چپتر 1241: ملاقات با آشنایانِ قدیمی
0انرژیِ روحیِ او که صرفِ تسخیرِ جنگجوی پیمانِ مقدس شده بود خاکستر شد،اطمینان اما لو رفتن در این لحظه اصلاً برای سوروکین مهم نبود. با یادآوریِپسِ صحنهای که پیش از فروپاشیِ تجلیاش دیده بود، ناباوری در چهرهاش موج میزد.
دهها تن از نخستینیان، همگی تاالان به امروز زنده بودند... یعنی آنهااینکه هم مثلِ من مرگشان را جعل کردهاند؟
سوروکین باورش نمیشد.
محال است!
مرگِ بعضیهایشان قطعیکنید بود. حتی خاکسترشان هماولین به باد رفته بود!
چطور از عصرِ اکتشاف جانِ سالمالان به در برده، وجودشان را پنهاناینکه کرده و تا الان زنده مانده بودند؟
نکند اینجاهمین خانهٔ سالمندانِپخش نخستینیان است؟
یا اینکه این جماعتاکتشاف اینهمه سال مخفی شدهاندوجودشان تا توطئهای کیهانی بچینند؟
سوروکین کاملاً به همتمامِ ریخت. هرچه بیشتر فکربار میکرد، وحشتش بیشتر میشد.
پیشتر هرگز نامِ این سازمان به گوششمانده نخورده بود. یعنی او تنها کسی دراینهمه کیهان بود که از این راز خبر داشت؟
در این لحظه، سوروکین ناگهان لرزید. با عجله به رهبرِسرعت گروهِ مزدوران دستور داد: «همین الان ناوگان را پخش کن.شانسِ در جهتهای مختلف عقبنشینی کنید و با تمامِ سرعت فرار کنید!»
برای اولین بارعصرِ پس از مدتها، سوروکینبرده به وحشت افتاده بود.
به قدرتش اطمینان داشت. در ابتدا حس میکرد شانسِ پس گرفتنِافتاده شعلهٔ روح کم نیست. حتی وقتی پیشتر سه فرارتبهٔ آ را دیدهکمی بود، فقط کمی جدیتر شد و فکر نمیکرد از پسِ کار برنیاید.
با این حال، درپنهان کمالِ ناباوری، بیش از ۳۰اینجا فرارتبهٔ آ آنجا حضور داشتند!
اوضاع کاملاً از حدِ انتظارش فراترمختلف رفته بود. چه کسی در کیهاناولین میتوانست از پسِ چنین چیزی بربیاید!
دهها فرارتبهٔ آ بسیار فراتر از حدِ توانِ او بود. از طرفی، هشدارِ شعلهٔ روح را هم فعال کردهاینهمه بود که دستکمی از سیخ زدن به لانهٔ زنبور نداشت. سوروکین در دم تمامِ انگیزهاش را برای ادامهٔ نقشهگوشش از دست داد؛ تنها خواستهاش این بود که هرچه زودتر و تا جای ممکن از آن منطقه دور شود.
در همین حین، رهبرِ گروهِ مزدوران به تصاویرِ رصدِ دوربرد نگاه کرد و ناگهانابتدا فریاد زد: «رئیس، ناوگانشون حرکت کرد و داره میآد سمتِ ما. تازه، دهها واکنشِبرنیاید انرژیِ بالا هم یهو روی رادار ظاهر شده که احتمالاً همهشون فرارتبهٔ آ هستن!»
«پس معطلِبرده چی هستی؟پنهان فرار کن!»
سوروکین همهمین خشمگین بودپخش و هم شوکه.
در آینده میتوانست مخفیانه اطلاعاتِ بیشتری ازبرده این سازمان به دست بیاورد، اما اگراینجا الان گیر میافتاد، دیگر «آینده»ای در کار نبود!
گروهِ مزدوران بیدرنگ از هم جدا شدند. سفینهٔ اصلی که سوروکین در آن بود، تمامِشانسِ انرژیاش را به موتور منتقل کرد، روی حالتِ اضافهبار رفت و با تمامِ سرعت باکمالِ موتورِ فرانوری پا به فرار گذاشت. نورِ ستارگانِ بیرونِ پنجره به شکلِ خطوطی ممتد کش آمد.
با این حال، طولی نکشیدکرده که پس از شروعِ فرار، آژیرِسالمندانِ کرکنندهای روی رادار به صدا درآمد!
بوم!
ثانیهای بعد، کلِ سفینه ناگهان لرزید و ازوجودشان حالتِ فرانوری خارج شد. تکانهٔ عظیمِ این توقفسالمندانِ باعث شد همه جز سوروکین روی زمین بیفتند.
سوروکین بیاعتنا به فریادِتمامِ دردِ خدمه، با عجلهبار به بیرونِ پنجره نگاه کرد.
فضای کیهانیِ اطراف پر از آرایههای جادویی شده بود. شاخکهای اسرارآمیزِ شفاف و شیشهمانند از درونِمخفی آنها بیرون زدند و محکم دورِ کلِ سفینه پیچیدند. شاخکها سفینه را بیامان میفشردند و باسازمان ظاهر شدن و گسترشِ ترکها روی دیوارهای آلیاژی، صدای پاره شدنِ زرهِ فلزی بهوضوح در کابین میپیچید.
همزمان، یک پورتالِ انتقالِ جادویی ناگهانمختلف درست جلوی سفینه باز شد. بیگراولین و گروهِ نخستینیان از آن بیرون آمدند.
«بیگر!»
شعلههای خشم در چشمانِتمامِ سوروکین زبانه کشید. دندانهایشبار را به هم سایید.
جادوگرِ لعنتی!
در این لحظه، یک مکانیکِ مجازی ازعقبنشینی میانِ نخستینیان ناگهان کنترلِ سفینه را بهمدتها دست گرفت و کانالِ ارتباطیاش را باز کرد.
لحظهای بعد، تصویرِ هولوگرامیِ پیمانبان در کابین پدیداروجودشان شد. سوروکین را برانداز کرد. لحنش ۳۰ درصدسالمندانِ کنجکاو، ۳۰ درصد هیجانزده و ۴۰ درصد کلافه بود.
«تو همان کسی هستی کهسرعت از مُهرومومِ شعلهٔ روح گریختوحشت و زیردستِ مرا تسخیر کرد؟»
سوروکین که کاملاً در حالتِکرده آمادهباش بود، گفت: «نمیفهمم دربارهٔخانهٔ چی حرف میزنی! شما کی هستید؟»
پیمانبان چشمانش را ریز کرد و گفت:عقبنشینی «جالبه، لابد نمیخوای بگی که فقط داشتیمدتها اتفاقی از اینجا رد میشدی، مگه نه؟»
«گوش کنید، من...»
«بعداً وقتِعقبنشینی زیادی برایتمامِ توضیح دادن داری!»
هنوز حرفِ سوروکین تمام نشده بود کهمانده دهها فرارتبهٔ آ همزمان حمله کردند. حجمِ وحشتناکیسال از انرژی مستقیم بهسوی سفینهٔ سوروکین روانه شد.
بوم!
سفینه در دم پودر شد. سوروکین در آخرین لحظهپنهان از کابین بیرون پرید. با حس کردنِ اختلافِ قدرتِجماعت یأسآورِ میانِ خود و دشمنان، غرق در ناامیدی شد.
میخواست اول با حرف زدن این جماعتاولین را آرام کند، اما آنها بیدرنگ حملهابتدا کردند و کاری جز این از دستش برنمیآمد.
هرچند بدنِ فیزیکیاش هستهٔ اصلیِکرده حیاتش نبود، اما اصلاً دلشخانهٔ نمیخواست به دستِ این افراد بیفتد.
«چارهٔ دیگهای نیست!»
سوروکین دندانهایش را به هم فشرد و بیشترِ بذرهای روحش را فراخواند. ناگهان،نکند هالهٔ اطرافش بهکلی تغییر کرد و سرد و خشن شد. موجِ شوکِ انرژیِ عظیمیریخت از بدنش فوران کرد که امواجِ مرئی در فضای کیهانیِ اطرافش به وجود آورد!
با حس کردنِ این انرژی، نگاهِ پیمانبان جدی شد.مدتها همتیمیهایش را به یک کانالِ ارتباطِ ذهنی کشاند و گفت:نیست «مراقب باشید، این یارو خیلی قویه. گاردتون رو پایین نیارید.»
«نگران نباش، تعدادمون زیاده!»
خندیدند وهمین به جلوپخش یورش بردند.
نبردی سنگین درگرفت. با این حال،سالم در عرضِ چند ثانیه، سوروکین کاملاًمانده در هم شکست و نبرد یکطرفه شد.
قدرتِ واقعیاش در حقیقت بسیار بالا بود، در حدی که با فرارتبههایقدرتش آ در نقطهٔ اوج برابری میکرد. با این حال، هنوز به آن قلمروِنمیکرد بالاتر قدم نگذاشته بود و همچنان یک فرارتبهٔ آ عادی به حساب میآمد.
با حملهٔ همزمانِ دهها فرارتبهٔ آ، سوروکین فقطنکند میتوانست کتک بخورد. حتی خدای اِسپرها هم پس ازشدهاند تکامل، در چنین موقعیتی به همین سرنوشت دچار میشد.
تنها کاری که از دستِ سوروکین برمیآمد اینکنید بود که سعی کند زنده بماند. طولی نکشیدافتاده که نقابش خُرد شد و همه چهرهاش را دیدند.
«این یارو...چطور سوروکین ازاکتشاف گروهِ مالیِ بیکرانه؟»
پیمانبان جا خورد.
اصلاً انتظار نداشت کسی کهکرده به سازمانش نفوذ کرده، رئیسِخانهٔ نامدارِ بزرگترین کنسرسیومِ کیهان باشد.
مگر این یارو به ضعیف بودن معروفعقبنشینی نبود؟ مگر جزوِ ضعیفترین فرارتبههای آ بهمدتها حساب نمیآمد؟ پس چرا چنین ترازِ قدرتی دارد؟
یعنی سوروکین تمامِ این مدت خودشسالم را به ضعف زده و قدرتش رانکند پنهان میکرده؟ تا این حد بزدل است؟
در میانِ این سردرگمی، بیگر ناگهان از سبکِبار مبارزهٔ سوروکین متوجهِ چیزی شد و با تعجبگرفتنِ فریاد زد: «این تواناییِ اِسپر... نکنه تو امپراتورِ روحی؟»
«چی؟» بقیه هم شوکه شدند.کرده با دقت سوروکین را زیرِ نظرسالمندانِ گرفتند و همگی سرنخهایی پیدا کردند.
آدمهای این عصر فقط میتوانستند تواناییهای امپراتورِ روح را تحلیل کنند،فرار اما این جماعت همنسلِ امپراتورِ روح بودند و خدا میدانست چند بارروح با او جنگیده بودند. به همین دلیل در دم او را شناختند.
با شنیدنِ اینعصرِ حرف، سوروکین غرقسالم در استیصال شد.
همیشه از به کار بردنِ تمامِ توانشاولین طفره میرفت چون نگرانِ شناخته شدن بود،ابتدا اما در نهایت، باز هم همین اتفاق افتاد.
میدانست نمیتواند این جماعت را که بهخوبی میشناختندش فریب دهد. از طرفی، از قبل هم قصدمخفی داشت این هویت را کنار بگذارد. با این فکر که دستکم حرفهای مشترکی برای گفتن دارند، دستگوشش از نقش بازی کردن برداشت و فریاد زد: «درسته، خودمم! مگه شما عوضیها نمرده بودید؟ چطور اینجایید؟»
«واقعاً خودتی، روول سیسوک!»
نخستینیان جاچطور خوردند و ازجانِ شدتِ حملاتشان کاستند.
اگر پای یک غریبه در میان بود، ذرهای تحتِتأثیر قرار نمیگرفتند. باقدرتش این حال، امپراتورِ روح همنسلشان بود و دستکم چهرهای آشنا محسوب میشد.جدیتر همگی بهشدت کنجکاو بودند که بدانند چه بر سرِ سوروکین آمده است.
«ما توبرده را زنده نکردیم.کرده یعنی نمرده بودی؟»
حالتِ چهرهٔ بیگر کمی تغییر کرد. بهعقبنشینی یاد آورد که ستارهٔ سیاه پیشتر اشاره کردهوحشت بود که امپراتورِ روح همیشه زنده بوده است.
بیگر باچطور حیرت گفت: «مرگتجانِ رو جعل کردی؟»
«من که اون موقع تا حدِ مرگاولین کتکت زدم. هیچ نشونهای از حیات توابتدا تنت نمونده بود. چطور این کار رو کردی؟»
سوروکین جاخالیِ دیگری به یک پرتابهٔ جادویی داد که قدرتش برایسالمندانِ سوراخ کردنِ یک سیاره هم کفایت میکرد و غرید: «تو یکیریخت دیگه حرف نزن!» با یادآوریِ اتفاقاتِ گذشته، رگهای پیشانیاش بیرون زد.
آن زمان، بدنِ فیزیکیاش جان داده بود و واقعاً در آستانهٔ مرگ قرار داشت. حسِ شدیدِ ناکامی و نفرت درشانسِ ذهنش، استعدادش را به مرزِ انفجار رسانده و باعثِ تکاملِ تواناییِ اِسپرش شده بود. در آخرین لحظه، تواناییِ روحِ جاودانهاوضاع را به دست آورده بود. در غیرِ این صورت، در طولِ جنگهای عصرِ اکتشاف همراه با بدنِ فیزیکیاش مرده بود.
در این میان، پیمانبان بهجانِ چیزی پی برد و ناگهانکرده به فرضیاتش دربارهٔ جاسوس شک کرد.
از قرارِ معلوم، سوروکین از قبلفرار چیزی دربارهٔ ما نمیدونسته. یعنی لو رفتنِاطمینان اطلاعاتِ سازمان در گذشته کارِ اون نبوده؟
پیمانبان گفت: «فکرش را نمیکردم همانالان امپراتورِ روح باشی. خودت را خیلی خوبجماعت مخفی کردهای... چطور ما را پیدا کردی؟»
سوروکین دندانقروچهای کرد و گفت: «فقط میخواستم شعلهٔ روحتمامِ رو پس بگیرم و ردش رو گرفتم. اصلاً ازاطمینان وجودِ شماها خبر نداشتم. دست از حمله بردارید، بذارید برم!»
پیمانبان با یادآوریِ اتفاقاتِ پیشین،جانِ کموبیش حرفهای سوروکین را باورکرده کرد، اما همچنان سر تکان داد.
«مهم نیست از قبل میدانستی یا نه. امروز به رازِ ما پی بردهای، پس دیگر راهِ برگشتیشعلهٔ نداری. ما همه همنسلیم. میتوانیم گپِ مفصلی بزنیم... اما بعد از اینکه توانِ مقاومتت را از دست دادی.اوضاع دست از تقلا بردار. برای فرار حتی یک درصد هم شانس نداری، پس چرا عذابت را طولانی میکنی؟»
بقیه هم در تأیید سر تکان دادند. بیشترشان قصد نداشتندخانهٔ سوروکین را همانجا بکشند. هرچه بود، او را از دورانِبچینند قدیم میشناختند و همه میخواستند ماجراهای این سالهایش را بشنوند.
بنگ!
این بار، مشتِ پانگون دوباره روی صورتِ سوروکین نشست و اوالان را به عقب پرتاب کرد. به خودش فشار آورد تا تمرکزششدهاند را حفظ کند و میدانِ نبرد را بسنجد. دلش مدام بیشتر میریخت.
دهها فرارتبهٔ آ محاصرهاش کرده بودند. هیچ شانسی برای درهمشکستنِ رودررویافتاده این حلقه نداشت. از نظرِ تحرک هم، بهعنوانِ یک اِسپرِ ذهنی،فقط حریفِ طلسمِ انتقالِ یک جادوگر نمیشد. راهِ فرار بهکلی بسته بود.
یعنی واقعاً کارِ این پوستهای که اینهمه براش زحمتاینجا کشیدم تمومه؟ قرار بود ازش علیه ستارهٔ سیاه استفاده کنم،کیهانی ولی هنوز حتی چشمم به قیافهٔ ستارهٔ سیاه هم نیفتاده!
هرچند سوروکین تا حدی مطمئن بود که به لطفِ تواناییِ اِسپرش در آنجا کشته نمیشود، اماافتاده ترجیح میداد در صورتِ امکان بدنش را هم حفظ کند و تن به خطر ندهد. گذشتهکار از این، یک بار مرگش را جعل کرده بود؛ این افراد این بار قطعاً محتاطتر عمل میکردند.
چند سال از آخرین باری که اینطور گیر افتادم میگذره؟ هنوزم بهاندازهٔ کافینکند «ترسو» نیستم. اگه میدونستم قراره دست تو لونهٔ زنبور بکنم، آخه چه مرگم بودریخت که به فکرِ کشتنِ ستارهٔ سیاه افتادم؟ مگه یه بازنشستگیِ بیسروصدا چه ایرادی داشت؟
سوروکین سراسر پشیمانی بود.
بیگر پوزخندی زد و گفت: «چیه، هنوزمانده تسلیم نمیشی؟ فکر نکن چون همدیگه رواینهمه میشناسیم نمیکشمت. یه بار کشتمت، بازم میتونم بکشمت!»
ناگهان جرقهای در ذهنِ سوروکینجهتهای زد. خاطراتی که در اعماقِسرعت ذهنش دفن شده بودند، جان گرفتند.
«حالا یادم اومد!عصرِ پیمانِ مقدس، شماسالم اعضای پیمانِ مقدسید!»
خاطراتِ عصرِ اکتشاف دوباره برایش زنده شد. سوروکینبار آن زمان نامِ پیمانِ مقدس را شنیده بود،گرفتنِ اما به آن پوزخند زده و عضو نشده بود.
با گذشتِ آنهمه سال و مرگِ پیدرپیِمانده نخستینیان، گمان میکرد سازمانِ پیمانِ مقدس که بهسال محفلی مخفی شباهت داشت، مدتهاست از بین رفته.
وقتی چشمش به آن دهها فرارتبهٔ آ افتاد، آنقدر جا خورده و درگیرِ فرار بود که اصلاًقدرتش به این موضوع فکر نکرد. با این حال، وقتی داشت دنبالِ راهِ فرار میگشت، ذهنش بهسرعت به کارکمالِ افتاد و سرانجام این «شایعه» را که زمانی در عصرِ اکتشاف میانِ نخستینیان دهانبهدهان میچرخید، به یاد آورد.
پس...
«زنده شدن باکنید استفاده از حریمهافرار واقعیه؟ شما موفق شدید؟»
حالتِ چهرهٔ سوروکینوجودشان بهکلی دگرگون شد. لحنشمانده پر از ناباوری بود.
اگر با رستاخیز برگشته بودند، همهچیز منطقی میشد.کنید هرگز فکر نمیکرد چنین شایعهای که هیچ مدرکافتاده و سندی برایش وجود نداشت، واقعیت داشته باشد!
با دیدنِ اینکه سوروکیناکتشاف به حقیقت پی برده،وجودشان همهٔ حاضران غافلگیر شدند.
امپراتورِ روح همنسلِ آنها بود، پس پی بردنش به این موضوعافتاده دور از ذهن نبود. با این حال، هرچند از قبل آمادگیِفقط ذهنی داشتند، اما در لحظهٔ فاش شدنِ رازش، باز هم جا خوردند.
در همین لحظه، جرقههایی در ذهنِ سوروکین به هم پیوست و تمامِ اتفاقاتِ اخیر را بهمخفی یکدیگر ربط داد. بهسرعت نقشهای در ذهنش شکل گرفت و موجی از شادی وجودش را فراگرفت؛ گوییگوشش در غاری تاریک، روزنهای از نور دیده باشد. او تنها امیدش را برای فرار پیدا کرده بود!
پنهانکاریِ شدیدِ پیمانِ مقدس قطعاً به این دلیل بود که نمیخواستند اطلاعاتِ حریم بهمدتها بیرون درز کند. این تنها اهرمِ فشاری بود که در دست داشت؛ تنها در صورتیجدیتر شانسِ نجات پیدا میکرد که روی ترسِ این افراد از فاش شدنِ رازشان قمار کند!
در حالی که این افکار از ذهنش میگذشت، سوروکین بیدرنگ فریاد زد: «شماها رازِ حریمها رو پنهان کردید و ازش محافظت میکنید، اما حتماً یادتون هست که من بابیشتر تواناییم میتونم بقیه رو تسخیر کنم. درسته، امروز نمیتونم از این محاصره فرار کنم، اما قبل از اینکه من رو بکشید، اونقدر وقت دارم که تجلیهام تو پهنههای ستارهایِ دیگهعقبنشینی رو کنترل کنم و اطلاعاتِ حریمها رو همهجا پخش کنم! اگه نمیخواید رازتون فاش بشه همین الان دست نگه دارید، وگرنه همین حالا این اطلاعات رو به گوشِ همه میرسونم!»
با این حرف، حالتِ چهرهٔ بقیهفرار تغییر کرد و ناخودآگاه حملاتشان را کُنداطمینان کردند. برگشتند و به پیمانبان چشم دوختند.
چشمانِ پیمانبان سوسووجودشان زد: «...داری ماالان را تهدید میکنی؟»
سوروکین خونِ روی پیشانیاش را پاک کرد و گفت: «شما چارهای برام نذاشتید؛ من فقط میخوام زنده بمونم!» هرچند هیچ اطمینانی در دل نداشت،نیست اما چارهای جز حفظِ ظاهرِ قاطعش نبود. ادامه داد: «تو اربابِ شعلهٔ روحی. میتونی شانست رو امتحان کنی ببینی میتونی جلوم رو بگیری یابسیار نه، اما میتونی با عواقبش کنار بیای؟ بهتره من تنها کسی باشم که این راز رو میدونه تا اینکه کلِ کیهان ازش باخبر بشن.»
پیمانبان مدتی در سکوت سوروکین را برانداز کرد. در حالی کهالان فضا لحظهبهلحظه متشنجتر میشد، ناگهان دستش را بالا برد و بهشدهاند دیگران اشاره کرد دست از حمله بردارند: «همگی دست نگه دارید.»
با این فرمان، بقیه حملاتشان را متوقف کردند،بار اما با چهرههایی خصمانه همچنان سوروکین را درگرفتنِ محاصره نگه داشتند و راهِ فرارش را بستند.
این حرف دقیقاً دست روی نقطهٔ ضعفِ پیمانبان گذاشتهاینجا بود. او خوب میدانست فاش شدنِ اطلاعاتِ حریم چه معناییکیهانی دارد. در مقایسه با آن، جانِ سوروکین هیچ ارزشی نداشت.
پیمانبان خودش هم متخصصِ ذهن بود، اما اطمینانِ کامل نداشت که بتوانداولین جلوی فعال شدنِ تواناییِ اِسپرِ سوروکین و کنترلِ تجلیهایش را بگیرد. خدا میدانستوقتی این مرد پس از اینهمه سال زندگی، چه تواناییهای جدیدی یاد گرفته است.
پیمانبان نمیخواست سوروکین را بیش از حد تحتِ فشارپنهان بگذارد و او را به گوشهٔ رینگ ببرد. قصدجماعت داشت محتاطانه پیش برود و ببیند اوضاع چطور رقم میخورد.