چپتر 905: هشدارِ اژدهای شناور
0نامهٔ مبارزهطلبی خصوصی فرستاده شده بود و علنی نبود، اما مثلِ رفتارهای همیشگیِ این دویهو نفر هم خودمانی به نظر نمیرسید. برعکس، چالشی کاملاً رسمی بود که زمان و مکانِباشی نبرد در آن مشخص شده بود: پنج روزِ دیگر در سیارهای متروک در سیستمِ ستارهایِ گودورا.
خبر آنقدر ناگهانیباهات بود که هان شیائوبهت را حسابی گیج کرد.
رابطهٔ بینشان که مشکلی نداشت، برای همین نمیفهمیدقراره چرا ایمز بیخبر برایش نامهٔ مبارزهطلبی فرستاده است.اگه آن هم با این لحنِ خشک و رسمی.
آخه تو سرش چی میگذره؟
هان شیائو در آن لحظه داشت با یکی از تمدنها سرِبار شرایطِ تجارتِ توتمِ تکاملی چانه میزد، اما بهمحضِ دریافتِ پیامِ ایمز،داری تماس با نمایندهٔ تمدن را قطع کرد و با او تماس گرفت.
اصلاً دلشنمیخواد نمیخواست اتحادِ بینشانبزنه به هم بخورد.
تماس خیلی زود وصلخواست شد، اما کسی که جوابجدی داد ایمز نبود؛ جنی بود.
«چرا تو جواب میدی؟»
هان شیائو جامبارزه خورد. شمارهٔ شخصیِحرف ایمز را گرفته بود.
«ایمز کجاست؟»
جنی پرسید:حرف «نامهٔ مبارزهطلبیاشخواست رو گرفتی، نه؟»
هان شیائو اخمبگم کرد و گفت:جدی «آره، دقیقاً قصدش چیه؟»
«همونطور که تو نامه نوشته، قبل از مبارزه دلشبهت نمیخواد باهات حرف بزنه. از من هم خواست بهتپوزخندِ بگم که این بار قراره کاملاً جدی باهات بجنگه.»
هان شیائونمیخواد پرسید: «چرا یهوبزنه همچین تصمیمی گرفت؟»
جنی پوزخندِ سردی زد و گفت: «اگه سؤالیقراره داری میتونی از خودش بپرسی. یادت نره سروقتاگه اونجا باشی.» بعد هم تماس را قطع کرد.
هان شیائو به صفحهٔبار تاریکِ دستگاهِ ارتباطی خیره ماندهمچین و بیاختیار سرش را خاراند.
مبارزهٔ تمرینی بین فرارتبههای آ کاملاً عادی بود، اما بابگم رابطهای که این دو داشتند، ایمز فقط کافی بود یکاگه کلمه به او بگوید. اصلاً نیازی به اینهمه نامهنگاریِ رسمی نبود.
بیخیال، بارِ اولشباهات که نیست اینقدرخواست خودسرانه رفتار میکنه...
هان شیائو از روی ناچاری سر تکانبار داد و به این نتیجه رسید که ایمزسردی باز هم دارد روی دندهٔ لجبازی راه میرود.
...
همزمان در کاخِ اصلیِ جزیرهٔ اژدهای شناور، جنیخواست دستگاهِ ارتباطی را پایین آورد و به ایمزهمچین که روی تختِ شناورش نشسته بود نگاه کرد.
ایمز در تمامِ مدتِ مکالمهبزنه آنجا بود و گوش میداد.قراره با لبخندی سر تکان داد.
«کارت خوب بود. ممنون.»
جنی نتوانست جلوی زبانش را بگیرد: «راستش رو بخواید، اصلاً درک نمیکنم... بااگه اینکه از ستارهٔ سیاه خوشم نمیآد، ولی قدرتش غیرقابلانکاره. ببخشید که اینقدر رُکتاریکِ میگم، اما فکر نمیکنم شانسِ پیروزیِ شما زیاد باشه. چرا میخواید همچین کاری بکنید؟»
ایمز با لحنیمبارزه شیطنتآمیز گفت: «انگارحرف اصلاً بهم اعتماد نداری.»
ازوپ که همان حوالی بود، پرید وسطِ حرفشان: «این موضوع هیچ ربطی به اعتمادهمچین نداره. بعد از نبردِ سیارهٔ فانوسِ دریایی، ستارهٔ سیاه قدرتش رو ثابت کرده وباشی شانسِ پیروزیِ تو خیلی پایینه. چرا باید برای مبارزهای دعوتنامه بفرستی که صددرصد توش بازندهای؟»
ایمز با شنیدنِبزنه این حرف لبخندشبگم را حفظ کرد.
«اول باید بجنگیمبگم تا معلوم بشهجدی میتونم ببرم یا نه.»
سپس کمیقبل مکث کرد وباهات آهِ آرامی کشید.
«شاید دیگه حریفِ ستارهٔحرف سیاه نباشم، اما میخوامبگم این موضوع بهم ثابت بشه...»
...
پنج روز در چشمبههمزدنی گذشت.
سیارهٔ جی‑اس‑۷۰۵۸ در سیستمِ ستارهایِ گودورا قرار داشت؛ سیارهای غولآسا که کمربندِقراره سیارکیِ واضحی به دورش میچرخید. این سیاره فاصلهٔ چندانی با مقرِ ارتشِخودش ستارهٔ سیاه و سیارهٔ آکوامارین نداشت و بهعنوانِ میدانِ نبردشان انتخاب شده بود.
پرتوی نوری از دوردست نزدیک شد و بیرونِبگم جوِّ سیاره پهلو گرفت. هان شیائو خودش هدایتِپوزخندِ سفینه را بر عهده داشت و تنها آمده بود.
«در حالِ شناساییِ یک هدفِ بزرگِبگم ناشناس. تطبیق با پایگاهِ داده... تطابق پیداتصمیمی شد. هدف جزیرهٔ اژدهای شناور است، هوم...»
صدای فیلیپ در سفینه پیچید. البتهجدی نیازی به یادآوریِ او نبود؛ هان شیائواگه خودش هم منظرهٔ بیرونِ پنجره را میدید.
جزیرهٔ غولآسای اژدهای شناور بیرونِ جوِّحرف سیاره مستقر شده بود و سپریقراره طلاییرنگ کلِ سیاره را پوشانده بود.
ده ماهوارهٔ آلیاژیِ بزرگ هم در کنارِ اژدهایبگم شناور صف کشیده بودند. اینها همان سلاحهایی بودندپوزخندِ که هان شیائو به ایمز هدیه داده بود.
قدرتِ بیناییِ یک فرارتبهٔ آ حیرتانگیز بود. هان شیائو بهوضوح میدید که جزیرهٔ اژدهای شناور دراگه حالتِ جنگی قرار گرفته است. تمامِ ساختمانها به زیرِ زمین جمع شده بودند و پرنده درخیره جزیره پر نمیزد. ایمز تنها کسی بود که روی اسکله ایستاده بود و از دور نگاهش میکرد.
با دیدنِ اینبگم صحنه، چهرهٔ هان شیائوبجنگه کمی در هم رفت.
واقعاً اژدهای شناورمبارزه رو هم با خودشبزنه آورده؟ یعنی اینقدر جدیه؟
دوباره شمارهٔ شخصیِ ایمزحرف را گرفت و اینبگم بار خودِ ایمز جواب داد.
چهرهٔ آرامِحرف ایمز روی صفحهٔبهت نمایشگر نقش بست.
«اومدی.»
هان شیائو با قیافهای مستأصل گفت: «وقتی برام دعوتنامه فرستادی مگه میتونستم نیام؟جدی اگه دلت مبارزهٔ تمرینی میخواد فقط کافیه بگی. من که قرار نیست دستِیادت رد به سینهت بزنم. واقعاً نیازی بود اینقدر قضیه رو جدی و رسمی کنی؟»
ایمز بهآرامی گفت: «دچارِ سوءتفاهم شدی. این یه مبارزهٔ تمرینیِ ساده نیست.بجنگه من قراره با تمامِ قدرتم باهات بجنگم و امیدوارم تو هم هرچی درنره چنته داری رو کنی. اگه بیاحتیاطی کنی ممکنه به قیمتِ جونت تموم بشه.»
هان شیائو با شنیدنِ این حرفبگم لبخندش را جمع کرد و باهمچین اخم پرسید: «قضیه از چه قراره؟»
«از وقتی به سطحِ فرارتبهٔ آ رسیدی، دوشادوشِ هم با هِبر و خدای اِسپرها جنگیدیم، امامیتونی هیچوقت فرصت نشد خودمون دو تا یه مبارزهٔ درستوحسابی با هم داشته باشیم. برای همین، میخوام برایمبارزهٔ یک بار هم که شده بهطورِ رسمی باهات بجنگم؛ مبارزهای که توش یکیمون کاملاً از پا دربیاد.»
هان شیائو متوجه نمیشد: «واقعاًباهات لازمه برای اینکه ببینیم کیبگم قویتره، از این روش استفاده کنیم؟»
ایمز بهآرامی جواب داد: «تو این مدت، خبرِ کارات تو سراسرِ کیهان پیچیده، وهمچین تو کمتر از دو سال، از یه فرارتبهٔ آ تازهکار رسیدی به جایگاهِ فعلیت. منبعد هر روز شاهدِ تغییراتت بودم. میدونی حسِ اینکه یکی داره بهت میرسه اصلاً جالب نیست؟»
وقتی هان شیائو تازه به قلمروِ فرارتبهٔ آ قدم گذاشته بود،یهو هر دو جایگاهی برابر داشتند. ایمز هم حاضر بود به هان شیائونره که فرارتبهٔ آ تازهکاری بود، کمک کند تا از پسِ مشکلاتش بربیاید.
در عرضِ تنها دو سالِ کوتاه، هان شیائو باهمچین سرعتی سرسامآور رشد کرده بود. سازمانی که راه انداختهبپرسی بود، اژدهای شناور را کاملاً پشتِ سر گذاشته بود.
ایمز حس میکرد جایگاه و قدرتشان رفتهرفته از همبهت فاصله میگیرد و رابطهشان دیگر برابر نیست. از اینپوزخندِ رو، وضعیتِ روانیاش هم دستخوشِ تغییری نامحسوس شده بود.
ایمز شخصیتی بیخیال داشت و خیلی چیزها برایش مهم نبود. باجدی این حال، نسبت به کسانی که برایش اهمیت داشتند، بهشدت لجباز بود.بپرسی این موضوع را میشد در جستوجوی سرسختانهاش برای یافتنِ ازوپ بهوضوح دید.
و هان شیائو یکیخواست از همان کسانی بودقراره که برایش اهمیت داشت.
ایمز زمانی شاهدِ اوجگرفتنِ هان شیائو بود، اما حالا جایگاهِ میانشان داشت برعکس میشد. دلش نمیخواست ببیند هانبپرسی شیائو بیش از حد از او جلو میزند. فقط به دیدنِ سوابقِ نبردِ او در اخبار هم راضیفرارتبههای نبود. از این رو، تصمیم گرفت او را به مبارزه بطلبد و شخصاً قدرتِ هان شیائو را بسنجد.
میخواست ببیند تفاوتِمبارزه او و هانحرف شیائو دقیقاً چقدر است!
لحظهای بعد، صدایباهات آژیرِ سفینهٔ هانخواست شیائو بلند شد.
«منبعِ انرژیِ قدرتمندی شناسایی شد!»
هان شیائو نگاهی انداختبار و دید ایمز است کههمچین دارد انرژیاش را آزاد میکند.
ایمز از اسکلهمبارزه بیرون رفت وحرف قدم در فضا گذاشت.
سطحِ انرژی در بدنِحرف ایمز به اوج رسیدبگم و لحنش جدی شد.
«هیچچیزی رو پنهان نکن. بیا!»
لحظهای بعد، دستانش را بالا برد.جدی ده آجرِ ماهوارهای و جزیرهٔ اژدهایسردی شناور بهسمتِ هان شیائو پرتاب شدند.
در این لحظه،مبارزه اعلانی روی پنلِحرف هان شیائو ظاهر شد.
مأموریتِ رتبهٔ اس فعال شد: [ایمزِ امپراتورِ اژدها]
خواستههای مأموریت: تا جای ممکن زیرِ حملاتِ ایمز دوام بیاورید. (روشِ نبرد محدودیتی ندارد. نهایتاً میتوانید ۳۰ دقیقه از حالتِ نبرد خارج شوید. تعدادِ دفعاتِ خروج از حالتِ نبرد محدودیتی ندارد.)
پاداش: با برآوردهکردنِ خواستههای مربوطه، میتوانید پاداشِ متناسب را دریافت کنید. (تنها ۱٪ از زمانِ خارج از حالتِ نبرد در مأموریت محاسبه میشود.)
این همان مأموریتی بود که درحرف رویارویی با جبّار دریافت کرده بود.قراره هرچه بیشتر دوام میآورد، پاداش بیشتر میشد.
علاوه بر تجربه، میتوانست امتیازِ افسانهای، کارتِبهت احضارِ شخصیت و فرصتِ کشیدنِ یکی ازهمچین موهبتها یا مهارتهای ایمز را به دست بیاورد.
با این حال، هانخواست شیائو در آن لحظه اصلاًجدی حوصلهٔ دیدنِ مأموریت را نداشت.
من چطوربهت میتونم با تمامِقراره توانم باهات بجنگم؟
هان شیائو آهیمبارزه کشید اما این حرفهابزنه را به زبان نیاورد.
با قدرتِ فعلیاش، اگرحرف با تمامِ توان میجنگید، حملاتشبار بیش از حد مرگبار میشد.
احتمالاً ایمزحرف نمیتوانست در برابرِبهت حملاتش دوام بیاورد.
هان شیائو سر تکان داد. قصدجدی نداشت ایمز را زخمی کند. هرچه بود،اگه آنها متحد بودند و او زیادهروی نمیکرد.
هان شیائو با دیدنِنمیخواد ارادهٔ نبردِ شعلهورِ ایمز،خواست در دم تصمیم گرفت.
بذار این نبرد رو کش بدم. تانک بودنم اونقدر هست کهجدی تمامِ انرژیاش رو تخلیه کنم تا دیگه نتونه به جنگیدن ادامهخودش بده. این تنها راهیه که نه زخمیاش کنم، نه رابطهمون خراب شه...
فاصلهٔ میانشان بهسرعت کم شد و هان شیائو دیگرجدی تردید نکرد. زرهِ مکانیکیاش را فعال کرد و باداری بازکردنِ بُعدِ ثانویه، بخشی از ارتشِ ماشینیاش را فراخواند.
پرایمِ سایونیک بههمراهِبگم سلاحهای حواریِ دیگر ظاهربجنگه شد و گفت: «ارباب.»
هان شیائو با صدایی بم گفت:حرف «حمله کنید. تمرکزِ اصلیتون باید رویقراره خستهکردنش باشه. با تمامِ توان نجنگید.»
پرایمِ سایونیکنمیخواد سر تکانحرف داد: «مفهوم شد.»
شعلهها از پیشرانهایش بیرون زدبهت و با ارتشِ ماشینی که پشتِیهو سرش بود، بهسمتِ ایمز یورش برد.
درخششِ چشمانِ ایمز رفتهرفتهبار بیشتر شد و آرامآرامیهو به جلو حرکت کرد.
میدانِ نیرو:قبل چکشِ نابودگرِنمیخواد سیارهٔ اژدهای شناور!
میدانِ نیرویی که اژدهای شناور را احاطه کردهبگم بود، بهسرعت منبسط شد. اژدهای شناور مثلِ شهابسنگی غولآساسردی شتاب گرفت و بهسمتِ ارتشِ متراکمِ ماشینی کوبیده شد.
این صحنه مثلِبزنه آجری بود که رویبار دستهای مورچه کوبیده میشد.
اگر اژدهای شناور با چنین سرعتیجدی روی سیارهای سقوط میکرد، احتمالاً میتوانستسردی کلِ سیاره را با خاک یکسان کند.
استفاده از میدانِ نیرونمیخواد برای چرخاندنِ سلاحش، سبکِخواست نبردِ امپراتورِ اژدها بود!
روشِ درست برای مقابله با چنین حملهای، نابودکردنِ اژدهای شناور بود. بابجنگه این حال، هان شیائو دلش نمیخواست خانهٔ طرفِ مقابل را ویران کندیادت و در برابرِ ایمز که پایگاهش را میچرخاند، واقعاً کاری از دستش برنمیآمد.
ارتشِ ماشینی بهسمتِ اژدهای شناور آتش نگشود. آنهاقراره از دستورات پیروی کردند تا به اژدهای شناوراگه اجازه دهند خطِ دفاعیشان را در هم بشکند.
نتیجه کاملاً روشن بود.
اژدهای شناورِ غولآسامبارزه روی هان شیائویحرف کوچک فرود آمد!
سایه بهسرعت بزرگترباهات شد و دیدِخواست همه را پوشاند.
هان شیائو با دیدنِ آجرِبهت غولآسای قارهمانندی که بهسمتش کوبیدهبجنگه میشد، حس کرد بیضههایش تیر میکشد.
ایمز زمانی از اژدهای شناور برای نجاتِبجنگه او استفاده کرده بود، اما حالا مجبور بودداری کوبیدهشدنِ اژدهای شناور به صورتش را تحمل کند.
این واقعاً مکافاتِ عمل بود!