چپتر 1178: مخالفان
0داخلِ یک اتاقِ مهمانِ کوچک وسریعترین خصوصی، چند تن از مقاماتِ عالیرتبهبیاید روی مبل نشسته بودند و گله میکردند.
«هوف، فرماندهانِ ناوگانِ اعزامی کشته شدند، اما ستارهٔ سیاه دست از حمله کشید. او آشکارا میخواهد ارتشهایمان را بارها وسریعترین بارها ببلعد. سه شاه به هیچ وجه بیخیالِ دنیای سوسوزن نمیشوند، اما فرستادنِ نیروی بیشتر چه فایدهای دارد؟ وقتی هیچ فرارتبهٔتمدنِ آ در کار نیست، این خودکشیِ محض است. ستارهٔ سیاه پیشتر ثابت کرده که هر وقت بخواهد میتواند فرماندهان را بکشد.»
خبرِ کشتهشدنِ فرماندهانِ ناوگانِ اعزامی به مودو رسیده بود. سه شاهِ مودو مقاماتِ عالیرتبهعقبنشینی را احضار کردند و جلسهای تشکیل دادند. آنها افزون بر ابرازِ خشمشان، بیدرنگ فرماندهانِ جدیدیدقیقاً از درونِ ارتشِ اعزامی منصوب کردند و به ارتش دستور دادند نیروی کمکیِ بیشتری بفرستد.
در آن زمان، بسیاری از مقامات در ظاهر هیچ مخالفتی نشانکردند ندادند، اما در درون مخالفتشان شدیدتر شد. از این رو، پسارتشِ از پایانِ جلسه، چند تن از مقاماتِ ناراضی پنهانی گردِ هم آمدند.
در آن اتاق، مارکو بالاترین مقام را داشت. او فردِ سومِ یکی از جناحهای سیاسیِ اصلی در مودو بود، در نتیجه حرفش بیشترینکشور بُرش را داشت. آهسته گفت: «نمیتوانیم اینطور ادامه دهیم. با سدِ راهی مثلِ ستارهٔ سیاه، مودو تقریباً هیچ شانسی در دنیای سوسوزن ندارد. عقبنشینیوادار در سریعترین زمانِ ممکن، منطقیترین انتخاب است. هر چه این ماجرا بیشتر کش بیاید، مودو فشارِ بیشتری متحمل میشود و در نهایت فرو میپاشد.»
شخصی آه کشید و گفت: «دقیقاً. این روزها اوضاع در داخلِ کشور هم ثبات ندارد... بسیاری از سازمانهای غیررسمیِ سه تمدنِ جهانی در سیاراتِ مستعمرهٔ مختلف، جنبشهایی بهاصطلاح صلحآمیز به راه انداختهاند. آنها با تظاهراتِ مسلحانه، اعتصاباتِ سازمانیافته و کارهاییغیررسمیِ از این دست، احساساتِ ضدجنگِ جامعه را تحریک میکنند تا ما را وادار به خروج از جنگ کنند. صنایعِ بسیاری بهشدت آسیب دیدهاند. عدهای با انگیزههای پنهان، حتی در حالِ ترویجِ ایدههای تجزیهطلبانه، تخریبِ سیاستها و نفرتپراکنی هستند. این کارهاهستند عملاً فرهنگِ همزیستیِ مسالمتآمیز با دیگر نژادها را که سالها آموزش داده بودیم نابود کرده و به نژادپرستی دامن زده است. بیشک روزی ارتشهای شورشی هم سر برمیآورند. افزون بر این، افرادِ مهم در همهجا توسطِ نیروهای مرموز ترور میشوند.»
مارکو سر تکان داد. «مودو دهها سال سرمایهگذاریِ هنگفتی در دنیای سوسوزن کرده است. قابلدرک است که سه شاه حاضرماجرا نیستند بهراحتی عقب بکشند. با این حال، اکنون اوضاع تغییر کرده. تغییرِ استراتژی اولویتِ اصلی است. از آنجا که حریفِ ستارهٔجنبشهایی سیاه نمیشویم، ادامهٔ هدر دادنِ منابع در دنیای سوسوزن فقط اتلافی بیمعناست. وقتش رسیده برای به حداقل رساندنِ ضررها تصمیم بگیریم.»
شخصِ دیگری گفت: «درست است. سه شاه فقط به فکرِ مقاومتاند تا اتحادِ اَبَرخوشهایها پیروز شود و در آن زمان ما هم سهمی ببریم. امادستور شانسِ ما برای دوام آوردن تا روزی که اتحادِ اَبَرخوشهایها دستِ بالا را بگیرد... بسیار ضعیف است. ستارهٔ سیاه هم دست روی دست نمیگذارد. شایدفردِ الان دارد با ما مدارا میکند، اما اگر مدام نیرو نفرستیم تا شکمش سیر بماند، قطعاً حملهای همهجانبه را آغاز میکند و ما را بیرون میراند.»
مارکو جرعهای از شرابِ تیرهرنگش نوشید و آهسته گفت: «راستش از همان ابتدا هم چشمم آب نمیخورد که اتحادِ اَبَرخوشهایها بتواند بااوضاع موفقیت به دنیای سوسوزن نفوذ کند. ۸۰٪ احتمال دارد شکست بخورند. این فقط یک تلاشِ دستهجمعیِ ناامیدانه از سوی دیگر تمدنهای اَبَرخوشهای است.تحریک با این اوصاف، خروجِ زودهنگام، رهایی از فشارِ سه تمدنِ جهانی و ارتشِ ستارهٔ سیاه و آغازِ روندِ بازیابی، انتخابِ خردمندانهتری برای مودوست.»
«درست است.»
دیگر حاضرانِآهسته در اتاق نیزاینطور کاملاً موافق بودند.
مارکو چشمانش را ریز کرد. «هرچه مودو تلفاتِ بیشتری بدهد، صدای مخالفان بیشتر درمیآید. شایدآنها وقتش رسیده برای عملیاتِ استیضاح آماده شویم...» با شنیدنِ این حرف، دیگران جا خوردند. آنهابسیاری صرفاً داشتند گله میکردند؛ انتظار نداشتند مارکو واقعاً نقشهای برای اقدام در سر داشته باشد.
با این حال، وقتیندارد به آن فکر کردند،ممکن دیدند ایدهٔ بدی هم نیست.
مودو دولتی متشکل از سه تمدن بود و هر یک از سه شاهسدِ نمایندگیِ یک نژاد را بر عهده داشت. با این حال، مواضع و دیدگاههای سیاسیفشارِ فراتر از مرزهای نژادی میرفت، در نتیجه فضای سیاسیِ تمدنِ مودو بسیار پیچیده بود.
به دلیلِ ساختارِ سیاسیِ منحصربهفرد، مودو طبیعتاً باید تعادل را حفظ میکرد. سه شاه نمیتوانستند هر کاری دلشان میخواهد بکنند؛ماجرا ساختارهایی شبیهِ کنگره نیز وجود داشت که قدرتشان را مهار میکرد. اگر مسیری که در دورهٔ زمامداریشان در پیش میگرفتندمختلف با منافعِ اکثریت همخوانی نداشت یا یکی از آنها درگیرِ رسوایی میشد، میشد با استیضاح به دورهٔ قدرتشان پایان داد.
با این حال، چنین اتفاقی بهندرت رخ میداد. تا زمانیاحضار که سه شاه در دورهٔ خود دست به کارهایی نمیزدندجدیدی که نفرتِ همگانی را برانگیزد، در کمالِ آرامش بازنشسته میشدند.
مارکو گفت: «اگر سه شاه بر موضعشان پافشاری کنند،منطقیترین شیرهٔ جانِ مودو رفتهرفته کشیده میشود. آینده تاریک است.میپاشد اگر واقعاً بخواهند لجبازی کنند، استیضاح تنها راهِ باقیمانده است.»
حاضران نگاهی به هم انداختند. برخی مصمم بودند ونمیتوانیم برخی مردد. همه صدایشان را پایین آوردند و آهستهندارد دربارهٔ چگونگیِ اجرای دقیقِ این نقشه به بحث نشستند.
در این لحظه، مخالفانِ جنگ دستبهکارِ طراحیِ نقشهای برای خنجر زدن از پشتندارد به سه شاه شدند. ریشهٔ ماجرا این بود که قدرتِ ستارهٔ سیاه برخی ازمیپاشد مقاماتِ عالیرتبهٔ مودو را ناامید کرده بود؛ آنها هیچ راهی برای تغییرِ اوضاع نمیدیدند.
در قلمروِ تمدنِ مودو، یک سفینهٔ نقرهایرنگِ رادارگریز با موتورِاحضار فرانوری در میانِ خوشهای از سحابیها شناور بود و آهستهجدیدی پیش میرفت. هیچ نشانی روی زرهِ بیرونیاش به چشم نمیخورد.
داخلِ کابین، لوتیر و چند تن از افسرانِ انجمنِ قاتلان گردِ یک نمایشگرِ مجازی نشسته بودند و اطلاعاتِ روی آندقیقاً را بررسی میکردند. ردیفهایی از چهرهها روی نمایشگر دیده میشد که همگی از افرادِ بانفوذ در صنایعِ مختلفِ تمدنِ مودوسازمانیافته بودند. روی تصویرِ برخی از آنها یک ضربدرِ سرخ خورده بود که نشان میداد ترورشان با موفقیت انجام شده است.
یکی از افسران با لحنی سرد گفت: «اوضاعِ داخلیِ مودو بههمریخته است.دهیم ترورِ رهبرانِ برخی صنایع باعث شده سیستمِ مدیریتِ محلی در شماری ازانتخاب سیاراتِ مستعمره در آستانهٔ فروپاشی قرار بگیرد. کارمان بسیار اثربخش بوده است.»
«همم.»
لوتیر به نمایشگربکشد خیره مانده بود؛ ظاهراًرسیده دنبالِ طعمهٔ بعدیشان میگشت.
انجمنِ قاتلان ماهها بود که در مودو فعالیت میکرد. آنها تا همینجابیاید هم هرجومرجِ زیادی به پا کرده بودند. با وجودِ اینکه مقامات دربهدر دنبالشانسازمانهای بودند و شکارشان میکردند، آنها ضمنِ مخفی شدن، همچنان به کارشان ادامه میدادند.
یکی از افسران پیشنهاد داد: «اقداماتمان در چند روزِ گذشته بیش از حد تهاجمی بوده است.تقریباً تلفاتی هم دادهایم. وقتش رسیده مدتی آفتابی نشویم.» لوتیر ابتدا به نشانهٔ تأیید سر تکان داد، اماشخصی بعد سرش را بالا انداخت و گفت: «موقتاً مخفی میشویم، اما بعدش میرویم سراغِ یک صیدِ بزرگ.»
سپس انگشتش را درازنمیتوانیم کرد و یکی از چهرههایراهی روی نمایشگر را نشان داد.
افسرانِ حاضر مسیرِ انگشتِ او رامودو دنبال کردند. چهرهٔ همگیشان در هم رفتتشکیل و وحشت و ناباوری در چشمانشان دوید.
هدفی که لوتیر انتخابندارد کرده بود، یکی ازممکن سه شاهِ مودو بود!
یکی از افسران چشمانش را گردبُرش کرد و گفت: «میخواهی عالیترین رهبرِ یکسدِ تمدنِ اَبَرخوشهای را ترور کنی؟ دیوانه شدهای!»
لوتیر با لحنی خونسرد گفت: «آنهاادامه سه رهبر دارند. از دست دادنِشانسی یکیشان چیزی نیست. خودم انجامش میدهم.»
شخصی با لحنی شتابزده گفت: «میفهمی این کار چه عواقبی دارد؟ اگر موفق شوی، تمدنِ مودو دشمنِ ابدیِ مابیدرنگ میشود. گذشته از این، مطلقاً هیچ شانسی برای موفقیت وجود ندارد. از سه شاهِ مودو بهشدت محافظت میشود. اصلاًشدیدتر امکان ندارد بتوانی به آنها نزدیک شوی. تازه، اگر سیارهٔ مادرشان را ترک نکنند، هیچ راهی برای ترورشان نیست.»
لوتیر که بهندرت پیش میآمد چیزی را توضیح دهد، گفت: «اولاً، ما از همان ابتدا دشمنِ ابدیِ مودو بودهایم. ثانیاً، سه شاهِاوضاع مودو نگهبانانِ زیادی دارند، اما هیچ نگهبانِ فرارتبهٔ آ در آنجا حضور ندارد و قویترینشان رتبهٔ بلا هستند که از پسشان برمیآیم.جامعه ثالثاً، سیارهٔ مادرِ مودو مثلِ سیاراتِ مادرِ سه تمدنِ جهانی به حلقهٔ مُهرِ سایونیک مجهز نیست، پس نفوذ به آنجا کاملاً امکانپذیر است.»
در نگاهِ اول، ترورِ یکی از سه شاهِ مودو مأموریتی غیرممکن مینمود. با این حال، پس از کمی تحلیل، به این نتیجه رسید که کاملاً هم غیرممکن نیست.متحمل هرچه باشد، سه شاه با اینکه رهبر بودند، اما قدرتِ فردیِ چندانی نداشتند. علاوه بر این، او «ایزدکُش» را در دست داشت. حتی اگر سه شاه طلسمهای دفاعیِاحساساتِ جادویی داشتند، این سلاح میتوانست از آنها عبور کند. مشکلِ اصلی این بود که چه ترور موفقیتآمیز میبود و چه نه، فرار پس از آن بهشدت دشوار میشد.
بقیه طوری جا خورده بودند که انگار اولین بار است لوتیرتقریباً را میبینند. با اینکه همگی قاتلانی بودند که افرادِ مهمِ زیادیفشارِ را کشته بودند، این نقشه در چشمانشان همچنان بهشدت جسورانه بود.
«حرفش راحته،فرماندهان ولی عملیخبرِ کردنش خودکشیِ محضه!»
لوتیر چشمانش را ریز کرد و گفت: «همهچیز ممکنه. گاهیانتخاب فقط به کمی شانس نیاز داری.» حاضران نمیدانستند در سرشدقیقاً چه میگذرد و او هم قصد نداشت بیشتر توضیح دهد.
به لطفِ عملیاتِ روسلین و سه تمدنِ کیهانی، مشکلاتِ نژادیِ داخلی و تفکراتِ نژادپرستانه رفتهرفته شدت میگرفت. اگرندارد میتوانست در این زمان یکی از سه شاه را ترور کند و راهی بیابد تا تقصیر را گردنِاوضاع افراطگرایانِ دو نژادِ دیگر بیندازد، چهبسا درگیریها بیشتر تحریک میشد و این تفکرات منفجر میشد. تصورِ نتایجش دشوار نبود.
البته که این روش کمی کثیف بود، اما لوتیر بهعنوانِ یک قاتل اهمیتی نمیداد کهسریعترین روشش اخلاقی است یا نه. تنها دغدغهاش این بود که آیا مؤثر است و او رااوضاع به هدفش میرساند یا خیر. میشد گفت برای رسیدن به اهدافش دست به هر کاری میزد.
او دههها در دنیای بیرون فعالیت کرده بود؛ دیگر فقط یک قاتلِ صرف نبود. رفتهرفته یاد گرفته بود تصویرِ بزرگتر رادرونِ تحلیل کند. با اینکه ستارهٔ سیاه دستورِ خاصی به او نداده بود، لوتیر هدفِ ستارهٔ سیاه را بهخوبی میدانست. با کمالِپنهانی میل حاضر بود از روشهای سریعتری استفاده کند تا ضربهای به مودو بزند که بسیار مهلکتر از یک ترورِ ساده باشد.
البته، ترورِ عالیترین رهبرِ مودو و انداختنِ تقصیر بهمنطقیترین گردنِ نژادپرستی فقط یک ایده بود. پیادهسازیِ این نقشهمیپاشد بهشدت دشوار بود و صرفاً با انجمنِ قاتلان غیرممکن مینمود.
با این حال، نیروهای سه تمدنِ کیهانی در قلمروِ مودو یاورانی طبیعی بودند. لوتیر قصد داشتتقریباً جرقهای ایجاد کند تا آنها بتوانند حولِ آن عمل کنند، درست همانطور که موجِ تفکراتی کهمیپاشد به راه انداخته بودند، ایدهٔ ترورِ یکی از سه شاهِ مودو را به او داده بود.
بوم!
سایهای سرخرنگ همچون شهابسنگ رویکشتهشدنِ سیارهای متروک سقوط کرد واحضار گودالی در سطحِ سیاره پدید آورد.
خون از گوشهٔ لبهای هیلا جاری بود. بدنش در زمین فروماجرا رفته بود. همین که خودش را بیرون کشید، هان شیائو ناگهاناوضاع درست بالای سرش ظاهر شد و لگدِ محکمی به شکمش حواله کرد.
بوم!
همان اندک انرژیِ مرگی که تازه جمعدهیم کرده بود، با یک لگد پخشوپلا شد. موجِسریعترین شوکی با صدای انفجارِ مهیبی به هوا برخاست.
هیلا که ضربهٔ سنگینی به شکمش خورده بود، بدنش مثلِاحضار میگو خم شد و همچون موشک دهها مایل به عقبجدیدی پرتاب شد و شکافِ بلندی پشتِ سرش بر جا گذاشت.
هان شیائو دستبهسینه ایستاد و آهی کشید: «بازم میخوای ادامه بدیم؟ماجرا یازده ساعته دارم کتکت میزنم. اگه درست یادم باشه، تا الاناوضاع سه بار تا پای مرگ رفتی و پنج بار غش کردی.»
هیلا خونِ روی لبهایش را پاک کرد، شکمش را مالیداینطور و ایستاد: «همف، میخوای بهخاطرِ پرانرژی بودنم ازم تعریف کنی؟ بیخیال،زمانِ برای امروز کافیه. ولی یادت نره، این تازه دفعهٔ سوم بود.»
با شنیدنِ اینگفت حرف، پلکهای هانادامه شیائو بیاختیار پرید.
او اکنون داشت به توافقی که آن زمان برای سی بار مبارزه باتشکیل هیلا کرده بود، عمل میکرد. حالا بیستوهفت بارِ دیگر باقی مانده بود. وقتیکمکیِ هان شیائو به این عدد فکر کرد، تقریباً حس کرد کمرش درد گرفته است.
اینجا مکانِ مشخصی در نزدیکیِ کاخِسریعترین ستارهٔ سیاه بود. او خیلی وقتبیاید پیش از منطقهٔ رقابتِ آزاد برگشته بود.
مودو در واکنش به کارهای او هیچ فرارتبهٔ آیی نفرستاده بود، پس بهاحتمالِ زیاد در آینده همشانسی نمیفرستاد. علاوه بر این، هان شیائو بهاندازهٔ کافی نیروهای ماشینی و آواتارهای ارباب در آنجا جا گذاشتهدقیقاً بود، بنابراین دیگر در خطِ مقدم نماند و با استفاده از زرهِ پادشاه مستقیماً به مقرّ بازگشت.
هان شیائو در اصل میخواست در خانه بماند و رویمثلِ مطالعهٔ فناوریِ جنایتکاران و نیروهای ماشینیِ نابودنشدنی تمرکز کند، اماماجرا هیلا سیریناپذیر بود و اصرار داشت با او مبارزه کند.
بهخاطرِ توافقشان، نمیتوانست دستِ رد به سینهاش بزند و چارهای نداشت جز اینکهتشکیل چند روز پیاپی، هر روز هیلا را کتک بزند. با اینکه هیلا کیسهبوکسِ مقاومیبیشتری بود، استفادهٔ مکرر از او حتی برای هان شیائو هم زیادهروی به حساب میآمد.
با موهبتِ انحصاریِ «نوآوریِ فناوریِ مجازی - منیسون»، روندِ مطالعهٔ فناوریِ جنایتکاران و نیروهای ماشینیِ نابودنشدنی کاملاً روان پیش میرفت. با این حال،کشور هنوز چند عاملِ کلیدی وجود داشت که باید بر آنها غلبه میکرد تا کاملاً بر آنها مسلط شود، و این کار زمان میبرد. ازوادار این رو، هان شیائو برای تسریعِ روند از امتیازِ بیداری استفاده نکرد. او میتوانست با پاداشِ تواناییها و موهبتهایش، نقشهٔ ساخت را استخراج کند.
در این هنگام، هیلا از دوربُرش پرواز کرد و نزدیک شد ودهیم پرسید: «فکر میکنی پیشرفتم چطور بوده؟»
هان شیائوآهسته با بیخیالینمیتوانیم گفت: «بد نیست.»
هیلا ابرو بالا انداخت: «تچ، چه جوابِ سرسریای.بود وقتی با ایمزی اینقدر صبوری، ولی به من کهابرازِ میرسی اینطوری. اینقدر دلت نمیخواد با من وقت بگذرونی؟»
هان شیائو بهشانسی او خیره شد:سریعترین «تو چی فکر میکنی؟»
ای مازوخیست، نمیفهمی اینکهحرفش مجبورم میکنی هر روزگفت کتکت بزنم برای منم خستهکنندهست؟
هیلا بهخاطرِ اشتیاقش به نبرد، نسبتاً سریع قویتر میشد و با وجودِ جهانِ زیرین، پتانسیلِسریعترین رشدش حتی بیشتر هم بود. وقتی آرورا به فرارتبهٔ آ میرسید، جهانِ زیرین میتوانست ارواحِ قهرماناوضاع را زنده کند. تنها در آن زمان بود که هیلا به اوجِ قدرتِ خود دست مییافت.
هان شیائو همچنین از اونیسلو فهمیده بود که اگر تواناییِ اِسپرِ انرژیِجلسهای حیاتِ آرورا به فرارتبهٔ آ برسد، ویژگیهایش تغییر میکند. او میتوانست بدنهایارتش زنده و بیروحی بسازد که ارواحِ قهرمان بتوانند در آنها ساکن شوند.
از قضا این توانایی میتوانست با تعویضکنندهٔ روح کار کند.انتخاب هان شیائو این موضوع را به فیدین گفته بود و قولروزها داده بود که از آرورا بخواهد بدنی برای چن شینگ بسازد.
هیلا بهآرامی خُرناسی کشید، بحث را عوض کردگفت و گفت: «بیستوهفت مبارزهٔ دیگه مونده. پسفردا یکیشتقریباً رو میخوام. یادت نره وقتت رو خالی کنی.»
هان شیائو که زبانش بنداینطور آمده بود، گفت: «خیلی سیریناپذیرمثلِ نیستی؟ نمیشه فاصلهشون بیشتر باشه؟»
«نه! بالاخره تونستم تو روکشتهشدنِ از چنگِ استادم دربیارم. میخوام تاکردند جایی که ممکنه باهام وقت بگذرونی.»
رگهای از خوشحالی در چشمانِعقبنشینی هیلا درخشید. سپس واردِ سفینهانتخاب شد و خودش راهیِ بازگشت شد.
هان شیائو آهی کشید و سرشبُرش را تکان داد. حالا بیشتر مطمئن شدهسدِ بود که هیلا یک مازوخیستِ تمامعیار است.
هدف از مبارزهٔ تمرینی سنجشِ قدرته، ولی اون قشنگ میدونهمثلِ اختلافِ قدرتمون چقدر زیاده. با این حال بازم دلش میخوادماجرا باهام بجنگه. این مگه همون التماس برای کتک خوردن نیست؟
هعی، هاداوی خیلی بهتره. جفتشون دنبالِ کتک خوردن هستن، ولی اون یارو خیلیتشکیل درکِ بیشتری داره و بعد از کتک خوردن بازم نیشش بازه. برخلافِ هیلاکمکیِ که همیشه اون قیافهٔ سرد رو به خودش میگیره، انگار ارثِ باباش رو طلبکاره...
حالا که حرفش شد،ندارد مدتیه چاپلوسیهای هاداوی رو نشنیدم.منطقیترین راستش دلم براش تنگ شده.
هان شیائو هیچ عجلهای برای بازگشت نداشت. به ارتشِ ماشینی دستور داد تا تعدادیراهی از سربازانِ ماشینیِ خُردشده را جمعآوری کنند. در حالی که میدانِ نبرد در حالِ پاکسازیمیشود بود، انجمن را باز کرد. میخواست نگاهی به شوخیهای بازیکنان بیندازد و کمی استراحت کند.
اما بهمحضِ اینکه پنلِ جهانِاینطور سوسوزن را باز کرد، نگاهشمثلِ به پستی سنجاقشده جلب شد.
دعوتنامهٔ جنگِ سرورهای جهانی!