چپتر 821: رادارِ تمامخودکارِ دشمنِ ازوپ
0سیارهٔ آبیرنگ، سیارهٔ آکوامارین، آرام میچرخید ولذت سفینهها پیدرپی از آن بیرون میآمدند و درواردِ مسیرِ رفتنشان ردی از نور به جا میگذاشتند.
خورشید بر ساختمانهای بلندِ پایتخت میتابید و شیشهها آسمانِ آبی و ابرهای سفیدسرباز را بازتاب میدادند. قطارها روی ریلها غرش میکردند و خودروهای معلقِ ضدگرانش درنگاهی شهر میلولیدند. شور و نشاط در شهر موج میزد؛ منظرهای زیبا و پررونق.
در پایانهٔ شهرِ ستارهٔروزهای سیاه، بنت با گروهیهرچه از همراهانش منتظر ایستاده بود.
کنارِ پنجره ایستاده بود و منظرهٔسرانجام پایتختِ پرجنبوجوش را تماشا میکرد. حسِهرچه آسودگی در چهرهٔ بنت موج میزد.
از وقتی هان شیائو به سیارهٔ آکوامارین کمک کرده بود تا به کنفرانسِ تمدنِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته راه پیدانرون کند، بسیاری از گروههای مالی و سازمانها توجهِ بیشتری به چشماندازِ توسعهٔ این سیاره نشان میدادند. این موضوع موجِپرسید جدیدی از فرصتهای توسعه را به همراه آورده بود و رفتوآمدِ مداومِ تجاری، رونقِ روزافزونِ سیاره را در پی داشت.
شهروندان نیز پس از تحملِ آنهمه سختی، سرانجام با فکرِ روزهای بهتر لبخند بهآمد لب داشتند. هرچه مردم بیشتر از رفاه و خوشبختیِ سرازیرشده به سیارهٔ آکوامارین لذت میبردند،پرسید ستارهٔ سیاه، نگهبانشان را که این نعمات را برایشان به ارمغان آورده بود، بیشتر میپرستیدند.
سفینهای واردِ بارانداز شد و دریچهاش باز شد. نرون به همراهِرفاه چند سرباز بیرون آمد و بهمحضِ دیدنِ بنت، چهرهاش از همواردِ باز شد. با پاهای کوتاهش با تمامِ توان به سمتِ بنت دوید.
«بابا!»
بنت برگشت و با نگاهی مشکوک به او خیرهنگهبانشان شد و پرسید: «چرا اینقدر زود برگشتی؟ ستارهٔ سیاهباز اصلاً برای چی تو رو با خودش برد تو کیهان؟»
نرون سرش را خاراند و با لحنی پکر جواب داد: «بیشترِهمراهِ وقتها فقط داشتیم نظریههای کلاسِ مکانیک رو میخوندیم. پدرخوانده فقط چند روزدوید من رو برد بیرون بگردم، بعدش هم ولم کرد به امانِ خدا...»
هان شیائو بیشترِ نیروها را با خود به دنیای سوسوزن برده بودخوشبختیِ و معلوم نبود کِی برمیگردد. پس طبیعتاً نرون را جا گذاشت و بهباز سیلویا سپرد چند نفر را بفرستد تا او را به سیارهٔ آکوامارین برگردانند.
نرون حینِنیز حرف زدن کلافهسختی به نظر میرسید.
«آقای رینولد گفت این مدت برام حکمِ تعطیلات رو داره، تازهبرایشان برای این مدت بهم تکلیف هم داده. گفت فقط میتونم دو ماهآمد برگردم. بعدش یکی رو میفرسته دنبالم تا دوباره برم پیشش درس بخونم.»
رینولد با دریافتِ دستورِ هان شیائو، هر زمان که او حضورهمراهِ نداشت، به نرون آموزش میداد. رینولد این وظیفه را کاملاً جدیسمتِ گرفته بود و از قبل برنامهٔ درسیِ کلِ سال را چیده بود.
بنت خندید و چمباتمه زد تا همقدِ نرون شود. با مهربانی بهخوشبختیِ فرزندش نگاه کرد و گفت: «اینکه ستارهٔ سیاه حاضره برای آموزشت وقت بذاره،باز فرصتِ کمیابیه. ناامیدش نکن. حالا بگو ببینم اون بیرون تو کیهان چی دیدی.»
نرون در حالی که با انگشتانش بازی میکرد، تجربیاتش را تعریف کرد. با هیجان حرف میزد،خوشبختیِ چون با وجودِ خستهکننده بودنِ تکالیفِ هان شیائو، این اولین باری بود که به گشتوگذار درچند کیهان میرفت. چیزهای عجیب و جالبِ زیادی دیده بود و در مجموع از سفرش حسابی رضایت داشت.
بنت گوش دادبیشتر و سر تکان داد.لذت در دل آهی کشید.
حس میکرد که هان شیائو به نرون علاقهمند شده است. دلیلش فقطچند این نبود که نرون پسرِ اوست، بلکه ظاهراً استعدادی داشت که توجهِ هانبرگشت شیائو را جلب کرده بود. بنت از این بابت غرق در غرور بود.
فرزندش واقعاً چنین استعدادهایی از خود نشان داده بود. ظاهراًبیشتر ژنهای برتری در کار بود. بنت با جدیت به اینمیپرستیدند فکر افتاد که شاید بهتر باشد بچهٔ دومی هم بیاورد.
دوست نداشت با دیدِ منفعتطلبانه به این قضیه نگاه کند، اما اگر آیندهٔ سیارهٔ آکوامارینرفاه را در نظر میگرفت، داشتنِ چند فرزندِ بااستعدادِ دیگر که همگی زیر نظرِ هان شیائونرون آموزش ببینند، پیوندِ سیارهٔ آکوامارین با شخصِ ستارهٔ سیاه را از قبل هم محکمتر میکرد.
هرچند پا به سن گذاشته بود، امالذت بدنش که با مهارتهای کلاسِ رزمیکار آبدیده شدهواردِ بود، هنوز سرزنده و پر از «مهمات» بود.
در فهرستِ جذابترین مردان، رهبرِ سیارهٔ آکوامارین یعنی بنت در رتبهٔ دوم قرار داشت که نشاندهندهٔ عشق وپاهای حمایتِ مردم از او بود. تسخیرِ قلبِ شهروندان یک طرف قضیه بود؛ علاوه بر آن، جایگاه، سن وخودش بدنِ رویفرمِ او، هالهای از یک مردِ پخته و باثبات به او میبخشید که برای زنان بسیار جذاب بود.
و اما نفرِ اولِ فهرست... بدونِ شک هان شیائو بود. این جایگاهی بودسرازیرشده که هیچکس تحتِ هیچ شرایطی نمیتوانست متزلزلش کند. با آنهمه دستاورد، فرقی نمیکردنرون از چه زاویهای به او نگاه کنند؛ در هر صورت به نظرشان خوشتیپ میآمد.
طولی نکشید که نرون آنقدر حرف زدفکرِ که گلویش خشک شد و در نهایت نفسِرفاه عمیقی کشید. هنوز از اتفاقاتِ کیهان هیجانزده بود.
بنت حرفش را قطع کرد. دستی به سرِ او کشید وبرایشان بلند شد: «بسیار خب، دیگه کافیه. سرِ فرصت مفصل باهات حرفسرباز میزنم. الان بهتره بری خونه استراحت کنی. من هنوز اینجا منتظرِ کسیام.»
تعجب در چهرهٔارمغان نرون دوید: «مگهواردِ نیومدی دنبالِ من؟»
بنت سر تکان دادروزهای و از پنجره بههرچه کیهانِ دوردست خیره شد.
«منتظرِ آدمِ مهمتریام.»
...
همزمان، در دورترین نقطه از قلمروِ نفوذِ سیارهٔ آکوامارین،باز یک سفینهٔ آبیِ تیره با موتورِ فرانوری در کیهانپاهای پیش میرفت و بهسرعت به سیارهٔ آکوامارین نزدیک میشد.
«پس سیارهٔسرانجام آکوامارین اینه، سیارهٔبهتر مادریِ ستارهٔ سیاه...»
داخلِ کابین، موجودی با پوستِ آبیِ تیره به نمایشگر خیره شدهداشتند بود و با لحنی خشنود حرف میزد. او ناخدای این سفینهبرایشان بود و مانندِ بقیهٔ خدمه، چهار بازو و سه چشم داشت.
تمامِ سرنشینانِ اینبیشتر سفینه از اعضای نژادِلذت مقدسِ مردمکِ ستاره بودند.
ناخدا برگشت و نگاهی به خدمه انداخت و با لحنی سرد گفت: «ستارهٔ سیاهآمد گنجینهٔ ملیِ ما رو دزدیده و این مایهٔ ننگِ کلِ نژادِ ماست. رهبرانِ ماخیره ضعیفان و جرئتِ هیچ کاری رو ندارن. اما ما، ارواحِ آویتان، این جرئت رو داریم!»
صدای ناخدا پرطنین بود. هیجان درلبخند چهرهٔ تمامِ خدمه موج میزد وخوشبختیِ سلاحهایشان را محکم در دست فشردند.
«بهخاطرِ مکعبِ تکامل، سیارهٔ آویتانِ ما هدفِ حمله قرار گرفت و هموطنانِ بیشماری کشته شدن. عزیزانخوشبختیِ و دوستانِ ما هنوز گرفتارِ این فاجعهان. خیلیهاشون جون دادن فقط برای اینکه مکعبِ تکامل دستِ غریبههاسرباز نیفته! برای همین، خونِ این جنایتِ جنگی فقط گردنِ خدای اِسپرها نیست، گردنِ ستارهٔ سیاه هم هست!»
ناخدا به سمتِ سیارهٔ آکوامارین اشاره کرد و غرید: «فقط با ریختنِ خون برای انتقام میتونیمبارانداز کاری کنیم که ستارهٔ سیاه از رفتارِ بیشرمانهاش پشیمون بشه و بفهمه چه ننگی به نژادِدوید مقدسِ مردمکِ ستاره تحمیل کرده. همون استیصالی رو که برامون به جا گذاشت، به خودش برمیگردونیم!»
بسیاری ازبرایشان خدمه بامیپرستیدند نفرت غرش کردند.
پیشتر، برای دور کردنِ ببر از کوهستان، دشمنان کلِ سیارهٔ آویتان را به خاک و خون کشیده بودند. این فاجعه دردناکترین خاطرهٔ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره بودهمراهِ و شماری از بازماندگان بهخاطرِ نفرت عقلشان را از دست داده و به افراطگرایانی متعصب تبدیل شده بودند. اینگونه بود که گروهی افراطی شکل گرفت که خودکیهان را «ارواحِ آویتان» مینامیدند. این گروه اساساً از بازماندگانِ آویتان تشکیل شده بود، بهویژه کسانی که عزیزان و دوستانشان را در آن فاجعه از دست داده بودند.
از آنجا که گنجینهٔ ملیشان، یعنی مکعبِ تکامل را از دست داده بودند، اعتبارِ سایکر در میانِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره بهشدت سقوط کرده بود. افراطگرایانی که دردِ عظیمی را تحمل میکردند،چند سایکر را به خاطرِ بیکفایتیاش مقصر میدانستند و از مقصرِ اصلی، یعنی خدای اِسپرها، عمیقاً نفرت داشتند. از آنجا که ریشهٔ این فاجعه به مکعبِ تکامل برمیگشت، بسیاری از همرزمانشان جانشان راداد فدا کرده بودند. بدین ترتیب، ارواحِ آویتان وسواسِ بیمارگونهای نسبت به مکعبِ تکامل پیدا کرده بودند و نفرتِ خود را به سمتِ ستارهٔ سیاه که آن را تصاحب کرده بود، معطوف کردند.
مکعبِ تکامل در چشمِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره گنجینهٔ ملیشان بود. این باور مدتها پابرجا بود و حالا که مکعبِ تکامل دستبهدست شده بود، نژادِدیدنِ مقدسِ مردمکِ ستاره با هان شیائو دشمنی میورزید. در موردِ ارواحِ آویتان، آنها حتی افراطیتر بودند. از آنجا که سایکر نتوانسته بود مکعبِ تکامل را پسپکر بگیرد، گویی که از تلافیِ امپراتوریِ سرخ میترسید، ارواحِ آویتان تمامِ ایمانشان را به سایکر از دست دادند و تصمیم گرفتند خودشان دست به کار شوند.
با شنیدنِ این خبر که هان شیائو افسرانش را برای مدتی طولانی به سفر میبرد، ارواحِ آویتانچهرهاش حس کردند فرصتشان فرا رسیده است. بنابراین، از این فرصت استفاده کردند تا حملهای به سیارهٔ مادریِاصلاً ستارهٔ سیاه طراحی کنند و انتقامشان را بگیرند، تا ستارهٔ سیاه فقط بتواند نابودیِ وطنش را تماشا کند.
از آنجا که سیارهٔ آکوامارین بخشی از کنفرانسِ تمدنِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته بود، حتی سایکر هم نمیتوانست بیگدار به آب بزندسفینهای و علیهشان اقدام کند. البته، این نوع قوانینی که مقاماتِ عالیرتبه را محدود میکرد، اصلاً برای افراطگرایان که طغیانگر بودند اهمیتینگاهی نداشت. آنها قوانین و همچنین عواقب را نادیده میگرفتند و فقط به دنبالِ نابودی بودند، زیرا همهچیزشان از دست رفته بود.
هرچند سایکر تا به امروز بهترین رهبرِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره به شمار میرفت، اما خدا نبود و نمیتوانست افکارِنگهبانشان تکتکِ افرادِ قبیلهاش را کنترل کند. هر نژادی همیشه چند نفری داشت که غرق در نفرت، بیشتر به اقداماتِ افراطیتمامِ تمایل داشتند. این چیزی بود که حتی تمدنِ پیشرفتهٔ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره هم نمیتوانست از آن در امان بماند.
ناخدا رو به افسرِرفاه اولش کرد و پرسید:میبردند «وضعیتِ سلاحها چطور است؟»
افسرِ اول سر تکان داد و گفت:بارانداز «پنج بمبِ انرژیِ سایونیکِ ردهبالا برای نابودیِآمد کلِ سیاره کافی است. هر لحظه آمادهٔ پرتاباند.»
«بسیار خوب. میگویند این نوع مهمات فقط با یک بمب میتواند قارهای را نابود کند. سه تا برای نابودیِ سطحِ سیاره کافیواردِ است و هدفِ ما این است که مطمئن شویم هر پنج بمب روی سیارهٔ آکوامارین فرود میآیند تا این سیاره در مرگمانخیره ما را همراهی کند. بگذارید دردِ ما را حس کنند!» ناخدا با لحنی شوم این را گفت؛ آنها قصد نداشتند زنده برگردند.
هرچند این بمبهای انرژیِ سایونیکِ ردهبالا قابلقیاس با بمبهای انرژیِ سایونیکِ آغازین نبودند، اما همچنانرفاه سلاحهایی ممنوعه به شمار میرفتند که سه تمدنِ کیهانیِ بزرگ آنها را ممنوع کرده بودند، زیراهمراهِ آلودگیِ سایونیکِ وحشتناکی به جا میگذاشتند. معمولاً فقط تمدنهای خوشهٔ ستارهای چنین چیزی در اختیار داشتند.
ارواحِ آویتان سازمانی بود که بهتازگی تأسیس شده بود و هیچ قدرتِ علمیمیپرستیدند یا فناوری نداشت. بودجهٔ این بمب در واقع مخفیانه توسطِ شخصی از یکچهرهاش تمدن در منطقهای که نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره در آن مستقر بود، تأمین میشد.
این تمدن همیشه از ظهورِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره بیمناک بود و از آنجا که آنها حمایتِ کلیسای اسرارکوتاهش را داشتند، هیچکس نمیتوانست علیهشان اقدامی کند. با این حال، ارواحِ آویتان فرصتی برای آنها بود تا برای نژادِ مقدسِسرش مردمکِ ستاره پاپوش بدوزند. بنابراین، از این چاقوی عاریتی استفاده کردند تا برای نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره دردسر درست کنند.
درست زمانی که ناخدا میخواست دستورِلبخند حمله بدهد، نقطهای روی رادارشان ظاهرخوشبختیِ شد و هوشِ مصنوعیِ سفینه اعلانی فرستاد:
«هشدار! یک شیءِتحملِ بزرگ و ناشناس درفکرِ حالِ نزدیک شدن است!»
همه سرشان را به سمتِ پنجرهٔسرازیرشده سفینه چرخاندند و دیدند جزیرهٔ شناورِارمغان غولپیکری در کیهان به سمتشان پیش میآید.
ناخدا که این جزیرهٔ شناورِ بیخانمان را شناخته بود،باز با گیجی گفت: «جزیرهٔ اژدهای شناور؟» نمیفهمید چرا آنجاپاهای ظاهر شده است؛ گویی داشت به سمتِ سیارهٔ آکوامارین میرفت.
جزیرهٔ اژدهای شناور بهآرامی به سمتِ سفینهٔداشتند آبیِ تیره حرکت کرد. مقایسهٔ این دولذت دقیقاً مثلِ مقایسهٔ فیل با دانهٔ کنجد بود.
ناخدا بهسرعت دستور داد:آنهمه «بیایید دور شویم. سدِروزهای راهِ اژدهای شناور نشوید.»
اژدهای شناور نیرویی بیطرف بود و هرگز پیشدستانه به سفینههاینعمات عبوری حمله نمیکرد. ناخدا قصد داشت عملیاتش را فعلاً متوقف کندچند و منتظر بماند تا اژدهای شناور برود و بعد ادامه دهد.
سفینه زیرِ کلِ جزیره قرار گرفته بود ودریچهاش از پنجره، آنها فقط میتوانستند صخرههایی را ببینند کهچهرهاش پایهٔ جزیره را تشکیل میدادند، نه تمامِ آن را.
خلبان سفینه را بالا کشیدبهتر و روی پایههای جزیره، همترازبیشتر با خطِ شهر پرواز کرد.
در این لحظه، همهٔ افرادِ داخلِ کابین شوکه شدند.بهتر آنها دیدند که در آشکارترین نقطهٔ جزیره، ایمز با لباسیمیبردند مشکی ایستاده بود و مستقیماً به آنها خیره شده بود!
«دارد به ما نگاه میکند؟»
درست زمانی که این فکرسفینهای از ذهنشان گذشت، میدانِ نیروینرون بینظیری بر سرشان فرود آمد.
بوم!
گلهای خون شکفت!
بدنِ تمامِ اعضای نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره لِهمیبردند شد و به تودهای از گوشت تبدیل گشت.بارانداز آنها بدونِ هیچ هشداری در دم جان باختند.
در بندرگاهِ جزیرهٔ اژدهای شناور، ایمز با بیخیالی دستش را تکان داد،چند میدانِ نیرو را از بین برد و سپس رو به ویلنا کهبابا کنارش بود، گفت: «سفینه را بگرد. ببین سلاحِ خطرناکی داخلش هست یا نه.»
ویلنا گفت: «بله.»فکرِ و بیدرنگ نیروهایشلبخند را مستقر کرد.
سپس ایمز برگشت و با ابروهاییسرانجام که کمی در هم گره خوردههرچه بود، به ازوپ در کنارش نگاه کرد.
«مطمئنی آدمهای این سفینهرفاه قصد داشتند به سیارهٔ آکواماریننگهبانشان آسیب بزنند؟ اشتباهی که نکشتمشان؟»
ازوپ فقط ریشش را نوازش کرد و خندید: «وقتی گفتی میخواهی اژدهای شناور را به اینجا بیاوری، چند روز پیش غیبگویی کردم. ایندوید افراد بومیانِ نژادِ سایکر هستند و به نظر میرسد به خاطرِ ماجرای مکعبِ تکامل، میخواهند سیارهٔ آکوامارین را برای انتقام از ستارهٔ سیاه بافقط خاک یکسان کنند. در نهایت هم موفق نمیشدند چون پدافندِ ضدفضاییِ ستارهٔ سیاه نابودشان میکرد، اما حالا که اینجاییم، بگذار لطفی در حقش بکنیم.»
ایمز با درماندگیفکرِ سر تکان داد: «انتظارداشتند نداشتم نگهبانِ خانهاش بشوم.»
ازوپ با تعجب به او خیره شد:فکرِ «مگر اژدهای شناور را به اینجا نیاوردیبیشتر تا در دفاع از سیارهٔ آکوامارین کمکش کنی؟»
ایمز گفت: «اوه، این کار برای کسبِ بیشترین منافع برای اژدهای شناور است. علاوه بر این، دارمدریچهاش اتحادمان را تقویت میکنم. این چه ربطی به او دارد؟ حتی اگر به خاطرِ شخصِ دیگری باشد، آننگاهی شخص دو شاگردم هستند.» ایمز چرخید تا برود و لباسش مثلِ گلی مشکی و شکوفا به پرواز درآمد.
ازوپ با نگاهش ایمزمیپرستیدند را بدرقه کرد ودریچهاش سپس رو به جنی کرد.
«دیگر تقریباًسرانجام رسیدهایم. بهروزهای آنها خبر بده.»
جنی بدونِ هیچتحملِ تغییری در چهرهاشسرانجام سر تکان داد.
...
بنت همچنان کنارِ لنگرگاه ایستادهسفینهای بود و با سری بالانرون کیهانِ بیکران را نظاره میکرد.
ناگهان سایهای عظیم خورشید را پوشاند.لبخند بهسرعت گسترش یافت و در یکخوشبختیِ چشمبههمزدن کلِ لنگرگاه را در بر گرفت.
فقط جزیرهٔ شناورِ غولپیکری در میدانِسرانجام دید ظاهر شد که با آرامشهرچه به سمتِ سیارهٔ آکوامارین پیش میآمد.
بنت لبخند زد.
«مهمانِ ویژه بالاخره رسید.»