چپتر 731: بداههسازی
0آستین که دید هان شیائو حرفش را باور نمیکند، گفت: «سایکر فقط به فکرِسوپرهای تمدنِ خودش است و علاقهای به کمک به شما ندارد. حتی اگر من ازاین او کمک بخواهم، چون رابطهای با هم نداریم، چهبسا روی من را زمین بیندازد.»
روت اونقدرها هم خریدار نداره،شوید تازه مثلاً فرارتبهٔ آ هستی...واردِ تو هم مثلِ خودم اهلِ معاشرتی...
هان شیائومیشد در دلشتبدیل غر زد.
آستین، گویی افکارِ هان شیائو را خوانده باشد، سرفهای کردمقاومت و موضوع را تغییر داد: «حتی اگر هم راضی میشد، اگربنابراین به یک سوپرِ فرارتبهٔ آ تبدیل نشوید، مدتِ زیادی زنده نمیمانید.»
هان شیائو چشمانشنمیمانید را ریز کردپرسید و پرسید: «اوه؟»
آستین با آرامش جواب داد: «شما بسیاری از سوپرهای رتبهٔ آ را درنفر سرزمینِ خون کشتهاید، اما به خاطرِ قوانینِ جنگ، جبّار نتوانسته علیهِ شما اقدامی کند.نمانده با این حال، وقتی جنگِ پنهان به پایان برسد، فکر میکنید چه کار میکند؟»
هان شیائو در جوابتبدیل اخم کرد و گفت: «بهنمیمانید خاطرِ اینهمه کشته تشویقم میکند.»
آستین زبانش بند آمدخواهید و با چهرهای ناباورانهکنید سرش را تکان داد.
«اگر پیش از پایانِ جنگِ پنهان موفق شوید به ترازِ فرارتبهٔ آ برسید، جبّار برای مقابله با شما واردِ جنگ میشود،نتوانسته اما دستکم امیدی برای زندهماندن خواهید داشت. با این حال، اگر نتوانید به فرارتبهٔ آ رخنه کنید، توانِ مقاومت نخواهید داشتآمد و حتی اگر سعی کنید حکمِ اعدامتان را به تعویق بیندازید، روزی میرسد که شما دو نفر با هم روبهرو شوید!
بنابراین، اینکه گفتم ارتقا به یک سوپرِحکمِ فرارتبهٔ آ تنها انتخابِ شماست، دروغ نبود. گذشتهبنابراین از این، زمانِ زیادی هم برایتان نمانده است.»
هان شیائو چانهاش را مالید و چیزی نگفت. با این حال، ماریان کهاوه در آن کنار بود، ماتومبهوت مانده بود و فیدین هم چهرهای نگران داشت.جبّار او هرازگاهی به هان شیائو نگاه میکرد و چشمانش پر از نگرانی بود.
تبدیلشدن به یک فرارتبهٔ آ در عرضِ دوکنید تا سه سال؟ غیرممکن بود! فیدین حتی نمیتوانستبیندازید تصور کند که این احتمال چقدر پایین است.
او بهخوبی میدانست که هان شیائو در این مقطع به ترازِ بسیار بالایی رسیده است. اگر میخواست یک قدمِ دیگر به جلوعلیهِ بردارد، چقدر دشوار میشد؟ در هفت سالِ گذشته، او عملاً حتی یک قدم هم پیشرفت نکرده بود و در مقایسه با سرعتِناباورانه پیشرفتِ قبلیاش که دستکمی از پرواز نداشت، حتی دوستانِ نزدیکش هم حدس میزدند که ستارهٔ سیاه سرانجام به سدِ پیشرفت برخورد کرده است.
در آن زمان، اگر جبّار به سراغشحکمِ میآمد، ستارهٔ سیاه بهاحتمالِ زیاد میمرد. ارتشِ عظیمِبنابراین ستارهٔ سیاه نیز با مرگِ او فرو میریخت.
حتی اگر ستارهٔ سیاه میتوانست از این احتمالِ اندک استفاده کند و به ترازِ فرارتبهٔ آ ارتقا یابد، باز هم ممکنکشتهاید بود از دستِ جبّار جانِ سالم به در نبرد. جبّار مدتها پیش به فرارتبهٔ آ ارتقا یافته بود و آوازهاش را ازاینهمه طریقِ نبرد به دست آورده بود. از این رو، تواناییِ رزمیِ او قطعاً میتوانست یک فرارتبهٔ آ تازهکار را در هم بشکند.
با در نظر گرفتنِ این موضوع، فیدین نسبت بهتوانِ آینده بدبین بود. او دست دراز کرد و شانهٔ هاننفر شیائو را فشرد تا شاید کمی به او دلداری بدهد.
از نگاهِ فیدین، هان شیائو کهپرسید غرق در افکارش بود، حتماً دررتبهٔ این لحظه بهشدت احساسِ افسردگی میکرد.
«این خبرهاکنید را ازمقاومت کجا آوردهاید؟»
آستین لبخندی زدسوپرِ و گفت: «طبیعتاًمدتِ منابعِ خودم را دارم.»
هان شیائو چشمانش را ریز کرد و وانمود کرد که آه میکشد. در واقع، اینتعویق خبر دور از انتظارش نبود. از آنجا که جرئت کرده بود در جنگِ پنهان شرکتگذشته کند، از قبل برای دشمن آماده بود و هیچچیز را به دستِ سرنوشت نسپرده بود.
در ابتدا، او تنها یک عضوِ عادیِ بخش صفر به حساب میآمد، اما حالا به یکی از برگهای برندهٔ آنها تبدیل شده بود و با موفقیت توجهِ جبّار را بهپایان خود جلب کرده بود. هان شیائو نیز همیشه مراقبِ دخالتِ هِبر در جنگ بود. با این حال ترسی نداشت، چرا که هنوز حمایتِ اژدهای شناور را پشتِ سرش داشت وخواهید اگر جبّار میخواست علیهِ او اقدامی کند، باید با خشمِ امپراتورِ اژدها روبهرو میشد. هر دو طرف از قبل کینهای دیرینه داشتند، بنابراین ایمز هرگز در برابرِ این موضوع کوتاه نمیآمد.
علاوه بر این، بهمحض اینکه جبّار تصمیم به مداخله میگرفت، تمدنِ بلورِ بنفش نیز منفجر میشد و بدونِ توجه به هزینهها، نیروهایی رانبود برای محاصرهٔ هِبر اعزام میکرد. یک تمدنِ خوشهٔ ستارهای برای تهدیدِ جانِ یک سوپرِ فرارتبهٔ آ کافی بود. در آن زمان، کلنت نیزغیرممکن از این موضوع به عنوانِ بهانهای برای اعزامِ نیرو استفاده میکرد و ماهیتِ جنگِ پنهان به یک جنگِ تمامعیار میانِ دو تمدن تبدیل میشد.
هر دو طرفِ درگیر میخواستند مقیاسِ جنگ را کنترل کنند، بنابراین جبّار ظاهراوه نشده بود. با این حال، هان شیائو هم بیش از حد تهاجمی عملجبّار نمیکرد. اشکالی نداشت که روی سرِ یک نفر بشاشد، اما ریدن دیگر زیادهروی بود.
در واقع، پس از اینکه برای خودش اسمورسمی به هم زد، دفعاتِ حضورش را کاهش داده بود. با تشکیلِ موفقیتآمیزِروبهرو اتحاد با بلورِ بنفش، فرصتهای توسعهٔ زیادی به دست آورده بود و هدفِ اصلیاش از شرکت در جنگِ پنهان رابود تکمیل کرده بود. از این رو، میخواست از وضعیتی که در آن بادها بلندترین قلهها را شلاق میزنند، دوری کند.
اگرچه ممکن بود بر روندِ این جنگِ پنهان تأثیر گذاشته باشد، اما فقط بر اساسِ قدرت و موقعیتِقوانینِ رتبههای بلا در هر دو طرف، تغییرِ نتیجهٔ جنگ دشوار بود. او در حدِ توانش عمل کرده بوداخم و برای تکمیلِ تکتکِ اهدافی که بلورِ بنفش برایش تعیین میکرد، خودش را به آب و آتش نمیزد.
به همین دلیل، حرفهای آستین تنهاسعی باعث شد گمانهزنیهای هان شیائو بهمیرسد واقعیت بپیوندد، بنابراین چندان غافلگیر نشد.
با این حال، در ظاهر،نشوید هان شیائو همچنان باید ازچشمانش آستین بابتِ یادآوریاش تشکر میکرد.
«فقط همینقدر میتوانم کمکتان کنم. افسونینتوانید که لاگی به شما داده کاملاً خوبحکمِ است. نیازی نیست ارتقایش دهم. میتوانید بروید.»
آستین دستش را تکانچشمانش داد و به زیردستانش گفتجواب که مهمانانش را بدرقه کنند.
هان شیائو با دیدنِ این وضعیت دیگرحکمِ نماند و فیدین و ماریانِ نگران راروبهرو برداشت و کاخِ طلسمهای پنهان را ترک کرد.
آستین به تختش بازگشت و رویمدتِ چهرهٔ گردِ او، حالتی نقش بست گوییاوه داشت یک نمایشِ جذاب را تماشا میکرد.
او هرگز خودش را درگیرِ مناقشات نمیکرد، چرا که دوستمقاومت داشت در جایگاهِ یک تماشاچی باشد و نبردهای دورانهای مختلف رابنابراین تماشا کند، حتی زمانی که دریاها به دشتهای توت تبدیل میشدند.
فشار میتوانست نوعی انگیزه باشد و او عمداً مقاصدِ جبّار را بیان کرده بود تا ببیند ستارهٔخاطرِ سیاه در برابرِ این فاجعهٔ قریبالوقوع چگونه رفتار میکند. آیا در برابرش قد علم میکرد، یا درکار درونش خاموش میشد؟ آیا مانندِ سگی شکستخورده، حلقهٔ ستارهایِ شکسته را ترک میکرد تا از تعقیبِ جبّار بگریزد؟
نتیجه هر چهتوانِ که بود، آستینسعی مشتاقانه انتظارش را میکشید.
البته، صحنهای که بیش از همه آرزوی دیدنش را داشت، این بودپرسید که ستارهٔ سیاه وضعیتِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته را که دههها ثابت مانده بودجنگ در هم بشکند و نشاطِ تازهای به این پهنهٔ ستارهایِ دورافتاده تزریق کند.
آن سه نفر سوارِخواهید سفینه شدند و کاخِکنید طلسمهای پنهان را ترک کردند.
در سفینهزنده فقط سکوتچشمانش حاکم بود.
فیدین پس از مدتی نتوانست جلوی خودش رااعدامتان بگیرد و پرسید: «هیچ امیدی داری که دراینکه دو سه سالِ آینده از سدِ پیشرفتت عبور کنی؟»
سدِ پیشرفت؟ کدوم سد؟
هان شیائو بلافاصله جواب نداد. فقط با گیجی نگاهیبسیاری به فیدین انداخت. ناگهان دوزاریاش افتاد که فیدین دربارهٔجنگ چه چیزی صحبت میکند و تنها توانست شانهای بالا بیندازد.
«نمیدونم.» او طبیعتاًرخنه حرفی از پنلشمقاومت به میان نیاورد.
فیدین که کمی هولزیادی کرده بود، گفت: «پس چی؟پرسید جبّار حتماً میآد و میکشتت.»
ماریان پیشنهاد داد: «شاید بتونیم مکعبِ تکامل روبرای از خودِ سایکر بگیریم. مگه اون وسیله نمیتونهداشت آستانهٔ ورود به فرارتبهٔ آ رو پایین بیاره؟»
هان شیائو سرش راریز تکان داد: «فکر نمیکنم اصلاًبسیاری شانسی برای این کار باشه.»
آستین شاید میتوانست در این باره با سایکر بحث کند، اما هیچ قصدی برای کمک به هان شیائو نداشت. در موردِ ایمز،انتخابِ از آنجا که احتمالاً با سایکر آشنایی نداشت، نمیتوانست از اعتبارش برای صحبت با او استفاده کند. مکعبِ تکامل گنجینهٔ سایکر بود. هانتبدیلشدن شیائو حتی اگر میخواست از آن استفاده کند، طرفِ مقابل را نمیشناخت. هشتاد درصد احتمال داشت که سایکر اصلاً به او محل نگذارد.
علاوه بر این، خودشزیادی هیچ سدِ پیشرفتِ واقعی نداشتپرسید و فقط تجربه کم داشت.
فیدین پرسید:پیش «پس میخوایموفق چیکار کنی؟»
«بداهه جلو میرم.»
با بازگشتِ بازیکنان در نسخهٔ ۳٫۰، هان شیائوسعی مطمئن بود که به فرارتبهٔ آ میرسد، اماروبهرو نمیتوانست این موضوع را برای فیدین توضیح دهد.
فیدین دست روی شانههای هان شیائو گذاشت و با چهرهای جدی گفت:جواب «اگه واقعاً راهی نیست، ارتشِ ستارهٔ سیاه رو ول میکنیم و بهنتوانسته یه پهنهٔ ستارهایِ دیگه فرار میکنیم. نفوذمون رو میشه دوباره ساخت؛ جونمون مهمتره.»
هان شیائو بهپایانِ شوخی پرسید: «توترازِ هم با ما میآی؟»
فیدین لحظهای مکث کردریز و بعد با جدیتجواب سر تکان داد: «میآم.»
هان شیائو با حسکنید کردنِ نیتِ خالصانهٔ فیدین،سعی کمی تحتِتأثیر قرار گرفت.
اما سر تکان داد و بحث را عوض کرد. لبخندی زد و گفت: «از چیزی که هنوز پیش نیومده نترس.خاطرِ دفعهٔ بعد دربارهٔ مسئلهٔ جبّار حرف میزنیم. الان مشکلِ فوریتری دارم. باید راهی برای سرکوبِ این انگل تو قلمروی ذهنیماینهمه پیدا کنم. این سمِ سایکیک... اوه، باید بهش بگم جنینِ روح. با وجودِ این چیز، حتی نمیتونم ذرهای انرژی بیرون بدم.»
فیدین آهی کشید:پایانِ «حیف که جادوسالارترازِ نتونست کمکی بکنه.»
«فقط نخواست کمک کنه. به اون قیافهٔ مهربونش نگاهبسیاری نکن. در واقع، اون پیرمرد بهشدت مکار و آبزیرکاهه.جنگ فکر میکنی اونهمه اطلاعات رو بهم داد تا کمکم کنه؟»
هان شیائو لبهایش را جمع کرد. او مثلِ هرلوس نبود که به این راحتی بازینفر بخورد. اینکه اینهمه راه تا آنجا برود، فقط برای اینکه ببیند طرف کمی فک میزند ومالید بعد دستبهسرشان میکند، آن هم بدونِ اینکه حتی پولِ سوختشان را بدهد، دیگر چه مسخرهبازیای بود؟
در نهایت، باز هم باید خودش راهیچشمانش پیدا میکرد. اگر این را میدانست، اصلاًسوپرهای روی آستین حساب نمیکرد. سفرشان کاملاً بیفایده بود.
هان شیائو در همینموفق افکار بود که ناگهانبرای راهی به ذهنش رسید.
از آنجا که دلیلِ بهبودیِ خودکار پس از رسیدن به فرارتبهٔ آ، قدرتِ ذهنیِکشتهاید بالای آنها بود، پس هر بار که سطحش بالا میرفت، روحش نیز باید قویتر میشد.پایان بنابراین، حتی اگر به فرارتبهٔ آ هم نمیرسید، باید میتوانست جنینِ روح را سرکوب کند.
از آنجا که اِنپیسیها پنل نداشتند، فقط از طریقِ تمرین و تلاشِ مستمر میتوانستند خود را اندکی بهبوداینکه ببخشند. با این حال، ارتقای سطحِ هان شیائو فرایندی آنی بود و تأثیرِ چشمگیری داشت. هرچند ارتقای سطح بهماتومبهوت او اجازه نمیداد این وضعیتِ منفی را از بین ببرد، اما باید میتوانست جلوی رشدِ جنینِ روح را بگیرد.
هان شیائو پنلش را باز کرد. این سفر بیش از نیم ماه طول کشیده بود وسرزمینِ بازیکنان مدتها پیش به ارتشِ ستارهٔ سیاه برگشته و خریدهایشان را کرده بودند. او تا الانپنهان مقدارِ مناسبی تجربه برای ارتقای سطحش جمع کرده بود. این کار برای آزمایشِ نظریهاش به کار میآمد.
بیدرنگ سطحشپیش را یکموفق پله بالا برد.
[مکانیکِ حواری] به سطحِ ۲۳ ارتقا یافت.
+۲۴۰ انرژی، +۳ قدرت، +۴ چابکی، +۵ استقامت، +۱۰ هوش.
دریافت کردید: ۸ امتیازِ آزاد و ۱ امتیازِ استعداد.
هان شیائو به قلمروی ذهنیاش متصل شد و با نگاه به پایین،سرزمینِ دید که ناحیهٔ مهآلودِ بنفش و سیاهی که جنینِ روح در آن قرارحال داشت، باز هم کوچکتر شده است. از ۶٪ به ۴٪ کاهش یافته بود.
ارتقای سطح واقعاً مؤثره.کنید هرچی قلمروی ذهنی قویتر بشه،حکمِ جنینِ روح بیشتر سرکوب میشه.
با بیرون کشیدنِ کاوشگرِ روحیاش، فوراً فکری به سرش زد. اینطور نبود که اصلاًسوپرهای نتواند حمله کند. تا زمانی که خودش را بهشکلِ معقولی ارتقا میداد و جنینِ روححال را زیرِ ۳۰٪ نگه میداشت، هیچ احتمالی برای ظهورِ یک شخصیتِ فرعیِ دردسرساز وجود نداشت.
نفسِ راحتی کشید. حالا که برنامهٔ بلندمدتی برای سرکوبش داشت، خطرِ جنینِ روح کمتر شده بود.داشت در واقع، افسونگری و اینجور چیزها همگی ابزارهای بیرونی بودند؛ مطمئنترین راه همچنان قویتر کردنِ خودشبنابراین بود. مسئلهای که یک فرارتبهٔ آ از پسش برنمیآمد، بهسادگی با ارتقای سطحِ خودش حل میشد.
اگه اینطوره، پس اینجوری نیست که نتونم حملهجواب کنم. فقط باید زمانِ نبرد رو کنترل کنم... اوه،قوانینِ ولی برای احتیاط، بهتره دنبالِ یه شریکِ قویتر بگردم...
در همین لحظه، دستگاهِ ارتباطیاش زنگ خورد. هان شیائو آناعدامتان را بیرون آورد و دید پیام از طرفِ سیلویاست کهارتقا در مقرّ اصلی فرماندهی میکرد. عکسی هم ضمیمه شده بود.
در تصویر، یک سفینهٔ سرخِ تیره داشت دهها سفینه را با پرتوِ کششی بهسوپرهای داخلِ اسکله میکشید. درخششِ فراموشنشدنیِ موهای سرخِ تیرهای نگاهش را جلب کرد؛ هیلا و آروراحال بودند که در اسکله ایستاده بودند و چهرههای متضادِ سرد و گرمشان به چشم میخورد.
هیلا برگشته؟
هان شیائو بهچشمانش عکس نگاه کرد وآرامش گوشههای لبش بالا رفت.
در آن لحظه،رخنه بهترین گزینه رامقاومت در ذهن داشت.
«جنابِ امپراتورِ اژدها، آنزیادی دو خانم به مقرّریز ارتشِ ستارهٔ سیاه رسیدهاند.»
در کاخِ جزیرهٔ اژدهای شناور، ویلنا سرشبرسید را پایین انداخته بود و وضعیتِ آنزندهماندن دو خواهر را به ایمز گزارش میداد.
ایمز میدانِ نیرویش را به شکلِ کُرههای سبزِ کوچکی فشردهسوپرهای کرده بود و داشت روی انگشتانش با آنها بازی میکرد.نتوانسته با شنیدنِ این خبر لبخند زد: «به مشکلی هم برخوردند؟»
ویلنا گفت: «راستش، من مخفیانه ناوگانی رو فرستادم. هشت گروهِ کوچیکِ راهزن سعیروزی کردن بهشون حمله کنن، اما هیلا بهراحتی همهشون رو کُشت.» از آنجا که ویلنازمانِ میترسید آنها با حوادثِ پیشبینینشدهای روبهرو شوند، کسی را برای محافظت دنبالشان فرستاده بود.
ایمز در پاسخ سر تکان داد: «خوب کاری کردی.پرسید حالا که با موفقیت به قلمروی ستارهٔ سیاه رسیدن،کشتهاید نیروها رو برگردون. ستارهٔ سیاه خودش هواشون رو داره.»
او بیشتر از خودش نگرانِ آن دو خواهر بود. در حالتِمیشود عادی چنین حسی نداشت، اما حالا که آن دو بیش ازنخواهید نیم ماه رفته بودند، کمکم احساس میکرد چیزی در زندگیاش کم است.
در آن سو، ازوپ سر تکان داد:آرامش «اصلاً نیازی نیست نگرانشون باشی. با پیرویکشتهاید از ستارهٔ سیاه، خیلی زود پیشرفت میکنن.»
ایمز نگاهی به او انداخت.توانِ انگار کمی ناراضی بود: «منظورتاعدامتان اینه که من خوب آموزش ندادم؟»
ازوپ با درماندگی دست تکان داد: «هیلا میتونه قدرتهای روحیِ باقیموندهٔ مردگان رو جذب کنه تا خودش رو قویتر کنه. اینجا فرصتیجنگ برای استفاده از این توانایی نداشت، اما ستارهٔ سیاه داره تو جنگ شرکت میکنه و هر ثانیه بیشمار آدم میمیرن. برای هیلا،بند بهترین مکان برای رشد و تمرین، همون میدانِ نبرده. حتی من هم نمیتونم سرعتِ رشدش رو در کنارِ ستارهٔ سیاه تصور کنم.»
ایمز با خودش زمزمه کرد: «درسته. ستارهٔ سیاه، اون عوضی، حتماً مجبورشون میکنه واردِ میدانِ نبرد بشن. خیلیرخنه خطرناکه. اگه ستارهٔ سیاه هواشون رو نداشته باشه چی؟» ظاهراً تمرکزش روی چیزِ دیگری بود. او شبیهِ والدینیتنها نگران شده بود و با دو شاگردش که بیش از یک دهه همراهش بودند، مثلِ فرزندانش رفتار میکرد.
ازوپ و ویلناچشمانش با شنیدنِ این حرفهاآرامش احساسِ بدی پیدا کردند.
پس از گذشتِ نیم ماهِ دیگر در سفر،سعی گروهِ هان شیائو سرانجام به مقر برگشتند و بابنابراین آن دو خواهر که مدتها دور بودند، دیدار کردند.
در دفتر، آرورا با سر به آغوشِ هان شیائو پرید وآرامش مدام وول میخورد. با وجودِ اینکه دیگر بزرگ شده بودند، اوجنگ همچنان همان صمیمیت و نزدیکی را به هان شیائو احساس میکرد.
هیلا بدونِ هیچ حالتی درشوید چهرهاش گفت: «طبقِ قرارداد، ماواردِ اینجاییم تا برات کار کنیم.»
هان شیائو در حالی که موهای آرورا را نوازش میکرد، با خنده گفت: «ماکشتهاید همه آشناهای قدیمی هستیم. نیازی به حرف زدن از توافق یا قرارداد نیست. خوشحالمپنهان که برای کمک اومدین. کی فکرش رو میکرد یک دهه همینطوری بگذره. حسابی بزرگ شدین.»
احساسات درنتوانید چشمانِ هیلاکنید اندکی تغییر کرد.
آنها زمانی عروسکهای خیمهشببازیِ تحتِ کنترلِ سازمانِ جوانه بودند، اما حالا،آرامش ستارهٔ سیاه به شخصیتِ بزرگی در کیهان تبدیل شده بود وجنگ هیلا نیز یک سوپرِ رتبهٔ بلا بود. اوضاع فرق کرده بود.
با یادآوریِ گذشته، هیلا تحتِتأثیر قرار گرفت. مردی که روبهرویش ایستاده بود، تمامِامیدی زندگیاش را تغییر داده بود. بدونِ ستارهٔ سیاه، او با احساسِ گناه وتعویق نفرت از سیاره پیر میشد و احتمالاً هرگز نمیتوانست قدم به کیهانِ باشکوه بگذارد.
هیلا ابرو بالا انداخت و با شور و حرارت گفت: «آخرینرتبهٔ باری که دوشبهدوشِ هم جنگیدیم، مالِ بیش از یک دهه پیشاقدامی بود. اون موقع اصلاً نمیتونستم کمکی بکنم. اما بالاخره بهت رسیدم!»
هان شیائو لبخندی زد و روی شانههای هیلا زد: «ده سالهتعویق که منتظرِ امروزم.» سپس دو قدم به عقب رفت، دستانش را بازشماست کرد و با صدای بلند گفت: «به ارتشِ ستارهٔ سیاه خوش اومدین!»