چپتر 1063: برای نجاتِ کیهان، تصمیم گرفتم تبدیل شوم به...
0یکی از سیارههای پایگاهِبست نیای جانوران در خوشهٔشهوتانگیز ستارهای زمرد قرار داشت.
دو ناوگان با نمادِ یکسانِخونِ نیای جانوران در فضا مقابلِ همستارهٔ صف کشیده بودند. جو متشنج بود.
وضعیت روشن بود؛ ناوگانِ کوچکتردریاسالارِ میخواست پایگاه را ترک کند وترازِ ناوگانِ نگهبان راهش را بسته بود.
بایروم در سفینهٔ فرماندهیِ ناوگانِ نگهبان، با احساساتی پیچیده به ناوگانِبرادران فراریِ روبهرویش چشم دوخته بود که هر لحظه آمادگیِ درگیری داشت.زیادی در کانالِ عمومی گفت: «جوتینا، میدونی داری چهکار میکنی؟ این خیانته!»
حرفش که تمام شد، تصویرِ موجودی مؤنث روی صفحهٔ روبهرویش نقش بست. پوستی قهوهایِ روشن، چهرهای شهوتانگیزمثلِ و طرحهای حیوانیِ سیاهی گوشهٔ چشمها و شقیقههایش داشت و خطوطِ سفیدی مثلِ سبیلِ گربه روی گونههایش دیدهکارِ میشد. شبیهِ پلنگ بود. لباسش وحشیانه و بیقیدوبند بود و اندام و زیباییِ خیرهکنندهاش را به نمایش میگذاشت.
در این لحظه،شخص چهرهٔ زن پررگهایش از قاطعیت بود.
«کارِ گوروتان تمومه. ما تصمیمموندریاسالارِ رو گرفتیم. اگه میخوای جلومونمبارزی رو بگیری، میتونی امتحانت رو بکنی.»
بایروم با دیدنِتحتِ زن روی صفحه،میرفت در دل آهی کشید.
نامِ این شخص جوتینا بود. او مقداری خونِ جانوران را در رگهایش داشت و مانندِ افسرانِ پیشتاز و نگهبانانِ ستارهٔ سیاه، یکیمیشد از چهار دریاسالارِ تحتِ فرمانِ نیای جانوران به شمار میرفت. مبارزی ترازِ اول بود که میانِ برادران و خواهرانش در جایگاهِ نخستمیتونی قرار داشت. همچنین یک بذرِ فرارتبهٔ آ بود. با توجه به شخصیتِ وحشیاش، شمارِ زیادی از برادران و خواهرانش از او میترسیدند.
با این حال، خیلیها میدانستند جوتینا عضوِ جناحِ شورشی است و همیشه از گوروتان نفرت داشتهفرمانِ است. اما برای گوروتان اهمیتی نداشت که فرزندانش از او متنفر باشند. فرزندانش برای او فقطوحشیاش ابزار بودند. تا زمانی که زنده بود، ترسی نداشت که کسی از زیرِ سلطهاش خارج شود.
او با قدرتِ خودش کنترلِ سازمان را حفظ کرده بودمبارزی و حالا که رفته بود، سازمان بلافاصله مثلِ موشهایی کهفرارتبهٔ از کشتیِ در حالِ غرقشدن فرار میکنند، شروع به فروپاشی کرد.
امروز، جوتینا گروهِ بزرگی از اعضای جناحِ شورشی رااول با خود همراه کرده بود و قصد داشت سازمانِ نیایشخصیتِ جانوران را ترک کند؛ دلیلِ این رویارویی هم همین بود.
بایروم در جناحِ بیطرف بود، بنابراین وفاداریِ کورکورانهای به گوروتان نداشت. آهی کشید وشقیقههایش گفت: «ما همه خواهر و برادریم. چرا با هم بجنگیم؟ پدر فقط اسیر شده. ممکنهزیباییِ در آینده برگرده. چرا نمیمونید تا این دورانِ سخت رو با هم پشتِ سر بذاریم؟»
جوتینا فریاد زد: «خفه شو! من خیلی وقتهافسرانِ منتظرِ این روز بودم. اگه امروز نذاری بریم،فرمانِ دیگه گله نکن که چرا رحمی در کار نیست.»
بایروم سکوت کرد. برگشت و به چهرههایفرمانِ خشمگینِ وفاداران نگاه کرد، در دل سربرادران تکان داد و دستور داد: «بذارید برن.»
بدونِ قدرتِ عظیمِ نیای جانوران که اینهمه آدم را سرِمیانِ جایشان نگه میداشت، سازمانش هیچ اتحادی نداشت و هرکس بهوحشیاش فکرِ نقشههای خودش بود. بایروم تمایلی به جنگیدن با آنها نداشت.
اما جناحِ وفادار زیرِ بار نمیرفت. از نگاهِ آنها،طرحهای ترک کردنِ سازمان درست در زمانی که پدرشان بهسبیلِ دردسر افتاده بود، خیانتی تمامعیار بود و باید مجازات میشد.
با اینکه بایروم فرمانده بود، بسیاریرگهایش از افسران از او اطاعت نکردند وچهار ناگهان آتش گشودند و نبرد آغاز شد.
ناوهای جنگی یکی پس از دیگری غرق میشدند و در فضایترازِ کیهانی آتشبازی به راه انداخته بودند. سوپرهای رتبهٔ بلا در میانهٔشخصیتِ نبرد به اینسو و آنسو میرفتند و بیرحمانه با هم میجنگیدند.
پس از مدتی طولانی، نبرد سرانجاممیرفت به پایان رسید. خروارها لاشهٔ ناوهایخواهرانش جنگی در فضای کیهانی شناور بود.
ناوگانِ خائن پس از پرداختِ بهایی سنگین، سرانجام توانست فرار کند.سیاهی جناحِ وفادار نیز متحملِ تلفاتِ سنگینی شد. بسیاری از افسران در دمشبیهِ به دستِ جوتینا کشته شدند، بنابراین هیچکس به تعقیبِ او ادامه نداد.
بدونِ پدر، فرارتبههای آی دیگهای میآن سراغمون.مانندِ این وفادارها هم دیر یا زود پاکسازی میشن.تحتِ بهتره هرچه زودتر یه راهِ فراری پیدا کنم.
بایروم به لاشهها نگاه کرد و درفرمانِ دل آه کشید. میدانست که سازمانِ نیایبرادران جانوران دیگر به پایانِ راه رسیده است.
در همین حال...
«بالاخره زدیم بیرون. دنبالمون نیومدن...»
داخلِ سفینهٔ فرماندهی که پر از جای زخمهای نبرد بود، جوتیناستارهٔ روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. خسته و غرقمیانِ در خون بود و گودالی از خون زیرِ پایش جمع شده بود.
بسیاری از افسرانی که با او فرار کرده بودند،میرفت دورش را گرفته بودند. پس از نبردِ سنگینِ پیشین،همچنین همه مجروح بودند و داشتند یکدیگر را پانسمان میکردند.
یک افسرِ رتبهٔ بلا پس ازمیرفت بخیه زدنِ یکی از رفقایش، روخواهرانش به جوتینا کرد: «آبجیبزرگه، حالا کجا بریم؟»
از آنجا که جوتینا آغازگرِ این عملیاتچهرهای و قویترینِ آنها بود، همه او را بهخطوطِ عنوانِ رهبرِ این گروهِ فراری به رسمیت میشناختند.
جوتینا در حالی که نفسنفس میزد، گفت: «فرار تازهپیشتاز قدمِ اول بود. هدفمون رو فراموش نکنید. نمیتونیم فقطمیرفت به خودمون متکی باشیم؛ باید بریم سراغِ یه سازمانِ بزرگ.»
«سراغِ کی بریم؟»
«همون کسی که گوروتان رو لتوپار کرد.» جوتینا بهسختی ازمیانِ جا بلند شد، به بیرونِ پنجره نگاه کرد و زمزمهوحشیاش کرد: «ستارهٔ سیاه ارزشش رو داره که بهش تکیه کنیم...»
...
چند روزنامِ بعد، بیرونِمقداری کاخِ ستارهٔ سیاه...
«مدتِ زیادی مزاحمتونسیاه شدم. امروز دیگهتحتِ میرم. ممنون از کمکتون.»
سایهٔ نقرهای جلوی سفینهاش ایستادهشمار بود و برای قدردانی ازمیانِ هان شیائو سر تکان میداد.
مدتی پیش، او از مکعبِ تکامل استفاده کرده و به عنوانِ مهمان در ارتشِشقیقههایش ستارهٔ سیاه مانده بود تا با هان شیائو ارتباط برقرار کند. رابطهٔ بینِ آنهااندام بسیار بهتر شده بود و از چهرههایی آشنا به دوستانِ خوبی تبدیل شده بودند.
پس از چند روز اقامت، هنوز کارهای دیگریافسرانِ برای انجام دادن داشت، بنابراین تصمیم گرفت امروزفرمانِ خداحافظی کند و هان شیائو برای بدرقهاش آمده بود.
هان شیائو لبخند زد: «باشه، پستحتِ بیشتر از این نگهت نمیدارم. هراول وقت خواستی بیا اینجا بهمون سر بزن.»
سایهٔ نقرهای سر تکان داد، با هانمبارزی شیائو دست داد، گروهی از زیردستانش رانخست به داخلِ سفینه برد و دریچه را بست.
پیشرانهای سفینه روشن شد، سرعت گرفت وچهرهای از اسکله بیرون زد، به پرتویی از نورخطوطِ تبدیل شد و بهسرعت در فضا ناپدید گشت.
هان شیائو باشخص تماشای رفتنِ سفینه، بامانندِ رضایت سر تکان داد.
زمانی که در چند روزِ گذشته با سایهٔ نقرهای گذرانده بود، روندِاول جلبِ اعتمادِ او را سرعت بخشیده بود. با توجه به لطفهایی کهشمارِ به او کرده بود، میتوانست دستکم سه بارِ دیگر از او سواری بگیرد.
هان شیائو اسکلهتحتِ را ترک کردمیرفت و به دفترش بازگشت.
«فیلیپ، ازصفحهٔ سه تمدنِبست جهانی خبری نشد؟»
«هنوز نه، هوم...»
«چندین روز گذشته.سیاه دیگه وقتشه کهتحتِ باهام تماس بگیرن.»
هان شیائو سر تکان داد. در چند روزِ گذشته، منتظر بود تا فدراسیون ونخست کلیسا با او تماس بگیرند. به نظر میرسید این دو هنوز در حالِ بررسیِجناحِ رویکردشان برای تماس با او بودند، بنابراین هنوز کسی با او تماس نگرفته بود.
در جریانِ نبردِ سیارهٔ فانوسِ دریایی، او اسرا را به امپراتوریِ سرخ تحویل داده بود و امپراتوری باسبیلِ آنها مذاکره کرده بود. اما این بار، خودش بهتنهایی تمامِ اسرا را دستگیر کرده بود. بهعلاوه، حالا بسیار قویترتمومه بود. از این رو، هان شیائو به امپراتوری گفته بود که میخواهد شخصاً با فدراسیون و کلیسا مذاکره کند.
در این زمان، فیلیپ ناگهان مکث کردمانندِ و گزارش داد: «ارباب، هوم... یک درخواستِدریاسالارِ ارتباطِ جدید داریم. از طرفِ کلیسای اسراره.»
چه حلالزاده... هان شیائوچهار به فیلیپ گفت کهشمار تماس را وصل کند.
خیلی زود، یک تصویرِ سهبعدی در اتاق ظاهر شد. اومیانِ یکی از مقاماتِ عالیرتبهٔ کلیسا و مسئولِ امورِ دیپلماتیک بود.وحشیاش بهمحضِ ظاهر شدن، تعظیم کرد و بسیار محترمانه به نظر میرسید.
«جنابِ عالی ستارهٔ سیاه، من دیپلماتِ کلیسایچهرهای اسرار هستم. پیش از هر چیز، ازشقیقههایش طرفِ کلیسا بابتِ این حادثه عذرخواهی میکنم...»
«هوم، بیایید از این حرفها بگذریم و بریم سرِ اصلِ مطلب.» هان شیائو به دیپلماتِ کلیسا خیرهشمار شد و با صدایی بم گفت: «اگر تولائن را پس میخواهید، همهچیز به میزانِ حسننیتِ شما بستگیزیادی دارد. اما باید روی یک موضوع تأکید کنم: غرامت باید شاملِ یک عذرخواهیِ عمومی از جانبِ شما باشد.»
دیپلماتِ کلیسا چند بار پلک زد و بهآرامی گفت:میرفت «این مشکلی نخواهد بود، اما میتوانیم فعلاً مسئلهٔ تولائنهمچنین را کنار بگذاریم. میخواهم دربارهٔ اسرای فدراسیون صحبت کنم...»
هان شیائو ابرو بالا انداخت.
عجب غافلگیریِ جالبی. کلیسای اسرار هیچ عجلهایچهرهای برای آزاد کردنِ تولائن نداره و درشقیقههایش عوض میخواد اول یه اسیر از فدراسیون بگیره.
با اینکه میتوانست دلیلِ این کار رامانندِ درک کند، هان شیائو هنوز هم فکر میکردتحتِ این موضوع کاملاً غمانگیز است... البته برای تولائن.
هان شیائو سر تکان داددریاسالارِ و گفت: «کلیسا میخواهد یک اسیرِترازِ فرارتبهٔ آ از فدراسیون بخرد، هان؟»
«نه یکی. هرچه بیشتر، بهتر. مطمئنم کاسویی هم در این باره با شما صحبتنخست کرده است. کلیسا چیزی میخواهد تا بتواند عصای دههزار ایزد را پس بگیرد. جنابِجناحِ عالی ستارهٔ سیاه، ما این بار با حسننیتِ فراوانی آمدهایم و حاضریم بهای گزافی بپردازیم.»
هان شیائوصفحهٔ ابرو بالابست انداخت: «چقدر گزاف؟»
«اینها شرایطِ اولیهٔ ما هستند.»
دیپلمات فهرستی راسیاه باز کرد وتحتِ به نمایش گذاشت.
هان شیائو بهسرعت نگاهی به فهرست انداخت. شرایط نهتنها شاملِ خروارهابرادران غرامتِ منابع میشد، بلکه کلیسا حتی حاضر بود برای به دست آوردنِمیترسیدند اسرا از گنجینههای کیهانیِ غیراستراتژیک نیز استفاده کند. شرایط کاملاً سخاوتمندانه بود.
با این حال، قرار نبود به همین راحتی موافقت کند. عمداً طوری رفتار کرد کهخطوطِ انگار دارد سبکسنگین میکند. سپس بهآرامی گفت: «اگر اسرای فدراسیون را به شما بفروشم، بایدخیرهکنندهاش فشارِ آنها را تحمل کنم، آنوقت تمامِ پیشنهادِ شما همین است؟ به نظر کافی نمیآید.»
«نظرتان چیست شماشخص شرایط را پیشنهادرگهایش دهید و ما بتوانیم...»
هان شیائو پوزخند زد و حرفش رافرمانِ قطع کرد: «خودتان بروید فکر کنید. آنقدربرادران شرایط را تغییر دهید تا راضی شوم.»
با نگفتنِ شرایط، میتوانست فدراسیون و کلیسا را حسابی به دردسر بیندازد.خواهرانش در غیرِ این صورت، ممکن بود این دو درسِ عبرت نگیرند. ازحال طرفی، اگر بهراحتی با شرایطشان موافقت میکرد، برای افکارِ عمومی هم جالب نبود.
دیپلماتِ کلیسا پرسید: «بسیار خب، پس برمیگردیمچهرهای و شرایط را تغییر میدهیم. میتوانم اینطور برداشتخطوطِ کنم که با فروشِ اسرای فدراسیون مخالفتی ندارید؟»
هان شیائو هیچشخص تضمینی نداد: «بستگیرگهایش به حالم دارد.»
دیپلماتِ کلیسا که دید هان شیائو موضعِفرمانِ روشنی نمیگیرد، چارهای نداشت جز اینکه آفلاین شودخواهرانش و وضعیت را به مقاماتِ بالاتر گزارش دهد.
بهمحضِ قطعِ تماس،تحتِ درخواستِ ارتباط ازمیرفت طرفِ فدراسیون رسید.
هان شیائو زمزمهنقش کرد: «چه تصادفی.» وچهرهای تماس را وصل کرد.
«درود، جنابِ عالیشخص ستارهٔ سیاه، منرگهایش نمایندهٔ فدراسیونِ نور...»
«خیلی خب، خیلی خب، میدانمدریاسالارِ کی هستی. طفره نرو. شرایطتمبارزی برای آزادیِ اسرا را نشان بده.»
حرفهای دیپلماتِ فدراسیون در گلویش خفهمیرفت شد و چارهای نداشت جز اینکه مطیعانهجایگاهِ شرایط را به هان شیائو نشان دهد.
هان شیائو بانقش نگاهی به فهرست، درچهرهای دلش سر تکان داد.
قیمتی که فدراسیون پیشنهاد داده بود، بهاندازهٔمانندِ کلیسا بالا نبود. هر چه باشد، این برایتحتِ آنها فقط یک وثیقهگذاریِ معمولی به حساب میآمد.
نوچ نوچ، مثلِ همیشه پررو.دریاسالارِ سه نفر رو از دست دادید،ترازِ اما نمیخواید هزینهٔ گزافی بابتش بپردازید؟
خواب دیدید خیره!
هان شیائو چشمانش را ریز کرد، ضربهای رویشهوتانگیز میز زد و بهآرامی گفت: «همین الان کلیسایسفیدی اسرار با من تماس گرفت و پیشنهادِ جالبی داد.»
«چه پیشنهادی؟»
«میخواهند اسرای فرارتبهٔ آ فدراسیوندریاسالارِ را از من بخرند... ومبارزی حاضرند پولِ هنگفتی هم بپردازند.»
هان شیائودریاسالارِ نگاهِ معناداریفرمانِ به او انداخت.
دیپلماتِ فدراسیون جا خوردبست و با دستپاچگی پرسید:شهوتانگیز «شـ... شما قبول کردید؟»
«هوم، هنوز دارم به آنخونِ فکر میکنم. با این حال، قیمتیستارهٔ که کلیسا داد حسابی وسوسهکننده بود.»
دیپلماتِ فدراسیون تازه میخواست هان شیائو را تهدید کند و بگوید: «شما نمیتوانید همینطور سرخود تصمیم بگیرید که متحدِ مهمِ فدراسیونتوجه را به کلیسا بفروشید، وگرنه...»، که ناگهان یادش آمد با ستارهٔ سیاهی روبهروست که بهتازگی خسارتِ سنگینی روی دستشان گذاشته است،متنفر پس بهسرعت لحنش را تغییر داد: «به هر حال، تا زمانی که با پیشنهادِ کلیسا موافقت نکنید، ما قطعاً کاری خواهیم کرد.»
هان شیائو لبخند زد: «این بستگی به حسننیتِترازِ شما دارد و اینکه حاضرید چه بهای سنگینیبذرِ بپردازید تا من پیشنهادِ کلیسا را رد کنم.»
«فهمیدم... فهمیدم. فوراً نظرتان راپوستی به مقاماتِ بالا منتقل میکنمحیوانیِ و شرایطِ غرامت را تغییر میدهیم.»
دیپلماتِ فدراسیون عرقِ پیشانیاشمقداری را پاک کرد و باپیشتاز عجله تماس را قطع کرد.
میدانست که ستارهٔ سیاه دارد قیمت را بالا میبرد، اما کاری ازاول دستش برنمیآمد. با اینکه فکر میکرد دستِ ستارهٔ سیاه را خوانده است،شمارِ تنها کاری که میتوانست بکند این بود که مطیعانه از او پیروی کند.
هان شیائو پس از دستبهسرشمار کردنِ این دو، به پشتیِمیانِ صندلیاش تکیه داد و پوزخند زد.
اگر این اتفاق در گذشته میافتاد، خطرِ انجامِ چنین کاری بسیار بالا بود. اما پس ازسفیدی این نبرد، او آنقدر قدرت از خود نشان داده بود که به چشم بیاید. تنها در اینچهرهٔ صورت بود که کلیسا و فدراسیون حاضر میشدند بهجای ادامهٔ توطئه علیهِ او، با آرامش مذاکره کنند.
با در دست داشتنِ این اسرا، دستش باز بود تا قیمتهای نجومی طلبچهار کند. با وجودِ اینکه بهوضوح نشان داده بود میخواهد فدراسیون و کلیسا رانخست به جانِ هم بیندازد تا رقابت کنند، آنها چارهای جز تحملِ این شرایط نداشتند.
این حسِ دستِ بالاچهار رو داشتن واقعاً عالیه...شمار هان شیائو لبخند زد.
در حالی که غرقِفرمانِ افکارش بود، ارتباطگرش دوبارهترازِ زنگ خورد. سیلویا بود.
«فرمانده، آن کارگردانِ ستارهایِ کهکشانی کهقهوهایِ چند روز پیش دربارهاش به شماگوشهٔ گفتم، به کاخِ ستارهٔ سیاه رسیده است.»
«به این زودی؟»
«آنها از همان اول در دنیایتحتِ سوسوزن بودند. از قبل کسی رااول برای استقبالشان فرستادهام. مستقیم بیاورمشان اتاقِ مهمان؟»
هان شیائو ازتحتِ جا برخاست: «هوم،میرفت همین الان میروم ببینمش.»
...
یک سفینهٔ غیرنظامی در اسکلهٔخونِ بیرونیِ کاخِ ستارهٔ سیاه پهلو گرفتستارهٔ و گروهی از آن پیاده شدند.
در صفِ جلو، پیرمردی با ریشِ بلند و سری گرد ایستادهترازِ بود. کاملاً مشخص بود که آدمِ ثروتمندی است. مانندِ یک هنرمندِشخصیتِ واقعی، موهای بلندش تاب میخورد. شبیهِ یک تخممرغِ آبپزِ مودار بود.
این شخص کسی نبودفرمانِ جز کارگردانِ بزرگِ کهکشانیِترازِ متولدِ امپراتوریِ سرخ، بنی تراوول.
بهمحضِ پیاده شدن از سفینه، باقهوهایِ احتیاط به چپ و راست نگاهگوشهٔ کردند و بینِ خودشان پچپچ راه انداختند.
«پس پایگاهِ ارتشِشخص ستارهٔ سیاه اینجاست.رگهایش همهٔ اینها مزدورند؟»
«همهشان دارند بهسیاه ما نگاه میکنند.تحتِ صدایتان را بیاورید پایین...»
بنی تراوول با شنیدنِ پچپچِ دستیارانش در پشتِ سر،اول اخم کرد و بهآرامی غرید: «دهانتان را ببندید. اگر بهشخصیتِ آدمهای ستارهٔ سیاه توهین کنید، خودتان میدانید چه عواقبی دارد.»
بقیه بهسرعت ساکتنقش شدند و بسیارقهوهایِ محتاط به نظر میرسیدند.
آنها مدتها بود که بنی تراوول را همراهی میکردند و از پیشکسوتانِ صنعتِچهار سرگرمی به شمار میرفتند. همهجا آدمهایی پیدا میشدند که بخواهند چاپلوسیشان را بکنند.نخست با اینکه مغرور به حساب نمیآمدند، اما باز هم حسابی به خودشان میبالیدند.
با این حال، این افراد جرئت نداشتند در اینجا مغرورانه رفتار کنند. ارتشِ ستارهٔبرادران سیاه یک نیروی مسلحِ ردهبالا بود که در سطحی کاملاً متفاوت از آنها قرارخیلیها داشت. حالا که واردِ مقرِ چنین نیروی مسلحِ قدرتمندی شده بودند، طبیعتاً احساسِ ترس میکردند.
آنها بهخوبی میدانستند که نفوذشان در مقایسه با کسیاول که قدرتِ واقعی را در دست دارد، هیچ است.توجه تکتکشان دمشان را روی کولشان گذاشتند و متواضعانه رفتار کردند.
طولی نکشید که یکی از مسئولانِ پذیرشِ ارتششهوتانگیز آمد و با لبخندی درخشان گفت: «درود، کارگردانسفیدی بنی تراوول. لطفاً دنبالم بیایید. فرماندهٔ ارتش منتظرتان است.»
بنی تراوول با لبخندمقداری جواب داد: «بسیار خب،افسرانِ ممنون که راهنمایی میکنید.»
دستیارانِ اطراف با دیدنِ این صحنه جا خوردند. آنها رئیسِ خودشانترازِ را خیلی خوب میشناختند. او همیشه مغرور بود؛ خیلی بهندرت پیششخصیتِ میآمد که چنین لبخندِ پرشور و چاپلوسانهای از خود نشان دهد.
آنها تمامِ مسیر را تا اتاقِ مهمان رفتند، وارد شدندمیانِ و هان شیائو را دیدند که در جایگاهِ اصلی نشسته است.شمارِ از روی دستپاچگی، با عجله به هان شیائو ادای احترام کردند.
بنی تراوول بهسرعت بهسمتِ هان شیائو رفتچهرهای و دستش را دراز کرد: «جنابِ عالی ستارهٔخطوطِ سیاه، ممنون که با این دیدار موافقت کردید.»
«نیازی بهنامِ اینهمه رسمیتمقداری نیست، بنشینید.»
هان شیائو با اوچهار دست داد و همهشمار را به نشستن دعوت کرد.
گروه یکی پس از دیگری با کمری صافترازِ نشستند و فقط لبهٔ صندلی را اشغال کردند،بذرِ در حالی که بسیار محتاط به نظر میرسیدند.
در عینِ حال، همگی با احترام و اطاعت، و همچنین لبخندیسیاهی خشک و چاپلوسانه بر لب، به هان شیائو خیره شدند. بسیاریمیشد از آنها افرادِ بسیار مهمی بودند، اما حالا فقط میتوانستند لبخند بزنند.
هان شیائو سر تکان داد. جایگاه یعنیمانندِ قدرت. با اینکه او هیچ کاری نکردهدریاسالارِ بود، بقیه باز هم بیاختیار احساسِ اضطراب میکردند.
سرش را چرخاند تا به بنی تراوولفرمانِ نگاه کند، لبخندی زد و پرسید: «کارگردانِ بزرگخواهرانش بنی، شنیدهام میخواهید یک مستند دربارهٔ من بسازید؟»
«دقیقاً. من پروندههای شما را از ابتدا تا ظهورِ حیرتانگیزتان در کهکشانخواهرانش خواندهام. شما یک افسانهٔ زندهاید. کارهایی که کردهاید، میلِ من به نوآوری راخیلیها برانگیخته است. مایهٔ افتخارم خواهد بود که برای شخصی مثلِ شما مستند بسازم...»
بنی تراوول یکراست رفت سرِپوستی اصلِ مطلب و شروع به توضیحِسیاهی انگیزهاش در پسِ این کار کرد.
وقتی به جاهای هیجانانگیزش میرسید،خونِ حتی صورتش سرخ میشد ونگهبانانِ میایستاد تا با دستهایش ژست بگیرد.
هان شیائو مدتی او را زیرِ نظر گرفت و فهمید کهترازِ این کارگردانِ بزرگ فقط برای تمجید از او نیامده، بلکه واقعاً میخواهدوحشیاش یک مستندِ اقتباسی بسازد. این احتمالاً یکی از اثراتِ امتیازاتِ افسانهایاش بود.
این اصلاً عجیب نبود. برای دیگران، دستاوردهای او واقعاً افسانهای بود، بنابراین اینکهجایگاهِ یک کارگردان بخواهد داستانِ زندگیاش را بسازد، چندان هم جای تعجب نداشت. هرمیدانستند چه باشد، خیلی از فیلمها از همان ابتدا اقتباسی از داستانهای واقعی بودند.
هان شیائو پس از مدتی تمجیدِ مداوم، حسابیشهوتانگیز کیف کرد. سپس دستش را تکان داد وسفیدی سخنرانیِ پر از تفِ کارگردان را قطع کرد.
«پس، فقط آمدهاید تامقداری از من اجازه بگیریدافسرانِ که فیلمی دربارهام بسازید؟»
بنی تراوول ناگهان مضطرب شد: «فقط این نیست.شمار یک درخواستِ دیگر هم دارم. امیدوارم بتوانید بهعنوانِجایگاهِ یک ایستراگ در این فیلم حضور داشته باشید...»
به زبان آوردنِ این حرفها شجاعت میخواست. او میدانست که جایگاهِ ستارهٔ سیاه خیلی بالاست. برای کسیفرارتبهٔ با اینهمه قدرت، ستارهٔ سیاه اساساً یک چهرهٔ سیاسی محسوب میشد. این کار مثلِ این بود کهاما از فرمانروای امپراتوری بخواهد در فیلمش بهعنوانِ بازیگرِ مهمان حضور پیدا کند؛ تقریباً یک خیالِ خام بود.
هان شیائو چشمانش را ریزپوستی کرد و بهآرامی روی میزحیوانیِ ضربه زد، اما فوراً جوابی نداد.
با تغییرِ حالتِ چهرهاش، جوِ اتاق فوراً تا حدِ انجمادنگهبانانِ سرد شد. قلبِ همه تند و تندتر میتپید. هیچکس جرئتترازِ نمیکرد نفسِ عمیق بکشد. سکوتی مرگبار بر اتاق حاکم شد.
درست زمانی که هانچهار شیائو میخواست حرف بزند، اعلانِمیرفت مأموریتی روی پنل ظاهر شد.
دعوتنامهٔ یک کارگردان
معرفیِ مأموریت: یک کارگردانِ ستارهای که در سطحِ کیهان شناختهشده است، امیدوار است در فیلمش بازی کنید.
الزاماتِ مأموریت: بازی در فیلم.
پاداش: ۱٬۸۰۰٬۰۰۰ تجربه، افزایشِ تصادفیِ آوازه در پهنههای ستارهایِ مختلف.
پاداشِ ویژه: موهبت - [اثرِ سلبریتی]
[اثرِ سلبریتی]: دیگران با شما احساسِ صمیمیت میکنند و راحتتر شما را میبخشند.
گوشهٔ لبِروی هان شیائونقش کمی کج شد.
این دیگه چیه؟تصویرِ میخواد بهزور منروی رو سلبریتی کنه؟