چپتر 804: فرماندهٔ مغرور
0چند روز بعد در کمربندِ متروکِ کیهانی، سفینهٔ کوچکِ هان شیائو و همراهانش به ناوگانِنیست بزرگی از امپراتوریِ سرخ نزدیک شد. این ناوگان به ارتشِ دفاعِ مرزیِ امپراتوری، یعنی لشکرِ ۳۶میدهیم تعلق داشت. مأموریتِ این تیم نابودیِ کشتیِ سقوطکردگان بود. آنها منتظرِ الحاقِ فرارتبههای آی امپراتوری بودند.
پس از بررسیِ مجوزها و تأییدِ هویت، سفینهٔ کوچکشدند واردِ آرایشِ ناوگان شد و به ناوِ اصلیِ سنگینِتعجب کلاسِ سرباز که شبیهِ تابوتی مکعبی بود پهلو گرفت.
ویژژژ!
مسیر باز شد و هان شیائو واستراحت بقیه قدم به کابینِ ناوِ اصلی گذاشتند.نگرانی چند افسر برای استقبال به پیشوازشان آمدند.
افسری با احترام گفت: «جنابِ عالی ستارهٔ سیاه، جنابِایشان عالی آتشسوزان، و جنابِ عالی امپراتورِ اژدها. من معاونِانداخت فرمانده موراکی هستم و برای استقبال از شما آمدهام.»
هرچند ایمز متحدِ امپراتوری نبود، اما فرارتبهٔ آی بیطرفیشدند به حساب میآمد که همراهِ هان شیائو به آنجاتعجب آمده بود؛ از این رو امپراتوری با او بدرفتاری نمیکرد.
هان شیائو سر تکان داد. گروه به دنبالِ معاونگذاشتند راه افتاد. پس از کمی پیادهروی، متوجه شدند کهجنابِ به جای اتاقِ فرماندهی، به بخشِ استراحتگاه هدایت شدهاند.
بیونی بانمیآید تعجب پرسید: «فرماندهمیخواهد به دیدنمان نمیآید؟»
معاون لبخندِ شرمگینی زد و گفت: «فرماندهاستراحت میخواهد شما اول استراحت کنید. ایشان شخصاًنگرانی به استراتژی رسیدگی میکنند، پس جای نگرانی نیست.»
هان شیائو ابرو بالاراه انداخت و پرسید: «نمیخواهدمتوجه با ما مشورت کند؟»
«فرمانده در حال حاضر مشغولِ مشورت با افسرانِ ستاد است. به محضِ تکمیلِ استراتژی به شما اطلاعگفت میدهیم. دشمن ممکن است هر لحظه فرار کند. نمیتوانیم زیاد در حالتِ آمادهباش بمانیم. بهزودی حرکت میکنیمنبود و با دشمن درگیر میشویم. لطفاً خوب استراحت کنید؛ در میدانِ نبرد به قدرتِ شما نیاز داریم.»
هان شیائو و بیونی نگاهی به هم انداختند و سر تکان دادند.رسیدگی کاملاً روشن بود که فرمانده موراکی قصد ندارد اجازهٔ دخالت در برنامهریزیِمشغولِ استراتژی را به آنها بدهد و حتی حاضر به مشورت با آنها نیست.
«پس استراحت میکنیم.» این نخستین باری بود که هانایشان شیائو دوشادوشِ ارتشِ امپراتوری به میدانِ نبرد میرفت. چونانداخت بیونی حرفی نزد، او هم با این ترتیبات مخالفتی نکرد.
معاون که دید سه فرارتبهٔ آ اعتراضی ندارند، نفسِ راحتی کشید.اتاقِ سپس به زیردستانش سپرد که به وضعیتِ هان شیائو و همراهانشلبخندِ رسیدگی کنند و پس از خداحافظی، یکراست به اتاقِ فرماندهی برگشت.
سکوت بر اتاقِ فرماندهی حاکم بود. فرمانده موراکی دستبهپشتگذاشتند روبهروی نقشهٔ ستارهایِ عظیمی ایستاده بود و به آنجنابِ چشم دوخته بود. افسرانِ ستادِ اطرافش همگی ساکت بودند.
معاون نزدیک شد وشرمگینی گزارش داد: «فرمانده، سه فرارتبهٔایشان آ در استراحتگاه مستقر شدند.»
موراکی بیآنکهنمیآید برگردد پرسید:شرمگینی «اعتراضی نداشتند؟»
«خیر.»
موراکی سر تکان داد و گفت: «همم،کابینِ خوب است. از آدمهای معترض خوشم نمیآید. بهافسری کلِ ناوگان اعلام کن که بیدرنگ حرکت میکنیم.»
مسئولیتِ این عملیاتِ نابودی بر عهدهٔ او بود. نیروهایش مدتها منتظرِ رسیدنِ فرارتبههای آی امپراتورینیست مانده بودند و همین موضوع موراکی را بهشدت ناراضی کرده بود. با این حال، جایگاهِ فرارتبههایمیدهیم آ بسیار بالا بود و از آنجا که سربازِ امپراتوری محسوب نمیشدند، کاری از دستش برنمیآمد.
او از فرارتبههای آی که مستقیماً به امپراتوری تعلق نداشتند، دلِ خوشی نداشت. بهعنوانِ فرماندهِ ناوگان،ابرو به مسائل از دیدگاهی استراتژیک نگاه میکرد. در نگاهِ او، این فرارتبههای آ با وجودِ جایگاهِ والایشان،ممکن اگر لقبِ ستونِ ملی را از آنها میگرفتی، چیزی جز ابزارهای تخریبیِ قدرتمند در میدانِ نبرد نبودند.
موراکی نمیخواست این فرارتبههای آ در قدرتِ فرماندهیاش شریک شوند. امپراتوری این ابزارهابخشِ را در اختیارش گذاشته بود تا از آنها استفاده کند. از این رو،استراحت دلیلی نمیدید که وقتش را برای مشورتِ استراتژیک با فرارتبههای آ تلف کند.
هرچند جایگاهشان در دنیای بیرون بسیار بالا بود،اصلی اما یک ناوگان تنها میتوانست یک فرمانده داشته باشد؛گفت فرارتبههای آ چارهای جز اطاعت از دستوراتِ او نداشتند.
به این دلیل معاونش را به استقبالِ فرارتبههای آایشان فرستاده بود که حوصلهٔ خوشآمدگوییِ ظاهری را نداشت. حتی نمیخواستنمیخواهد چشمش به جمالِ این فرارتبههای آ در اتاقِ فرماندهیاش بیفتد.
ناوگان با فرمانِ موراکی به حرکت درآمد. سفینههاکنید به جریانهایی از نور بدل شدند و باابرو عبور از کمربندِ متروکِ کیهانی، بهسوی دشمن شتاب گرفتند.
…
در استراحتگاه، هانمسیر شیائو، ایمز وقدم بیونی مشغولِ گپزدن بودند.
ایمز سر تکان دادشرمگینی و گفت: «انگار فرماندهٔ اینایشان ناوگان از ما خوشش نمیآد.»
بیونی نه تأیید کرد و نه رد: «ارتشِ امپراتوری روی نظم و انضباط خیلی حساسه. ولیابرو فرارتبههای آ معمولاً بیچونوچرا از دستورات اطاعت نمیکنن. حرفِ فرماندهها اکثراً اصلاً جدی گرفته نمیشه، برای همینممکن همیشه افسرایی تو امپراتوری پیدا میشن که دوست ندارن ما فرارتبههای آ تو استراتژیِ کلی دخالت کنیم.»
بیونی مکثی کرد و با ناراحتی ادامه داد: «با همهٔ این حرفها، اینبخشِ یارو موراکی دیگه خیلی مغروره. حتی حاضر نشد شخصاً بیاد استقبالمون و بهموناستراحت گفت فقط منتظرِ دستوراتش بمونیم. پیشِ خودش فکر کرده ما ستونهای ملی سربازهاشیم؟»
اگر غریبهای جرئت میکرد در برابرِ چند فرارتبهٔ آ چنین گستاخیای بهاستقبال خرج دهد، در دم کشته میشد. اما این مرد سربازِ امپراتوری بوداژدها و کاری از دستشان برنمیآمد؛ موضوعی که بیونی را بهشدت آزار میداد.
اما هان شیائو چندان به این موضوع اهمیت نمیداد. دستش را تکان داد و با بیخیالی گفت: «بههرحال اون فرماندهست. طبیعیه که بخواد اقتدارشمشغولِ رو حفظ کنه. یه ارتش نمیتونه دو تا صدای فرماندهی داشته باشه. درسته که جایگاهمون بالاست، ولی ایرادی نداره که مثل بقیه باهامون رفتار کنه.نبرد اگه راحت بتونیم نظر بدیم، نمیتونه بهسادگی اوضاع رو جمعوجور کنه. برای همین از همون اول وظایفمون رو روشن کرد تا تو کارش دخالت نکنیم.»
بیونی نگاهی به او انداختمیخواهد و گفت: «تو واقعاً خودتشخصاً رو یه فرارتبهٔ آ نمیدونی.»
هان شیائو شانه بالا انداخت.
برخی از فرارتبههای آی قدیمی به فخرفروشی عادتاصلی داشتند و کوچکترین بیاحترامیای را نمیپذیرفتند. اما نگرشِ هانگفت شیائو تفاوت داشت؛ او درگیرِ چنین غرورِ بیهودهای نبود.
گذشته از اینها، موراکی فرماندهی حرفهای بود و دوست نداشتشخصاً چند تازهکار به او امرونهی کنند. با این حال، هانمشورت شیائو هم حس میکرد که موراکی بیش از حد متکبر است.
در هر صورت، انتظارِ احترام گذاشتن به قویترین افرادِ کیهان خواستهٔاستراتژی گزافی نبود. حتی اگر قصدِ چاپلوسی نداشت، دلیلی هم برای اینهمهحال بیاحترامی وجود نداشت. پیشِ خودش فکر کرده بود مارشالِ امپراتوری است؟
هان شیائو سر تکان داد و دیگر نخواست ذهنش راجای درگیرِ این موضوع کند. این بار بهاحتمالِ زیاد با بدنِدیدنمان اصلیِ خدای اسپرها روبهرو میشدند، پس باید تمرکزش را جمع میکرد.
خدای اسپرها عمداً ارتشِباز امپراتوری رو کشونده اینجا. حتماًگذاشتند میخواد من رو محک بزنه.
خدای اسپرها پیشتر پیشنهاد داده بود که در ازای استفاده از مکعبِ تکامل، یکنگرانی خواستهٔ او را بیچونوچرا برآورده کند. هان شیائو اعتراف میکرد که وسوسه شده بود،محضِ اما پس از بررسیِ همهجانبه، فهمید که این چاهی نیست که بتواند در آن بپرد.
خدای اسپرها آدمِ خوشقلبی نبود؛ خودِ این معامله یک تله به حساب میآمد. از آنجا که هر موضوعِ مرتبط با خدای اسپرها بهشدت حساس بود، پذیرشِ این معاملهمحضِ نقطهٔ ضعفی به دستِ دیگران میداد تا از آن سوءاستفاده کنند. با توجه به اینکه خدای اسپرها میتوانست درست بیخِ گوشِ سه تمدنِ کیهانی به زندگیاش ادامه دهد،کاملاً هان شیائو اصلاً باور نمیکرد که او هیچ ارتباطی با این سه تمدن نداشته باشد. اگر درخواستش را میپذیرفت، چهبسا خودِ خدای اسپرها ماجرا را به امپراتوری لو میداد.
پس از اینکه کارِ خدای اسپرها با مکعبِ تکامل تمام میشد، هر لحظه که اراده میکرد میتوانست زیرِ قولش بزند. بههرحال او هرگز به شرافتمندیاول شهرت نداشت. ریسکِ این کار بیش از حد بالا بود. حتی اگر خدای اسپرها به وعدهاش عمل میکرد، باز هم راههای فراوانی داشت تا هان شیائودشمن را در جبههٔ مخالفِ جناحهای قانونمدار قرار دهد. خدای اسپرها از انجامِ هیچ کارِ پلیدی ابا نداشت، در نتیجه زمینزدنِ هان شیائو برایش مثلِ آبخوردن بود.
هان شیائو نگرانیِ دیگری هم داشت؛ خدای اسپرها مکعبِ تکامل را از چنگِ سایکر درآورده بود و نشان داده بود که اطلاعاتی دربارهٔ تمدنِ تکاملی دارد. حالا که هان شیائو هم میتوانست از مکعبِ تکامل استفاده کند، خیلیحساب راحت این شائبه پیش میآمد که شاید ارتباطی میانشان وجود داشته باشد. بیشک خیلیها از مدتها پیش به او مشکوک شده بودند. اینکه امپراتوریِ سرخ در این باره بازخواستش نکرده بود، احتمالاً به این معنا بود که مخفیانهاستراتژی در موردش تحقیق کرده و تصمیم گرفته بودند به او اعتماد کنند. با این حال، اگر خدای اسپرها واقعاً قصد داشت او را با خود غرق کند و دست به اقدامی میزد، هان شیائو نیز در امان نمیماند.
نمیتوانست این موضوع را تا ابد به تعویق بیندازد. خدای اسپرها حاضر نبودمیکنند مدام منتظر بماند، پس قطعاً وقتی صبرش لبریز میشد، دست به کار میشد.ستاد اگر در آن زمان در کهکشانِ مرکزی نبود، اثباتِ بیگناهیاش بسیار دشوار میشد.
متحدِ امپراتوری بودن برایش سودِ درازمدت داشت، پس چرا ریسک کند؟ تصمیمش را گرفته بود وابرو میدانست برخی چیزها باید روشن شود. قطعاً قصد نداشت خودش را در این چاه بیندازد. از آنجاممکن که خدای اسپرها دست از سرش برنمیداشت، میخواست مثلِ روز روشن کند که خدای اسپرها دشمنش است!
برخی چیزها شاید وسوسهانگیزراه و لذیذ به نظر میرسید،شدند اما در باطن زهرآگین بود!
...
«جنابِ عالی خدای اسپرها، ردیابی کردهایم که ناوگانِ امپراتوریِ سرخ پشتِ سرمانرسیدگی ظاهر شده است. با سرعتِ فعلیمان، خیلی زود به ما میرسند. سرعتمشغولِ را بیشتر کنیم و از شرشان خلاص شویم، یا برگردیم و بجنگیم؟»
درونِ سفینهٔ اصلیِ این ناوگانِ کشتیِاول سقوطکردگان، همزادِ خدای اسپرها به گزارشِرسیدگی زیردستانش گوش داد و دست تکان داد.
«برگردید و درگیر شوید.»
دلیلِ اصلیِ اینکه به این ناوگان دستور دادهاصلی بود دورِ مرزِ امپراتوری پرسه بزند، این بود کهگفت ارتشِ امپراتوری را جذب کند. مسلماً قصدِ فرار نداشت.
کشتیِ سقوطکردگان دهها میلیون سفینه داشت و هنوز پایگاههای مخفیِ بسیاریاستراتژی در کمربندِ متروکِ کیهانی در حالِ ساختِ سفینههای جدید بود. استفادهحال از یک ناوگان به عنوانِ طعمه برای خدای اسپرها هیچ اهمیتی نداشت.
اگر ستارهٔ سیاه نمیآمد، خدای اسپرها قصداستراحت داشت در طولِ این نبرد چند اسپرنگرانی را دستگیر کند تا دستِ خالی برنگردد.
ناوگانِ کشتیِ سقوطکردگان چرخید و رو به سمتی که ناوگانِ امپراتوریاتاقِ میآمد قرار گرفت و برای نبرد آماده شد. طولی نکشید کهلبخندِ ارتشِ لشکرِ ۳۶ از ارتشِ مرزبانیِ امپراتوری روی رادارشان ظاهر شد.
هرچند اعضای کشتیِ سقوطکردگان وحشیانی بیانضباط بودند، اما ضعیف نبودند. بیدرنگبرای از دور به ارتشِ امپراتوری شلیک کردند و همزمان، عملکردِ پیشرانهاآتشسوزان را به حداکثر رساندند و مستقیم به سمتِ نیروهای امپراتوری یورش بردند.
سه تمدنِ کیهانی و خدای اسپرها دشمنانیاستراحت دیرینه بودند، پس هنگامِ رویارویی نیازی بهنگرانی هیچ حرفی نبود و نبرد در دم درگرفت.
دو ناوگان بهسرعت بهشرمگینی سمتِ هم یورش بردند وایشان در آرایشِ یکدیگر نفوذ کردند.
سفینهها یکی پس از دیگری در فضایپیادهروی کیهانی منفجر میشد و به آتشبازیهای رنگارنگ وهدایت درخشانی تبدیل میشد که زیبا و بیرحمانه بود.
سیارهای متروک در کنارِ میدانِ نبردقدم قرار داشت. لاشهٔ سفینهها مثلِ شهابسنگ رویپیشوازشان سطحش سقوط میکرد و همهجایش دهانه میساخت.
سفینهٔ اصلیِ کلاسِ سرباز از ارتشِ لشکرِ ۳۶ با تمامِشخصاً سلاحهایش شلیک کرد. پرتوهای نابودیِ انرژیِ سرخِ تیره بیوقفه شلیک میشدکند و سفینههای کشتیِ سقوطکردگان را یکی پس از دیگری نابود میکرد.
موراکی به نقشهٔ سهبعدیِ میدانِ نبرد نگاه کرد و کلِ میدان را زیرِ نظرنگرانی گرفت. به سفینهٔ اصلیِ دشمن خیره ماند و با سردی گفت: «اول ضربه بزنید.محضِ بگویید آن سه فرارتبهٔ آ همزمان درگیر شوند و خدای اسپرها را بیرون بکشند!»
دستور در کانالِ ارتباطی طنینانداز شد. بیونی اخممتوجه کرد و با صدایی بم گفت: «هر سه بابیونی هم حمله کنیم؟ اینطوری فوراً تمامِ توانمان لو نمیرود؟»
موراکی پاسخ را در کانال شنید وکابینِ با لحنی قاطع گفت: «دستوراتِ من برایآمدند این نیست که زیرِ سؤال ببریدشان. اجرا کنید!»
خیلی خب، این یاروشرمگینی واقعاً لجبازه... هان شیائوکنید با تسلیم آه کشید.
تقریباً همهچیزِ امپراتوریِ سرخ خوب بود جز این. تمدنشانایشان بیش از حد قدرتمند بود، برای همین به برخی ازنمیخواهد اعضای دولتش حسِ برتری و اعتمادبهنفسِ بیش از حدی میداد.
رگهای از نارضایتی در چشمانِ بیونی درخشید. زمانِ مناسبی برای بحث نبود،فرماندهی پس تحمل کرد، ساکت ماند و از دریچه مستقیم به میدانِ نبرد پریداول و به سمتِ سفینهٔ اصلیِ دشمن که خدای اسپرها در آن بود رفت.
ایمز هم کمی ناراضی بود. سر تکان داداصلی و میخواست قدم به میدانِ نبرد بگذارد. این بار،گفت هان شیائو ناگهان جلویش را گرفت و آه کشید.
«ببخشید، نمیدونستم فرمانده همچین شخصیتِمیخواهد مزخرفی داره و باعث شدم ایناستراتژی وضعیت رو با من تحمل کنی.»
ایمز از حرکت ایستاد. برگشت و نگاهی به او انداخت. آناستراتژی ذره نارضایتیِ درونِ چشمانش ناپدید شد و با طعنه گفت: «مگهحال من بچهام؟ به نظرت نیازی دارم که تو بهم دلداری بدی، هان؟»
سپس، ایمز به سمتِ میدانِ نبردکمی پرواز کرد و از مسیری دیگرفرماندهی به سوی موقعیتِ خدای اسپرها رفت.
هان شیائو بامسیر لبخندی از سرِ تسلیم،کابینِ بلافاصله به دنبالش رفت.
بهمحضِ ورودِ این سه نفر به نبرد، اوضاع تغییر کرد. بیونی از هر جا که میگذشت، گروههایی ازانداخت ناوهای جنگیِ دشمن بیدلیل شروع به سوختن میکرد و در شعلههایی به رنگهای گوناگون غرق میشد. حتی آلیاژهاینمیتوانیم بسیار مقاوم در برابرِ حرارت هم میسوخت و به مایع تبدیل میشد. سفینهها یکپارچه ذوب میشد و میترکید.
ایمز با میدانِ نیرویش ناوهای جنگیِ بیشماری را مستقیماً گرفت و به چپمیکنند و راست جارو کرد و مناطقِ خالیِ بیشماری به وجود آورد. ناوهایی کهستاد بیش از حد نزدیک میشد، فوراً زیرِ فشارِ میدانِ نیرو در هم میشکست.
این دو هر دو درافتاد تواناییهای منطقهای مهارت داشتند. آنها دراتاقِ میدانِ نبرد سلاحِ کشتارِ جمعی بودند!
هان شیائو حتی نیازی نداشت به خودش زحمت بدهد. با خوشحالی همراهِاستقبال ارتشِ ماشینیاش پشتِ سرِ آن دو نفر وقت میگذراند و فقط برایاژدها تکمیلِ برخی مأموریتها، با خیالِ راحت کارِ بعضی از دشمنان را تمام میکرد.
هر سه به سفینهٔ اصلیِ دشمن نزدیکاستراحت شدند. درونِ سفینهٔ اصلی، همزادِ خدای اسپرهانگرانی هان شیائو را دید و جا خورد.
«پس، واقعاً آمدی...»
هوم!
لحظهای بعد، ناپدید شد و دقیقاً مقابلِ هر سه نفر تلهپورت کرد.استقبال بدونِ اینکه حتی نگاهی به ایمز و بیونی بیندازد، مستقیم به هان شیائومعاونِ خیره شد و با لحنی پر از انتظار، پیامِ صوتیِ سایکیکِ خصوصی فرستاد.
«ستارهٔ سیاه، تو واقعاًشرمگینی من را خوب میفهمی. تصمیمایشان گرفتی با من معامله کنی؟»
بنگ!
هان شیائو بیدرنگ با توپهای سایونیکِ بیشماریپیادهروی به همزادِ خدای اسپرها شلیک کرد واستراحتگاه او را روی سطحِ سیارهٔ متروک کوبید.
هر سه نفر بلافاصله به دنبالش رفتند و در آسمانِ سیارهٔ متروک شناور ماندند. ایمز همزادِاحترام خدای اسپرها را که به زمین برخورد کرده بود، با میدانِ نیرویش بالا کشید و اوایمز را در سایهای سیاه و پیچان فشرده کرد. سپس او را مستقیم به سمتِ خودشان کشید.
بیونی دستانش را بالا برد و همزادِاستراحت خدای اسپرها را هدف گرفت. ناگهان، شعلههایی ازنیست درونِ بدنِ تاریکِ همزادِ خدای اسپرها فوران کرد.
هان شیائو آزادسازیِ ژن رامیخواهد فعال کرد و ارتشِ ماشینی بیوقفهاستراتژی به همزادِ خدای اسپرها شلیک کرد.
پش!
پرتوهای آبیِ تیره بارها و بارها مثلِ طوفانِ رعدگذاشتند در همزادِ خدای اسپرها نفوذ کرد، نیروی گرانشِ سیارهٔجنابِ متروک را دنبال کرد و در فضای کیهانی ناپدید شد.
پا!
همزادِ خدای اسپرها درشرمگینی مهی سیاه منفجر شدکنید و بهآرامی محو شد.
حتی سایکر بهتنهایی میتوانست بهراحتی دو همزادِ خدای اسپرهاشدند را نابود کند. یک همزادِ خدای اسپرها با انرژیِتعجب محدود، در برابرِ سه فرارتبهٔ آ فقط تارومار میشد.
موراکی که در سفینهٔ اصلیبقیه در دوردست بود، سر تکانافسر داد و گفت: «بد نیست.»
حالا که همزادِ خدای اسپرهامیخواهد نابود شده بود، فقط بایدشخصاً ناوگانِ دشمن را از بین میبرد.
درست در همان حین که به این موضوع فکر میکرد، ناگهان گردابِ انرژیِمیکنند فضایی در جایی که همزادِ خدای اسپرها از بین رفته بود، ظاهر شد. مردِاست زشتِ معمولیای که کلاهِ ردایش را روی سر کشیده بود، از آن بیرون آمد.
بهمحضِ اینکه این شخص ظاهر شد،کمی گویی فشارِ بیاندازهای با خود آورده بود؛بخشِ فضازمانِ اطرافش انگار برای لحظهای منجمد شد.
در این لحظه،مسیر حالتِ چهرهٔ موراکیقدم بهشدت تغییر کرد.
بدنِ آرامِنمیآید بیونی فوراًشرمگینی منقبض شد.
ایمز بهشدت اخم کرد.
هان شیائودنبالِ چشمانش راراه ریز کرد.
این دیگر همزادمسیر نبود، بلکه بدنِقدم اصلیِ خدای اسپرها بود!
وحشیِ بدنامی کهلبخندِ بسیاری از فرارتبههای آاستراحت از او وحشت داشتند!
خدای اسپرها با سردی بهمیخواهد هان شیائو خیره شد وشخصاً بهآرامی با لحنی سرد گفت:
«من... ازدنبالِ پاسخت خیلیراه ناامید شدم.
اما... وقتی من راباز رد میکنی، نباید اینقدراصلی به من نزدیک میشدی.»