چپتر 1179: استیضاح
0«جنگِ سرورِ جهانی...دعوت چیزی که باید پیشاتحادهای میآمد، بالاخره پیش آمد.»
هان شیائو پست را باز کرد وبار نگاهی به آن انداخت. وقتی دید محتوایش دقیقاًمکانش همان چیزی است که انتظار داشت، آهی کشید.
این پست را اتحادِ تجاریِ کهکشانی، کنفرانسِ سپتامبر، نورِ رأسالسرطانِ شمالی، اتحادِ جنگیِ آسیای جنوبِ شرقی و چند اتحادِدیدِ گیلدِ دیگر بهطورِ مشترک منتشر کرده بودند. به زبانِ ساده، نامهای برای دعوت به مبارزه بود که تمامِ اتحادهایبهانهای بازیکنان را هدف میگرفت. زمان و مکانی در آن تعیین شده بود و هدفش به راه انداختنِ نبردی عظیم بود.
بازیکنانِ اتحادهای مختلف معمولاً طبقِ دستورِ جناحشانتابور عمل میکردند، اما این ماجرا ربطِ چندانی بهفعال جناحها نداشت. صرفاً رویدادی میانِ خودِ بازیکنان بود.
در زندگیِ قبلیاش هم همین اتفاق افتاده بود. اتحادهای مختلفِ گیلد اعلانِ جنگتعیین دادند و کار به نبردی میانِ میلیونها بازیکن کشید که روزها ادامه یافت.عمل این رویداد بعداً با نامِ «نبردِ سیارهٔ تابور» در «وقایعنگاریِ گلکسی» ثبت شد.
مکانیکِ بزرگ هان هم در زندگیِ قبلیاش مدتی در این نبرد فعال بود؛ البته بیشتر برای لوتتغییر کردنِ تجهیزات و آیتمهایی که از بازیکنان دراپ میشد. از این راه بارش را بسته بود. اینکاری بار، هرچند جنگ همچنان درمیگرفت، اما بهخاطرِ اثرِ پروانهایِ کارهای او، زمان و مکانش کمی تغییر کرده بود.
از دیدِ او، اعلانِ جنگِ این اتحادهای گیلد ناگهانی نبود. بازی در مراحلِ پایانیِ نسخهٔ ۴٫۰ به سر میبرد. اگرناگهانی حالا سروصدایی به پا نمیکردند، تا مدتها فرصتِ چنین کاری را نمییافتند. یک دلیلشان این بود که بهانهای برای کشتنِ اعضایمتخاصم اتحادهای متخاصم بتراشند و دلیلِ دیگرشان این بود که با کشاندنِ بازیکنانِ عادی به میدان، همبستگیِ اتحادهای بزرگ را تقویت کنند.
«...خلاصه که حوصلهشونبعداً سر رفته وسیارهٔ میخوان دعوا راه بندازن.»
هان شیائو سر تکان داد.بود مسائلِ داخلیِ بازیکنان ربطی بهمیگرفت او نداشت. قصدِ دخالت هم نداشت.
محلِ نبرد در منطقهٔ نبردِ فردیناند نبود، بلکه در یکی از سیاراتِ خطِ مقدم به نامِ ماریسون قرار داشت. هجومِ بازیکنان به آنجاپایانیِ برای شرکت در رویداد، تا حدی روی نبردِ ارتش در خطِ مقدم تأثیر میگذاشت. هرچند ارتش میتوانست با صدورِ دستوراتی بازیکنان را محدودمیدان کند و اجازه ندهد در این نبردِ همگانی شرکت کنند، اما این کار بازخوردِ مثبتی نداشت و هان شیائو هم قصد نداشت چنین کند.
هرچه باشد، بازیکنان که کارمندانِمیشد واقعیاش نبودند. اگر بیش از حددرمیگرفت محدودشان میکرد، فقط نتیجهٔ عکس میداد.
البته این موضوع فقط مختصِ او نبود و تمامِ سازمانهایی که بازیکن داشتند، بهنبرد درجاتِ مختلف تحتِ تأثیر قرار میگرفتند. اگر آن جناحها بهزور جلوی بازیکنانشان را میگرفتند،همچنان در نهایت به نفعِ ارتش تمام میشد و استخدامِ بازیکنان را در آینده آسانتر میکرد.
«بازیکنهای ارتش تو این جنگ پشتِ هم درمیآن.بازیکنان چون بزرگترین گروه میشن، احتمالاً خیلی از اتحادهای دیگهانداختنِ هدف قرارشون میدن... ولی این برای من بد نیست.»
چشمانِ هان شیائو برقی زد.
لیگِ حرفهای در مراحلِ پایانیِ یک نسخه، راهی عالی برای افزایشِ فروش بود. بسیاری ازکارهای بازیکنان حاضر بودند بخشِ زیادی از پساندازشان را خرج کنند تا قویتر شوند. با اینسروصدایی کار، فروشِ ارتش سر به فلک میکشید و هان شیائو هم تجربهٔ فراوانی درو میکرد.
اما لیگِ حرفهای تا به حال سه بار برگزار شده بود.مکانیکِ بیشترِ بازیکنانِ عادی حالا دیگر خوب میدانستند که شانسی در آن ندارند.میشد خیلیهایشان ترجیح میدادند تجربهشان را برای استفاده در نسخهٔ بعدی نگه دارند.
اما جنگهای بزرگ فرق داشت؛ بازیکنان چنین چیزی را از دست نمیدادند. این رویداد فرصتی طبیعیراه برای افزایشِ فروش بود که سودِ زیادی برایش داشت. با این حساب، میتوانست در اواخرِ نسخهٔجناحها ۴٫۰ تجربهٔ بهمراتب بیشتری سرکیسه کند و آن را برای آپدیتِ نسخه در خزانهاش نگه دارد.
«اگه درست یادم باشه، فاصلهٔ بینِبسته نسخهٔ ۴٫۰ تا ۵٫۰ باید حدودِاثرِ نیم قرن باشه، حتی طولانیتر از قبلی...»
نسخهٔ بعدی، بلای سوپرها بود. در آن نسخه، درگیری میانِ فرارتبههای آ شعلهور میشد وکارهای شماری از نخستینیان بازمیگشتند. با این حال، از آنجا که او بخشِ بزرگی از خطِسروصدایی داستانی را تغییر داده بود، وقایعِ نسخهٔ ۵٫۰ قطعاً بهخاطرِ اثرِ پروانهای کاملاً متفاوت پیش میرفت.
این موضوع اهمیتِ چندانی نداشت. هان شیائو افرادِ مهمگلکسی را میشناخت، در نتیجه ترسی از تغییرِ خطِ داستانیِ اصلیکردنِ نداشت. در واقع، مهمترین بخشِ نسخهٔ بعدی، خودِ بازیکنان بودند.
در نسخهٔ ۵٫۰، سقفِ سطحِ بازیکنان به سطحِ ۱۸۰ میرسید، یعنی به رتبهٔتعیین بلا ارتقا مییافتند. نامِ نسخه، یعنی «بلای سوپرها»، اشارهای ظریف به بازیکنان بودعمل که نشان میداد تأثیرشان بر کیهان در نسخهٔ بعدی چقدر عظیم خواهد بود.
«این خبرِ خوبیه برام.»
در آن زمان، شمارِ جنگجویانِ ردهمیانیِ کیهانِ کاوششده سر به فلک میکشید. هرچند بازیکنان با خود آشوب میآوردند،تغییر اما به نیرویی حیاتی در مبارزه با تمدنِ درختِ جهان نیز تبدیل میشدند. در جنگِ درختِ جهان درنمییافتند زندگیِ قبلیاش، اهمیتِ بازیکنان کاملاً بیبدیل بود. اگر میلیونها بازیکنِ رتبهٔ بلا نبودند، کیهانِ کاوششده آسیبِ بهمراتب سنگینتری میدید.
بهعلاوه، ارتش هم بهشدت قویتر میشد.سیارهٔ تمامِ این برنامهریزیها در طولِ نسخههایبزرگ گذشته، برای زمانِ تکاملِ بازیکنان بود.
تا نسخهٔ بعدی دهها سال فاصله بود، پس وقتِ کافی برای آماده شدن داشت. گذشته از این، برخینبردی از حرفهای پیرمرد منیسون کاملاً منطقی بود؛ پایهریزی برای مکانیکها حیاتی بود. او قصد داشت دهها سال رویمیانِ بهبودِ مهارتهای مکانیکِ خود تمرکز کند و در عینِ حال منتظر بماند تا تأثیراتِ کلیدِ آدپتوس مکانیکوس قویتر شود.
تأثیراتِ این موهبت هر چند روز یک بار افزایش مییافت و اواثرِ را پیوسته قویتر میکرد. این یعنی پیروانِ بیشتری از منیسون داشتند بهنسخهٔ آغوشِ او پناه میآوردند. میتوانست تغییر و تحولاتِ فرقهٔ ماشینآلات را تصور کند.
افکارِ گوناگونی از ذهنش گذشت. هان شیائو به گشتوگذار در انجمن ادامه داد تا اینکهکارهای پاکسازیِ میدانِ نبرد تمام شد. سپس سوارِ سفینه شد و به کاخِ ستارهٔ سیاه بازگشت. اونمیکردند تصمیمش را گرفته بود که بیستوهفت مبارزهٔ تمرینیِ باقیمانده را در عرضِ دو ماه تمام کند.
در یکی از پایگاههای آموزشِ نظامیِ مخفیِ امپراتوریِ سرخ،گلکسی گاد در حالی که یونیفرمِ افسرانِ عالیرتبهٔ امپراتوری رالوت به تن داشت، در پایگاه قدم میزد. اصلاً حالوحوصله نداشت.
همین چند لحظه پیش، گاد پیامی از مقاماتِ ارشدِ امپراتوری دریافت کرده بودتعیین که به او دستور میداد نقشه را تا اطلاعِ ثانوی به تعویق بیندازد. منظورمیکردند از نقشه، استفاده از تواناییِ اِسپرِ او برای کشفِ انرژیِ هستهٔ مکعبِ تکامل بود.
زمانی که این نقشه را کشیدند، کاملاً عملی به نظر میرسید. اما اوضاع با سرعتِ زیادی در حالِ تغییر بود و ریتمِ بسیاری از مقاماتِ ارشدِ جناحِ بازهای امپراتوری رانمیکردند به هم ریخته بود. حالا دیگر جایگاه و قدرتِ ستارهٔ سیاه به اوجِ جدیدی رسیده بود و این نقشه روزبهروز خطرناکتر میشد. از این رو، مقاماتِ ارشد چارهای نداشتند جز اینکهقصدِ از سرِ ناچاری این نقشه را موقتاً متوقف کنند؛ هم به این دلیل که نمیخواستند با ستارهٔ سیاه دربیفتند و هم برای اینکه گاد را بهعنوانِ برگِ برنده پنهان نگه دارند.
در اصل، ریشهٔ این ماجرا رشدِ بهشدت سریعِبار ستارهٔ سیاه بود که مدام وضعیت را تغییرمکانش میداد، آنقدر که کسی فرصتِ واکنش پیدا نمیکرد.
دلیلِ حالِ گرفتۀ گاد همین بود. با اینکه این اکانتِ جدیدش بود،بزرگ سرعتِ رشدِ ستارهٔ سیاه حتی از او هم بیشتر بود؛ طوری کهبارش حتی به گردِ پایش هم نمیرسید. طبیعی بود که احساسِ سرخوردگی کند.
گاد بیآنکه حواسش باشد، به سمتِتمامِ یک مرکزِ تمرینِ عمومی رفت و زیرِتعیین لب زمزمه کرد: «ستارهٔ سیاه... ستارهٔ سیاه...»
صدای نبردهای شدیدی به گوشش خورد. به منبعِ صدا نگاهدرمیگرفت کرد و دید اعضای یک کلاسِ نخبگانِ ردهپایین زیرِ نظرِنبود گروهبانِ آموزشی، دوبهدو مبارزه میکنند. شبیهِ گروهی از تازهکارها بودند.
در آن لحظه، دو رزمیکارِ رتبهٔ سی در سالنهرچند مبارزه میکردند؛ یکی دستِ بالا را داشت و دیگریتغییر بهسختی مقاومت میکرد. ظاهراً شکستِ دومی فقط مسئلهٔ زمان بود.
همانطور که انتظار میرفت، تنها چند ثانیه بعد مبارزه تمام شد. کسیبزرگ که بهسختی مقاومت میکرد، با لگدِ حریف به بیرون پرتاب شد. رویبارش زمین لیز خورد و دستِ بر قضا درست جلوی پای گاد توقف کرد.
گروهبانِ آموزشی با اخم به بازندهتمامِ نگاه کرد و گفت: «کارلوت، باز همتعیین باختی. صفر برد و نُه باخت. خجالتآوره.»
کارلوت در حالی که سینهاش رابسته میمالید، از جا بلند شد واثرِ با لبخندی از سرِ ناچاری گفت: «ببخشید.»
گروهبانِ آموزشی با نارضایتی فریاد زد: «نمراتِ همهٔ آزمونهات قعرِ جدوله. واقعاً نمیدونم چرا بالاییها تو رو تو کلاسِدیدِ نخبگانِ من گذاشتن تا نمرهٔ کلِ کلاس رو پایین بکشی. تا الان گذاشتم تو این کلاس بمونی چون میبینم بهکشتنِ اندازهٔ کافی تلاش میکنی، اما اگه تو آزمونِ بعدی هم نمراتت پایین باشه، دیگه بهت فرصت نمیدم و میندازمت بیرون!»
با این حرف، همکلاسیها همگی باسیارهٔ سردی به کارلوت نگاه کردند وبزرگ هیچ تلاشی برای پنهان کردنِ نارضایتیشان نکردند.
این افراد هرچند شاگرد محسوب میشدند، اما استعدادهایی بودند که امپراتوری از بخشهایتعیین مختلف دستچین کرده بود تا در این پایگاهِ مخفی آموزش ببینند. بهعلاوه، اینجاعمل کلاسِ نخبگان بود. تکتکشان سربازانی بااستعداد بودند که در بخشهای خودشان آوازهای داشتند.
فرصتِ دریافتِ چنین آموزشی بسیار نادر بود و به همین دلیل، شاگردان قدرش راکارهای میدانستند. دقیقاً به همین خاطر از کارلوت خوششان نمیآمد؛ او بیش از حد معمولی بودسروصدایی و اصلاً به نخبگان شباهت نداشت. منطقاً او صلاحیتِ حضور در این دورهها را نداشت.
از آنجا که به دست آوردنِ این فرصت بسیار دشوار بود، نخبگانِ کلاس احساس میکردندکارهای بیعدالتی شده است. از دیدِ آنها، وقتی میدیدند یک سربازِ پیشپاافتاده کنارشان آموزش میبیند، اولینسروصدایی کلمهای که به ذهنشان میرسید «پارتیبازی» بود؛ به همین دلیل ناگزیر کارلوت را طرد میکردند.
گذشته از این، آنها سرباز بودند و بیش از هر چیز بهبزرگ قدرت احترام میگذاشتند. تواناییِ کارلوت بسیار پایین بود و به همین دلیل ازبسته تهِ دل تحقیرش میکردند. طبیعتاً قرار نبود رفتارِ خوبی با او داشته باشند.
کارلوت با دیدنِدعوت نگاههای سردِ اطرافیانش،تمامِ در دل آهی کشید.
او مدتها پیش این واقعیت را که فردی معمولی است،درمیگرفت پذیرفته بود. میدانست این افراد نخبگانی هستند که از هماننبود ابتدا استعدادِ بسیار بیشتری نسبت به او داشتهاند، بنابراین دلسرد نمیشد.
او این فرصتِ آموزشِ پیشرفته را به لطفِ ستارهٔ سیاه به دست آورده بود. با وجودِ روحیهٔکمی بیخیالش، آدمی نبود که چنین فرصتِ فوقالعادهای را از دست بدهد. با این حال، او نهایتِ تلاششچنین را میکرد، اما باز هم نمیتوانست به پای سرعتِ رشدِ این نخبگان برسد. کاری هم از دستش برنمیآمد.
گاد در گوشهایبعداً بیسروصدا اوضاع راسیارهٔ زیرِ نظر داشت.
مدتی پیش شنیده بود شخصی که موردِ توجهِ ستارهٔ سیاه قرار گرفته، واردِ این پایگاهِ آموزشی شدهانداختنِ است؛ نامِ آن شخص کارلوت بود. از آنجا که این موضوع به ستارهٔ سیاه ربط داشت، گادصرفاً آن را در پسِ ذهنش نگه داشته بود. این اولین باری بود که او را از نزدیک میدید.
کارلوت را برانداز کرد. تنهابارش کلمهای که برای توصیفِ اودرمیگرفت به ذهنش میرسید، «پیشپاافتاده» بود.
گاد معتقد بود چشمانِ تیزی دارد،بارش اما حتی او هم چیزِ خاصیبهخاطرِ در کارلوت نمیدید. گیج شده بود.
چرا ستارهٔ سیاه به این یارو علاقهمندتابور شده؟ اون به چشمهای تیزبین و دقیقشنبرد معروفه. بعیده تو شناختِ آدمها اشتباه کرده باشه...
گاد اصلاً سر درنمیآورد. لحظهایبود فکر کرد و بعد برایمیگرفت گروهبانِ آموزشی دست تکان داد.
گروهبانِ آموزشی خیلی وقت بود متوجهِ حضورِ گاد شده بود. فوراً لبخندی زد و به سمتش رفت.تغییر تقریباً همه در این پایگاه میدانستند که گاد بیشترین شانس را برای تبدیل شدن به یک فرارتبهٔکاری آ دارد و منابع و آموزشهای فراوانی دریافت کرده است. جایگاهِ گاد در آنجا بسیار بالا بود.
گروهبان پرسید: «امری بود، گاد؟»
گاد زیرِ لب گفت: «اون تازهکارسیارهٔ که اسمش کارلوته، چه تو آزمونها قبولمدتی بشه چه نشه، بذار تو پایگاه بمونه.»
گروهبان بابرای شنیدنِ اینمبارزه حرف جا خورد.
با توجه به نمراتِ آزمون، کارلوت قطعاًبار مردود میشد و باید پایگاه را ترککارهای میکرد. انتظار نداشت گاد برای او پادرمیانی کند.
«مطمئن نیستم. این یارو ارزشِمیشد چندانی نداره. نگه داشتنش اینجاهمچنان فقط هدر دادنِ منابع است.»
«پس هررویداد کاری از دستتنبردِ برمیآد براش بکن.»
گاد هم چیزِ خاصی در کارلوت نمیدید،اتحادهای اما به خاطرِ ستارهٔ سیاه، میخواست اوشده را نگه دارد تا بیشتر زیرِ نظرش بگیرد.
هان شیائو در کاخِ ستارهٔ سیاهبسته مانده بود و به خطِ مقدم نرفت.پروانهایِ یک ماه و نیم به سرعت گذشت.
در این روز،آیتمهایی ناگهان خبرِ تکاندهندهایبارش در تمدنِ مودو پیچید!
مجلسِ سنای سهنژادی آغازِ روندِ استیضاحِ سه شاهِ مودو را اعلاممکانیکِ کرد. در طولِ تاریخ، استیضاحِ رهبرانِ عالیرتبه بهندرت اتفاق افتاده بود ومیشد به همین دلیل، این خبر کلِ جامعه را در شوک فرو برد.
همانطور که از نامش پیدا بود، این مجلس از نمایندگانِ هر سه نژاد تشکیل میشد. این نهاد قدرتِ بسیار بالایی داشت که حقِطبقِ استیضاحِ رهبرانِ عالیرتبه نیز جزوِ آن بود. آغازگرانِ این طرح، سیوسه نماینده بودند که با هم پیشنهادِ استیضاح را مطرح کردند. مجلسِ سنایجنگ سهنژادی نیز با رأیگیری آن را تصویب کرد. مقدماتِ کار به سرعت فراهم شد؛ کاملاً مشخص بود که همهچیز از قبل برنامهریزی شده است.
شوکه شدن یک بحث بود، اما شهروندانِ مودو تا حدِ زیادی از این اقدام حمایت میکردند. هرجومرجِ حاکم برناگهانی تمدن، زندگیِ روزمرهٔ جامعه را بهشدت مختل کرده بود. هرچند مقصرِ اصلیِ این وضع دشمنان بودند، اما شهروندان اهمیتِکشتنِ چندانی به این موضوع نمیدادند و ترجیح میدادند همهچیز را گردنِ رهبرانِ عالیرتبه بیندازند؛ کاری که بسیار آسانتر بود.
مارکو روزبهروز حامیانِ بیشتری گردِ خود جمع میکرد و بهانهای منطقی برای بازگرداندنِ نظم و مخالفت با جنگ به دست آورده بود.بازی او با ارائهٔ گزارشی طولانی و رسمی، تحلیل کرد که شانسِ پیروزیِ مودو در این جنگ بسیار پایین است. با استناد بهدیگرشان همین مدرک، او با تصمیمِ سه شاهِ مودو مبنی بر ادامهٔ حمایت از ارتشِ اعزامی مخالفت کرد و آن را فداکاریِ بیمعنایی خواند.
موضعگیریِ او با استقبالِ شمارِ زیادی از مقامات وگلکسی شهروندان روبهرو شد. همه حاضر نبودند منافعِ کنونیشان رالوت فدای چیزی کنند که به آن پتانسیلِ آینده میگفتند.
سه شاهِ مودو انتظار نداشتند مخالفانشان در چنینبازیکنان لحظهٔ حساسی ناگهان از پشت به آنها خنجرراه بزنند. با این اتفاق، تمامِ برنامههایشان بهشدت مختل شد.