چپتر 958: هشدارِ قرمزِ فیلیپ
0در اسکلهٔ یکی از تمدنهای سیارهای در منظومهٔ گودورا،میتوانستند ناوگانی از سفینههای متوسط منتظر بود. دریچهٔ سفینهها باز شدبااستعداد و صفِ طویلی از مسافران برای سوار شدن آماده میشدند.
این پرواز به مقصدِ سیارهٔ آکوامارین بود و بودجهاش را دولت تأمین میکرد. افرادِ بسیار متفاوتی سوارِ سفینه میشدند.پیشرفته برخی افرادِ ثروتمند بودند که بلیت خریده بودند، برخی از نخبگانِ ارتش، جوانانِ غیرنظامی با استعدادِ بالا، و کسانیچندانی که برای خریدِ یک جایگاه تمامِ داراییشان را خرج کرده بودند، به این امید که سرنوشتشان را تغییر دهند.
سیارهٔ آکوامارین بینهایت خوششانس بود که کسی مثلِ ستارهٔ سیاهبیشترِ را داشت. در این منظومه، بیشترِ تمدنهای سیارهای دستنشاندهٔ گودورامحسوب بودند و سیارهٔ او نیز از این قاعده مستثنا نبود.
توسعه یافتن برای تمدنِ سیارهای که دستنشاندهٔ یک تمدنِ پیشرفته محسوب میشد، بینهایت دشوار بود. اگرچه این تمدنتمدنِ مردابِ راکدی نبود، اما آشکارا از نظرِ توسعه کمبود داشت. در کلِ سیاره فقط یک اسکله وجود داشتگردشگرانِ و گردشگرانِ کهکشانیِ چندانی هم به آنجا نمیآمدند. این وضعیت با سیارهٔ پررونقِ آکوامارین در تضادِ کامل قرار داشت.
خبرِ تأسیسِ مدرسه توسطِ ارتشِ ستارهٔ سیاهواردِ به این سیاره هم رسیده بود وبهطورِ مقاماتِ عالیرتبهٔ سیاره بیدرنگ فکری به سرشان زد.
مکانِ کوچکی مثلِ سیارهٔ آنها طبیعتاً حقِ این را نداشت که از ارتشِ ستارهٔ سیاه برای تأسیسِ آکادمی دعوت کند. اگرمیشد میخواستند واردِ آکادمی شوند، فقط میتوانستند به سیاراتِ دیگر بروند. از این رو، مقاماتِ عالیرتبه این پرواز را بهطورِ ویژه برایپررونقِ رفتن به سیارهٔ آکوامارین ترتیب داده بودند تا نخبگانِ ارتش و جوانانِ بااستعداد را به آکادمیِ سوپرهای ارتشِ ستارهٔ سیاه بفرستند.
برای تمدنی مثلِ آنها غیرممکن بود که از نظرِ قدرت به پای یک تمدنِ منظومهای برسد. مهارتهای فناورانهای که آنها مثلِ طلا باارزش میدانستند،تمدن برای تمدنهای پیشرفته بیارزش بود. بنابراین، فقط میتوانستند قدم در مسیرِ سوپرها بگذارند. تا زمانی که میتوانستند گروهی از سوپرهای بهاندازهٔ کافی قدرتمند رامدرسه پرورش دهند، این سوپرها میتوانستند تمدنشان را به سطحِ بالاتری ببرند. سیارهٔ آکوامارین نمونهای بود که بسیاری از تمدنهای سیارهای به آن حسادت میکردند.
البته، آنها حتی جرئت نمیکردند خوابِ پرورشِ کلهگندهای مثلِمنظومه ستارهٔ سیاه را ببینند. در بهترین حالت فقط آرزویتمدنِ پرورشِ یک سوپرِ رتبهٔ بلا را در سر میپروراندند.
تأسیسِ آکادمی توسطِ ارتشِکند ستارهٔ سیاه به آنهاشوند بارقهای از امید داد.
احتمالِ اینکه قویترین فرد بتواندمثلِ یک سوپرِ رتبهٔ بلا پرورشبیشترِ دهد بیشتر است، مگر نه؟
در میانِ جمعیتِ پرسروصدا، دخترکِ لاغری ایستاده بود و چهاربیشترِ سرباز در کنارش بودند تا راهِ جمعیت را ببندند و نگذارندمیشد زیرِ دستوپای بقیه له شود. آشکارا رفتارِ ویژهای با او میشد.
این دخترکِ لاغر عروسکی رامثلِ در آغوش گرفته بود وبیشترِ پرسید: «عمو، سیارهٔ آکوامارین چهجور جاییه؟»
او هنوز خیلی جوان بود و چهرهاش کامل شکل نگرفتهسیاراتِ بود. با این حال، اگر کسی با دقت نگاه میکرد، میشدسوپرهای او را زیبا دانست و چشمانش با نوری درخشان سوسو میزد.
سرباز با لحنی دوستانه جواب داد:ستارهٔ «سیارهٔ آکوامارین... منم تا حالا اونجانیز نرفتم، اما شنیدم جای خیلی پررونقیه.»
«پس کِی برمیگردیم؟»
«هنوز نمیدونیم.بینهایت بستگی بهکسی تصمیمِ بالاییها داره.»
«اوه...» دخترکِ لاغر با تهمایهای از ترسواردِ در چشمانش، عروسکش را در آغوش فشرد.بهطورِ از زندگیِ ناشناختهای که در انتظارش بود میترسید.
او یتیمی رهاشده بود که یک یتیمخانهٔ دولتی سرپرستیاش را بهدستنشاندهٔ عهده گرفته بود. چندی پیش، دولت استعدادِ همهٔ بچههای یتیمخانهها رادشوار آزمایش کرد و او یکی از یتیمانی بود که انتخاب شد.
روزهای آرامِ او در هم شکست و ناگهان آدمهایی پیدا شدند که برای زندگیِ روزمرهاش برنامهریزی میکردند. او مثلِ عروسکی خیمهشببازیمیشد بود که فقط میتوانست برنامههای دیگران را بپذیرد. هیچکس دلیلش را به او نگفت و فقط میدانست که قرار است برایپررونقِ مدتی بسیار طولانی یتیمخانه را ترک کند. با همهٔ دوستانش خداحافظی کرد و راهیِ سیارهای ناشناخته شد تا چیزهایی یاد بگیرد.
آکادمیِ سوپرهایبینهایت ستارهٔ سیاه... اونجامثلِ دیگه چهجور جاییه؟
...
شهرِ شناورِ تازهسازیخوششانس بر فرازِ شهرِستارهٔ ستارهٔ سیاه شناور بود.
این شهرِ شناور اولین پردیسِمثلِ آکادمیِ سوپرهای ستارهٔ سیاه بودبیشترِ و همهٔ امکاناتِ لازم را داشت.
سرعتِ ساختِ آکادمی واقعاً باورنکردنی بود. قابلیتهای تولید درمنظومه عصرِ بینستارهای بینهایت بالا بود و ساختِ این شهرِتمدنِ شناورِ عظیم کمتر از نیم ماه طول کشیده بود.
از زمانِ اعلامِ ساختِکند آکادمی، شمارِ زیادی ازشوند ساکنانِ کهکشانی راهیِ آنجا شدند.
ارتشِ ستارهٔ سیاه آماده بود تا در فازِ اول دهها آکادمی در سراسرِ منظومهٔ گودورانبود باز کند و آکادمیِ سیارهٔ آکوامارین بیشترین توجه را به خود جلب کرد. همه میدانستندکمبود که سیارهٔ آکوامارین قطعاً بیشترین منابع را دریافت خواهد کرد و بیشک بهترین آکادمیِ سوپرها میشود.
در عرضِ تنها ده روزِ کوتاه، آکادمیِ سوپرهای ستارهٔ سیاه در سیارهٔ آکوامارین درخواستهای بیشماری دریافت کرد.یافتن خوشبختانه، هان شیائو از قبل چنین وضعیتی را پیشبینی کرده بود و پردیسِ شناورِ عظیمی ساخته بوداسکله که میتوانست چند میلیون نفر را در خود جای دهد. حتی میشد در آینده آن را گسترش داد.
برای گسترشِ نفوذش، شهریهٔ مدرسه چندان گران نبود.داشت او مسیرِ اشرافزادگان را در پیش نگرفت، بلکه درهاییافتن آکادمی را به روی مردمِ عادی نیز باز کرد.
با این حال، مدرسه هیچ خوابگاهی ارائه نمیداد. مناطقِ مسکونیِ مختلفی در مدرسه وجود داشتویژه که دانشآموزان میتوانستند در آنجا خانهای اجاره کنند یا بخرند. هان شیائو قصد نداشت ازفناورانهای شهریهٔ مدرسه برای جبرانِ هزینههایش استفاده کند. سودِ اصلیاش در همین خانههایی بود که ساخته بود.
ارتشِ ستارهٔ سیاه اصلاً کمبودِ معلم نداشت. همهٔ سوپرهای درونِ ارتش حاضر بودند پولی به جیب بزنند و فقط به چشمِ پذیرشِ یک شغل برای آموزشِراکدی دانشآموزان به آن نگاه میکردند. همچنین آکادمیهای سوپرِ فراوانی برای الگوبرداری از سرفصلهای درسی داشتند. با رونقِ سیارهٔ آکوامارین، تا زمانی که پول داشتند بهراحتی میتوانستندمقاماتِ کارگرانِ مختلفی را استخدام کنند. علاوه بر این، نامِ ستارهٔ سیاه در روندِ درخواست به آنها چراغِ سبز نشان میداد و هیچکس جرئت نمیکرد سدِ راهشان شود.
بازدهی در عصرِ بینستارهای بالا بود وسیاه از این رو، آکادمیِ سوپرهای ستارهٔ سیاهمستثنا در کمتر از یک ماه آمادهٔ افتتاح شد.
یک اتوبوسِ مدرسهٔ شناور دانشآموزان را بهسیاه جزیرهٔ شناور آورد و بسیاری از دانشآموزانمستثنا با چهرههایی مسحور به اطراف خیره شده بودند.
دخترکِ لاغر هم یکی از آنها بود. تجربیاتش درمیتوانستند این مدت مثلِ یک رؤیا بود. او مناظرِ تماشاییِداده بسیاری دیده بود که روحش را به لرزه درآورده بود.
«دهاتیها.» بخشی از دانشآموزانی که ازستارهٔ خانوادههای مرفه آمده بودند، نتوانستند جلوینیز خودشان را بگیرند و نگاهی تحقیرآمیز انداختند.
مگه فقط یه جزیرهٔ شناور نیست؟ چهسیاه نیازیه اینقدر شلوغش کنین؟ اون قیافههای دهاتیتونو ببینید.نبود وقتی مدیرِ افتخاریمون رو ببینید همهتون غش نمیکنین؟
شماری از دانشآموزانِ جدید که از سیارههای عقبمانده آمده بودند،بیشترِ با خجالت سرشان را پایین انداختند. فقط توانستند جلوی تعجبشانمحسوب را بگیرند و در سکوت منظرهٔ بیرون را تماشا کنند.
دخترکِ لاغراندام با لباسی ساده کنارِ پنجره قرارشوند داشت. او کنارِ گودوراییِ فاخرپوشی نشسته بود کهرفتن انگار اصلاً دلش نمیخواست در کنارِ دخترکِ لاغراندام باشد.
یتیمها معمولاً قدرتِ مشاهدهٔ دقیقی داشتند. دخترکِ لاغراندام بامنظومه دیدنِ اینکه همک همکلاسیاش از او دوری میکند، سرشتمدنِ را پایین انداخت و در سکوت به دفترچهاش خیره شد.
در همان لحظه، ناگهان زنگمثلِ هشداری پرطنین و اضطراری در شبکهٔدستنشاندهٔ کوانتومی هان شیائو به صدا درآمد!
لحظهای بعد، هولوگرام کوچک فیلیپ با چهرهای رنگپریده ومنظومه وحشتزده پدیدار شد و انگشت هان شیائو را محکمتمدنِ در آغوش کشید. فیلیپ با گریه و لرزش فریاد زد:
«نفوذِ غیرعادی شناسایی شد! یک ویروسمیخواستند ناشناخته داره تمام فایروالهای من رو باعالیرتبه خاک یکسان میکنه! بابا... نجاتم بده، هوم...!»