چپتر 1011: میخوام کتکت بزنم. میخوای چیکار کنی؟
0خوشهٔ ستارهایِ سپیدهدم در دنیای سوسوزن منطقهای بود که کاملاً در کنترلِ ارتش قرار داشتحتی و اولین ایستگاه پس از ورود به دنیای سوسوزن محسوب میشد. با هجومِ ناوگانِ سازمانهایمردی بیشمار، این خوشهٔ ستارهای بینهایت شلوغتر شد و رفتهرفته به بخشی از جامعهٔ کهکشانی تبدیل شد.
در این زمان همهجای دنیای سوسوزن پر از سودبهخوبی بود؛ هیچیک از خوشههای ستارهای نمیتوانستند تمامِ تقاضاها را برآوردهدوم کنند. سازمانهای خارجی فقط باید انتخاب میکردند کجا قدم بگذارند.
ایستگاههای ترانزیت در ورودیهای پهنهٔ ستارهای سودِ هنگفتی داشتند. بسیاری از سازمانها و ساکنانِ کهکشانیسفینهٔ بهمحضِ ورود به پهنهٔ ستارهای پراکنده شدند و یکراست به سمتِ ایستگاههای ترانزیت رفتند. سازمانهای بیشتریرودیک هم مسیرهای دیگری را در پیش گرفتند و برای یافتنِ فرصت راهیِ خوشههای ستارهایِ دورتر شدند.
تمدنِ مودو یکی از همین سازمانها بودعادی که راهیِ خوشههای ستارهایِ دورتر شد. هدفشانرقابت توسعهٔ قلمروهای فازِ سوم و چهارم بود.
دلیلش ساده بود؛ هرچه خوشههای ستارهای دورتر بودند، کمتر توسعه یافته بودند. این یعنی نهتنهاحتی در صنایعِ مختلف خلأهای بیشتری برای پر کردن وجود داشت، بلکه تسلطِ امپراتوری هم درمردی مقایسه با خوشههای ستارهایِ اولیه ضعیفتر بود. این موضوع برای تمدنهای اَبَرخوشهای اهمیتِ فراوانی داشت.
تمدنهای اَبَرخوشهای بهخوبی میدانستند امپراتوری هرگز نمیگذارد راحت بهبهخوبی توسعهٔ خود بپردازند. از این رو، تقریباً تمامِ تمدنهایاول اَبَرخوشهای قیدِ قلمروهای فازِ اول و دوم را زدند.
حتی یک آدمِ عادی هم میفهمید چند خوشهٔشوند ستارهای که قرار بود در فازِ چهارم کاوش شوند،مردی به میدانهای حیاتیِ رقابت برای سازمانهای خارجی تبدیل میشوند.
در اتاقِ فرمانِ سفینهٔ اصلی، مردی قدبلند جلویمیفهمید جایگاهِ فرماندهی ایستاده بود و به نقشهٔ ستارهای نگاهفرمانِ میکرد. چهرهای سرد و سرسخت و حالتی جدی داشت.
او رودیک، ژنرالِ ارشدِمیدانستند تمدنِ مودو و فرماندهٔخود فعلیِ «ناوگانِ اعزامی» بود.
«ناوگانِ اعزامی» نامِ ناوگانِ جدیدی بود که تمدنِ مودو فقط برای دنیای سوسوزن تدارک دیده بود. آنهاقیدِ شمارِ زیادی از نخبگان را گرد هم آورده بودند. رودیک در میانِ آنها برترین بود و مسئولیتِ فرماندهیِاصلی این ناوگانِ حیاتی را بر عهده داشت. مشخصاً مقاماتِ ارشدِ تمدنِ مودو امیدِ زیادی به او بسته بودند.
یکی از اعضای نژادِ مودو که لباسِ مقاماتِ دولتیمیدانهای را بر تن داشت، پرسید: «فرمانده، چقدر طول میکشدقدبلند تا از مناطقِ فازِ اول و دوم عبور کنیم؟»
این مرد از افسرانِ ارشدِ تمدنِ مودو بود. نامش درکاوش زبانِ کیهانی لاگوس ترجمه میشد. او سمتِ بازرسِ ناوگانِ اعزامیمردی را بر عهده داشت و مسئولِ نظارت بر رودیک بود.
لاگوس قدرتِ چندانی در دست نداشت، پس در شرایطِ عادی نمیتوانست در کارِ رودیک دخالت کند.آدمِ وظیفهٔ اصلیاش گزارشِ وضعیت به مقاماتِ ارشد و تماس با پایگاهِ موقتی بود که تمدنِ مودوجلوی در حلقهٔ ستارهایِ شکسته ساخته بود. مدیریتِ منابع و نیروی انسانی هم بر عهدهٔ او بود.
رودیک با شنیدنِ سؤالِ بازرس، به خوشهٔ ستارهای خیره ماند و بدونِ اینکه سر برگرداند، جواب داد: «بیشترین زمان در فازهای اولآدمِ و دوم تلف میشد. امپراتوریِ سرخ و متحدانش از مدتها پیش شبکههای کاملی از پورتالهای دوربرد ساختهاند. سفر بسیار راحت شده است،میکرد پس رسیدن به قلمروِ فازِ سوم حدودِ ۱۷ روز طول میکشد. بیشترِ این زمان هم در فضای بینِ دروازههای ستارهای سپری خواهد شد.»
سپس چشمانش را ریز کرد و افزود: «در واقع، سریعترین مسیر از گارو میگذرد. قلمروِ ارتشِ ستارهٔ سیاهقدبلند با دروازههای ستارهای در یک خط به هم متصل شده است و حملونقل در آنجا حتی از این همنامِ آسانتر است. اما همانطور که میدانید، خطرِ این کار بسیار بالاست. چارهای نداریم جز اینکه مسیرمان را طولانیتر کنیم.»
لاگوس با درماندگی گفت:زدند «خب، فقط میتوانم بگویممیفهمید این تقاصِ کارهایمان است.»
تمدنِ مودو بهخوبی میدانست که بر سرِ ماجرای نژادِبپردازند کِندا به امپراتوری توهین کرده است. پس شکی نداشتندمیفهمید که امپراتوری در دنیای سوسوزن آنها را هدف قرار میدهد.
بهترین مسیر به سمتِ خوشههای ستارهایِ دورتر از قلمروِ ارتشِ ستارهٔ سیاه میگذشت،راحت اما رودیک جرئت نداشت به خوشهٔ ستارهایِ گارو نزدیک شود. در نتیجه، مجبورکاوش شدند مسیرِ دیگری را در پیش بگیرند که نه پرطرفدار بود و نه راحت.
لاگوس سر تکان داد ومیفهمید گفت: «ممکن است امپراتوری نیروهایی برایرقابت حمله به ما بفرستد. هوشیار باشید.»
«میدانم. ارتش دقیقاً به همین دلیل چنین نیروی دفاعیِ قدرتمندی در اختیارمانمیدانهای گذاشته است. ناوگانهای مسلحِ فراوان و سوپرهای رتبهبالای زیادی داریم. عظمتِ ناوگانِفرماندهی اعزامی در حدی است که حتی میتواند در یک جنگِ کهکشانی شرکت کند.»
لاگوس گفت: «همم، حق با شماست... اما امپراتوری هرگز ارتشِتقریباً رسمیاش را برای حمله به ما در دنیای سوسوزن نمیفرستد. اگرشوند هم کسی به سراغمان بیاید، قطعاً از متحدانِ امپراتوری خواهد بود.»
رودیک اخم کرد و گفت: «دشمنانِاَبَرخوشهای معمولی مشکلی ندارند، اما مقابله بانمیگذارد یک فرارتبهٔ آ بسیار دشوار خواهد بود.»
لاگوس با اطمینان لبخند زد و گفت: «نگرانِ اینمیدانهای موضوع نباشید. مقاماتِ ارشد از قبل توافقاتِ محرمانهای باقدبلند چند فرارتبهٔ آ کردهاند تا از ما حمایت کنند.»
«آنها چه کسانی هستند؟»
با این حال، رودیک تعجب نکرد. قراردادهای کوتاهمدتِ تمدنهایبپردازند اَبَرخوشهای با فرارتبههای آ اتفاقِ جدیدی نبود. این کارمیفهمید برای برخی از فرارتبههای آ نوعی تجارت محسوب میشد.
با توجه به اهمیتِ دنیای سوسوزن، محال بود تمدنهای اَبَرخوشهای بیگدار به آب بزنند. همهٔبپردازند آنها منابعِ هنگفتی برای استخدامِ مبارزانِ ردهبالا خرج کردند و همین باعث شد برخی از فرارتبههایمیشوند آ ثروتِ کلانی به جیب بزنند. بسیاری از آنها همزمان از چندین تمدن سفارشِ کار میگرفتند.
لاگوس پوزخندی زد و گفت: «دارودستهٔ بازارِ سیاهِ کهکشانی به رهبریِ جدِ جانوران و اربابِ رازها ومردی همچنین چند فرارتبهٔ آی بیطرف... اوه، چند تن از فرارتبههای آی فدراسیون و کلیسا هم مخفیانه با مافعلیِ قرارداد بستهاند... ههه، احتمالاً رهبرانشان به آنها دستور دادهاند تا از ما برای جلبِ توجهِ امپراتوری استفاده کنند.»
نیتِ فدراسیون و کلیسا مثلِ روز روشن بود،میفهمید اما تمدنهای اَبَرخوشهای مشکلی با این سوءاستفاده نداشتند، چرافرمانِ که خودشان هم موقتاً از این ماجرا سود میبردند.
رودیک با صدایی بم گفت: «با وجودِ اینکه متحدانی داریم، این اتحاد فقط هنگامِ عبور از قلمروهای فازِمیفهمید اول و دوم به کارمان میآید. نگرانم امپراتوری پیش از آن به ما حمله کند. بههرحال بیشترِ سازمانهانقشهٔ مسیرِ ارتشِ ستارهٔ سیاه را در پیش گرفتهاند. متحدانِ زیادی پیدا نمیشوند که مثلِ ما مسیرشان را طولانی کنند.»
«یکی از فرارتبههای آی مزدور پشتِ سرمان میآیدفراوانی تا از ما محافظت کند. مقاماتِ ارشد متقاعدشتقریباً کردهاند که این مسیرِ طولانی را طی کند.»
«چه کسی؟»
«گاروزه، فرارتبهٔ آیدوم بیطرف از لبهٔ سیاهچاله،عادی ملقب به رهبرِ غولها.»
«همان احضارگر؟ وصفش را شنیدهام.»
رودیک کمی با نقشهٔ ستارهای کار کرداهمیتِ و موقعیتِ ناوگانِ گاروزه را علامت زد.خود ناوگانش فاصلهٔ چندانی با ناوگانِ اعزامی نداشت.
این موضوعحتی کمی ازعادی نگرانیاش کاست.
رودیک با لحنی سرد گفت: «اینطوری دیگر لازم نیست نگرانِ حملهٔ کسیمیدانهای باشیم. با این نیروهای مسلحی که داریم، اگر امپراتوری جرئت کند کسیفرماندهی را به اینجا بفرستد، خواهد دید که لزوماً طرفِ قویترِ میدان نیست.»
در همین لحظه، درخواستِ تماسی روینمیگذارد صفحه ظاهر شد. تماس از طرفِاول یکی از سه شاهِ تمدنِ مودو بود.
آن دو بیدرنگ صاف ایستادند و چهرهای جدیفراوانی به خود گرفتند. سپس تماس را وصل کردندتقریباً و تصویرِ چند نفر روی صفحهٔ مجازی نقش بست.
هر دوحتی ادای احترام کردندمیفهمید و گفتند: «عالیجنابان.»
یکی ازاول سه شاه پرسید:حتی «اوضاع چطور است؟»
پیگیریِ اوضاع به این زودی پس از ورودِ ناوگانِ اعزامی به دنیای سوسوزن، از سوی رهبرانِ یک تمدن نشانهٔچند بیقراری بود، اما دنیای سوسوزن برای تمدنهای اَبَرخوشهای اهمیتِ حیاتی داشت. این فرصتی بود تا وضعیتی را که درمیکرد آن گرفتار شده بودند بهکلی دگرگون کنند. از این رو، هرچه وسواس به خرج میدادند باز هم کم بود.
گذشته از این، آنها چندی پیش خشمِ امپراتوری رابهخوبی برانگیخته بودند. حالا که نیروهایشان به قلمروِ امپراتوری پااول گذاشته بودند، سه شاه بیش از پیش احساسِ خطر میکردند.
رودیک با لحنیآدمِ رسمی جواب داد:چند «هنوز در راهیم.»
«به مشکلی برنخوردهاید؟»
«همهچیز عادی است.»
رهبرِ نژادِ مودو گفت: «همم، هراَبَرخوشهای اتفاقی هم که افتاد، تمرکزتان رانمیگذارد روی محافظت از تیمِ تدارکات بگذارید.»
وظیفهٔ ناوگانِ مسلح محافظت از تیمِ تدارکات بود که انواعِ منابع و تجهیزاتِ لازم برای توسعهٔ یک پهنهٔ ستارهای را حملفرماندهی میکرد. نابودیِ سفینههای جنگی قابلجبران بود، اما اگر بلایی سرِ این منابعِ حیاتی میآمد، دردسرِ بزرگی به پا میشد. هرچند در آنزیادی صورت هم میتوانستند از پایگاهِ موقتشان در حلقهٔ ستارهایِ شکسته تدارکاتِ جدیدی بیاورند، اما این کار سرعتِ توسعه را بهشدت کُند میکرد.
تمامِ گروههای حاضر در دنیای سوسوزن رقیبِ یکدیگر بودند.چند هدر رفتنِ هر ثانیه بهمنزلهٔ از دست دادنِ سودسفینهٔ بود و این موضوع به استراتژیِ تمدنِ مودو لطمه میزد.
رودی سر تکان داد و بانمیگذارد لحنی جدی گفت: «عالیجنابان، سه شاه،اول نگران نباشید، من اجازه نمیدهم دشمنانمان...»
بوم!
هنوز جملهاش تمام نشده بودمیفهمید که کلِ سفینهٔ اصلی لرزید.حیاتیِ خدمهٔ اتاقِ فرمان به زمین افتادند!
رودی هم تلوتلو خورد.زدند میز را گرفت تامیفهمید تعادلش را حفظ کند.
شوکه وفراوانی خشمگین پرسید:میدانستند «چه خبر است؟»
«فرمانده، سفینههای ناشناسِ زیادیموضوع با سرعتِ بالا نزدیک میشوندبهخوبی و به ما حمله کردهاند.»
رادار نشان میداد که ناوگانهاییمیفهمید از هر طرف ظاهر شده، محاصرهشانرقابت کرده و به سویشان آتش گشودهاند.
علاوه بر این، آژیر هشدار میداد که دشمن تعدادِ زیادی لنگرِ تثبیتِ فضا در منطقه مستقر کرده است. ایناصلی یعنی درست در تله افتاده بودند و موتورِ فرانوریشان کاملاً از کار افتاده بود؛ دلیلِ لرزش هم همین بود. حتیاعزامی دستگاهِ تثبیتکنندهٔ داخلِ سفینه هم نتوانسته بود شوکِ ناشی از توقفِ ناگهانی در چنین سرعتِ بالایی را بهکلی دفع کند.
لاگوس مبهوت گفت: «ما هنوزهرگز تا دروازهٔ ستارهایِ بعدی فاصلهتقریباً داریم. این یک کمین است؟»
تازه داشتند دربارهٔضعیفتر احتمالِ حضورِ دشمنان بحثاهمیتِ میکردند و چه حلالزاده...
رودی پرسید: «هویتِ دشمن چیست؟»
دیدهبان با لحنی عصبی گفت: «نـ... نمیدانم. سفینههایی کهچند استفاده میکنند از مدلهای عمومی است. هیچ نمادی رویسفینهٔ این سفینهها نیست، بنابراین نمیدانیم به کدام سازمان تعلق دارند.»
ارتباط با سه شاه هنوزهرگز قطع نشده بود. همهٔ آنها اینقیدِ صحنه را دیدند و اخم کردند.
رهبرِ تمدنِ مودو با چهرهای عبوس واهمیتِ صدایی بم گفت: «رودی، این را بهخود تو میسپارم. باید دشمن را شکست دهی.»
رودی با چهرهای قاطع گفت: «متوجه شدم.»کاوش بیدرنگ فرماندهیِ ناوگان را به دست گرفت وسفینهٔ دستورات را یکی پس از دیگری صادر کرد.
ناوگانِ اعزامی بهسرعت واکنش نشان داد. آرایشِ خود را جمعتر کردشوند تا ضمنِ شلیکِ متقابل، از تیمِ تدارکات محافظت کند. هیچکدام ازجلوی دو ناوگان عظیم نبودند. در واقع، ناوگانِ تمدنِ مودو کمی بزرگتر بود.
رودی استعدادِ فرماندهیِ عالیاش راهرگز به نمایش گذاشت و تمدنِتقریباً مودو محکم سرِ جای خود ایستاد.
با اینکه در کمین افتادهتمدنهای بودند، رودی تصمیم به عقبنشینیمیدانستند نگرفت، بلکه در موقعیتش ماند.
اطمینانش هم از این واقعیت نشئت میگرفت که ناوگانِ مسلحش قویتر بود و همفرمانِ از حضورِ گاروز، فرارتبهٔ آ که فاصلهٔ چندانی با آنها نداشت. همین که گاروزسرسخت به میدانِ نبرد میرسید، میتوانست با استفاده از قدرتِ یک فرارتبهٔ آ ورق را برگرداند.
سبکِ رودی سرسختانه و انعطافناپذیر بود؛ از آنهایی بود که همیشه انتقام میگرفت.حیاتیِ از اینکه وسطِ صحبت با سه شاه، بیمقدمه حرفش قطع شده بود، خشمشنقشهٔ گرفته بود. در مقایسه با فرار، ترجیح میداد دشمنان را در هم بشکند.
لاگوس با عجله ارتباطگیرش را درآوردنمیگذارد تا درخواستِ نیروی کمکی کند: «الان بهدوم گاروز خبر میدهم تا واردِ نبرد شود.»
رودی پوزخند زد: «بسیار خب،تمدنهای عجله کن. مهم نیست کی هستند،هرگز قرار نیست بهراحتی قسر در بروند.»
...
همزمان، ناوگانِ گاروز کهزدند فاصلهٔ چندانی با آنهامیفهمید نداشت نیز متوجهِ اوضاع شد.
«واقعاً کسی بهبهخوبی آنها حمله کرد؟نمیگذارد فکر میکردم توهم زدهاند.»
گاروز دراولیه اتاقِ فرمان زیرِتمدنهای لب زمزمه کرد.
این اولین بارش نبود که از یک تمدنِ اَبَرخوشهای کار میگرفت. بهعنوانِ یکاتاقِ فرارتبهٔ آ بیطرف و بدونِ پشتوانه، این منبعِ درآمدِ کلیدیاش به شمار میرفت.چهرهای او از هفت سازمانِ دیگر نیز برای محافظت از ناوگانهایشان کار گرفته بود.
همه میدانستند که به دلیلِ رقابت در جهانِ سوسوزن، اینکاوش مکان خیلی زود به بهشتی برای مزدوران تبدیل میشود. حتیمردی بسیاری از فرارتبههای آ نیز به این عرصه پیوسته بودند.
دستیارش پرسید: «جناببهخوبی گاروز، چه کارنمیگذارد کنیم؟ برویم کمک؟»
گاروز سر تکان داد.موضوع او استخدام شده بود، پسبهخوبی باید وظیفهاش را انجام میداد.
با این حال، درست وقتی میخواستچند دستور را صادر کند، ناگهان صدایمیشوند زنگِ یک ارتباطگیر در اتاق پیچید.
بیپ بیپ بیپ!
گاروز پایینفراوانی را نگاه کردهرگز و جا خورد.
ارتباطگیرِ خصوصیاش بود!
چه کسیحتی در اینعادی موقع تماس میگرفت؟
با درآوردنِ ارتباطگیر برایزدند نگاه کردن به آن،میفهمید مردمکِ چشمانِ گاروز تنگ شد.
تماسگیرنده درفراوانی کمالِ تعجبمیدانستند ستارهٔ سیاه بود!
آن دو در گذشته تعاملِ چندانی با همفراوانی نداشتند و فقط در طولِ ملاقاتِ خدایان با همقیدِ دیدار کرده و شمارههای خصوصیشان را ردوبدل کرده بودند.
نمیدونم چراحتی با منعادی تماس گرفته...
گاروز با سرکوبِ تردیدهای ذهنش، به گوشهایعادی رفت، تماس را وصل کرد و بارقابت احتیاط پرسید: «جنابِ ستارهٔ سیاه، امری بود؟»
صدای هان شیائو ازمیدانستند ارتباطگیر به گوش رسید: «برایبپردازند کاری به کمکت نیاز دارم.»
«بفرمایید.»
«نیاز دارم هیچ کاری نکنی.»
«هیچ کاری نکنم؟ منظورتان...»
در ابتدا گاروز متوجهمیدانستند نشد، اما بعد ناگهانخود موضوع برایش روشن شد.
«ناوگانی کهاولیه به تمدنِ مودوتمدنهای حمله کرده، کارِ...»
هان شیائو حرفش راعادی قطع کرد و باشوند آرامش پرسید: «میتوانی انجامش دهی؟»
گاروز بهشدت به دردسر افتاده بود. با دخالتِ ارتشِ ستارهٔ سیاه،شوند این مسئله دیگر ساده نبود. تمدنِ مودو بهاحتمالِ زیاد تارومار میشدجلوی و او از صمیمِ قلب نمیخواست در این ماجرا دخالتی داشته باشد.
با این حال، او درستهرگز در کنارِ میدانِ نبرد بود. اگرقیدِ اقدامی نمیکرد، اعتبارش قطعاً لکهدار میشد.
گاروز کمی مضطرب به نظر میرسید: «جنابِاهمیتِ ستارهٔ سیاه، من از قبل این کار رابپردازند از تمدنِ مودو پذیرفتهام. اگر هیچ کاری نکنم...»
هان شیائو با چهرهای بیحالت و سردکاوش گفت: «اگر دردسر نمیخواهی، عقب بکش. اینفرمانِ چیزی نیست که بتوانی در آن دخالت کنی.»
سپس، بدونِ اینکهدوم منتظرِ پاسخِ گاروز بماند،عادی تماس را قطع کرد.
تو قلمروِ من، باید به حرفِ من گوشخود بدی! هان شیائو اصلاً حوصلهٔ چرتوپرت گفتن با تمدنِعادی مودو رو نداشت. قراره لتوپارتون کنم، همین و بس!
چیه، ناراحتی؟ باشه،ضعیفتر پس پاتون رواَبَرخوشهای تو جهانِ سوسوزن نذارید!
ارتش پس از مدتها فعالیت در آنجا، اکنون بزرگترینمیدانهای سازمان در جهانِ سوسوزن بود. اگر او مثلِ یکقدبلند قلدر رفتار نمیکرد، پس چه کسی حقش را داشت؟
چهرهٔ گاروز خشک شد و در دلش جا خورد. در ذهنِشوند او، ستارهٔ سیاه آدمِ بسیار دوستانهای بود که هر جا میرفت دوستجایگاهِ پیدا میکرد. انتظار نداشت لحنِ ستارهٔ سیاه تا این حد قاطع باشد.
انگار قضیه جدیتر از چیزیههرگز که فکر میکردم. اگه دخالتتقریباً کنم، احتمالاً برام گرون تموم میشه.
تازه، اگه تهدیدِ ستارهٔ سیاهتمدنهای رو نادیده بگیرم، به سرنوشتِمیدانستند اون یارو هفتچشمه دچار نمیشم؟
گاروز بیاختیار لرزید.
دستیارش جلو آمد و گفت:حتی «قربان، لاگوس دارد مدام عجلهکاوش میکند. دستور را صادر میکنید؟»
گاروز چند ثانیه تردید کرد ونمیگذارد بعد ناگهان دستش را تکان داد:اول «کمک نکنید، فقط از همینجا تماشا کنید.»
دستیارش مات و مبهوت ماند، اما بااهمیتِ دیدنِ قاطعیتِ گاروز، چارهای نداشت جز اینکه بهبپردازند ناوگان بگوید در حاشیهٔ میدانِ نبرد آمادهباش بمانند.
هعی. این یهآدمِ ضررِ بزرگه. گاروز درکاوش دلش لبخندِ تلخی زد.
او فقط یک فرارتبهٔ آ معمولی بود. بههیچوجه نمیتوانستچند با کسی مثلِ ستارهٔ سیاه دربیفتد. چه از نظرِ قدرتاصلی و چه از نظرِ سازمان، بسیار پایینتر از او بود.
اینکه تنها با چند کلمه مجبور بهراحت عقبنشینی شده بود، شرمآور بود. گاروز همزدند غرورِ خودش را داشت و نمیخواست ترسو باشد.
اما در برابرِضعیفتر ستارهٔ سیاه، چطوراَبَرخوشهای میتوانست عقب نکشد؟
گاروز پس از سالها ماندن در سطحِ فرارتبهٔ آ بدونِ پیشرفتِ چندان، مدتها پیش فهمیده بوداصلی که نمیتواند با فرارتبههای آ در سطحِ اوج دربیفتد. او فقط یک فرارتبهٔ آ بیطرف وژنرالِ بدونِ هیچ پشتوانهای بود. اگر ستارهٔ سیاه میخواست او را بکشد، هیچچیز نمیتوانست جلویش را بگیرد!
علاوه بر این، در ملاقاتِ خدایان که چندی پیش برگزار شد، ستارهٔ سیاهحیاتیِ وظیفهٔ حفظِ ارتباط میانِ تمامِ فرارتبههای آ را بر عهده گرفته بود. حتینقشهٔ فقط به همین دلیل هم که شده، باید روی هان شیائو را زمین نمیانداخت.
...
با گذشتِ زمان، ناوگانِموضوع اعزامی و ناوگانِ کمینکنندهفراوانی بهشدت با هم درگیر شدند.
در اتاقِ فرمانِ سفینهٔ اصلی، پس از اینکه رودیمیدانهای چند دستور صادر کرد و در نهایت کمی وقتقدبلند گیر آورد، بیدرنگ چرخید و بر سرِ لاگوس فریاد کشید.
«گاروز چهاول مرگش شده؟زدند چرا هنوز نرسیده؟»
لاگوس غرق در عرق بود: «همانجا توقف کردهاند. تا الانتقریباً بارها به آنها گفتهام عجله کنند، اما تحتِ هیچ شرایطیکاوش حاضر نیستند واردِ نبرد شوند. مـ... من هم نمیدانم چرا!»
با دیدنِ عقبنشینیِ نیروهایموضوع کمکی در برابرِ چشمانشان، مبهوتبهخوبی و کاملاً گیج شده بود.
رودی خشمگین غرید: «غریبهها اصلاً قابلاعتماد نیستند!» دستش را رویحیاتیِ میز کوبید و گفت: «منتظرش نمیمانیم! همهٔ واحدها گوش کنند.جایگاهِ استراتژی را تغییر دهید و به سمتِ آرایشِ دشمن یورش ببرید!»
با این حال، پیشزدند از آنکه دستور صادر شود،چند تغییرِ ناگهانیِ دیگری رخ داد!
ناآرامی ناگهان در ناوگانِ تدارکاتهرگز که پشتِ لایههای متعددِ ناوگانهایتقریباً مسلح محافظت میشد، فوران کرد.
سفینههای تدارکاتی ناگهان سفینههای مسلح را بهاهمیتِ هر سو هل دادند و در یکخود چشمبههمزدن در جبههٔ خودشان هرجومرج به پا کردند!
«چه خبر شده؟»
چهرهٔ رودی بهشدت تغییر کرد.
«گـ... گزارش میدهم. به هوشهای مصنوعیِ عاملِراحت این سفینههای تدارکاتی نفوذ شده و از کنترلحتی خارج شدهاند. ارتباطمان با خدمه قطع شده است!»
انگار که تازه از خواب پریده باشد،اهمیتِ رودی دندانهایش را با خشم روی هم فشردبپردازند و کلمات را از میانِ دندانهایش بیرون داد.
«لعنتی، کارِحتی یک مکانیکِ مجازیِمیفهمید فرارتبهٔ آ است!»