چپتر 651: طلسمِ مخفیِ فضازمان
0در سیستم ستارهای فاون، سیارهٔ کاپلوتی زیرِ پرچمِ تمدنِ وینستارک اداره میشد؛ یک دولتِ سیارهای زیرمجموعهٔسرنگون تمدن کلاغ سیاه. نژادِ وینستارک بالهای پردار داشتند و شبیهِ انسانهایی بودند که با تواناییِ پروازشورشیانِ به دنیا آمدهاند. ساختمانهای سیارهٔ کاپلوتی بلند و درختمانند بودند و بیرونشان سکوهایی شبیهِ شاخه قرار داشت.
مردمِ وینستارک صلحجو و بیخیال بودند. از اینکه زیرِ پرچمِ تمدن کلاغ سیاه باشند رضایت داشتند.متفکرِ از این رو، مدام با کسانی که نظرِ متفاوتی در این باره داشتند و ملیگرایانِ افراطیصدها به مشکل برمیخوردند. سازمانهای شورشی پیدرپی سبز میشدند. نمونههای مشابهِ فراوانی در سراسرِ کیهان پیدا میشد.
تیمی از ارتش حلقهٔ آسمانحساب درخواستی برای نابودیِ یک سازمانِ شورشیکرده به نامِ «خالسیاه» را پذیرفته بود.
رهبرِ این تیم گوا، جادوگرِ یخ، بود؛ یک افسرِ سطحِ سهحلقهایکند و سوپرِ رتبهٔ بی که زمانی در اژدهای شناور دوشادوشِ ستارهٔمیرفت سیاه جنگیده بود. او همیشه حوالیِ سیستم ستارهای فاون کار میکرد.
طبقِ دادههای وینستارک، قویترین فردِ خالسیاه رتبهٔ بی بود. این در اصل فقط یک مأموریتِ رزمیِ معمولی به حسابرئیسِ میآمد. با این حال، گوا انتظار نداشت که خالسیاه یک رتبهٔ آ را مخفی کرده باشد. بهعلاوه، این رتبهٔفرار آ آدمِ گمنامی نبود؛ او یکی از اهالیِ وینستارک بود که سالها پیش تبعید شده بود. نامش گتورالد بود.
حالا که به رتبهٔ بلا رسیده بود، میخواست برگردد و حکومتِ وینستارک را سرنگونبلکه کند. او نهتنها رئیسِ واقعیِ خالسیاه بود، بلکه مغزِ متفکرِ بسیاری از سازمانهای شورشیِهواگردِ دیگر هم به شمار میرفت. در واقع، پشتِ تمامِ شورشیانِ سیارهٔ کاپلوتی او قرار داشت.
در گوشهای از یک برهوت،حساب هواگردِ کوچکی با سرعت فرارمخفی میکرد. صدها هواگرد در تعقیبش میآمدند.
«خالسیاه بازم پیدامون کرد. انقدر قایمرسیده شدیم و فرار کردیم که دیگهنهتنها سوختِ زیادی برامون نمونده. کاپیتان، چیکار کنیم؟»
در کابینِ خلبان، بازماندگانِسالها تیمِ حلقهٔ آسمان بانامش وحشت هواگرد را هدایت میکردند.
گوا دندان به هم سایید و گفت: «به فرار ادامه بدید. از ارتشِ ستارهٔ سیاهمغزِ درخواستِ نیروی کمکی کردم. حتماً میآن. باید تا رسیدنشان دوام بیاریم.» ردای جادوییاش پوشیده از لکههایفرار خون و غبار بود. پس از روزها فرار، وضعیتِ بسیار بدی داشت و بهشدت خسته بود.
او تنها یک بار با گتورالد جنگیده و بهکلی در هم شکستهباشد شده بود. نمیتوانست از آن شکافِ عظیمِ میانِ رتبهٔ بی و رتبهٔگتورالد آ عبور کند. اگر شانسِ محض در کار نبود، تیمش تارومار شده بود.
سوختشان بهسرعت تهکشید. سرعتشان کم شد و دشمنانبرگردد داشتند به آنها میرسیدند. تمامِ مزدورانِ حلقهٔ آسمانمغزِ مضطرب بودند و گوا بیاختیار عصایش را محکم چسبید.
در همین لحظه، ناگهان درخواستِپیش ارتباطی روی نمایشگر ظاهر شد. چهرهٔبلا افسردهٔ لاگی روی صفحه نقش بست.
«سلام، نیروی کمکیای که سفارشرسیده داده بودید رسید. کسی هنوزکند زندهست؟ اگه نه، من برم.»
همه از خوشحالی بال درآوردند و گوا باانتظار عجله جواب داد: «هنوز زندهایم. الان تو خطریمنبود و فوری به کمک نیاز داریم. مختصات اینه...»
پس از دادنِ مختصات، لاگی ارتباطرسیده را قطع کرد. آنها نفسِ راحتینهتنها کشیدند و لبخند روی لبهایشان نشست.
«نیروی کمکیِیکی ستارهٔ سیاهسالها بالاخره رسید!»
«عالی شد! نجات پیدا کردیم.»
ناگهان گوا متوجهِ مشکلی شد: «صبر کنید، من بهشوننداشت گفتم که یه رتبهٔ بلا بینِ دشمناست. چرا اونی کهسالها الان تماس گرفت ستارهٔ سیاه نبود؟ یعنی خودش شخصاً نیومده؟»
حالتِ چهرهٔ بقیه کمی تغییر کرد. همهٔ آنها ارتشِ ستارهٔ سیاه رانهتنها بهخوبی میشناختند و میدانستند که فقط خودِ ستارهٔ سیاه رتبهٔ بلاست. ظاهراًپشتِ نشنیده بودند که ارتشِ ستارهٔ سیاه رتبهٔ آ دیگری هم داشته باشد.
گوا نتوانست جلوی نگرانیاشسالها را بگیرد؛ فقط امیدوار بودگتورالد که نیروی کمکیشان قابلاتکا باشد.
ناگهان مو بر تنِ همه سیخمیخواست شد. یک انفجار موج شوک عظیم بهسمتشانواقعیِ شلیک شد و به هواگردشان اصابت کرد.
بوم!
هواگرد تکهتکه شد. یک سپرِ جادوییِ کروی به بیرون پرتاب شد، چند بار روی زمین غلتید و سپس متوقفشورشیِ شد. سپرِ جادویی محو شد و گوا و بقیه را در معرضِ دید قرار داد. عصای توی دستِ گواپیدامون میدرخشید؛ او در آخرین ثانیه از تمامِ اعضای تیمش محافظت کرده بود. حالا رمقی برایش نمانده بود و نفسنفس میزد.
این بار صدهااهالیِ هواگردِ دشمن سرتبعید رسیدند و محاصرهشان کردند.
از همان سمتی که انفجار موج شوک آمده بود، مردی بالدار با سرعتِ بالابلکه پرواز کرد و بالای سرشان ایستاد. چشمانِ عقابمانندش که مثلِ چاقو تیز بود، به گواکوچکی و بقیه خیره شد. این پرنده کسی نبود جز سوپرِ رتبهٔ آ سازمانِ شورشی، گتورالد.
«همف، آدمهای حلقهٔ آسمان. من از مزدورها بیشتر ازنداشت هر چیزی متنفرم. خودتون رو سرزنش کنید که تو کاریسالها که به شما ربطی نداشت دخالت کردید. حقتونه که بمیرید.»
گتورالد بالهایش را به هم زد. گلولهای متراکم ازحکومتِ انرژیِ رزمیکارِ طلاییِ رنگپریده در دستش جمع شد. حسِ خطرِشورشیِ شدید باعث شد گوا و بقیه از ترس خشکشان بزند.
ویژژژ!
درست زمانی که گتورالد میخواست ضربهٔ کشنده راحکومتِ وارد کند، سفینهای ابرها را شکافت و از بالابسیاری فرود آمد. او برگشت و به آن نگاه کرد.
سفینه بیرونِ حلقهٔ محاصره توقف کرد. دریچه باز شدنداشت و لاگی بهآرامی بیرون شناور شد. با دیدنِ خطری کهسالها گوا و بقیه را تهدید میکرد، چهرهاش در هم رفت.
«زود رسیدم...»
گتورالد اخم کرد و پرسید: «تو کی هستی؟» پیش ازحالا آنکه لاگی دهان باز کند، گوا جواب داد: «کارت تمومه. اونبلکه نیروی کمکیِ ماست، از ارتشِ ستارهٔ سیاه... اِهم، اسمت چی بود؟»
گوا تازه یادشحالا آمد که حتی اسمِبرگردد او را هم نمیداند.
لاگی آهی کشید: «اگهمعمولی یه بارِ دیگه اسممانتظار رو بپرسی، میذارم میرم.»
«آدمِ ستارهٔ سیاه؟» گتورالد گفتوگویبلا آن دو را شنید وسرنگون مردمکِ چشمانش بیاختیار تنگ شد.
او از ارتش حلقهٔ آسمان ترسی نداشت، چون مقرِ حلقهٔ آسمان از آنجامیخواست بسیار دور بود. با این حال، منظومهٔ گاوین درست بغلِ سیستم ستارهای فاون قرارشمار داشت. او از ارتشِ ستارهٔ سیاه میترسید و فهمید که توی هچل افتاده است.
حتی گتورالد هم نامِ ستارهٔ سیاهمیخواست را شنیده بود. جایگاهِ ستارهٔ سیاه درواقعیِ خوشهٔ کولتون بسیار بالاتر از او بود.
گتورالد که زنگِ خطرمعمولی برایش به صدا درآمدهانتظار بود، به فکرِ چاره افتاد.
ارتشِ ستارهٔ سیاه دخالت کرده، پس نقشهام نمیتونه جلو بره. تنها راه اینه که این مزدورِ ستارهٔ سیاه رو بکشم و بعد از خوشهٔ کولتون برم تاگوشهای آبها از آسیاب بیفته. اگه اینجا بمونم، ارتشِ ستارهٔ سیاه دیر یا زود نیروهای زیادی رو برای مقابله با من میفرسته. خوشبختانه این بار فقط یه نفر ازتیمِ ارتشِ ستارهٔ سیاه اومده. اگه اون و آدمهای حلقهٔ آسمان رو بکشم، میتونم برای مدتِ کوتاهی اتفاقاتِ اینجا رو مخفی کنم تا وقتِ کافی برای فرار داشته باشم.
گتورالد تصمیمش را گرفت. او باتبعید صدای بلند دستور داد: «همه شلیکرسیده کنید! این مزدورهای حلقهٔ آسمان رو بکشید!»
رنگ از چهرهٔ گوا و بقیه پرید و با دستپاچگی بهنهتنها دفاع از خود پرداختند. وضعیتشان بهشدت وخیم بود. اگر زیرِ آتشِواقع مداوم قرار میگرفتند، در نهایت یا میمردند یا بهشدت مجروح میشدند.
توپهای تمامِ هواگردهارزمیِ روشن شد و درحال آستانهٔ شلیک قرار گرفت.
گتورالد بهسمتِ لاگی هجوم برد ورسیده به شهابسنگی پوشیده از شعله تبدیل شد؛رئیسِ او بیدرنگ از تمامِ قدرتش استفاده کرد.
در این لحظه، لاگی آهی کشید. عصایی بسیارنامش قدیمی و ساده از غیب در دستانش ظاهر شد.کند سپس لاگی با آن ضربهٔ آرامی به هوا زد.
«طلسمِ مخفیِ فضازمان: بُعدِ هفتم.»
هوم!
سپری نامرئی بهسرعت منبسط شد و تمامِ حاضران را درسرنگون بر گرفت. در این لحظه، هر حرکتی درونِ سپر متوقفدیگر شد، گویی فضازمان منجمد شده بود. حالتِ چهرهٔ همه ثابت ماند.
با این حال، قدرتِ تفکرِ همه سر جایش بود. کاملاً حسبلا میکردند که اصلاً نمیتوانند تکان بخورند، اما کنترلی روی بدنشان نداشتند.مغزِ حتی گتورالد هم در میانِ زمین و هوا بیحرکت مانده بود.
مکانیکِ بزرگ هان که داشترسیده یواشکی تماشا میکرد، چیزی نمانده بودنهتنها تنقلاتِ توی دهانش را بیرون بپاشد.
این همون زا وارودو نیست؟
جادوی فضازمان سختترین سبکِ جادو برای استادی بود. بهعلاوه، بسیار خطرناک بود. وقتیرئیسِ جادوگران روی آن مطالعه میکردند، یک لحظه بیاحتیاطیِ کوچک چهبسا باعث میشد چنان بمیرندگوشهای که حتی جنازهای هم از آنها باقی نماند. این جادو استعدادی فوقالعاده بالا میطلبید.
هر کسی نمیتوانست هدفِ آلبرت و دارودستهاش قرار بگیرد. لاگیحالا عضوِ هیچ سازمانِ بزرگی نبود و تکوتنهاترین آدمِ آنجا بود.واقعیِ بنابراین، فقط یک دلیل برای هدف قرار گرفتنِ لاگی وجود داشت.
قدرتش!
در این قلمروِ فضازمان، لاگی تنها کسی بود که میتوانست آزادانه حرکت کند. او پیدرپیگمنامی طلسم اجرا کرد و همهٔ سفینهها را در هم کوبید. در این گیرودار، گتورالد بالاخرهحکومتِ از شرِ طلسم خلاص شد. او بدونِ اینکه کلمهای بگوید، برگشت و پا به فرار گذاشت.
اعتمادبهنفسش با همان یک طلسمِ لاگی کاملاً در هم شکسته بود. لاگی تعقیبش نکرد. مأموریتش نجاتِمغزِ مزدورانِ حلقهٔ آسمان بود؛ نمیخواست انرژیاش را برای تعقیبِ کسی که همرتبهٔ خودش بود هدر بدهد.فرار بهسوی گوا و بقیه شناور شد، آهی کشید و گفت: «سوارِ سفینهام بشید تا از اینجا بریم.»
گوا با احترام و بهسرعت سر تکان داد. نتوانستگتورالد جلوی خودش را بگیرد و پرسید: «شما افسرِ جدیدِنهتنها ارتشِ ستارهٔ سیاه هستید؟ تا حالا اسمتون رو نشنیده بودم.»
لاگی با چهرهای کهبلا تلختر شده بود، جواب داد:سرنگون «همون بهتر که نشنیده بودی.»
دیگر مزدورانِ حلقهٔ آسمان با ناباوری به هم نگاه کردند. ارتشِ ستارهٔ سیاه بالاخره اولین افسرِ رتبهٔ بلایاهالیِ خود را پیدا کرده بود و او هم چقدر قوی بود. دیگر نیازی نبود ستارهٔ سیاه همهچیز رابلکه بهتنهایی به دوش بکشد. آنها حس میکردند ارتشِ ستارهٔ سیاه دارد از ارتشِ حلقهٔ آسمانِ آنها پیشی میگیرد.
گوا احساسِ بسیار پیچیدهای داشت. هنوز چند سالِ پیش را به یاد میآورد که ستارهٔ سیاه فقط یکبسیاری گروهِ مزدورِ کوچک بود. آن زمان، بهعنوانِ کاپیتانِ یکی از تیمهای حلقهٔ آسمان، قدرتشان با هم برابر بود وبازم در عینِ حال او حمایتِ حلقهٔ آسمان را پشتِ سرش داشت، برای همین جایگاهش بالاتر از ستارهٔ سیاه بود.
اما حالا، او هنوز همان کاپیتانِ تیم در حلقهٔ آسمان بود، ولی ستارهٔ سیاه بهحکومتِ شخصیتی بسیار مهم در خوشهٔ کولتون تبدیل شده بود و حتی در کلِ حلقهٔ ستارهایِپشتِ شکسته هم آوازهٔ درخوری داشت. اختلافِ قدرت و جایگاهِ این دو بهکلی زیرورو شده بود.
با وجودِ ستارهٔ سیاه بهعنوانِ کسی که خودشحکومتِ را با او مقایسه میکرد، گوا حس میکرد دربسیاری تمامِ این سالها درجا زده است و دلسرد شد.
در همین حال، در آنسوی نشانِ ناظر،حال چشمانِ هان شیائو برقی زد. انگشتانش راآدمِ روی تهریشش کشید و بیاختیار لبخند زد.
«انگار یه گنج پیدا کردم...»
چند روز بعد،اهالیِ فصلِ دوم بالاخرهتبعید به پایان رسید.
هشت تیمِ حاضر در مرحلهٔ نهایی از همان ابتدایسرنگون مسابقات بیشترین توجه را به خود جلب کرده بودند.شورشیِ همهٔ طرفداران داشتند تیمهایشان را تشویق و حمایت میکردند.
در دورِ اول، تیمِ دودمان ریورویل را شکست داد ومخفی به نیمهنهایی راه یافت، در حالی که ریورویل در جمعِ هشتتبعید تیمِ برتر متوقف شد. این نتیجه برای هیچکس جای تعجب نداشت.
آسمانِ بلند با نتیجهٔ ۳ بررسیده ۱ کیمچی را شکست داد ونهتنها با حذفِ این تیم، به نیمهنهایی رسید.
دو تیمِ چینی به نیمهنهایی راه یافتهشده بودند و طرفدارانِ چینی تهِ دلشان آرزو میکردندحکومتِ که فینال بینِ دو تیمِ چینی برگزار شود.
اما از بختِ بد، نتایجِ قرعهکشیِ دورِبرگردد دوم، دودمان را در برابرِ آسمانِ بلندبلکه و شیطان را در برابرِ تاماهاوک قرار داد.
بازیکنانِ چینی حس میکردند این قرعه برای دودمان بسیار بدشانسی است.کرده دودمان پس از ورود به مرحلهٔ نهایی، هم در دورِ اولشده و هم در دورِ دوم به پستِ یک تیمِ چینی خورده بود.
دورِ دوم بسیار نفسگیر بود. قله درست پیشِ رویشان قرارسرنگون داشت؛ نه دودمان و نه آسمانِ بلند هیچکدام کوتاه نمیآمدند.دیگر بسیاری از تماشاگران از دیدنِ نبردهای خونینِ آنها اندوهگین شدند.
پیش از مسابقه، خیلیها فکر میکردند شانسِ پیروزیِ دودمان بیشتر است. با این حال،برگردد نتیجه دور از انتظار بود. آسمانِ بلند به رهبریِ هائو تیان سرسختیِ بینظیری نشان دادواقع و با نتیجهٔ نزدیکِ ۳ بر ۲ دودمان را شکست داد و به فینال رسید.
دودمان در جمعِ چهار تیمِرسیده برتر متوقف شد و فقطکند میتوانست برای مقامِ سوم رقابت کند.
پس از مسابقه، خبرنگارانِ زیادی بامیآمد تیمِ دودمان مصاحبه کردند و پادشاهباشد دریاسالار هیچ حسرتی در دل نداشت.
«ما قبل از مسابقه انرژیِ زیادی هدر دادیم. هائو تیان رقیبِ قدیمیِ منه. این بار واقعاً محشر جنگید.بسیاری امیدوارم بتونن جامِ قهرمانی رو برای چین به ارمغان بیارن. داداش، تو مسابقهٔ ما رو بردی، پس بایدمیآمدند این یکی رو هم ببری. تماشاگرا، تا میتونید بهشون فحش و بدوبیراه بگید تا اصلاً جرئت نکنن ببازن.»
خبرنگاری که نیتِ شومی داشت، به حرفهای پادشاه دریاسالار درحالا طولِ فصلِ عادی اشاره کرد تا او را در تنگنا قراربلکه دهد. با این حال، پادشاه دریاسالار اصلاً به روی خودش نیاورد.
«اولش میخواستم تیمهای کشورهای دیگه رو ادب کنم، ولی در نهایت هموطنهای خودم منبلکه رو ادب کردن. بیخیال، بههرحال به یکی از خودمون باختم. هائو تیان، شما بایدهواگردِ قهرمان بشید. اینطوری حداقل میتونم بهونه بیارم که به قهرمان باختیم و کمتر دردسر بکشم.»
همهٔ خبرنگاران خندیدند،رزمیِ حتی همان کسی کهحال سؤال را پرسیده بود.
طولی نکشید که نوبت به مصاحبهٔ شاهزاده دوم رسید. نظراتش مثلِ همیشه بود: «باختمون صددرصد تقصیرِ کاپیتانه. اینبسیاری یعنی باید یه نفرِ دیگه رو کاپیتان کنیم. نیازی هم نیست به کسی جز من فکر کنید. دیگهمیآمدند وقتشه پادشاه دریاسالار بازنشسته بشه. اون الان یه مردِ میانساله، آخه چه مرضیه که هنوز داره بازی میکنه؟»
مصاحبهٔ دودمان بسیار شاد بود و تا حدودینامش اندوهِ بازیکنانِ چینی را شست و برد. حالاسرنگون تمامِ فشارها و امیدها روی دوشِ آسمانِ بلند بود.
در ابتدا، دودمان تیمی بود که بیشترین شانسحکومتِ را برای قهرمانی داشت. حالا که آسمانِ بلند آنهابسیاری را شکست داده بود، اگر در نهایت قهرمان نمیشدند...
با این حال، هائومعمولی تیان نهتنها دستپاچه نبود، بلکهنداشت روحیهاش هم بسیار بالا بود.
از همان ابتدای این رقابتها، دودمان در مرکزِ توجهحکومتِ قرار داشت. اما او و آسمانِ بلند در سکوتبسیاری انرژیشان را ذخیره میکردند، درست مثلِ تیز کردنِ یک شمشیر.
در فینال، ایناهالیِ شمشیر بالاخره ازتبعید غلاف بیرون آمد!
شور و انرژیِ همهٔ اعضای آسمانِ بلندبرگردد یکباره فوران کرد. آنها این اعتمادبهنفس را داشتندمغزِ که هر چیزی را در برابرشان تکهتکه کنند!
حریفشان تیمِ آمریکاییِ شیطان بودحساب که تاماهاوک از سوئد را شکستکرده داده و به فینال رسیده بود.
شیطان پس از دودمان، دومین بختِرسیده قهرمانیِ مسابقات به شمار میرفت. آنها آخرینرئیسِ مانعِ بینِ چین و قهرمانیِ جهان بودند!
دهها میلیون بازیکن در سراسرِ نُه بخشِشده بازی داشتند فینال را تماشا میکردند. چنین محبوبیتیحکومتِ تا پیش از این هرگز دیده نشده بود.
حتی هان شیائو هم کارشرسیده را زمین گذاشت و فینال رانهتنها از اول تا آخر تماشا کرد.
با تماشای نبردِ نفسگیرِ دو تیم، احساساتش همگام با وضعیتِ مسابقه بالا و پایینآدمِ میشد. برای یک لحظه، انگار به دورانِ جوانیاش برگشته بود؛ همان روزهایی که بامیخواست تمامِ وجود برای تیمهای چینی فریاد میکشید، اما در نهایت چیزی جز ناامیدی نصیبش نمیشد.
در نهایت،نامش نتیجه ۳حالا بر ۲ شد.
آخرین بازیکنِ شیطاناهالیِ در میدانِ مبارزهتبعید به زمین افتاد.
شیطان سقوط کرده بود.
آسمانِ بلند هنوز پابرجا بود.
پیروزیِ نهایی ازگتورالد آنِ آسمانِ بلندرسیده بود، از آنِ چین!
«قهرمانِ جهان!»
بازیکنانِ چینی ازحالا شدتِ خوشحالی سرمیخواست از پا نمیشناختند.
حتی هان شیائو هم در اتاقشمیآمد در پایگاهِ شمارهٔ ۱ میتوانست صدای هلهلهبهعلاوه و شادی را از بیرونِ پنجره بشنود!