چپتر 1021: خیزشِ بازیکنان
0[ماهِ افرا] ارتباطگیر را وصل کرد.اطلاعاتیِ شخصی شبیهِ یک مزدور روی صفحهمنبعی ظاهر شد؛ هوشیار و آشکارا کنجکاو.
«اینجا کاروانِ نیروهای مسلحِ گروهِدادههای مالیِ ماهِ نو است. مناستعلام فرمانده فلدمن هستم. شما کی هستید؟»
با شنیدنِ اینآنها حرف، دلِ [ماهِ افرا]بیشتری از شادی غنج رفت.
گیلدها از قبل وضعیتِ فعلیِ سیارهٔ هارکر را بررسی کرده بودند. هفت سازمان سیاره را در اشغال داشتند و ضمنِاستفاده رقابت با یکدیگر، هر کدام بخشِ متفاوتی از آن را نگهبانی میکردند. آنها نمیخواستند پای افرادِ بیشتری به میان بیایدآنکه تا منابعشان از این هم خردتر شود. اگر گذرشان به نیروهای مسلح یا تمدنهای منظومهای میافتاد، کارِ مذاکره گره میخورد.
حالا که همان اولِ کاردادههای به یک گروهِ مالی برخوردهاستعلام بودند، اوضاع خیلی سادهتر میشد.
البته با تواناییهای فعلیِ بازیکنان، محال بود بتوانند بهتنهایی از چنین اوضاعی سر دربیاورند. تمامِقرار اطلاعاتشان از ارتشِ ستارهٔ سیاه به دست میآمد که اجازه میداد دادههای اطلاعاتیِ دنیای سوسوزناسمِ را در لحظه استعلام کنند. این منبعی عالی بود که در اختیارِ بازیکنان قرار داشت.
[ماهِ افرا] بر خودش مسلط شد وبیشتری گفت: «این یک نیروی مسلحِ متشکل ازگذرشان قلمروِ آسمان، طوفانِ رعد و برق، ریورویل...»
فلدمن گیج شد.
تا به حال اسمِ هیچکدام از ایندنیای سازمانها به گوشش نخورده بود و نشانهاییاختیارِ را هم که بازیکنان استفاده میکردند نمیشناخت.
اصلاً نمیدانست ایناجازه گروهِ کوچک و بینامونشاندنیای از کجا پیدایشان شده...
فلدمن سر تکان داد و با لحنی بم گفت: «سیارهٔ هارکرخردتر در حالِ حاضر پذیرای هیچ نیروی خارجی نیست. لطفاً پیش ازمیخورد آنکه به اقداماتِ قهری متوسل شویم، بیدرنگ اینجا را ترک کنید.»
[ماهِ افرا] متنِ ازپیشآمادهاش را بیرون کشید: «اشتباه میکنید. هدفِ ما برپاییِ پایگاه در سیارهٔ هارکرسازمانها نیست. میتوانید ما را مزدور به حساب بیاورید. مگر شما در کانالِ منطقهایِ دنیای سوسوزن آگهیِ استخدامحاضر نگذاشته بودید؟ ما قصد داریم در قامتِ یک نیروی مسلحِ اجیرشده با گروهِ مالیِ شما همکاری کنیم.»
فلدمن جا خورد.
در این مقطع، چیزی که در دنیای سوسوزن فراوان یافت میشد، موقعیتِ شغلی بود. عملاً تمامِ سازمانها با چنگ ونیروی دندان به دنبالِ استخدامِ نیروهای مسلح بودند و سازمانهای ردهبالا بیشترین جذابیت را داشتند. گروههای مالیِ کوچکی مثلِ آنها تقریباًکوچک هیچ شانسی برای استخدامِ نیرو در منطقهٔ رقابتِ آزاد نداشتند، برای همین اصلاً انتظار نداشت کسی به آگهیشان پاسخ دهد.
با این حال، چرا از قبل بابیشتری گروهِ مالی تماس نگرفته بودند و یکدفعهگذرشان پیدایشان شده بود؟ نکند ریگی به کفششان باشد؟
فلدمن فکریمسلط کرد ونیروی سر تکان داد.
حدس میزد قدرتِ رزمیِ این گروه هم چنگی بهلحظه دل نزند، برای همین امیدِ چندانی نبست. با اینمسلط حال، در این شرایط هر ذره نیرو هم غنیمت بود.
پس از مکثی، با لحنی عادی گفت:دنیای «بسیار خب، اول از وضعیتِ رزمیتان بگویید تاقرار ببینیم اصلاً ارزشِ استخدام کردن دارید یا نه.»
[ماهِ افرا] از شدتِ هیجان مجبور شد مشتهایش را گره کند. باشود حفظِ خونسردیِ ظاهریاش پاسخ داد: «بسیار خب، نیروهای مسلحِ مشترکِ ما درهمان مجموع ۷٬۰۰۰ سوپر دارد که ۵٬۸۰۰ نفر از آنها رتبهٔ بی هستند...»
«صبر کن ببینم، چی؟!»
فلدمن یک لحظهاجازه فکر کرد گوشهایشاطلاعاتیِ ایراد پیدا کرده است.
۷٬۰۰۰ سوپر بههیچوجه رقمِمیداد بزرگی نبود، اما اینکهسوسوزن ۵٬۸۰۰ نفرشان رتبهٔ بی باشند...
کلِ سیارهٔ هارکرآنها هم اینهمه رتبهٔ بیبیشتری به خود ندیده بود!
از دیدِ هان شیائو، رتبهٔ بی فقط به دردِ گوشتِ دمِ توپگیج میخورد، اما در چشمِ بسیاری از سازمانهای کهکشانی، یک سوپرِ رتبهٔ بی نیرویبینامونشان هستهای به شمار میرفت و حتی میتوانست در خطِ مقدمِ نبرد خدمت کند.
آن زمان که هان شیائو هنوز در قامتِ یکلحظه مزدور پرسه میزد، رتبهٔ بیها جزوِ متخصصان به شمارمسلط میآمدند و در چشمِ تودهٔ مردم شخصیتهای بزرگی بودند.
حتی گروههای مزدوری مثلِ ارتشِ طلای بنفش و حلقهٔ آسمان هم پیش ازعالی آنکه زیرِ بالوپَرِ هان شیائو بروند، هرگز بیش از چندصد رتبهٔ بی نداشتند.برق اگر دو رتبهٔ بلا در رأسِ کار نبودند، قدرتِ رزمیشان عملاً به چشم نمیآمد!
نکند دارند به مننمیخواستند دروغ میگویند؟! چهرهٔ فلدمنمیان پر از ناباوری بود.
از آنجا که گیلدهایی مثلِ ریورویل و آسمانِ بلند تعدادِ زیادی عضوِ حاشیهای داشتند، جمع کردنِ هزارانگوشش نفر برایشان مثلِ آب خوردن بود. با آغازِ نسخهٔ ۴٫۰، اکثریتِ بازیکنان به رتبهٔ بی ارتقا یافتهپذیرای بودند و کسانی که هنوز به آن رتبه نرسیده بودند، یا تازهوارد به شمار میرفتند یا بازیکنانِ تفننی.
[ماهِ افرا] وانمود کرد که واکنشش را نادیده گرفته است و بهمنبعی صحبت ادامه داد: «در عینِ حال، ما یکی از سازمانهای تابعهٔ ارتشِطوفانِ ستارهٔ سیاه هستیم. ما زمانی جزوِ نیروهای جاودانهها در خدمتِ ستارهٔ سیاه بودیم...»
«یک لحظه صبر کن! گفتیدادههای شما زیرمجموعهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاهاستعلام هستید، آن هم از نیروهای جاودانهها؟!»
فلدمن بامیکردند دهانی بازنمیخواستند به لرزه افتاد.
مگر اینها یک مشت مزدورِ بینامونشانقلمروِ نبودند؟ پس چطور چنین ریشهٔ عظیمیگیج داشتند و به ستارهٔ سیاه تعلق داشتند؟!
اولین واکنشش ایناجازه بود که فکر کرددنیای دارند سرش کلاه میگذارند!
در چشمِ او، ستارهٔ سیاه غولی کهکشانی و برای افرادِ عادی دستنیافتنی بود. گروهِ مالیِ ماهِ نوخودش که او برایش کار میکرد، در برابرِ ستارهٔ سیاه پشیزی هم نمیارزید. از طرفی، نیروهای جاودانهها برگِنخورده برنده و نامدارِ ارتشِ ستارهٔ سیاه بودند؛ پس چرا باید تا اینجا میآمدند تا به استخدامِ آنها درآیند؟
فلدمن بیدرنگ کانالِ عمومیِ ارتشِ ستارهٔ سیاه رامیان باز کرد تا اطلاعاتِ این سازمانها را بررسیتمدنهای کند. چیزی که دید، او را در بهت فروبرد!
قلمروِ آسمان، طوفانِ رعد و برق، ریورویل و بقیهٔ سازمانهایی کهریورویل نام برده بودند، واقعاً از سازمانهای تابعهٔ نیمهمستقلِ ارتش به شمار میرفتند.نمیدانست تمامِ اعضایشان از جاودانهها بودند و چندی پیش هم ثبت شده بودند!
در سمتِ [ماهِ افرا]، بقیهٔ بازیکنانِ حرفهای مثلِ [شمشیر دیوانه] طوری بهمنبعی چهرهٔ شوکزدهٔ فلدمن نگاه میکردند که انگار قورباغهای در چاه است. آنهاطوفانِ در دل از شدتِ غرور فریاد میکشیدند و غرق در حسِ رضایت بودند.
فقط آوردنِ نامِ ستارهٔمیداد سیاه کافی بود تا طرفِلحظه مقابل اینطور قالب تهی کند.
پشتیبان داشتن هم عالمی داره!
به دلیلِ واقعگراییِ بینظیرِ بازی، بازیکنان عمیقاً درطوفانِ آن غرق میشدند و لذت میبردند. دیدنِ واکنشِسازمانها اِنپیسیها اغلب حسِ موفقیتِ شیرینی به آنها میداد.
بنابراین، همه دلشان میخواست از اعتبارِ ارتشِ ستارهٔ سیاه مایه بگذارند تا نفوذِ خودشاناختیارِ را بالا ببرند. در یک قراردادِ استخدامِ معمولی، مزدوران هیچ شانسی برای سهم بردن ازحال منابعِ سیاره نداشتند، اما با آوردنِ نامِ ستارهٔ سیاه، میشد روی شرایطِ جدید مذاکره کرد.
اینکه تصمیم گرفته بودند سیاره را در انحصارِ خود نگیرند و در عوض با سازمانهای دیگر همکاری کنند، از بیپولیشان نشئت میگرفت. تجهیزاتِ استخراجطوفانِ به پول و نیروی انسانی نیاز داشت. اگر میتوانستند یک سازمانِ اِنپیسی برای همکاری پیدا کنند، این هزینهها از روی دوششان برداشته میشد. هرچند بازیکنانحاضر قدرتِ فردیِ بالایی داشتند، اما سازمانهای اِنپیسی همچنان از برتریِ عددی برخوردار بودند. همین موضوع باعث میشد بازیکنان با کمالِ میل به دنبالِ همکاری باشند.
[ماهِ افرا] که دید طرفِ مقابل هیچ واکنشی نشان نمیدهد، بیاختیار سرفهٔشود بلندی کرد و پرسید: «چطور شد؟ به نظرتان به دردبخور هستیم یاهمان نه؟ اگر به خدماتِ ما نیازی ندارید، میتوانیم زحمت را کم کنیم.»
فلدمن که انگار از خواب پریده باشد، به خودش آمد وریورویل با دستپاچگی فریاد زد: «نه، نه، استخدامِ شما افتخارِ ماست. لطفاً طبقِنمیدانست مختصاتی که میدهم فرود بیایید. من همین الان به مافوقهایم اطلاع میدهم!»
بهمحضِ اینکه حرفش تمام شد، اعلانهایی رویدنیای پنلِ تمامِ بازیکنانِ حاضر ظاهر شد. بااختیارِ دیدنِ اعلانها، صدای هلهلهٔ خفیفی بینشان پیچید.
«بالاخره اومد. مأموریت فعال شد!»
«ایول، عجب کارِ تمیزی!»
«هاها، میدونستم.مسلط بازی کردنِنیروی درستوحسابی یعنی همین!»
چیزی که روی پنلشان ظاهر شده بود، یک مأموریتِ استخدامیِ ساده نبود، بلکه یک مأموریتِ جناحی باخودش نامِ تسخیرِ سیارهٔ هارکر بود. اعلان نشان میداد که میتوانند جناحی را انتخاب کنند و در مسیرِ بهنشانهایی دست گرفتنِ کنترلِ سیاره یاریاش دهند. این در واقع نوعی مأموریتِ خطِ داستانی بود که فعال شده بود.
طولی نکشید که ناوگانِ بازیکنان به دنبالِ فلدمن در یکی از پایگاههای سطحِ سیارهٔ هارکرقرار فرود آمد. وقتی بازیکنان از سفینههایشان پیاده شدند، گروهی از افسران را دیدند که بااسمِ یونیفرمِ گروهِ مالیِ ماهِ نو منتظرشان ایستاده بودند؛ چهرههایی هیجانزده و در عینِ حال مضطرب.
با جلو رفتنِ بازیکنان، افرادِ گروهِ مالیِ ماهِ نو برایمنابعشان استقبال به پیشوازشان آمدند. رهبرِ گروه به سمتِ [ماهِ افرا] رفت،گره دستش را دراز کرد و با گرمی و اشتیاقِ فراوان گفت:
«سلام، من سرپرستِ ارشدِ گروهِ مالیِ ماهِآسمان نو در سیارهٔ هارکر هستم. نامم اسمدیکس است.هیچکدام از طرفِ سیارهٔ هارکر به شما خوشامد میگویم.»
«اسمتان... خیلی خاص است.»
گوشهٔ لبِ [ماهِ افرا]میداد پرید. لبخندش را فروخوردسوسوزن و با او دست داد.
اسمدیکس منظورش را نفهمید، اما به دل هم نگرفت و با همان لحنِ گرمگذرشان ادامه داد: «بهموقع رسیدید. ما الان بهشدت به مزدور نیاز داریم، اما پیش از آناوضاع یک سؤالِ کوچک دارم... این درخواستِ همکاری، خواستهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاه است یا تصمیمِ خودتان؟»
«هر دو.» پاسخِ [ماهِ افرا] دوپهلو بود. اصلاًطوفانِ انتظارِ چنین سؤالی را نداشت، اما به نظرسازمانها میرسید این ابهام بیشتر به نفعشان تمام شود.
اسمدیکس پرسید: «پس بیاییدمیداد در موردِ همکاریِ استخدامی صحبتلحظه کنیم. آیا شرطِ خاصی دارید؟»
[ماهِ افرا] نگاهی با بقیه ردوبدل کرد و با تکان دادنِکنند سر گفت: «امیدواریم این یک استخدامِ ساده نباشد. ما میخواهیم علاوهقلمروِ بر دستمزد، در توسعه و استخراجِ سیارهٔ هارکر هم شریک باشیم.»
«توسعهٔ مشارکتی؟» با شنیدنِ اینپای حرف، هزار و یک فکر ازخردتر سرِ اسمدیکس گذشت و دلش ریخت.
اگر ارتشِ ستارهٔ سیاه قصد داشت سیارهٔ هارکر را اشغالبرق کند و این گروه را به عنوانِ پیشگام فرستاده بود، گروهِنمیشناخت مالیِ ماهِ نو عملاً هیچ شانسی برای رقابت با آنها نداشت.
در حالِ حاضر، دلیلِ اصلیِ اینکه هفت سازمان توانسته بودند در سیارهٔ هارکر دوام بیاورند، این بود کهمسلط همهٔ آنها سازمانهایی کوچک بودند. اگر پای یک سازمانِ بزرگتر به میان میآمد، اصلاً کار به جنگ نمیکشید.استفاده تنها کاری که از دستشان برمیآمد این بود که باروبندیلشان را ببندند و سیاره را دودستی تقدیم کنند.
اما اسمدیکس با خودش فکر کرد که اگرسوسوزن بتواند به رانِ... یعنی... به موی پای ستارهٔداشت سیاه بچسبد، شاید این همکاری آنقدرها هم بد نباشد.
در حال حاضر، قویترین نیروهای حاضر در سیارهٔ هارکر دو تمدنِ منظومهای بودند، اما چون این سیاره فقط نقطهٔ جمعآوریِ منابعشانگره بود، سازمانهای دیگر همچنان میتوانستند دوام بیاورند. اگر تمامِ نیروی تمدنِ منظومهای به آنجا میآمد، گروههای مالی بهاحتمالِ زیاد مجبور میشدنددربیاورند باروبندیلشان را ببندند. با این حال، محافظتِ این گروه از نامیراها حکمِ استفاده از طلسمِ محافظِ ارتشِ ستارهٔ سیاه را داشت.
با شدتگرفتنِ رقابتها، چهبسا سازمانهای دیگری همآسمان پایشان به سیارهٔ هارکر باز میشد. داشتنِاسمِ یک حامیِ قدرتمند در درازمدت به نفعشان بود.
اسمدیکس با این افکار تصمیمش را گرفت و بالحظه وقار سر تکان داد: «مشکلی نیست، ما شرایطِ دقیق راگفت همینجا تنظیم میکنیم و برای بررسی به شما میدهیم. موافقید؟»
ماهِ افرا در جواب سر تکان داد: «بسیار خب.» او فقط مسئولِ مذاکره بود و چیزی از حقوقِ قراردادها سرنیروی درنمیآورد. باشگاهشان برای این کار افرادِ متخصصی داشت. رئیسِ باشگاهشان هم تا حدودی با حقوقِ قراردادها آشنا بود و درکوچک بدترین حالت، میتوانستند قالبی آماده در شبکهٔ کوانتومی پیدا کنند یا با پرداختِ کمی پول، کارِ بررسی را به فیلیپ بسپارند.
این از مزایای حضور در ارتش بود.بیشتری تا وقتی پول داشتند، هر خدماتی در دسترسشانمسلح بود. پولدار بودن بیشک قویترین تواناییِ ممکن بود.
...
گروهِ مالیِ ماهِ نو منطقهای را تخلیه کردسوسوزن تا پایگاهِ گیلدها شود. روزِ بعد، دو طرف بهخودش توافق رسیدند و قراردادِ همکاریِ رسمی را امضا کردند.
با امضای قرارداد، مأموریتهای استخدامیِ مربوطه بیدرنگ برای بازیکنان فعال شد. در حال حاضر، بخشِ عمدهٔ فهرستِ مأموریتهایشان به سیارهٔ هارکر مربوط میشد. برخیطوفانِ را خودشان فعال کرده بودند و برخی دیگر از طریقِ گروهِ مالیِ ماهِ نو به دست آمده بود. هان شیائو نیز برای تشویقِ بازیکنان،حالِ مأموریتهایی مرحلهای مثلِ «یافتنِ سیارهای برای ساختِ نقطهٔ جمعآوریِ منابع» منتشر کرده بود که آنها را وامیداشت تا مثلِ قاصدک قلمروشان را گسترش دهند.
یک موضوعِ واحد اینهمه مأموریتِ متنوع پیشِ پایشانمیان گذاشته بود و اگر میتوانستند همه را تکمیل کنند،منظومهای با نصفِ زحمتِ معمول، پاداشِ عظیمی به جیب میزدند.
پس از نهاییشدنِ قرارداد، ماهِمتشکل افرا و بقیه پیشِ اسمدیکسبرق رفتند تا پیشنهادهایشان را مطرح کنند.
«حالا که شریک شدهایم و شما هم هویتمان را علنی نکردهاید، بقیهٔ سازمانها هنوزاختیارِ از قدرت و هویتِ ما بیخبرند. این برگِ برندهٔ ماست، پس امیدوارم بتوانیم همینگیج الان دست به کار شویم و در یک شبیخون، پایگاهِ منابع را غارت کنیم.»
اسمدیکس کمی فکر کرد ودادههای سر تکان داد: «حق بااستعلام شماست. کجا را در نظر دارید؟»
ماهِ افرا نمایشگرِ مجازیِ سیارهٔ هارکر رابیشتری باز کرد و چند نقطه را برگزید. همگیمسلح پایگاههای منابعِ سازمانهای دیگر در این سیاره بودند.
اسمدیکس به لکنت افتاد:نیروی «شـ... شما میخواهید همزمانطوفانِ به اینهمه پایگاه حمله کنید؟»
هائو تیِن پوزخنداجازه زد: «خیالتان راحت،اطلاعاتیِ کارمان را بلدیم.»
در نبردهای میانستارهای ناوگان حرفِ اول را میزد، اما پایگاههای منابع روی سطحِ سیاره قرار داشتند وخودش به همین دلیل، سوپرها نیروی اصلیِ میدان به شمار میآمدند. از آنجا که کلِ سوپرهای رتبهٔ بی درنشانهایی سیارهٔ هارکر حتی به گردِ پای تعدادِ آنها هم نمیرسید، نبرد در چند جبهه نباید مشکلی ایجاد میکرد.
«... پس طبقِ نقشهٔ شما پیش میرویم. نیروهای من هممنابعشان با تمامِ توان همکاری میکنند.» اسمدیکس در دلش تصمیم گرفتمذاکره این موی پایی را که نصیبش شده بود دودستی بچسبد.
...
تمدنِ اورسا تمدنی منظومهای در لبهٔ سیاهچاله بود. آنها نیز در رقابتِ دنیای سوسوزناختیارِ شرکت کرده بودند و یکی از تیمهای جمعآوریشان جزءِ هفت گروهِ حاضر در سیارهٔ هارکرحال بود. اورسا قدرتمندترینِ این گروهها بود و چندین پایگاهِ منابع روی سیاره احداث کرده بود.
در لبهٔ درهای، پایگاهی قرار داشت که تجهیزاتِ شناورِ مختلفی برای استخراجِ منابع دراختیارِ آن بالا و پایین میرفت. شمارِ زیادی از سربازانِ اورسا در پایگاه گشت میزدندگیج و توپخانهها و تلههای چیدهشده در پیرامونِ آن، سدِ دفاعیِ مستحکمی پدید آورده بود.
در گوشهای از پایگاه، دوپای نفر با لباسِ افسری آرام قدمخردتر میزدند و اوضاع را بازرسی میکردند.
یکی از آنها که هیکلی درشت داشت، گفت: «شنیدهام دیروز ناوگانِ کوچکیگیج به سیارهٔ هارکر رسیده و گروهِ مالیِ ماهِ نو از آنها استقبال کرده.»بینامونشان او سرپرستِ ارشدِ پایگاه و از افسرانِ ردهمیانیِ اورسا به نامِ هوندجاب بود.
شخصِ دیگر، کاپیتانِ یگانِ سوپرهای مستقر در پایگاه بود. او یک سوپرِ رتبهٔ بی بود که بهطورِ ویژه برای مأموریتِ دنیایمتشکل سوسوزن استخدام شده بود. لبهایش را جمع کرد و با بیتفاوتی گفت: «باید نیروهای کمکیِ گروهِ مالیِ ماهِ نو باشند. سیستمِکجا دفاعی نشانِ ناوگانشان را ثبت کرده و هیچ پروندهای از این سازمان در اتحادیهٔ مزدوران وجود ندارد. احتمالاً چندتا جوجهمزدورِ بیاهمیتاند.»
از آنجا که گیلدهای بازیکنان وابسته به ارتش بودند، هان شیائو آنها را در اتحادیهٔ مزدوران ثبت نکرده بود. قصدش از اینقلمروِ پنهانکاری، تبدیلکردنِ ارتش به پلتفرمی شبیهِ اتحادیهٔ مزدوران بود. در نتیجه، پروندههایشان فقط در شبکهٔ ارتش پیدا میشد و کسی از وجودِشده گیلدهای بازیکنان خبر نداشت. تیمِ اورسا نیز به هویتِ واقعیشان پی نبرده بود و گمان میکرد با چند مزدورِ خردهپا طرف است.
هوندجاب با سردی گفت: «حالا کهافرادِ گروهِ مالیِ ماهِ نو نیروی کمکیشود آورده، قطعاً تحرکاتی در راه است.»
«یعنی میگویی هدفشان ماییم؟»
هوندجاب قاطعانه جواب داد:میداد «محال است. گروهِ مالیِسوسوزن ماهِ نو چنین جرأتی ندارد.»
«اینقدر مطمئنی؟»
چهرهٔ هوندجاب آرام بود: «البته! اینجا مستحکمترین پایگاهِ دفاعیِ سیاره است. نهتنها تجهیزاتِ دفاعیِ فراوانیمسلح دارد، بلکه بیش از هفتاد سوپرِ رتبهٔ بی در آن مستقرند. اگر گروهِ مالیِ ماهِخیلی نو ذرهای عقل در سر داشته باشد، حتی با داشتنِ جرأت هم به اینجا حمله نمیکند...»
بوم!
هنوز حرفش تمام نشده بوددادههای که انفجاری پایگاه را لرزانداستعلام و هر دو تلوتلو خوردند.
«چه خبر شده؟!» هوندجاب که شوکهاطلاعاتیِ شده بود، بیدرنگ سوارِ یک وسیلهٔ نقلیهٔعالی شناور شد تا اوضاع را بررسی کند.
تنها چیزی که دید، شمارِ زیادی از وسایلِ نقلیهٔ ضدجاذبه با نشانِ گروهِ مالیِ ماهِ نو بودمنظومهای که با سرعتِ تمام به آنها نزدیک میشدند. این وسایلِ نقلیه به سپر و سلاحهای جنبشیِ الکترومغناطیسیتواناییهای مجهز بودند و با نادیدهگرفتنِ مینهای کاشتهشده در محوطهٔ بیرونی، با مدافعانِ پایگاه درگیرِ تبادلِ آتش شده بودند.
ناگهان صدای آژیر در پایگاهمتشکل طنین انداخت: «حملهٔ دشمن! تمامیِبرق نیروها در پستهای خود مستقر شوند!»
خونِ هوندجاب به جوش آمدهدادههای بود: «گروهِ مالیِ ماهِ نو واقعاًکنند جرأت کرده به من حمله کند؟!»
تازه پیشبینیاش را به زبان آورده بود که ثانیهای بعد دشمنان از راه رسیدند! چهرهاشقرار در هم رفته بود. سوپری که کنارش ایستاده بود، با دیدنِ قیافهٔ فرماندهاش ترجیح داداسمِ روی اعصابش راه نرود و فقط گفت: «من سوپرها را برای مقابله با دشمن میبرم.»
هوندجاب بامیکردند جدیت سر تکانپای داد: «خوب است!»
کاپیتانِ سوپرها رفت و هوندجاب تنها ماند. او بارعد سردی به نیروهای دشمن که در حالِ نزدیکشدن بودندنخورده خیره ماند و دوباره ژستِ پرصلابتش را به خود گرفت.
«حالا که جرأت کردهایدمیداد مرا هدف بگیرید، درسِسوسوزن دردناکی به شما میدهم!»
طولی نکشید که گروهِ مالیِ ماهِ نو به بیرونِلحظه پایگاه رسید. نیروهای زمینیِ پایگاه نیز دست به کار شدندگفت و همراه با سوپرهایشان برای توقفِ پیشرویِ دشمن ضدحمله زدند.
زیرِ رگبارِ آتش، دو طرفپای بهسرعت به یکدیگر نزدیک میشدند.منابعشان درست در آستانهٔ برخورد، ورق برگشت!
درهای وسایلِ نقلیهٔ پیشتازِ گروهِ مالیِ ماهِ نو ناگهان باز شد و سایههایی یکی پس از دیگریگوشش بیرون پریدند. حدود صد نفر بودند. در حالی که با شتاب روی زمین میغلتیدند، بدنشان ناگهان بهپذیرای طرزِ نامتناسبی متورم شد. سرعتشان بهشدت بالا رفت و همچون خنجری به قلبِ نیروهای زمینیِ پایگاه نفوذ کردند.
بوم!
این هیولاهای بیوشیمیایی با پوست و گوشتِ ضخیمشان در برابرِاستعلام آتشِ توپخانه مقاومت میکردند. بازوهای غولپیکرشان گویی قدرتی بیپایان داشتنیروی و تمامِ وسایلِ نقلیهٔ سرِ راهشان را در هم میکوبید.
نشانِ ارتشِ ستارهٔ سیاه: تکامل که برگرفته از نشانِ اویتان بود،خردتر با ۳۰٪ تخفیف عرضه میشد. همین موضوع به گیلدها اجازه دادهمیخورد بود شمارِ زیادی از آنها را بخرند و میانِ بازیکنان پخش کنند.
صد تن از این بازیکنان واردِ حالتِآسمان حدِ تکامل: انحراف شدند و در یکاسمِ چشمبههمزدن نیروهای زمینیِ پایگاه را تکهتکه کردند!
چهرهٔ هوندجاب در هم رفتدادههای و فرمان داد: «سوپرها حمله کنندکنند و کارِ این هیولاها را بسازند!»
در خطِ مقدم، کاپیتانِ سوپرها هزاران نیرو را که بیشترشاناستعلام رتبهٔ سی و دی بودند به میدانِ نبرد هدایت کرد. درمتشکل صفِ اولِ یگان نیز دهها رتبهٔ بی بهعنوانِ پیشگام حضور داشتند.
در سمتِ مقابل، گروهِنمیخواستند مالیِ ماهِ نو نیز بابیاید هزاران بازیکنِ خود یورش برد.
نبردِ سوپری در مقیاسِ متوسطمتشکل در شرفِ وقوع بود. هوندجاب باریورویل دیدنِ تعدادِ کمترِ بازیکنان لبخند زد.
«تعدادِ سوپرهایشانمیآمد فقط یکچهارمِ ماست.دادههای کارشان تمام است!»
هنوز حرفش تمام نشده بود که دو طرف بالحظه هم درگیر شدند، اما نتیجه کاملاً برخلافِ انتظارش بود.مسلط چشمانش از شدتِ ناباوری داشت از حدقه بیرون میزد!
هزاران بازیکن با قدرتِ رزمیِ رتبهٔ بیبیشتری واردِ عمل شدند و در دم دستِگذرشان بالا را گرفتند و دشمنانشان را قلعوقمع کردند!
با دیدنِ اینگفت صحنه، چهرهٔ هوندجابقلمروِ غرق در ناامیدی شد!
«چطور ممکن استاجازه اینهمه سوپرِ رتبهٔاطلاعاتیِ بی داشته باشند؟!»