چپتر 765: افسانهٔ جدید
0در یک ایستگاهِترک ترانزیت در مرزِپیوستن حلقهٔ ستارهایِ شکسته.
در مسافرخانهای با بافتِ قدیمی، هاداوی در گوشهای نشسته بود و جامیسوپرِ شرابِ گیرا مینوشید. الفهای دورگه روی صحنه اجرا میکردند و نوای زیباییحواسِ در گوشش میپیچید. مشتریانِ مسافرخانه از نژادهای مختلفی بودند و با شادی میخندیدند.
فضا آرامبخش بود،اوجِ اما هاداوی چهرهایآنها درهم و افسرده داشت.
چند ماه پیش، جورد از او برای حملهٔ غافلگیرانه به ستارهٔانتخاب سیاه سوءاستفاده کرده بود. هاداوی هم در اوجِ خشم به همکاریتحسینی با آنها پایان داده و جنگِ پنهان را ترک کرده بود.
او به این دلیل پیوستن به سرزمینِ خون را انتخاب کرده بود که میخواست با ستارهٔ سیاه مبارزهبیاختیار کند و با نبرد، استعدادش را تحریک کند. پس از بیش از ده بار مبارزه با ستارهٔ سیاه،روشهای بیاختیار حسِ تحسینی نسبت به هان شیائو پیدا کرده بود. در چشمِ او، ستارهٔ سیاه حریفی شایستهٔ احترام بود.
هاداوی ترجیح میداد بارها و بارها ازجلب ستارهٔ سیاه شکست بخورد تا اینکه برایشده مقابله با او به روشهای حقیرانه متوسل شود.
پس از آن ماجرا، هاداوی دیگر رویِ آن را نداشت که برای مبارزه سراغِپیوستن هان شیائو برود. قصد داشت حلقهٔ ستارهایِ شکسته را ترک کند و در پهنههایتحسینی ستارهایِ دیگر پرسه بزند. به همین دلیل به مرزهای حلقهٔ ستارهایِ شکسته آمده بود.
درست در همان حال کهترک با افسردگی مشغولِ نوشیدن بود،خون گفتوگویی توجهش را جلب کرد.
«شما هم شنیدید؟ پنجمیناین سوپرِ فرارتبهٔ آ توخون حلقهٔ ستارهایِ شکسته پیدا شده!»
چی؟ یه فرارتبهٔ آی جدید؟
او بذرِ فرارتبهٔ آ بود و همواره آرزوداده داشت به یک سوپرِ فرارتبهٔ آ تبدیل شود. ازانتخاب این رو، با دقت به این موضوع گوش سپرد.
با حواسِ یک سوپرِ رتبهٔ بلا،این گفتوگوی میزِ کناری طوری بود کهمیخواست انگار دقیقاً بیخِ گوشش حرف میزدند.
«تو هم شنیدی؟ من ستارهٔ سیاه رو میشناسم. چند سال پیش گزارشهایی دربارهاش بود کهتحریک میگفت محتملترین شخص برای تبدیل شدن به یه سوپرِ فرارتبهٔ آ تو حلقهٔ ستارهایِ شکستهست. اونبارها موقع فکر میکردم فقط یه شایعهٔ مسخرهست، اما اصلاً فکرش رو نمیکردم واقعاً به حقیقت بپیونده.»
«اون فرماندهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاهه. همهتون باید ارتشِ ستارهٔ سیاه رو بشناسید، مگه نه؟ همون سازمانِ مسلحِ معروف توتبدیل خوشهٔ ستارهای کولتون. من یه دوستی دارم که تاجره. یه بار، سفینهٔ تجاریش رو دزد زد و برای حلِ مشکلگزارشهایی از لیگ مزدوران کمک خواست. اونا ارتشِ ستارهٔ سیاه رو فرستادند و مزدورانِ این سازمان هم بهشدت خوشبرخورد و قابلاعتمادند.»
شخصِ دیگری با کنجکاوی پرسید: «مگه تو اینداده چند سالِ گذشته سرش تو لاکِ خودش نبود؟خون شنیدم خبرِ فرارتبهٔ آ شدنش فقط یه شایعهست.»
«شایعه نیست. حتی سایکر، مردمکِ ستاره، هم اعتراف کرده که مبارزهاشانتخاب با ستارهٔ سیاه مساوی شده. اگه میتونه بدونِ باختن با یهتحسینی سوپرِ فرارتبهٔ آ بجنگه، پس خودش هم حتماً یه سوپرِ فرارتبهٔ آست.»
تَرَق!
هاداوی جامِ شراب را در دستش خُرد کردکرد و شراب روی تمامِ بدنش پاشید. با اینبذرِ حال، هنوز با چهرهای شوکزده مبهوت مانده بود.
ستارهٔ سیاه واقعاًاوجِ به یه سوپرِآنها فرارتبهٔ آ تبدیل شده؟!
با شنیدنِ خبرِ حریفِ قدیمیاش، هاداوی بیاختیار غرق در حسرتخون و حسادت شد. او چند دهه وقت صرف کرده بودبیاختیار اما هنوز حتی به درِ فرارتبهٔ آ هم نرسیده بود.
تمامِ تلاشش را کرده بود اما بازسرزمینِ هم دیگران از او پیشی گرفته بودند. پستحریک از رفعِ شوک، قلبش پر از تلخی شد.
چرا اونافسردگی میتونه؟ از چهگفتوگویی ترفندی استفاده کرده؟
رنگ از چهرهٔ هاداوی پرید، مشتی روی میزداده کوبید و ناگهان از جا برخاست. این هیاهوی ناگهانیانتخاب نگاهِ تمامِ مشتریانِ حاضر را به خود جلب کرد.
هاداوی بیتوجه بهجنگِ نگاههای عجیبشان، مسافرخانهاین را ترک کرد.
تصمیمش را گرفت. حلقهٔ ستارهایِدلیل شکسته را ترک نمیکرد، بلکه سریمبارزه به مقرِّ ارتشِ ستارهٔ سیاه میزد.
این بار، نه ازنوشیدن طرفِ سرزمینِ خون، بلکهکرد با هویتِ شخصیِ خودش میرفت.
شاید ستارهٔ سیاه حریفِ قدیمیایهمکاری مثلِ او را به جاپنهان نمیآورد و جانش به خطر میافتاد...
با این حال، سالها بود که دغدغهٔ تبدیل شدن به یک سوپرِ فرارتبهٔمبارزه آ آزارش میداد. تصمیم گرفت این خطر را به جان بخرد. فارغ ازپیدا اینکه ستارهٔ سیاه به او احترامی میگذاشت یا نه، میخواست شانسش را امتحان کند.
...
مقرِّ لیگ مزدوران در خوشهٔ ستارهای ژلوک، دژِ فضاییِ غولآسایی بود که به دستِ ستارهٔ سیاه، حلقهٔ آسمان، تیغهها و بسیاری از گروههایسپرد مزدورِ بزرگِ دیگر ساخته شده بود. بیش از بیست ماهوارهٔ مسلح که شعبههای گروههای مزدورِ بزرگِ مربوطه بودند، این دژِ فضاییِ غولآسا رااون احاطه کرده بودند. ارتشِ ستارهٔ سیاه نیز شعبهای در آنجا داشت. برای تمامِ اعضای لیگ مزدوران، اینجا چیزی شبیه به مقرِّ دوم بود.
حدودِ یک میلیون بازیکنِ جدیدی کهآنها در سیاره دیردره حضور داشتند، دراین خطوطِ داستانیِ مختلفی شرکت کرده بودند.
برخی از آنها پیوستن به جنگِ پنهان را انتخاب کردهخون بودند، در حالی که برخی دیگر ترجیح داده بودند در خوشهٔحسِ ستارهای ژلوک بمانند و خطِ داستانیِ لیگ مزدوران را دنبال کنند.
مأموریتِ خطِ داستانیِ لیگ مزدوران پاداشهای عظیمی بهخون همراه داشت و با توجه به پیشینهٔ ارتشِبیش ستارهٔ سیاه، بازیکنان مأموریتهای مزدوریِ فراوانی برای انتخاب داشتند.
پس از چند ماه، میانگینِ سطحِتوجهش بازیکنان بهسرعت بالا رفته بود وسوپرِ همگی داشتند به سطحِ ۶۰ نزدیک میشدند.
افسانههای هان شیائو به لیگ مزدورانآنها هم رسیده بود و بازیکنانِ حاضر دردلیل این شعبه نیز آن را شنیده بودند.
پس از پخش شدنِ خبر، هیاهویاین عظیمی در انجمن به پا شدمیخواست و تمامِ بازیکنان در شوک فرو رفتند.
هان شیائو اِنپیسیای بود که بازیکنان بهشدت با او آشنا بودند و بسیاری از آنهاتحریک او را بهعنوانِ رهبرِ جناحشان محترم میشمردند. آنها شاهدِ رشدِ او از نسخهٔ ۱٫۰ تامیداد نسخهٔ ۳٫۰ بودند و هان شیائو برای بازیکنان شخصیتی افسانهای در حلقهٔ ستارهایِ شکسته محسوب میشد.
در این لحظه،مشغولِ فصلِ جدیدی از اینجلب افسانه آغاز شده بود.
تمامِ بازیکنانی که در جنگِ پنهان شرکت کرده بودند، بیش از بقیه شوکه شدند. ستارهٔ سیاهخون چند ماه از میدانِ نبرد ناپدید شده بود و خیلی از آنها داشتند دربارهٔ محلِ حضورشپیدا گمانهزنی میکردند. با این حال، هیچکدامشان حدس نمیزد که او در قامتِ یک فرارتبهٔ آ برگردد!
این خبر در انجمن به بحثِ داغی تبدیل شد و تمامِانتخاب بازیکنانِ ارتشِ ستارهٔ سیاه بهشدت هیجانزده بودند. از آنجا که عضویتحسینی از ارتشِ ستارهٔ سیاه بودند، ارتقای رهبرشان برای آنها نیز افتخار میآورد.
«دیگه چی میشه گفت؟این فرماندهٔ ارتشِ ما ازخون همه خفنتره! ستارهٔ سیاه محشره!»
«قبل از این فقط چهار سوپرِ فرارتبهٔ آ تو حلقهٔشنیدید ستارهایِ شکسته بودن و ستارهٔ سیاه پنجمیشه. این یعنی ارتشِدقت ما هم قراره تبدیل به یه سازمانِ فرارتبهٔ آ بشه؟»
«معلومه که آره!»
«واهاهاها. رهبرِ جناحِ سیارهٔ آکوامارینِ ما خیلی خفنه.پیوستن ما بهتنهایی میتونیم با همهٔ جناحهای مناطقِ دیگهٔ بازیکنهاتحریک رقابت کنیم. یک جناحِ از نوعِ رشدشونده زیادی زورگوئه.»
«@گلِ شبِپنهان تابستانی، قایماین نشو. بیا اینجا!»
«@گلِ شبِ تابستانی، زندگی تو سرزمینِ خونجلب چطوره؟ بیا بیرون و تجربههات رو باشده ما در میون بذار. بهت نمیخندیم. هاهاها...»
«@گلِ شبِکرده تابستانی، لطفاً نمایشتهمکاری رو شروع کن.»
«@گل...»
پستِ چند ماه پیشِ گلِ شبِپیوستن تابستانی حالا ترند شده بود وکند خیلی از بازیکنان از بدشانسیاش کیف میکردند.
با دیدنِ هیجانِ بازیکنانِنوشیدن دیگر، گلِ شبِ تابستانی جرئتشما نمیکرد خودش را نشان دهد.
این دیگه چهاوجِ وضعشه؟ خطِ داستانیآنها نباید اینطوری میشد!
بعضیها حرص میخوردند و بقیه از خوشحالیدلیل بال درآورده بودند. در مقایسه با گلِکند شبِ تابستانی، نونبزنبهسگ سر از پا نمیشناخت.
نونبزنبهسگ در چند ماهِ گذشته از نداشتنِ سوژهٔ خوب کلافه شده بود،کند اما ستارهٔ سیاه در این مدت رفته بود و به یکی ازپیدا برترین استادانِ کهکشان تبدیل شده بود. هیچ سوژهای بهتر از این پیدا نمیشد.
او ازافسردگی همین حالا ایدههاییگفتوگویی در سر داشت.
این میتونه یهاوجِ قسمتِ نقطهٔ عطف توپایان مجموعهٔ ستارهٔ سیاه باشه.
بسیاری از بازیکنانِ قدیمی در انجمن مشغولِ گپزدن و شادی بودند، در حالی کهکند بازیکنانِ جدید بیصدا پستها را میخواندند. تازهواردهای نسخهٔ ۳٫۰ احساساتِ عمیقی به ستارهٔ سیاه نداشتند،شایستهٔ اما پس از شرکت در این گفتوگوها، ذهنیتِ بسیار عمیقتری از هان شیائو پیدا کردند.
خیلی زود، این خبر به گزارشی رسمی تبدیل شدانتخاب و روی میزِ سازمانهای بزرگِ مختلف قرار گرفت وبیاختیار هیاهوی بسیار بزرگتری در سطوحِ بالا به پا کرد.
در مقایسه با ساکنانِ کهکشانی که فقط میخواستند در این سرگرمی شریک شوند، سازمانهایشده مختلفِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته باید بررسی میکردند که ظهورِ یک فرارتبهٔ آ جدید چگونه برکناری اوضاعِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته تأثیر میگذارد و همچنین چطور باید با ستارهٔ سیاه تعامل کنند.
...
در سیارهٔ هبر، جورد پس ازاین خواندنِ گزارش ناگهان از جا پریدمیخواست و نگاهی ناباورانه در چهرهاش نقش بست.
«ستارهٔ سیاه فرارتبهٔترک آ شده‽ چطورپیوستن ممکنه! مگه من...»
ناگهان دلش آشوب شد. نقشهٔ او در اصل ستارهٔشما سیاه را مجبور کرده بود از جنگ عقب بکشد، اماتبدیل ستارهٔ سیاه حالا به یک فرارتبهٔ آ تبدیل شده بود.
تمامِ نقشههایشکرده نقش برخشم آب شده بود!
جورد با عجله به اقامتگاهِ جبّار رفت وپیوستن به هِبر نگاه کرد. درست زمانی که میخواستاستعدادش گزارش دهد، هِبر پیشدستی کرد و به حرف آمد.
«خودم خبر دارم. کلنت همین الان در این باره با منمبارزه تماس گرفت؛ بهشدت دستپاچهاند. در حالِ حاضر دارند تلاش میکنند صحتِهان ماجرا را تأیید کنند و به من هم گفتند آماده باشم.»
از لحنِ هِبرمشغولِ پیدا بود کهتوجهش کمی هیجانزده است.
جورد با شنیدنِ این حرفهمکاری آرامشِ خود را حفظ کرد وترک پرسید: «من باید چه کار کنم؟»
هِبر بهآرامی گفت: «لازم نیست کاری بکنی. وقتی ستارهٔسرزمینِ سیاه یا بلورِ بنفش اعتراف کنند که او یکبیش فرارتبهٔ آ است، ماجرا دیگر به من مربوط میشود.»
جورد بیاختیار با اشتیاق آبِدلیل دهانش را قورت داد. جبّار... عالیجنابمبارزه هِبر میخواست دست به کار شود!
هِبر سر تکان دادنوشیدن و جورد را مرخص کرد.شما هِبر در کاخ تنها ماند.
بیپ! بیپ!
درست درداده همین لحظه، دستگاهِترک ارتباطیاش زنگ خورد.
هِبر به تماسگیرندهترک نگاه کرد وپیوستن چشمانش را ریز کرد.
«سایکر؟ خیلی وقته باهامنوشیدن تماس نگرفته. این یاروکرد با من چه کار داره؟»
...
در منطقهای از حلقهٔ ستارهایِ شکسته، آخرین سفینهٔ روباهِسرزمینِ نوری در حالِ فرار بود. این شخص آخرین زیردستِبیش خدای اسپرها بود که آنقدر خوششانس بود که زنده بماند.
«ارتباطم با اوروزن و بقیهدلیل قطع شده و نمیدونم مکعبِ تکاملمبارزه کجا رفته. باید چه کار کنیم؟»
«اونها باید مرده باشن. ستارهٔ سیاه یهجلب سوپرِ فرارتبهٔ آ شد و با سایکرشده جنگید. مکعبِ تکامل ممکنه تو دستای اون باشه.»
«سریع این موضوع روخشم به خدای اسپرها گزارشداده بده. ما شکست خوردیم.»
...
خیلی زود، خبر در سراسرِ پهنهٔ ستارهایسرزمینِ به هر سطح و منطقهای رسید واستعدادش افرادِ بیشتری از این ماجرا باخبر شدند.
کلِ حلقهٔافسردگی ستارهایِ شکستهنوشیدن به لرزه درآمد!
هرگاه یک فرارتبهٔ آ جدیدهمکاری متولد میشد، قطعاً تا مدتها بهترک تیترِ اولِ پهنهٔ ستارهای تبدیل میشد.
هر شخصیتِ فرارتبهٔ آپنهان زمانی در کانونِ توجهِپیوستن تمامِ جهان قرار گرفته بود.
حالا نوبتِ هانترک شیائو بود که ازسرزمینِ چنین توجهی لذت ببرد.
توجهِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته به ارتشِ ستارهٔ سیاه جلب شده بود. شایعاتسوپرِ در هر حال شایعه بودند و همه منتظر بودند تا فرارتبهٔ آ جدیدرتبهٔ جایگاهش را در پهنهٔ ستارهای اعلام کند و شخصاً به قدرتش اعتراف کند.
با این حال، فارغ از شایعاتِ دنیای بیرون، ستارهٔ سیاه ظاهر نشد و ارتشِپیوستن ستارهٔ سیاه هم هیچ بیانیهای صادر نکرد. رسانهها اجازهٔ ورود به مقرِ ارتشِ ستارهٔتحسینی سیاه را نداشتند و حتی متحدشان، تمدنِ بلورِ بنفش، نیز بهشکلِ غیرعادی ساکت بود.
هر چه این وضعیت بیشتر طولاین میکشید، سازمانهای دیگر مضطربتر میشدند ومیخواست برای تأییدِ قدرتِ ستارهٔ سیاه بیتاب بودند.
همه منتظر بودندترک ببینند در ادامهپیوستن چه اتفاقی میافتد.
در آن زمان، هان شیائوگفتوگویی به ارتشِ ستارهٔ سیاه برگشته بودپنجمین و تمامِ افسرانش را فراخوانده بود.