیش، استراحتگاهِ گروهی از جانورانِ غولآسای کهکشانی بوده باشد؟ بیداریِ جانورانِ باستانی بلای جانِ تمدنشان شد...»
جنی کودک را دراژدهای آغوش گرفته بود وتولیدِ با علاقه گوش میداد.
جنی مدتی پیش بچهاش را به دنیا آورده بود. پس از چند ماه استراحت در اژدهای شناور،محدودیتِ میلِ هریسون به ماجراجویی گُل کرد و جنی هم نمیتوانست بیکار بنشیند. هر دو بیدرنگ راهی شدند.ویرانهای با استفاده از روابطشان، یک سفینهٔ پیشرفته از بخشِ لجستیکِ ارتش مفتومجانی گرفتند و همهجا را میگشتند.
چون بچه همراهشان بود، رفتن به جاهای پُرخطر عاقلانه نبود. از این رو، هریسون تصمیم گرفت جنیلجستیکِ را برای بازدید از مکانهای باستانشناسی ببرد. به همین دلیل، بهطورِ ویژه به شورای پژوهشِ فضازمان پیوست ولحظه اسنادِ شمارِ زیادی از تمدنهای گمشده را خواند. عزمش را جزم کرده بود تا «راهنمای تورِ خوبی» باشد.
هر سهٔ آنها در حالِ حاضر زرههای مکانیکیِ نسلِ جدیدِ اکتشافِ میانستارهایِ تولیدِ ارتش را به تن داشتند. این زره میتوانستانواعِ در برابرِ انواعِ محیطهای خشن مقاومت کند و زرهِ مکانیکیِ نوزاد هم سفارشی ساخته شده بود و حتی یکسری قابلیتها مثلِآرامآرام تثبیتِ روانی، خوابآوری و تعویضِ خودکارِ پوشک داشت... هریسون جلوی ردیفی از مجسمههای شکسته ایستاد، به آنها اشاره کرد و لبخند زد:
«این همان کاخِ زیرزمینی است که آخرین پادشاهِ ترسرند در جوانی برای پادشاهانِ پیشین ساخت. در چشمِ مردمِ عادی، او این کاخ را برای ادای احترام به پادشاهانِ قبلی ساخته بود، اما در واقع، طبقِآرامآرام اسنادِ برخی کتابها، این کاخِ زیرزمینی را ساخت تا تونلی طبیعی را که تا اعماقِ زمین میرفت، پنهان کند. یک جانورِ باستانیِ جوان آنجا بود و او میخواست مخفیانه رامش کند. میخواست با استفاده ازدوباره این نیروی خارجی، چنگالِ شاهزادهٔ نایبالسلطنه را از روی قدرتِ خودش باز کند... خستهکننده به نظر میرسد، نه؟ این هم یک کشمکشِ سیاسیِ حوصلهسربر در دربار است، اما محال است بتوانی حدس بزنی چه اتفاقی افتاد.»
جنی با کنجکاوی پرسید: «تصادفاًتولیدِ جانورانِ باستانیِ بیشتری را بیدار کردانواعِ و تمدن را به باد داد؟»
«هاها، اشتباه حدس زدی. او این جانورِ باستانی را بیدار کرد، اما عاشقش شد. به خاطرِ ژنهای خاصِارتش جانورِ باستانی، هرچه آخرین پادشاهِ ترسرند به او نزدیکتر میشد، خطِ خونیاش بیشتر جهش مییافت. در نهایت، درحیاتِ جلسهٔ دربار به یک جانورِ باستانیِ جدید تبدیل شد و شخصاً جانورانِ باستانی را برای نابودیِ پایتخت رهبری کرد...»
«این عشقی فراتر ازنشانهای گونههاست؟ یا یک تلقینِارتشِ ذهنی از طرفِ جانورِ باستانی؟»
چشمانِ جنی گرد شد. با اینکهردهبالا روابطِ میانگونهای بسیار رایج بود، شنیدنشارتش هنوز هم حسابی آدم را تکان میداد.
هریسون سر تکانردهبالا داد: «مطمئن نیستم.انبوهِ فقط خودشان میدانند.»
«بعدش چه شد؟»
«پس از آن، جانورانِ باستانیِ خفته یکی پس از دیگری بیدار شدند و به آسمانِ پرستاره گریختند. ازلجستیکِ آخرین پادشاهِ ترسرند هم هیچ ردی پیدا نشد. عدهای میگفتند همراهِ جانورانِ باستانی در آسمانِ پرستاره ناپدید شده.لحظه عدهای هم میگفتند با شریکش در ویرانههای سیارهٔ مادریاش مانده و تا ابد در این سرزمینِ مرده پرسه میزند...»
جنی گفت:ستارهٔ «کمی عاشقانهاژدهای به نظر میرسد.»
«هاها، چهبسا بتوانیم جنازههایشانهنوز را همینجا پیدا کنیم.لجستیکِ هدفِ اکتشافمان هم همین است.»
هریسون خندید.
آن دو در حالی که به اعماقِ کاخِ زیرزمینی میرفتند، با هم گپ میزدند.هنوز بیشترِ اوقات هریسون حرف میزد و جنی گوش میداد. طولی نکشید که سرانجام بهسرعتِ انتهای کاخِ زیرزمینی رسیدند. تونلی آنجا قرار داشت که تختهسنگها راهش را بسته بودند.
هریسون با یک مشت، بیخیال تختهسنگها را خُرد کرد و پلکانی شکسته نمایان شد که بهصورتِ موربمجهز پایین میرفت. همراهِ جنی وارد شد و پس از پیادهرویِ طولانی، سرانجام به انتها رسیدند. فضایی غارمانندسایه بود. اسکلتِ دو جانور یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، گویی در آغوشِ هم جان داده بودند.
جنی با کنجکاوی پرسید:هنوز «ممکن است اینها آخرینلجستیکِ پادشاهِ ترسرند و شریکش باشند؟»
«فکر کنم... انگار تصمیم گرفتندمقدس همینجا بمانند تا کنارِ هم باشندویژه و تا ابد با هم بخوابند.»
چشمانِ هریسون برقی زد. چند ویدیو ضبط کرد،ارتشِ چند تکه استخوان برداشت و در محفظه گذاشت.انبوهِ قصد داشت برای تحقیق آنها را با خود ببرد.
با این حال، درست در همین لحظه زمین ناگهانانبوهِ لرزید. آن دو لرزشِ غار را حس کردند و ارتعاشاتشکستنِ رفتهرفته شدیدتر شد. چیزی نگذشت که زمین به لرزه درآمد.
بوم!
صدای جابهجاییِ رگههای زمین بهمقدس گوش میرسید. صدا هر لحظهاژدهای بلندتر میشد، گویی زمین نعره میکشید.
«دارد میریزد؟»
دلِ هریسون ریختجزیرهٔ و بیدرنگ همراهِ جنیهنوز به عقب پرواز کرد.
اما درویژه نیمههای راه، کلِتولیدِ کاخِ زیرزمینی فروریخت.
غرمب! تختهسنگهای بیشماری فروریختند و تمامِ شکافها را پرجزیرهٔ کردند. از بالا که نگاه میکردی، زمین در یکارتش چشمبههمزدن فروریخته و دهانهای عظیم به جا گذاشته بود.
اما درست در همین لحظه، میدانِ نیرویی با درخششِ کمرنگِ سبز ناگهان از آسمانهنوز فرود آمد و سطحِ سیاره را شکافت. با هدایتِ میدانِ نیرو، گلولهای گِرد از خاکپرشِ از دلِ زمین بیرون زد و پس از طیِ مسافتی، سرانجام کنارِ سفینه فرود آمد.
گلوله لرزید و خاک و سنگهای رویش فروریخت و سپری گِرد و آبیرنگ نمایان شد. زرههای هریسونمجهز و آن دو نفرِ دیگر میتوانستند ضربهٔ دنیای بیرون را حس کنند، برای همین خودکار سپرهایشان راسایه باز کرده بودند. این اتفاقِ کوچک نمیتوانست آسیبی به آنها برساند و هر سه خراشی برنداشته بودند.
این بار، ایمز که پیراهنی مشکی به تنلجستیکِ داشت، از آسمان فرود آمد و روبهروی هرشکستنِ سهشان شناور ماند. با چهرهای مستأصل و ناراضی گفت:
«چطور میتوانید اینقدر بیاحتیاط باشید؟ بهمحضِ اینکهارتشِ رسیدم، دیدم زندهبهگور شدید. حالا که بچهتولیدِ همراهتان است، به چنین جاهای خطرناکی نروید.»
«اهم، یه حادثه بود، فقط یه حادثه.» هریسون خجالت کشید. با اینکهویژه در این ریزش آسیبی نمیدیدند، بیرون آمدنشان کمی طول میکشید. انتظار نداشتمجهز ایمز آنها را در آن وضع ببیند و همین حسابی شرمندهاش کرده بود.
جنی اما واکنشِ خاصی نشان نداد. بیش از یک سال بود کهارتش با هریسون به سفر میرفت و تا به حال هفتهشت باری زندهبهگور شدهبرسد بودند. در هر حال آسیبی نمیدید و به این وضع عادت کرده بود.
به لطفِ قدرتِ خارقالعادهاش، تعریفش از خطر با آدمهای عادی زمین تافناوریهای آسمان فرق داشت. جنی از اینکه با بچهاش کمی خطر کند ترسیفلک نداشت، برای همین با کنجکاوی پرسید: «آبجی، چطور ما رو پیدا کردی؟»
فیلیپ ناگهان ظاهر شد، رویمقدس شانهٔ ایمز نشست و شستشاژدهای را به نشانهٔ تأیید بالا برد.
«البته که کارِ منه، هوم...سرزمین من میتونم جای همهٔ سفینههایجزیرهٔ تولیدِ ارتش رو پیدا کنم، هوم...»
«خیلی خب، پاک یادم رفته بود که ستارهٔ سیاه بهت دسترسی دادهارتش تا هوشِ مصنوعیِ ارتش رو به کار بگیری... پس چرا شخصاً اومدی دنبالمون؟برسد مگه نمیشد با ارتباطگیر حرف بزنیم؟ چرا خلوتِ ما رو به هم میزنی؟»
جنی لبولوچهاش را آویزان کرد.
ایمز به بچهٔ خوابیده در آغوشِ جنی نگاه کرد و لبخندِویژه ملایمی روی لبش نشست. «دلم برای خواهرزادهام تنگ شده بود. نمیتونمپیشرفته بیام یه نگاه بهش بندازم؟ زود باش، بده منم باهاش بازی کنم.»
«حتی فکرشم نکن! مگه نمیدونی دستت چقدر سنگینه؟ارتشِ هر بار میدمش بغلت، اصلاً مراعاتشو نمیکنی. چونانبوهِ بچهٔ خودت نیست برات مهم نیست، مگه نه؟»
جنی بیدرنگ مخالفت کرداژدهای و چرخید تا سپرِتولیدِ بلای بچهٔ توی بغلش شود.
اما ایمز گوشش بدهکار نبود. بیتوجه به مخالفتهای جنی، میدانِ نیرویش را بهپیشرفته کار گرفت و بچه را از بغلش بیرون کشید. سپس زرهِ مکانیکی رالحظه باز کرد و با انگشتانش لپهای تپلِ بچه را مالید و بیدارش کرد.
جنی بازوی ایمز را چسبید و داد زد:ستارهٔ «هی! یواشتر!» و بعد سرِ هریسون فریاد کشید:بخشِ «همونجا وایستادی بروبر نگاه میکنی؟ بیا کمک دیگه!»
هریسون لبخندِ تلخی زد.
دو خواهر داشتند با همویژه یکیبهدو میکردند و او جرئتبخشِ نداشت خودش را قاتیِ دعوایشان کند.
«تو چی میدونی؟ دارم باتولیدِ انرژیام بدنش رو پاکسازی میکنمنرسیده تا بنیهٔ خوبی پیدا کنه.»
ایمز به جنی اعتنایی نکرد و به چلاندنِ لپهای بچهاژدهای ادامه داد. هرچند قدرتش را کنترل میکرد، اما از بچهداریانواعِ هیچ سررشتهای نداشت و در نهایت صدای گریهٔ بچه را درآورد.
جنی حریفِ زورِ ایمز نمیشد،سرزمین برای همین چارهای نداشت جزجزیرهٔ اینکه خودش بچه را آرام کند.
«مگه از بچهها بدتاژدهای نمیاومد؟ پس چرا هیتولیدِ وبالِ گردنِ من میشی؟»
ایمز جواب داد: «اینکههنوز قبلاً ازشون خوشم نمیاومدلجستیکِ دلیل نمیشه الانم بدم بیاد.»
ایمز حتی برنگشت و به سربهسراسپرها گذاشتن با بچه ادامه داد تاردهبالا اینکه بالاخره او را به خنده انداخت.
جنی با ناراحتی گفت: «اگه اینقدرمقدس دوست داری، خب برو خودت یدونه بیار.ردهبالا چرا هی با بچهٔ من بازی میکنی؟»
ایمز چشمک زد و گفت:ویژه «چه کاریه اینهمه دردسر بکشم؟بخشِ مگه بچهٔ تو اینجا نیست؟»
گوشهٔ لبِ جنی پرید.هنوز گاهی واقعاً نمیتوانست اینلجستیکِ رکگوییِ ایمز را تحمل کند.
لحظهای زبانش بندنشانهای آمد و بعداسپرها با کنجکاوی پرسید:
«راستی، بالاخره به این فکر کردی که میخوای از ستارهٔجزیرهٔ سیاه بچه بیاری یا نه؟ اون چند بار این موضوعنرسیده رو پیش کشیده، ولی تو هیچوقت جواب درستی بهش ندادی.»
ایمز کمی منومن کرد وویژه گفت: «...هنوز بهش فکر نکردم. حالالجستیکِ بعداً یه فکری به حالش میکنم.»
جنی با درماندگی گفت: «آبجیِ گلم، چقدر دیگه میخوای بهش فکر کنی؟ درسته که عمرِ طولانی دارین،محدودیتِ ولی بالاخره این فکر کردنها باید یه نتیجهای داشته باشه دیگه، نه؟ فقط ستارهٔ سیاه اینطوری لیلیویرانهای به لالات میذاره. اگه کسِ دیگهای بود، تا این سن یه نژادِ کامل از خودش پس انداخته بود.»
با شنیدنِ این حرف، ایمز نگاهی به او انداخت و با تعجبردهبالا نوچی کرد و گفت: «مگه همیشه از اینکه ستارهٔ سیاه رو قبولمیتوانست کردم شاکی نبودی؟ پس چرا الان داری تشویقم میکنی ازش بچه بیارم؟»
جنی لبهایش رابیرونیاش به هم فشردمقدس و چیزی نگفت.
در گذشته واقعاً از رابطهٔ هان شیائو و ایمز دلِ خوشی نداشت، اما حالا که بچهدار شدهمجهز بود، از خدا میخواست هان شیائو کاری کند که ایمز هر روز نتواند از تخت بیرون بیایدسایه تا خودش روی آرامش را ببیند. اینطوری دستکم خودش و بچهاش از دستِ مزاحمتهای ایمز در امان میماندند.
ویززز!
فضا کمی موجنشانهای برداشت و هان شیائوارتشِ از خلأ بیرون آمد.
ایمز نگاهش کرد ونشانهای با تعجب پرسید: «همم؟ارتشِ تو اینجا چیکار میکنی؟»
هان شیائو شانه بالا انداختویژه و گفت: «دسترسیِ فیلیپ روبخشِ قرض گرفتی. معلومه که خبردار میشم.»
ایمز چشمانش را باریک کرد و با لحنِ عجیبیارتش پرسید: «پس برای چی اومدی؟» هنوز ماجرای دفعهٔ قبلسرعتِ را به یاد داشت و تهدلش کمی دلخور بود.
هان شیائو لبخند زدسرزمین و گفت: «فعلاً کارهام تمومجزیرهٔ شده. اومدم پیشِ تو باشم.»
ایمز بچهٔ جنی را بالا برد،مقدس پوزخندی زد و گفت: «فکر میکنیویژه الان نیازی به همراهیِ تو دارم؟»
هان شیائو نگاهی به بچه انداخت و دید جنی دارد با چشم و ابرو به اوپیشرفته اشاره میکند. بیدرنگ جلو رفت، یقهٔ لباسِ بچه را گرفت و او را در آغوشِ جنیعمقِ گذاشت. سپس لبخندی زد و گفت: «حالا که اینقدر بچه دوست داری، بیا ما هم یدونه بیاریم.»
ایمز نگاهی به اطراف انداختتولیدِ و گفت: «باز شروع کردی؟نرسیده مگه بهت جوابِ رد ندادم؟»
هان شیائو بیخیال از حضورِ دیگران، دست دورِ کمرِجزیرهٔ ایمز انداخت، لبخندی زد و گفت: «مهم نیست چند بارنرسیده جوابِ رد بدی، اونقدر میپرسم تا بالاخره بله رو بگی.»
«همف، بیحیا... فکر میکردم کلهگندهای مثلِ تو هیچ وسواسی برای جا گذاشتنِ نسل و نسب نداره.انبوهِ انتظار نداشتم هنوز اینقدر سطحینگر باشی.» ایمز خودش را از آغوشِ هان شیائو بیرون نکشید. فقط دستانشقیمتش را روی سینهٔ او گذاشت و کمی به عقب متمایل شد تا اجازه ندهد زیاد نزدیک شود.
هان شیائو چند ثانیه به فکر فرو رفت و بعد از صمیمِ قلب گفت: «دنیا پر از فرازونشیبه. مهم نیست کی هستیم، بالاخره به چیزی نیاز داریم که وجودمونلحظه رو بهش گره بزنیم؛ حالا میخواد آرمان باشه، باور باشه یا احساسات... من انتخابم رو کردم. میخوام همهچیز واردِ عصرِ جدیدی بشه و ما رو به موجوداتی بیهمتا تبدیلپایانِ کنه. دیگه هیچ چرخهای در کار نخواهد بود، برای همین نمیدونم در آینده چه اتفاقی میافته. فقط امیدوارم ردِ پای دیگهای تو این دنیا داشته باشم که هیچوقت فراموشش نکنم.»
«اوه، عجب اتفاقِ نادری. توتولیدِ واقعاً بلدی چطور خرم کنی... یعنیانواعِ من بهاندازهٔ کافی تو یادت نمیمونم؟»
«اگه عمیقتر بشه بهتر نیست؟»
«...داری سَر به سَرم میذاری؟»
«پس چی؟ فکر میکنی دستم داره چیکار میکنه؟» آن دو تا به حالنرسیده بارها با هم خلوت کرده بودند و دیگر هیچ شرموحیايی بینشان نمانده بود.قیمتش همانطور که با نگاه به هم پیام میدادند، حرفهایشان هم رفتهرفته بیپردهتر میشد.
هریسون و جنی که دیدند اوضاع دارد بیخ پیدا میکند، بیسروصداانواعِ سوارِ سفینه شدند. بهسرعت موتور را روشن کردند و با زبانههای آتشیقیمتش که از پیشرانها بیرون زد، در یک چشمبههمزدن از زمین کنده شدند.
طولی نکشید که سفینه بهمقدس فضای بیرون رسید و سیارهاژدهای هر لحظه دورتر و دورتر میشد.
اما هنوز هریسون نفسِ راحتی نکشیده بود که سیارهٔ پشتِ سرشان ناگهان بهشدت لرزید و سطحشانبوهِ از هم شکافت. دهانهٔ عظیمی که حتی از فضا هم دیده میشد منفجر شد و موجِبرسد شوکِ آن، خروارها خاک و سنگ را به بیرون پرتاب کرد. گویی سیاره ضربهای تحملناپذیر خورده بود.
بلافاصله پس از آن، سیاره انگار ضربهای نامرئی خورد. سطحش بهلجستیکِ درون فرو ریخت و کلِ پوسته مثلِ تخممرغ خُرد شد. تمامِ موادسطحِ در مرکزِ سیاره مچاله شد و سطحش پر از حفرههای عمیق گشت.
«این دو تاردهبالا بیحیا واقعاً فکرانبوهِ کردن ما وجود نداریم...»
جنی هم حرص میخورد و هم هیجانزده بود،ستارهٔ گویی بدش نمیآمد دنیا را به آتش بکشند.بخشِ صورتش سرخ شده بود و در دل تشویقشان میکرد.
لحظهای بعد، نوریبیرونیاش کورکننده فوران کردمقدس و سیاره منفجر شد!
بوم!
موجِ شدیدی از انرژی به بیرون پخش شد و به دمِ سفینه رسید.پیشرفته شدتِ موج بهقدری بود که سپرِ محافظِ سفینه را فعال کرد و آن راحیاتِ به جلو پرتاب کرد. پس از مدتی، سفینه دوباره تعادلش را به دست آورد.
هریسون عرقِ سردش را پاک کرد وارتشِ به صحنهٔ انفجارِ سیاره خیره ماند. با حالتیانبوهِ پیچیده آبِ دهانش را قورت داد و گفت:
«شانس آوردیمزرهِ زود دررفتیم... فقطسرزمین حیفِ این خرابهها...»