---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مکانیک افسانه ای

چپتر 623: متقاعد کردنِ جهش‌یافتگان • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 623: متقاعد کردنِ جهش‌یافتگان

0

با اینکه اوضاع کاملاً با تصوراتِ‌سربازانشان​ هان شیائو فرق داشت، اما از گفت‌وگوی‌رهبری​ آن‌ها اطلاعاتِ نسبتاً خوبی به دست آورد.

جهش‌یافتگانِ زیرزمینی تواناییِ تفکرِ منطقی و تا حدودی هوش‌روشن​ داشتند. با این حال، قدرتِ تشخیص و تمایزِ نژادهای‌مناظری​ مختلف در آن‌ها هنوز به‌طورِ کامل رشد نکرده بود.

هان شیائو با فهمیدنِ اینکه فیدین‌بودند​ می‌تواند با جهش‌یافتگانِ زیرزمینی ارتباط برقرار‌بی‌تفاوت​ کند، پیوندِ ذهنی را قطع کرد.

فیدین گفت: «قطعاً می‌تونیم از طریق سنگ‌های‌ترک​ پیشگویی باهاشون ارتباط بگیریم. اگه از معدن استفاده‌جهش‌یافته​ کنیم، احتمالاً می‌شه با کلِ لانه حرف زد.»

«پس بیا یه‌نبردِ​ لانه پیدا کنیم‌سربازانشان​ و امتحانش کنیم.»

هان شیائو سر‌باشند​ تکان داد. هدفی‌حالتِ​ را در سر داشت.

...

بوی غلیظِ خون لانهٔ شمارهٔ ۲ را پر‌هرلوس​ کرده بود و همه‌جا گودال‌های خون به چشم‌کشت​ می‌خورد. این منظرهٔ پس از یک قتل‌عام بود.

رنگ از چهرهٔ بسیاری از بازیکنان پرید، چرا که صحنهٔ روبه‌رویشان بیش‌پیشتاز​ از حد شوکه‌کننده بود. بازیکنان حتی با وجودِ تکمیلِ بخشِ کوچکی از‌بخشی​ مأموریتشان، نمی‌توانستند خوشحال باشند. خیلی‌هایشان بی‌اختیار حالتِ فیلترِ سبز را روشن کردند.

فقط جنگجویانِ سونیل کاملاً خونسرد بودند. آن‌ها به دیدنِ چنین مناظری عادت داشتند‌سونیل​ و کاملاً نسبت به آن بی‌تفاوت بودند. گذشته از این، در نبردِ قبلی‌سربازانشان​ شماری از سربازانشان را از دست داده بودند و زره‌هایشان پر از ترک بود.

هرلوس نیروهای پیشتاز را رهبری کرد و کلِ لانه را با خاک‌بی‌تفاوت​ یکسان کرد. او میلیون‌ها جهش‌یافته را کشت و بازماندگانِ اندکشان با ترس‌رهبری​ پا به فرار گذاشتند و بخشی از سنگ‌های پیشگویی را با خود بردند.

نیروهای پشتیبانی مشغولِ استخراجِ سنگ‌های پیشگویی شدند و‌هرلوس​ نیروهای اصلی همان‌جا آرایشِ نظامیِ خود را بازسازی‌کشت​ کردند. آن‌ها با شعله‌افکن اجسادِ جهش‌یافتگانِ زیرزمینی را سوزاندند.

هرلوس تیغهٔ شکافندهٔ نبردناوِ خود را در دست داشت و گوشه‌ای استراحت می‌کرد. او پیش‌تر نوکِ‌میلیون‌ها​ پیکانِ حمله بود و مثلِ یک چرخ‌گوشتِ متحرک، به‌تنهایی ده‌ها هزار جهش‌یافتهٔ زیرزمینی را لت‌وپار کرده‌همان‌جا​ بود. قدرتش فاصلهٔ زیادی با هان شیائو داشت و در این نبرد بنیهٔ فراوانی مصرف کرده بود.

طولی نکشید که‌باشند​ سربازی دوان‌دوان نزدیک شد‌فیلترِ​ و سلامِ نظامی داد.

«استخراج تمام شد.‌جنگجویانِ​ فرمانده، لطفاً دستورِ‌بودند​ بعدی را بفرمایید.»

«به اردوگاهِ موقت‌شماری​ برمی‌گردیم تا مهماتمان‌زره‌هایشان​ را تجدید کنیم.»

با اینکه جهش‌یافتگانِ زیرزمینی قوی نبودند، اما تعدادشان وحشتناک بود.‌هرلوس​ پاک‌سازیِ فقط یک لانه بیش از ۶۰٪ از مهماتشان را‌اندکشان​ مصرف کرده بود و تقریباً تمامِ بازیکنان جراحاتی برداشته بودند.

اگر به حمله ادامه می‌دادند، قطعاً آمارِ تلفات‌سبز​ بالا می‌رفت. از این رو، هرلوس تصمیم گرفت‌دیدنِ​ ابتدا به اردوگاه برگردند و چند ساعتی استراحت کنند.

نیروها به سمتِ اردوگاهِ موقت به راه افتادند و‌مناظری​ هرلوس با رسیدن به آنجا، دو نفر را دید‌داده​ که در اردوگاه ظاهر شدند: هان شیائو و فیدین.

هرلوس با نگاهی پرسشگر از‌داده​ آن‌ها استقبال کرد و پرسید:‌پیشتاز​ «شما دو تا اینجا چی‌کار می‌کنید؟»

هان شیائو جوابی به این‌شماری​ سؤال نداد و با نگاهی‌هرلوس​ به نیروها پرسید: «وضعیتِ تلفات چطوره؟»

هرلوس اخم کرد و گفت: «تلفات خیلی کمه، اما... این تازه نبردِ‌جنگجویانِ​ اوله و لانه‌های زیادی تو سراسرِ سیاره هست. آمارِ تلفات ایده‌آل نیست.‌قبلی​ مرگ‌ومیرِ سونیل‌ها خیلی سنگین می‌شه و فقط می‌تونیم روی مزدورهامون حساب کنیم.»

معدن‌یابی که رینولد ساخته بود هم‌اکنون در حالِ کار بود و هان‌بی‌تفاوت​ شیائو ده‌ها سفینه را برای اسکنِ کلِ سیاره مستقر کرده بود. تنها‌رهبری​ در عرضِ چند روز، ده‌ها معدنِ زیرزمینی در سراسرِ سیاره پیدا کرده بودند.

برخی از لانه‌ها بزرگ و برخی کوچک بودند. بزرگ‌ترینشان جمعیتی چندصد‌رهبری​ میلیونی داشت و کوچک‌ترینشان دست‌کم چند میلیون نفر را در خود جای‌خود​ می‌داد. جمعیتِ کلِ جهش‌یافتگانِ زیرزمینی به رقمِ سرسام‌آورِ چند میلیارد رسیده بود.

هرلوس با فکر کردن‌قبلی​ به این تعدادِ سرسام‌آور‌زره‌هایشان​ از دشمنان، دلش ریخت.

گذشته از این، موقعیتِ لانه‌های دیگر متفاوت بود و باید در نقاطِ مختلفی‌سونیل​ تونل‌های زیرزمینیِ جدید حفر می‌شد. بدونِ ارتشِ بی‌مرگِ ستارهٔ سیاه، نابودیِ جهش‌یافتگان برای سونیل‌ها‌داده​ چیزی جز یک رؤیا نبود. فقط ارتشِ ستارهٔ سیاه از پسِ چنین کاری برمی‌آمد.

هان شیائو می‌دانست هرلوس به چه فکر می‌کند، از این رو نقشهٔ خود برای کوچاندنِ جهش‌یافتگان را‌سربازانشان​ خلاصه توضیح داد: «من اینجام تا با جهش‌یافتگانِ زیرزمینی ارتباط برقرار کنم. اگه بتونم یه عده‌شون رو‌گذاشتند​ راضی کنم تسلیم بشن و بعد همون‌ها بقیه رو متقاعد کنن، می‌تونیم تعدادِ دشمنا رو حسابی کم کنیم.»

چشمانِ هرلوس برق زد. اگر این کار‌ترک​ تلفاتِ پاک‌سازیِ جهش‌یافتگان را کاهش می‌داد، طبیعتاً از‌جهش‌یافته​ آن استقبال می‌کرد. «باید استراتژیمون رو عوض کنیم؟»

هان شیائو شمرده‌شمرده گفت: «نه، به حمله به لانه‌ها ادامه‌هرلوس​ بدید، اما نیازی نیست فراری‌ها رو تعقیب کنید. می‌خوام بذرِ‌اندکشان​ ترس رو تو دلشون بکارم تا راضی کردنشون راحت‌تر بشه.»

این روش در‌باشند​ مقایسه با کشتار،‌حالتِ​ بسیار کارآمدتر بود.

هان شیائو و فیدین پس از خروج‌دیدنِ​ از اردوگاه، سری به لانهٔ دوم زدند‌نبردِ​ و خود را به جهش‌یافتگانِ فراری رساندند.

آمارِ تلفاتِ این قبیله فاجعه‌بار بود و با دیدنِ‌نیروهای​ هان شیائو و فیدین، درگیری اجتناب‌ناپذیر شد. با این‌اندکشان​ حال، آن‌ها کوچک‌ترین تهدیدی برای هان شیائو محسوب نمی‌شدند.

هان شیائو ارتشِ ماشینیِ خود را فراخواند و با باز‌هرلوس​ کردنِ راهی خونین، خود را به سنگ‌های پیشگویی که جهش‌یافتگان در‌ترس​ حالِ جابه‌جایی‌شان بودند رساند. سپس به شبکهٔ ذهنیِ جهش‌یافتگان نفوذ کردند.

لحظه‌ای بعد، تمامِ جهش‌یافتگانِ مهاجم ناگهان خشکشان‌فیلترِ​ زد. اگر در چهره‌شان حالتِ خاصی وجود‌خونسرد​ داشت، قطعاً قیافه‌ای مبهوت به خود می‌گرفتند.

تا جایی که می‌دانستند، فقط هم‌نوعانشان قادر به برقراریِ ارتباطِ ذهنی با آن‌ها بودند. اما‌قبلی​ هان شیائو که همین چند لحظه پیش در حالِ کشتارشان بود، مشخصاً از جنسِ آن‌ها‌بازماندگانِ​ نبود. این وضعیت جهش‌یافتگانِ زیرزمینی را که هوششان هنوز کامل نشده بود، حسابی گیج کرد.

«شما کی هستید؟»

در شبکهٔ ذهنی، بسیاری‌قبلی​ از جهش‌یافتگان احساسِ شوکه‌زره‌هایشان​ شدنِ خود را بروز دادند.

«من ستارهٔ سیاه هستم، فرستاده‌ای از‌حالتِ​ کهکشان...» سپس هان شیائو با اعمالِ‌جنگجویانِ​ تغییراتی «مناسب»، ماجرا را برایشان خلاصه کرد.

هان شیائو تمامِ تقصیرِ قتل‌عامِ جهش‌یافتگانِ زیرزمینی را به گردنِ سونیل‌ها انداخت و آن‌ها را مثلِ شیاطین توصیف کرد. سپس خودش‌هرلوس​ را فردی مشتاق به کمک به نژادِ آن‌ها و فرستاده‌ای دوستانه معرفی کرد که داشت سونیل‌ها را راضی می‌کرد تا دست از‌همان‌جا​ کشتار بردارند. در ادامه قول داد که به شرطِ تسلیم شدن و خروج از این سیاره، می‌تواند جلوی این سلاخی را بگیرد.

برای اینکه جهش‌یافتگان بفهمند اوضاع از چه قرار‌هرلوس​ است، هان شیائو مختصری از دانشِ پایهٔ کیهان و‌بازماندگانِ​ برخی از مزایایی را که گیرشان می‌آمد، توضیح داد.

بازدهیِ ارتباطِ ذهنی بسیار بالا بود و‌داده​ کلِ نژاد در فکری عمیق فرو رفتند. انگار‌یکسان​ تازه به موعظهٔ کتابی آسمانی گوش داده بودند.

برای ساکنانِ کهکشان، حرف‌هایی که هان شیائو زده بود چیزی جز اطلاعاتِ عمومی نبود.‌خونسرد​ با این حال، این حرف‌ها دیدگاهِ جهش‌یافتگان را به دنیا کاملاً تغییر داد. در‌زره‌هایشان​ چشمِ آن‌ها، دنیای زیرزمینی تمامِ دنیایشان بود و سیاره و کهکشان مفاهیمی کاملاً جدید بود.

جهش‌یافتگانِ زیرزمینی کسانی را که از‌بودند​ روی زمین می‌آمدند دشمنِ خود می‌دانستند و‌گذشته​ سونیل‌ها هم رفتارِ مشابهی با آن‌ها داشتند.

سپس جهش‌یافته‌ای که به نظر‌داده​ می‌رسید رهبرِ قبیله باشد، برای برقراریِ‌رهبری​ ارتباط با هان شیائو پیش‌قدم شد.

«ما حاضریم تسلیم‌نبردِ​ شویم. لطفاً دیگر‌سربازانشان​ به ما آسیب نرسانید.»

تقریباً تمامِ جهش‌یافتگان روی زمین‌بی‌اختیار​ زانو زدند و قصدِ خود‌کردند​ را برای تسلیم شدن نشان دادند.

رهبرِ قبیله با هان شیائو بسیار محترمانه رفتار می‌کرد. حرف‌هایی که از دهانِ هان شیائو بیرون آمده‌سربازانشان​ بود، بسیار فراتر از مرزهای دانشِ او بود و برایش بیش از حد شوکه‌کننده به نظر می‌رسید.‌گذاشتند​ به دلیلِ هوشِ تکامل‌نیافته‌شان، با هان شیائو مثلِ یک خدا رفتار کردند و به پرستشِ او پرداختند.

روندِ متقاعد کردن‌شماری​ بسیار آسان‌تر از چیزی‌ترک​ بود که تصور می‌کرد.

اما با کمی فکر، این موضوع چندان هم جای تعجب نداشت. هوشِ جهش‌یافتگانِ‌رهبری​ زیرزمینی فرقی با کودکان نداشت. آن‌ها هیچ احساسِ پیچیده‌ای مثلِ افتخار یا تحقیر‌بردند​ را درک نمی‌کردند و دیدگاهشان نسبت به کینه و نفرت هم بسیار ابتدایی بود.

جهش‌یافتگانِ زیرزمینی هنوز از ذاتِ حیوانیِ خود فاصله نگرفته بودند.‌کردند​ جانورانی که می‌ترسیدند، نشانه‌های تسلیم از خود بروز می‌دادند. این قبیله‌بی‌تفاوت​ که هرلوس سلاخی‌شان کرده بود، از قبل حسابی وحشت کرده بود.

جهش‌یافتگانِ زیرزمینی هیچ شکارچیِ طبیعی نداشتند و می‌توانستند بدونِ جنگ با یکدیگر، از سنگ‌های زیرِ‌قبلی​ زمین تغذیه کنند. بنابراین در صلح زندگی می‌کردند و به‌ندرت رنگِ نبرد را می‌دیدند. در‌بازماندگانِ​ بدترین حالت، درگیری‌های کوچکی با قبایلِ دیگر داشتند. از این رو، نژادشان بسیار ساده بود.

تنها ایرادشان این بود که بیش از حد زشت بودند. احتمالاً‌رهبری​ چون دنیای زیرزمینی بیش از حد تاریک بود و هیچ‌کس حتی‌بخشی​ نمی‌توانست ظاهرِ آن‌ها را ببیند، هر طور که دلشان می‌خواست رشد می‌کردند.

با داشتنِ تواناییِ برقراریِ ارتباط، هان شیائو حالا می‌توانست ساختارِ تمدنِ‌نیروهای​ آن‌ها را درک کند. پس از پرسیدنِ یک سری سؤال، هان‌فرار​ شیائو در نهایت درکِ روشنی از نژادِ جهش‌یافتگانِ زیرزمینی به دست آورد.

جهش‌یافتگانِ زیرزمینی می‌دانستند که لانه‌های دیگری هم نزدیکشان وجود دارد و گاهی اوقات برای قاپیدنِ سنگ‌های پیشگویی با یکدیگر‌عادت​ می‌جنگیدند. ساختارِ جامعهٔ آن‌ها در مرحلهٔ غارنشینی بود و هر قبیله رهبری داشت که میزانِ توسعهٔ هر کدام با‌کشت​ دیگری فرق می‌کرد. برخی باهوش‌تر بودند و برخی دیگر خشن‌تر. فرهنگِ آن‌ها تازه داشت به شکل‌های مختلفی جوانه می‌زد.

اگر طبقِ مسیرِ اصلیِ خود پیش می‌رفتند، سال‌های بسیار زیادی طول می‌کشید تا‌گذشته​ قبایلِ مختلفِ جهش‌یافتگانِ زیرزمینی با هم ترکیب شوند و تمدنی باهوش بسازند و‌یکسان​ پادشاهی‌هایی تشکیل دهند. با دخالتِ او، سرعتِ توسعهٔ آن‌ها هزاران سال جلو می‌افتاد.

رهبرِ قبیله مطیعانه‌شماری​ پرسید: «ما باید‌زره‌هایشان​ چه کار کنیم؟»

هان شیائو کمی فکر کرد و گفت: «قبایلِ این منطقه را متقاعد کنید و نیتِ مرا به‌جهش‌یافته​ گوششان برسانید. از این به بعد، شما فرستادهٔ من هستید و اگر مأموریتم را تکمیل کردید، به‌نظامیِ​ غارِ نزدیک بروید تا مهمانانی را که از سطحِ زمین آمده‌اند پیدا کنید. آن‌ها به شما آسیبی نمی‌رسانند.»

«واو، این عالیه!»

«دیگه بهمون حمله نمی‌کنن!»

کلِ قبیله‌قبلی​ غرق در‌سربازانشان​ شادی شد.

پس از دادنِ یک سری دستورالعمل و اطمینان از اینکه‌هرلوس​ قبیله مأموریتِ خود را می‌داند، هان شیائو آمادهٔ رفتن شد. سپس‌ترس​ متوجهِ چیزی شد و از رهبرِ قبیله پرسید: «راستی، اسمت چیست؟»

رهبرِ قبیله‌خوشحال​ گیج شد:‌خیلی‌هایشان​ «اسم چیست؟»

هان شیائو چاره‌ای جز توضیح دادن نداشت: «روشی برای‌مناظری​ خطاب کردنِ توست تا بقیه بدانند این کلمه نمایندهٔ‌داده​ توست. مثلاً، من ستارهٔ سیاه هستم، و ستارهٔ سیاه منم...»

رهبرِ قبیله سر تکان‌سربازانشان​ داد، طوری که انگار حرفِ‌نیروهای​ هان شیائو را فهمیده بود.

«هوف، خیلی خب. من به تو یک اسم می‌دهم...» هان شیائو‌نیروهای​ سپس به فیدین که کنارش بود نگاه کرد و بلافاصله فکری به‌گذاشتند​ سرش زد. «از آنجا که خیلی خوش‌قیافه‌ای، اسمت را می‌گذاریم چن شینگ.»

انرژیِ ذهنیِ فیدین بی‌درنگ به شدت نوسان‌فیلترِ​ کرد و چن شینگ که درونِ او‌خونسرد​ بود، غرید: «من حتماً می‌کشمت! می‌شنوی‽ حتماً می‌کشمت!»

هم‌نام بودنِ جهش‌یافتگانِ زیرزمینیِ زشت‌خونسرد​ با او چیزی بود که‌عادت​ چن شینگ هرگز نمی‌توانست بپذیرد.

فیدین با چهره‌ای درمانده‌سربازانشان​ گفت: «ستارهٔ سیاه، این‌قدر‌هرلوس​ سر به سرش نذار.»

هان شیائو نوچی کرد و گفت: «نوچ نوچ، شما دو تا واقعاً یک‌رهبری​ روح در دو بدنید. چقدر هم ازش طرفداری می‌کنی.» سپس رو به رهبرِ قبیله‌پشتیبانی​ کرد و گفت: «خیلی خب، حرفِ قبلیم را نادیده بگیر. اسمت را می‌گذاریم جوانه.»

دیگر کسی نبود که‌خیلی‌هایشان​ از گور بیرون بپرد‌سبز​ تا با او مخالفت کند.

رهبرِ قبیله با خودش زمزمه‌خونسرد​ کرد: «جوانه...» و ناگهان با‌عادت​ شادی فریاد زد: «من اسم دارم!»

هان شیائو چانه‌اش را مالید‌داده​ و گفت: «در موردِ قبیله‌ات...‌پیشتاز​ اسمش را می‌گذاریم قبیلهٔ جوانه.»

صبر کن...‌گذشته​ یعنی این یارو‌شماری​ الان رهبرِ جوانه‌ست؟

با دیدنِ رهبرِ قبیله که از‌حالتِ​ خوشحالی در پوستِ خود نمی‌گنجید، نگاهِ‌جنگجویانِ​ عجیبی در چهرهٔ هان شیائو نقش بست.

ناولها | novelha.net