چپتر 754: مسافرخانهٔ پلِ ستارهای
0هان شیائو پس از قفلاهم کردن روی موقعیتِ اوروزن، بیدرنگاصرار با فیدین و هیلا تماس گرفت.
«کجایید؟»
تصویرِ یک میدانِ نبردِ جانوران روی نمایشگر ظاهر شد که در آن چند جانور از سیارههای مختلف به جانِ همدیده افتاده بودند. میدانِ نبرد با یک سپرِ محافظ از جایگاهِ تماشاگران جدا شده بود و جایگاهها پر از تماشاچی بود.است فیدین در میانِ جمعیت نشسته بود و هیلا و آرورا هم کنارش بودند و تمامِ حواسشان را به میدان داده بودند.
فیدین با درماندگی جواب داد:بردیم «اینجا بزرگترین قمارخانهٔ شهره، برایپشتسرهم همین داریم اینجا قمار میکنیم.»
هان شیائو با شکشدهای پرسید: «تو از کِیولی تا حالا اهلِ قمار شدهای؟»
«اهم، من که خوشم نمیآد، ولی چن شینگشانه اصرار داشت بیایم. میگفت حیفه پولِ مفت رو جمعدیدنِ نکنیم و از من خواست یه کم پول دربیارم...»
گوشهٔ لبِ هان شیائوکرد کمی کج شد و پرسید:بردیم «پس اون دو تا چی؟»
«اونها همدستش اصرار کردنباز با من بیان...»
درست وقتی این حرف را زد، نبردِ داخلِ ورزشگاهشینگ تمام شد. یک پایتونِ بزرگ با پولکهایی شبیهِ نمایشگر،نکنیم مِهی سمی بیرون داد و آخرین جانور را فلج کرد.
آرورا با هیجان دستش را تکانشرط داد: «باز هم بردیم! باز همنمیخواست بردیم! آبجی، الان چهار بار پشتسرهم بردیم!»
هیلا سر تکان داد و بعد بهتکان فیدین نگاه کرد. رگهای از اعتیاد در چشمانشبعد دیده میشد. «دفعهٔ بعد روی چی شرط میبندی؟»
فیدین با درماندگی شانه بالابردیم انداخت، انگار نمیخواست بیش از اینبعد آنها را به راهِ کج بکشاند.
هان شیائو با دیدنِ این صحنه احساس کرد سرش درداصرار گرفته است. گفت: «دیگه بازی بسه. کار داریم. بیایید پیشِپول من. تو شهرِ شمارهٔ ۲ منتظرتونم. مختصات رو بعداً براتون میفرستم.»
سپس تماس را قطع کرد و در حالی کهبالا اتصالش را با سیستمِ اصلیِ شهرِ شناور حفظ کردهصحنه بود، بندر را به مقصدِ شهرِ شمارهٔ ۲ ترک کرد.
چرا باید یک روزِ دیگر صبردستش میکرد؟ هان شیائو تصمیم گرفت بیدرنگچهار به اوروزن و گروهش حمله کند!
با این حال، ساردیم زیردستِ امپراتوریِ مکانیک بود، بنابراین هان شیائو قصد نداشت هویتِ واقعیاش را فاش کند. علاوه بر این،شانه نقشههای ساخت را از قبل به دست آورده بود و نیازی نبود در سیارهٔ ماسیفر بماند. هویتِ بارن دیگر به دردش نمیخورد،پیشِ پس ترسی نداشت که با نامِ بارن دردسر درست کند. نگرانی از بابتِ پیامدهای درگیری با اوروزن روی سطحِ سیاره بیمورد بود.
هان شیائو مدتی در نقطهٔ قرار در شهرِ شمارهٔ ۲ منتظر ماند ومیگفت طولی نکشید که گروهِ سهنفرهٔ هیلا به او پیوستند. به محضِ اینکه چشمشان بهبیان هان شیائو افتاد، آرورا بیدرنگ متوجهِ تغییرِ او شد و نفسش را حبس کرد.
«نیروی حیاتت دوباره قویتر شده!»
فیدین و هیلافلج با شنیدنِ ایندستش حرف جا خوردند.
هان شیائو انکار نکرد و سرآبجی تکان داد: «حس میکنم دیگه به درِرگهای ورود به سطحِ سوپرِ فرارتبهٔ آ رسیدهام.»
بدنِ هیلا لرزید وشدهای با نگاهی پیچیده بهولی هان شیائو خیره شد.
فیدین از صمیمِ قلب برایدفعهٔ هان شیائو خوشحال شد وانداخت پرسید: «داریم از سیارهٔ ماسیفر میریم؟»
«آره، اما قبلفلج از رفتن یهدستش کارِ دیگه دارم...»
هان شیائو بیدرنگتکان برنامهٔ خود راآبجی برای بقیه توضیح داد.
هیلا سر تکان داد: «چون دشمنها سوپرهاینمیآد رتبهٔ آ هستن، من و فیدین باهاتحیفه میآییم و آرورا باید تو سفینه منتظر بمونه.»
فیدین با کشتنِ یک مجرمِ تحتِ تعقیب مشکلی نداشت، اما کمیانگار گیج شده بود: «با قدرتی که تو داری، برای حساب رسیدنِگرفته دو سوپرِ رتبهٔ بلا که نیازی به کمکِ ما نداری، درسته؟»
هان شیائو سر تکان داد و لحنش جدی شد: «دستِکم نگیریدشون. اونها زیردستِ خدای اِسپرها هستن و یهاعتیاد بدل از خدای اِسپرها دارن که قدرتِ فرارتبهٔ آ داره. باید همون لحظهای که نبرد شروع میشه کارشوناحساس رو تموم کنیم، برای همین از همون اول با تمامِ توان میجنگم. با حضورِ شما دو تا خیالم راحتتره!»
هیلا و فیدین با شنیدنِ اینکهآبجی پای یک سوپرِ فرارتبهٔ آ درنگاه میان است، هر دو جدی شدند.
«اگه دشمن بدلِ خدای اِسپرها رو احضار کنه، با قدرتی که دارمبیایم جونِ من در خطر نمیافته، ولی برای شما دو تا فرق میکنه. برایاون همین، هر دوتاتون باید به دستوراتم گوش بدید؛ ما فقط یه شانس داریم.»
هان شیائوچشمانش بیدرنگ نقشهاش رادفعهٔ برایشان شرح داد.
او قبلاً یک بار ضرر کرده بود، بنابراین اینبردیم بار هیچ حرکتِ شتابزدهای نمیکرد. از آنجا که دشمن ازچشمانش حضورش بیخبر بود، تصمیم گرفت ابتدا تدارکاتِ لازم را ببیند.
مسافرخانهٔ پلِ ستارهای در شهرِ شمارهٔآبجی ۲ همان جایی بود که کالیننگاه و بقیه در آن اقامت داشتند.
مسافرخانهٔ پلِ ستارهای در محلهٔ تفریحاتِ شبانهٔ شهرِ شمارهٔ ۲ قرارداشت داشت و این محله پر از امکاناتِ تفریحیِ گوناگون بود. مسافرخانهگوشهٔ درست در وسطِ خیابان قرار داشت و بهشدت به چشم میآمد.
کالین و گروهش همان روز به سیارهٔ ماسیفر رسیده بودند. پسانگار از فرستادنِ سفینههایشان برای تعمیر، در مسافرخانه مثلِ ریگ پول خرجگرفته کردند و میزبانانی از نژادهای مختلف را برای خدمترسانی خبر کردند.
اعضای کشتیِ سقوطکردگان طبیعتاً هیچ انضباطی نداشتند و عادت داشتند غرق در هوسهایشان شوند. با اینکه کالین تمامِ تمرکزشچشمانش روی مأموریت بود، دستِ رد به سینهٔ این تفریحات نزد. بهمحضِ اینکه سفرِ طولانیِ بازگشتشان آغاز میشد، باید چنددرد سالی را در کمربندِ متروکِ کیهانی میگذراندند. این چند روزِ آخر در سیارهٔ ماسیفر آخرین فرصتشان برای خوشگذرانی بود.
کالین میزبانی را که رویش خوابیده بود کنار زد و ازبعد تخت پایین آمد. تختِ بزرگ در آن لحظه بیش از ۱۰بالا زنِ خسته از گونههای مختلف را در خود جای داده بود.
سپس ردایش را پوشید تا بدنِ پر از جای زخمش را بپوشاند ومیگفت یک بطری آبجو از یخچال بیرون آورد. نیمی از بطری را در یکاونها جرعه سر کشید، به سمتِ پنجرهٔ اتاق رفت و به منظرهٔ بیرون خیره شد.
پاسی از شب گذشته بود، اما هنوز عابرانِ زیادی در خیابانها پرسه میزدند. با این حال، دستکم ۴۰ تا ۵۰٪سرش آنها مست بودند. نورهای سبز و قرمز در هم گره میخوردند و پرتوهایی رنگینکمانی در آسمانِ شهر میساختند. گویی تمامِحالی سیاره غرق در تجملات بود. هر از گاهی، یک هواگرد آسمان را میشکافت؛ آنها جوخههای گشتِ ماشینی بودند که دور میزدند.
کالین با تماشای این منظره، تمامِ کارهایی را که در چند ماهِ گذشته انجام داده بود مرور کرد. او دو شاهکارِ بزرگ در حلقهٔ ستارهایِشانه شکسته خلق کرده بود. نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره را به آشوبی تمامعیار کشانده بود و حتی سوپرِ فرارتبهٔ آِ محلیشان را هم فریب داده بود. پسمختصات از آن نیز توانسته بود مأموریتش را تکمیل کند و با موفقیت عقبنشینی کند. کالین نتوانست جلوی حسِ غروری را که در دلش جوانه میزد بگیرد.
سپس مکعبِ تکامل را کهبردیم از گردنش آویزان بود لمسپشتسرهم کرد و با تحقیر پوزخند زد.
«آه... حلقهٔ ستارهایِ شکسته.»
این پهنهٔچشمانش ستارهای چنگیمیشد به دل نمیزد.
درست وقتی این فکرکرد از ذهنش گذشت، نوری کورکنندهبردیم از پنجرهٔ روبهرویش منفجر شد.
بوم!
لحظهای بعدحالا قابِ پنجرهشدهای از هم پاشید!
موجِ انفجار کالین را که غافلگیر شده بود به عقب پرتاب کرد. پشتشبیش دیوارِ اتاق را در هم شکست و در راهروی مسافرخانه افتاد. همزمان انفجارهایبازی مشابهی در تمامِ اتاقها رخ داد و همهٔ زیردستانِ کالین به هوا پرتاب شدند.
مسافرخانه زیرِ رگبارِ انفجارها لرزید و سنگ و بتن بهآبجی هر سو پرتاب شد. ابرِ عظیمی از غبار ساختمان رادیده در بر گرفت و آنجا را با خاک یکسان کرد.
اوروزنِ برهنه هم در راهرو افتاد. کالینالان و اوروزن به هم نگاه کردند. خشمِاعتیاد شعلهور در چشمانشان یک پیامِ مشترک داشت.
واقعاً کسیحالا جرئت کردهشدهای بهمون شبیخون بزنه؟
نکنه جایزهبگیر باشن؟
دشمن قطعاً دنبالِ جایزهٔ تمدنِ تایلا بود،تکان اما با وجودِ این دو نفر، جایزهبگیرهاپشتسرهم فقط با پای خودشان به گورستان آمده بودند!
کالین با خشم به اوروزن خیره شد و میخواست قدرتِ رتبهٔ بلایشنگاه را آزاد کند تا کارِ جایزهبگیرها را بسازد. اما همان لحظه، دوانگار حملهٔ ذهنی کلِ مسافرخانه را درنوردید. یکی سرخِ تیره بود و دیگری بیرنگ.
هووو!
مغزِ تمامِ زیردستانش متلاشی شد و فقط کالین و اوروزن توانستند در برابرِبیش این دو حملهٔ ذهنی دوام بیاورند. با این حال، سردردِ شکافندهای به جانشانبازی افتاد، ذهنشان از کار افتاد و موقتاً کنترلِ بدنشان را از دست دادند.
یعنی دو تافلج سوپرِ رتبهٔ بلادستش بینِ جایزهبگیرها هست؟
رنگ ازدستش چهرهٔ کالینباز و اوروزن پرید.
اما پیش از آنکهشدهای حتی بتوانند تقلا کنند، پرتوِشینگ درخشانِ دیگری در چشمانشان درخشید.
این آخرینچشمانش صحنهای بود کهدفعهٔ آن دو دیدند.
بیرونِ مسافرخانهٔ پُلِ ستاره، عابرانهیجان شوکه شده بودند و هرآبجی جا که میتوانستند پناه میگرفتند.
لحظهای پیش، ارتشِ ماشینیِ بزرگی ناگهان ظاهر شده و کلِپشتسرهم مسافرخانه را محاصره کرده بود. ارتشِ ماشینی آتشِ سنگینی رویمیبندی مسافرخانه میریخت و در هر ثانیه دهها هزار بار شلیک میکرد.
بوم!
خیابانی که مسافرخانهٔ پُلِمیشد ستاره در آن قرار داشت،بالا با خاک یکسان شده بود!
ارتشِ ماشینی راهِ جمعیتِ حاضر دردستش خیابان را بسته بود و کسیچهار نمیتوانست ببیند آن داخل چه میگذرد.
در سوی دیگرِ محاصره، هان شیائو تماشا میکردچهار که سربازانِ ماشینی دو جسد را پیشِ اودیده آوردند. اجساد متعلق به کالین و اوروزن بود.
پیش از آنکه هیچکدامشان حتیاهم فرصتِ واکنش پیدا کنند، دراصرار شبیخونِ ارتشِ ماشینی نابود شده بودند!
هان شیائو تمامِ تلاشش را کرده بود تا قدرتِ رزمیِ دشمن را دستبالا بگیرد. او آماده بود تاصحنه در حالی که ارتشِ ماشینی از پهلو آتش میریزد، شخصاً با آنها درگیر شود. اما هرگز فکرش رابراتون هم نمیکرد که آن دو سوپرِ رتبهٔ بلا زیرِ همان موجِ اولِ حملات بمیرند. واقعاً خشکش زده بود.
همهچیز خیلیآخرین راحتتر از انتظارشهیجان پیش رفته بود.
هان شیائو چند نقشهٔ پشتیبان چیده بود،الان اما حالا میدید که هیچکدام به کارشاعتیاد نمیآیند. آسانیِ این مأموریت واقعاً غافلگیرش کرده بود.
مگه اینا زیردستهایاهلِ خدای اِسپرها نبودن؟خوشم چرا اینقدر ضعیف بودن؟
فکر میکردم زیردستهای خدای اِسپرهادفعهٔ یکم قویتر باشن. کشتنشون هیچ فرقیانگار با بقیهٔ سوپرهای رتبهٔ بلا نداشت...
گوشهٔ لبِ هان شیائوکرد کج شد. حس میکرد مشتشبردیم را در پنبه کوبیده است.
این کار هیچ فرقیباز با بریدنِ سرِ مرغچهار با ساطورِ گاوکشی نداشت.
اوه، شاید به خاطرِ اینه که تازه ارتقای کلاس گرفتم و قدرتم بیشتر شده. برای همین راحتتر میتونمنکنیم سوپرهای رتبهٔ بلای معمولی رو سرکوب کنم. آره، هیچکدومشون موهبتی نداشتن که آسیبِ واقعی رو نادیده بگیره. سهبزرگ بار آسیبِ واقعی رو فعال کردم، پس خیلی هم عجیب نیست که تو همون ضربهٔ اول نفله شده باشن.
هان شیائو فقطدیده با این دلایل توانستمیبندی خودش را قانع کند.
او پیش از این هم میتوانست تقریباً همهٔ سوپرهای رتبهٔ بلا راچهار سرکوب کند. حالا که ارتقای کلاسش را تکمیل کرده بود، دو سوپرِمیبندی رتبهٔ بلا که هیچ، حتی از پسِ بیست نفر از آنها هم برمیآمد.
با مرگِ اوروزن، مأموریتِ انتقامِ هاروفال هم تکمیل شد. سپسپشتسرهم به فیلیپ دستور داد تا با استفاده از یکی از زرههایشانه مکانیکیاش، جسدِ اوروزن را برای دریافتِ جایزه به تمدنِ تایلا ببرد.
در همین لحظه، نگاهِ هاناهم شیائو به جسدِ دیگر افتاد وداشت مکعبی را روی گردنِ کالین دید.
این دیگه چیه؟دیده با وجودِ حملاتِ ارتشِمیبندی ماشینی اصلاً نابود نشده؟
هان شیائو بافلج کنجکاوی خم شد وتکان مکعبِ سیاه را برداشت.
لحظهای که دستش بهباز مکعبِ سیاه خورد، مشخصاتِچهار آیتم روی پنلش ظاهر شد.
با دیدنِ مشخصات، دهانِ هان شیائوخوشم باز ماند. اصلاً نمیتوانست چیزی رابیایم که میدید باور کند. مکعبِ... تکامل؟
کور شدم یعنی؟
این مگه گنجینهٔفلج کیهانیِ سایکر نیست؟دستش اینجا چه غلطی میکنه؟
یعنی همینجوری توتکان خیابون یه سلاحِآبجی الهی پیدا کردم؟
هان شیائو مکعبِ تکاملشدهای را در دست فشردولی و همان جا خشکش زد.
ناگهان همهچیز برایش روشن شد.
ناگهان برگشت و نگاهشکرد روی فیدین که کنارشباز ایستاده بود، قفل شد.
«چرا اینطوری نگاهم میکنی؟»
از نگاهِ هاناهلِ شیائو، مو برخوشم تنِ فیدین سیخ شد.
هان شیائو آبِ دهانش رادفعهٔ قورت داد و انگشتِ شستشانداخت را به نشانهٔ تأیید بالا آورد.
«فیدین! محشری!»
چهرهٔ فیدیندستش غرق درباز گیجی بود.
چند دقیقه بعد، ساردیم دراهم رأسِ یک ارتشِ ماشینیِ بزرگاصرار به شهرِ شمارهٔ ۲ رسید.
آنجا چیزی جز تلی از آوار و جمعیتِشانه عظیمی که تماشا میکردند، باقی نمانده بود. هان شیائودیدنِ و ارتشِ ماشینیاش خیلی وقت پیش غیبشان زده بود.
جوخهٔ امنیتی با عجله میدانِهیجان نبرد را بررسی کرد، اما نتوانستالان حتی یک سرنخ به دست بیاورد.
گروهی که تحتِ نظر بودند همه کشته شدهاندچهار و حتی جسدشان هم باقی نمانده است. حتیدیده یک ردِ کوچک هم از مهاجمان پیدا نمیکنم!
ساردیم واقعاً کلافه شده بود.
به دلیلِ هکِ هان شیائو، دیدهبانهایی که ساردیم برای جاسوسی از کالیننمیخواست گماشته بود، هیچ اطلاعاتی مخابره نکردند. هیچکدام از جوخههای گشتِ ماشینی جلوی گروهِدیگه هان شیائو را نگرفته بودند و فیلمهای دوربینهای مداربسته هم پاک شده بود.
ساردیم تا این لحظه کاملاًهیجان در بیخبری به سر میبردآبجی و نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.
چه کسیدستش کالین و گروهشبردیم را کشته بود؟
دشمنی که بتواند یک سوپرِاهم رتبهٔ بلا را در یکاصرار چشمبههمزدن بکشد، چقدر باید قدرتمند باشد؟
هدفِ مهاجمان چه بود؟ جایزهبگیردفعهٔ بودند، نیروی ویژهٔ سایکر بودند، یاانگار دلیلِ پنهانِ دیگری در کار بود؟
اگر مهاجمان افرادِ سایکر نبودند، یعنی کسانی که تحتِبردیم نظرش بودند کشته شده و قاتلان هم غیبشان زدهاعتیاد بود. حالا چطور باید به سایکر جواب پس میداد؟
ساردیم احساس کرد سردردی به سراغشآبجی میآید. چارهای نداشت جز اینکه وضعیتنگاه را صادقانه به سایکر گزارش دهد.