چپتر 1229: دزدِ شاکی
0ناوگانِ کوچکی در گوشهای از خوشهٔ ستارهایِ زمرد آرام پیش میرفت. نشانِ روی زرهِکشید بیرونیِ سفینهها حاکی از آن بود که این ناوگان به «مارِ باستانی» تعلق دارد؛چیه یعنی همان کسی که در مراسمِ استقبال، تواناییِ اِسپرِ گاد را لو داده بود: لوسی.
لوسی در پلِ فرماندهی جلوی دریچه ایستاده بود و بهصرفاً کهکشانِ بیرون نگاه میکرد. کنارش یک فرارتبهٔ آی بیطرفِ دیگردستورِ ایستاده بود که او هم از مشتریانِ پایثابتِ بازارِ سیاه بود.
لوسی بیآنکه برگردد پرسید:امید «چقدر مونده تا بهبطلبد دروازهٔ ستارهایِ مرزِ خوشه برسیم؟»
ناخدا با دستپاچگیبطلبد جواب داد: «حدودِصرفاً یک روز، رئیس.»
فرارتبهٔ آی بیطرف با شنیدنِ این حرف آهیروز کشید و گفت: «فکر نکنم بتونیم به گادفکر برسیم. لوسی، واقعاً واجبه باهاش مبارزهٔ تمرینی بکنی؟»
«باید بفهمم تواناییاش واقعاً چیه.»
«آه، اون عضوِ مستقیمِ امپراتوریه. خیلیببندد راحت میتونه درخواستت رو رد کنه.برای که نمیتونی مجبورش کنی بجنگه، مگه نه؟»
لوسی با چهرهایبطلبد مصمم گفت: «همف، دستکمبرای شانسم رو امتحان میکنم.»
پس از مراسمِ استقبال، ناوگانش را به همراهِ دوستِ فرارتبهٔ آشنیدنِ خود برداشته و در همان مسیرِ گاد به راه افتاده بود، بهتمرینی این امید که راهش را ببندد و او را به مبارزه بطلبد.
البته این کار صرفاً برای ارضای کنجکاوی نبود. او بهعنوانِ عضوِ مخفیِ یکی از تمدنهای اَبَرخوشهای، دستورِیکی محرمانهای از مقاماتِ بالا گرفته بود تا راهی برای وادار کردنِ گاد به مبارزه پیدا کند واست ببیند آیا تواناییِ او واقعاً مهارِ انرژی است یا نه. برای همین ولکنِ معامله نبود و تعقیبش میکرد.
تمدنهای اَبَرخوشهای قصدِ حمله به گاد رامبارزه نداشتند، اما آزمایشی در این حد شدنیکنجکاوی بود. همه میخواستند تواناییِ واقعیِ گاد را بدانند.
در همین حین،بطلبد رادارِ سفینه ناگهانصرفاً به صدا درآمد.
«هشدار! منطقهٔ تثبیتِ فضازمان در پیش است. موتورِروز فرانوری از کار خواهد افتاد. لطفاً حالتِ فرانوریفکر را متوقف کنید یا منطقه را دور بزنید...»
هر دو جا خوردند.
مناطقِ تثبیتِ فضازمان معمولاً بویراهش دردسر میداد. فرارتبههای آی بیطرفکار هم میانهای با دردسرهای بیمورد نداشتند.
لوسی تازه میخواست دستور دهدکار ناوگان منطقه را دور بزندنبود که سفینه ناگهان پیامی دریافت کرد.
«اینجا ارتشِ اکتشافیِ امپراتوریِ سرخ است. در حالِ بازرسیِرئیس تمامِ عبوریها هستیم. لطفاً بیدرنگ سفینههایتان را متوقف کرده وواقعاً همکاری کنید. تکرار میکنم، لطفاً بیدرنگ سفینههایتان را متوقف کنید...»
لوسی با شنیدنِ این پیام دستورِ توقف داد. از پنجرهصرفاً به بیرون نگاه کرد و خطِ دفاعیِ ناوهای جنگیِ امپراتوری رامحرمانهای دید که انگار منطقهٔ وسیعی را در جلو مسدود کرده بودند.
سه سفینهٔ امپراتوری بهسرعت نزدیک شدندببندد و با فعال کردنِ انواعواقسامِ دستگاههایبرای ردیابی، ناوگانِ لوسی را اسکن کردند.
همزمان، هولوگرامِ شخصی با ظاهرِ افسرانِ نظامیِ امپراتوری روی نمایشگرِ ارتباطی ظاهر شد.یکی او نگاهی به لوسی و فرارتبهٔ آی کنارش انداخت و با چهرهای بیروح گفت:آیا «لطفاً مدارکِ شناسایی، مجوزِ ترددِ سفینه، فهرستِ خدمه و گزارشِ سفر را ارائه دهید...»
لوسی با وجودِ نارضایتی، به ناخدا دستور داد خواستهشانرئیس را اجرا کند. هرچه باشد، هویتِ واقعیاش حساس بود.بتونیم ضمن اینکه فکر نمیکرد چیزی برای پنهان کردن داشته باشد.
افسرِ نظامی مشغولِ بررسیِ اطلاعاتِ دریافتی شد. وقتی فهمید لوسیصرفاً و شخصِ کنارش هر دو فرارتبهٔ آ هستند، حالتِ چهرهاش کمیمحرمانهای تغییر کرد و نگاهی پر از سوءظن در چشمانش برق زد.
«اینجا چه کار میکنید؟امید چرا دارید از اینبطلبد منطقه رد میشوید؟ مقصدتان کجاست؟»
لوسی اخم کرد و گفت: «امپراتوری باید این رو هم بدونه؟ اینجامخفیِ یکی از مسیرهای منتهی به ایستگاهِ دروازهٔ ستارهایِ مرزیه. عجیبه که ازپیدا اینجا رد بشم؟ اصلاً شما برای چی این منطقه رو مسدود کردید؟»
افسرِ نظامیِ امپراتوری که تمایلی بهداد توضیحِ بیشتر نداشت، گفت: «برای بازرسی.»حرف و دوباره مشغولِ بررسیِ سوابق شد.
در همین لحظه، ناگهان متوجهِ سوابقِ تعقیبِ گاد در گزارشِ سفرِ لوسیارضای شد. مردمکِ چشمانش در دم تنگ شد و با لحنی قاطع وگرفته تند فریاد زد: «همه بیدرنگ برای بازرسیِ بیشتر سفینه را ترک کنید!»
فرارتبهٔ آی بیطرف اخم کردراهش و گفت: «دیگه شورش روکار درنمیارید؟ ما فقط داریم رد میشیم.»
«فقط یک بارِ دیگر تکرار میکنم.صرفاً بیدرنگ برای بازرسیِ بیشتر سفینه رامخفیِ ترک کنید، وگرنه متوسل به زور میشویم!»
بلافاصله ناوگانِ امپراتوری در پسزمینه سلاحهایشان راحدودِ فعال کرده و ناوگانِ لوسی را هدف گرفتند؛گفت کاملاً مشخص بود که هر لحظه آمادهٔ شلیکاند.
لوسی که حسابی شاکیراهش شده بود، گفت: «داریالبته من رو تهدید میکنی؟»
درست است که امپراتوری قدرتمند بود، اما بیاحترامیِ این افسر بهصرفاً کنار، چطور جرئت میکرد به یک فرارتبهٔ آ اینطور دستور بدهد؟محرمانهای واقعاً فکر کرده بود درافتادن با فرارتبههای آ کارِ سادهای است؟
البته که بهعنوانِ یک فرارتبهٔ آی بیطرف، قدرتِ درافتادن با امپراتوری را نداشت. باتمدنهای این حال، معتقد بود که هر کسی در امپراتوری حق ندارد به او بیاحترامی کند.انرژی تازه با وجودِ انجمنِ فرارتبهٔ آ که پشتش درآمده بود، دیگر آدمِ بیکسوکاری محسوب نمیشد!
بیپ بیپ بیپ!
درست وقتی لوسی میخواست خشمشببندد را خالی کند، دستگاهِ ارتباطیِصرفاً همهٔ افرادِ سفینه به صدا درآمد.
لوسی اخم کرد، فعلاً خشمش را فروخورد و دستگاهِالبته ارتباطیاش را بیرون آورد. با دیدنِ بیانیهٔ امپراتوری کهیکی روی صفحه نقش بسته بود، رنگ از چهرهاش پرید.
گاد ناپدید شده؟!
کارِ کی بود؟ چهدستپاچگی کسی جرئت کرده بودروز دست به چنین کاری بزند؟!
لوسی ناگهانافتاده لرزید. چیزی بهببندد ذهنش خطور کرد.
صبر کن ببینم، من تمامِراهش این مدت داشتم گاد روکار تعقیب میکردم تا باهاش مبارزه کنم...
اگر اتفاقی برای گاد نیفتاده بود، این کار کاملاً عادی به حساب میآمد و خصومتِ امپراتوری را برنمیانگیخت. اما حالاگرفته که بلایی سرِ گاد آمده بود، هرکسی که ربطی به ماجرا داشت مظنون محسوب میشد. با اینکه فقط او را تعقیبهمه کرده و حتی با او روبهرو هم نشده بود، باز هم در چشمِ امپراتوری مشکوک بود. امپراتوری از هیچ سرنخی نمیگذشت!
بیدلیل نبود کهناخدا افسرِ نظامیِ امپراتوریداد چنین برخوردی داشت!
لوسی میدانست عمقِ فاجعه چقدر است. الان وقتِ گیرکار دادن به بیاحترامیِ یک افسر نبود. باید راهی پیدا میکرداَبَرخوشهای تا خودش را از زیرِ بارِ این اتهام بیرون بکشد.
شک نداشت که اگر با تحقیقاتِ امپراتوریمبارزه همکاری نکند، امپراتوری خشمش را بر سرِکنجکاوی او خالی خواهد کرد؛ اصلاً وقتِ لجبازی نبود.
خشمِ لوسی در دم فروکش کرد. دیگر جرئت نداشت گردوخاک بهبهعنوانِ پا کند و فقط توانست به همه دستور دهد سفینه را ترککردنِ کرده و مطیعانه با بازرسیهای امپراتوری همکاری کنند. حسابی کلافه شده بود.
کدوم حرومزادهای اینناخدا کار رو کرده؟! حالاحدودِ پای منم گیر افتاد!
...
«چی؟ گاد ناپدیدافتاده شده؟ واقعاً کسیببندد بهش حمله کرده؟!»
بادر، فرمانروای فدراسیونِبطلبد نور، ماتومبهوت ازصرفاً روی صندلیاش بلند شد.
کدوم احمقیبرسیم دست بهدستپاچگی چنین کاری زده؟!
نه، این کارِامید یه احمق نیست.مبارزه کارِ یه دیوانهست!
ارشدِ اعظم نیز در بهت فرو رفته بود: «چه کسی اینقدر جرئت داشتهارضای که به عضوِ مستقیمِ امپراتوری حمله کند؟ این کار وضعیتِ کلِ کیهانِ کاوششدهراهی را به هم میریزد، طوفانِ بزرگی به پا میکند و برای همه دردسرساز میشود!»
بادر با اخمی غلیظ و صدایی بم گفت:ارضای «وقتی ما کاری نکردهایم، کلیسا هم دست به چنینمحرمانهای کاری نمیزند... پس به احتمالِ زیاد کارِ اتحادِ اَبَرخوشهایهاست.»
ارشدِ اعظم سر تکاندستپاچگی داد و گفت: «بله،روز حتماً کارِ اتحادِ اَبَرخوشهایهاست.»
پیش از این اتفاق، هیچکدام فکر نمیکردند اتحادِ اَبَرخوشهایها جرئتِ چنین کاریارضای را داشته باشد. اما حالا که کار از کار گذشته بود، ازگرفته آنجا که خودشان نقشی در ماجرا نداشتند، تنها مظنونِ ممکن اتحادِ اَبَرخوشهایها بود!
کی بهشون همچین جرئتی داده؟!راهش امروز به عضوِ مستقیمِ امپراتوریکار حمله کردن. فردا نوبتِ نیروهای ماست؟!
«اتحادِ اَبَرخوشهایها دارد پایش را از گلیمشبرای درازتر میکند. انگار تراژدیِ قلهها درسِ عبرتِ کافیاَبَرخوشهای برایشان نبوده. ظاهراً وقتش رسیده دوباره ادبشان کنیم...»
چشمانِ بادر برقی زد.
در واقع، تهدلش از اینکه امپراتوری ضربه خورده بود خوشحال بود؛ بدونِ اینکه دست به سیاه و سفید بزند، ازدستورِ تضعیفِ امپراتوری سود میبرد. اما از سوی دیگر، امپراتوری یکی از تمدنهای حاکم بود و فدراسیون نیز همین جایگاه را داشت.نداشتند دیدنِ اینکه اقتدارِ یک تمدنِ حاکم به چالش کشیده شده، خشمش را برمیانگیخت. این دو احساس هیچ تضادی با هم نداشتند.
ارشدِ اعظم لحظهای در فکر فرو رفت و با نگرانی گفت: «با اینکهارضای کارِ ما نبوده، اما از آنجا که دستگاهِ ترابریِ آسمانگشا را در اختیار داریم،وادار تخصصمان ترور است؛ پس به احتمالِ زیاد یکی از مظنونانِ اصلیِ امپراتوری خواهیم بود.»
«همم، این یک مشکل است. پس باید موضع بگیریم و فعالانه به امپراتوری در بررسیِ این پرونده کمکمقاماتِ کنیم. با این حال، ما تنها کسانی نیستیم که این نوع فناوریِ تلهپورت را داریم. کسی چه میداند، شایدنداشتند امپراتورِ مکانیک آن را دزدیده باشد؟ بهعلاوه، ستارهٔ سیاه هم نوعی زرهِ مکانیکی دارد که تواناییهای تلهپورتِ مشابهی دارد...»
«امپراتورِ مکانیک واقعاً مشکوک است. او هنوز متحدِ فدراسیون است. اگر کارِ او باشد،کشید ما هم مسئول خواهیم بود. اما در موردِ ستارهٔ سیاه...» بزرگِ ارشد خندید. «هههه،چیه تا وقتی مقاماتِ ارشدِ امپراتوری دیوانه نشده باشند، محال است به ستارهٔ سیاه شک کنند.»
«حق با شماست.»امید بادر آهی کشیدمبارزه و سر تکان داد.
...
«کدام لعنتیایمبارزه این کارالبته را کرده؟!»
رهبرِ تمدنِ قوسِ ستاره از شدتِداد بهت و حیرت خشکش زده بود؛حرف گویی صاعقه به او برخورد کرده است.
با اینکه این دقیقاً همان کاری بود که خودشان میخواستندصرفاً بکنند، رهبرِ تمدنِ قوسِ ستاره میدانست هر کسی که به گادمحرمانهای حمله کرده باشد، اتحادِ اَبَرخوشهایها قطعاً مظنونِ اصلیِ امپراتوری خواهد بود.
این کارراه آنها راامید به مسلخ میبرد!
رهبرِ تمدنِ قوسِ ستاره گیجکار شده بود. مظنونانِ احتمالی یکینبود پس از دیگری از ذهنش گذشتند.
«من که این کار را نکردم. یعنیحدودِ کارِ یک تمدنِ اَبَرخوشهایِ دیگر است؟ چهکشید کسی انگیزهٔ این کار را دارد... مودو؟!»
مودو مدتها پیش از جنگ خارج شده بود. نبردِ فعلی هیچ ربطی به آنها نداشت، پس واقعاً از انجامِ چنیندستورِ کاری ترسی نداشتند. حتی این احتمال که بخواهند اتحادِ اَبَرخوشهایها را به دردسر بیندازند هم دور از ذهن نبود. آنهاحمله شانسِ رقابت را از دست داده بودند، پس میخواستند کاری کنند که بقیهٔ تمدنهای اَبَرخوشهای هم مثلِ خودشان شکست بخورند!
ذهنِ رهبرِراه تمدنِ قوسِ ستارهراهش بهسرعت کار میکرد.
آیا این نقشهٔ فدراسیون وکار کلیسا بود که استعدادِ امپراتوری رابهعنوانِ بکشند و برای آنها پاپوش بدوزند؟!
آیا توطئهٔ خودِ امپراتوری بود که گاد را ناپدید کنند و تقصیر را گردنِ اتحادِ اَبَرخوشهایها بیندازند تا به اعضایواجبه مستقیمِ خود دلیلی برای شرکت در جنگ بدهند و از آن بهعنوانِ بهانهای برای شروعِ یک «تراژدیِ قلهها»ی دیگر استفادهکنی کنند؟ اگر نه، چطور ممکن بود این اتفاق اینقدر ناگهانی بیفتد و چطور گاد نتوانسته بود هیچ مقاومتی نشان دهد؟!
رهبرِ تمدنِ قوسِامید ستاره احساس کردمبارزه همهچیز را فهمیده است.
این توطئهایراه علیه اتحادِامید اَبَرخوشهایها بود!
سه تمدنِمبارزه کیهانی مرگِالبته آنها را میخواستند!
«ما خیلی منفعل عمل کردهایم.جواب باید کاری کنیم! نمیتوانیم اجازه دهیمشنیدنِ سه تمدنِ کیهانی برایمان داستان ببافند!»
رهبرِ تمدنِ قوسِامید ستاره دندانهایش رامبارزه روی هم فشرد.
میخواهید برای ما پاپوش بدوزید؟ ما هممبارزه این کار را بلدیم! باید سپرِ بلایی پیدانبود کنیم که دهانِ سه تمدنِ کیهانی را ببندد!
نامهایی بهسرعت از ذهنشالبته گذشتند و ناگهان رویارضای یک نام متوقف شد.
این شخص نهتنها انگیزه داشت، بلکهداد تواناییِ انجامش را هم کاملاً دارا بودآهی و بسیار هم مشکوک به نظر میرسید...
خودت را انتخاب میکنم، منیسون!
...
تنها در عرضِ چند روز، بیانیهٔ امپراتوریبرای مانند طوفانی تمامِ پهنههای ستارهای را درنوردیدتمدنهای و در مناطقِ بیشماری غوغا به پا کرد.
چند سازمانِ تروریستیِ محلیِ احمق و بیشازحد بااعتمادبهنفس مسئولیتِ این کار را برآهی عهده گرفتند. سپس در کمتر از یک روز، ناوگانِ امپراتوری بیدرنگ به پایگاههایشان رسیدتواناییاش و همهٔ آنها را با خاک یکسان کرد، بیآنکه حتی یک نفر زنده بماند!
همه میتوانستند حس کنندراهش که این بار، امپراتوریِالبته سرخ واقعاً خشمگین است!
بسیاری از سازمانها بویامید طوفانی را که دربطلبد راه بود، استشمام کردند...
انجمنِ فرارتبهٔ آ نیز برایکار بررسیِ نحوهٔ برخورد با ایننبود موضوع، جلسهای اضطراری تشکیل داد.
در اتاقِ کنفرانسِ میزگردِ بزرگ در سیارهٔحدودِ فین، تصاویرِ دوربردِ بسیاری از فرارتبههای آ گردِگفت هم آمدند و بهشدت با یکدیگر بحث کردند.
«چطور چنینافتاده اتفاقی افتاد؟راهش خیلی ناگهانی بود!»
«فقط چند روز از آخرینراهش باری که گاد را دیدیمکار میگذرد و حالا او... هعی!»
«قطعاً کارِ یکی ازالبته اعضای انجمن است. کارِارضای کیست؟ خودش اعتراف کند!»
آنها خشمگین بودند.
با اینکه گاد عضوِ مستقیمِ یک تمدنِ پیشرفته بود، اماصرفاً بلایی که سرش آمده بود روی دیگران هم تأثیر میگذاشت.دستورِ آنها گهگاه با همدردی به صندلیِ خالیِ گاد نگاه میکردند.
جلسه مثلِ بازارِ مسگرها پر از سروصدا بود.بطلبد این بار شکارچیِ خورشید دهان باز کرد. صدایبهعنوانِ رعدآسایش صدای بقیه را در خود خفه کرد.
بقیه نگاه کردند و دیدندکار که او با حالتی مشکوکنبود به منیسون خیره شده است.
«امپراتورِ مکانیک،برسیم راستش را بگو،جواب کارِ تو بود؟»
«مزخرف نگو! نکند ستارهٔ سیاه مغزتان را شستوشو داده است؟!صرفاً من رئیسِ انجمنم. چرا باید در زیر پا گذاشتنِ قوانیندستورِ پیشقدم شوم؟!» صورتِ منیسون در هم کشیده شد. کلافه شده بود.
با این حال بقیهامید همچنان به منیسون خیره بودندالبته و به او اعتمادی نداشتند.
هان شیائو هرگز از تخریبِ شهرتِ اوبرای دست برنداشته بود. او مدتها پیش بذرِتمدنهای شک را در دلِ همه کاشته بود.
با دیدنِ این صحنه،دستپاچگی رگهای پیشانیِ منیسون بیرونروز زد. بهشدت عصبانی بود.
هر چقدر هم که توضیح میداد، نمیتوانست سوءظنهاالبته را برطرف کند. فرارتبههای آ همچنان به اومخفیِ شک داشتند... و ستارهٔ سیاه مسببِ تمامِ اینها بود!
منیسون به هان شیائو چشمغره رفت ومبارزه چیزی نمانده بود همانجا جلوی همه با اونبود گلاویز شود تا تمامِ خشمش را خالی کند.
این بار کلاتی بهآرامی برخاست و با لحنی یخزده و چهرهای بیحالت گفت:یکی «مهم نیست چه کسی در اینجا باعثِ ناپدید شدنِ گاد شده است، ماببیند تو را بیرون میکشیم و کاری میکنیم که عواقبِ درافتادن با امپراتوری را بفهمی!»
در حینِ صحبت،ناخدا نگاهِ گذرا وداد نامحسوسی به منیسون انداخت.
اعضای مستقیمِ سه تمدنِ کیهانی معمولاً حرفی نمیزدند، اما حالا همهٔ آنهاارضای بیانیههایی جدی صادر کرده و ابراز داشتند که تحتِ هر شرایطی مقصرگرفته را دستگیر خواهند کرد. بسیاری از آنها گهگاه نگاهی به امپراتورِ مکانیک میانداختند.
چهرهٔ منیسون لحظهبهلحظه درهمرفتهتر میشد.
با این حالبطلبد نگاهِ سوروکین به منیسونبرای هر لحظه ملایمتر میشد.
اگر زمانِ نامناسبی نبود، سوروکینجواب قطعاً انگشتِ شستش را برایبیطرف منیسون بالا میبرد و تحسینش میکرد.
در این هنگام هان شیائو که تا آنالبته لحظه حرفِ چندانی نزده بود، گلویش را صافمخفیِ کرد و توجهِ همه را به خود جلب نمود.
«گاد پیش از این اتفاق به انجمن پیوسته بود. او هم یکی از اعضای ماست وبهعنوانِ تحتِ حمایتِ انجمن قرار دارد. حالا که او ناپدید شده، این کار نهتنها تحریکِ امپراتوری، بلکهآیا توهین به اقتدارِ انجمن است. وظیفهٔ ماست که مقصر را پیدا کنیم. هدفِ انجمن هم همین است!
«بنابراین پیشنهاد میکنم انجمن بهطورِ عمومی اعلام کند که ما اینبهعنوانِ پرونده را بهدقت بررسی خواهیم کرد. تمامِ فرارتبههای آ با هموادار به دنبالِ سرنخ میگردند و فرمانِ قتلی در سراسرِ کیهان صادر میکنند!»
پس از این حرف، همه،جواب چه صادقانه و چه ظاهری، موافقتشنیدنِ و تأییدِ خود را ابراز کردند.
«حق با معاونِامید رئیس است. انجمنمبارزه نباید کنار گذاشته شود!»
«چه کسی جرئت کردهامید عضوِ ما را هدف بگیرد؟البته فکر کردهاند ما دکوری هستیم؟!»
پیشنهادِ هان شیائو با احساساتِ اکثریت همخوانی داشت. برخیکنجکاوی نگران بودند که اگر موضع نگیرند، امپراتوری مانندِ تراژدیِمقاماتِ قلهها انتقام بگیرد و جانشان را به خطر بیندازد.
از آنجا که هان شیائو پیشنهادِ کمک داده بود،رئیس این کار کموبیش نفرتِ امپراتوری را به سمتِ دیگریبتونیم هدایت میکرد تا آنها هدفِ تخلیهٔ خشمِ امپراتوری قرار نگیرند.
بهعلاوه محافظت از اعضا یکی از وظایفِ انجمن بود. اکثرِ افرادبرای از اینکه میدیدند انجمن واردِ عمل شده است، خوشحال بودند. این بدانبالا معنا بود که در آینده نیز با آنها همینگونه رفتار خواهد شد.
فضای اتاقراه ناگهان یکپارچهامید و متحد شد.
کلاتی نگاهی به هان شیائو انداخت. چهرهاشبرای کمی از آن حالتِ سرد درآمد. برایتمدنهای هان شیائو سر تکان داد و دوباره نشست.
او قصد داشت کمکِ انجمن را جلب کند. هرچه باشد،بیطرف این تعداد فرارتبهٔ آ نیروی بهشدت قدرتمندی محسوب میشد. جلبِواجبه کمکِ آنها شانسِ یافتنِ مقصر را تا حدِ زیادی افزایش میداد.
ستارهٔ سیاه متحدِ امپراتوری بود و با تصمیمگیریِ درجاکار برای ارائهٔ کمک، اعتبارِ زیادی به آنها بخشیده بود. بااَبَرخوشهای دیدنِ این موضوع، کلاتی بیشازپیش با استراتژیِ امپراتوری موافق شد.
اینکه بگذارند ستارهٔ سیاه کنترلِراهش انجمن را در دست بگیرد،کار قطعاً برای امپراتوری اتفاقِ خوبی بود.
هان شیائو با دیدنِ واکنشِ همه،صرفاً در ظاهر چهرهای جدی به خودمخفیِ گرفت، اما در دلش نفسِ راحتی کشید.
این همان نتیجهای بود که میخواست به آنروز برسد؛ اینکه تمامِ سازمانها به یکدیگر شک کنند،فکر بیآنکه بدانند مقصرِ اصلی دقیقاً بیخِ گوششان است...
او آبافتاده را کاملاًراهش گلآلود کرده بود.