چپتر 1242: اگر نمیتوانی شکستشان دهی، به آنها بپیوند!
0سوروکین با دیدنِ اینکه همه دستشناور از حمله کشیدهاند، سرانجام نفسِ راحتیبهسرعت کشید. بدنش غرق در زخم بود.
هرچند نبرد طولانی نبود، اما اختلافِ قدرت بیش از حد زیاد بود. او درنیست تمامِ این مدت زیرِ مشت و لگدِ دهها نفر له شده و بهشدت آسیبهمکاری دیده بود. اگر یک فرارتبهٔ آی معمولی بود، خیلی وقت پیش کارش تمام شده بود.
خوشبختانه، جرقهای در ذهنش زده شد و نقطه ضعفِ پیمانِ مقدس را پیدا کرد. البته فقط دانستنِ نقطه ضعف کافینیازی نبود؛ باید میتوانست از آن بهعنوانِ اهرمِ فشار استفاده کند و در کلِ کیهان افرادِ بسیار معدودی قادر به چنیندقیقاً کاری بودند. سوروکین یکی از آنها بود. هیچکس نمیدانست او چند تجسم دارد و آنها را کجا پنهان کرده است.
علاوه بر این، آنها مطمئن نبودند سوروکین باهمدیگر چه روشی مرگش را جعل کرده است، برایتوسل همین جرئت نکردند دست به اقدامِ نسنجیدهای بزنند.
این بار، سوروکین دردِ تمامِفضا بدنش را تحمل کرد، دلخوریاشداری را فروخورد و لبخندِ خشکی زد.
«اهم، اهم. ببینید، اینطوری خیلی بهتر است. ما همهکنیم همدیگر را میشناسیم. باید از روشی مسالمتآمیز برای حلِماند سوءتفاهمهایمان استفاده کنیم. هیچ نیازی به توسل به خشونت نیست.»
پیمانبان در فضا شناورتحمل ماند و پرسید: «چهخشکی فکری در سر داری؟»
ذهنِ سوروکین بهسرعت بهاهم کار افتاد. «ما کاملاًهمدیگر میتوانیم با هم همکاری کنیم.»
پیمانبان سوروکینخشونت را برانداز کردفضا و گفت: «همکاری؟»
«دقیقاً. ما همه از عصرِ قدیم هستیم. درگیریهایی که در گذشته داشتیم با گذشتِ زمان از بین رفته است. ما الان دشمنذهنِ نیستیم. امروز فقط یک سوءتفاهم بود. هدفِ من در واقع فقط شعلهٔ روح است، اما تصادفاً رازِ شما را فهمیدم. بزرگترین مشکلِنیستیم بینِ ما این است که شما به من اعتماد ندارید. نگرانید که منِ غریبه اطلاعاتتان را لو بدهم، برای همین میخواهید دستگیرم کنید...»
سوروکین آرام شده بود و بافروخورد استفاده از زبانِ جادوییاش که حاصلِ سالهاهمدیگر تجربهٔ تجاری بود، شروع به مذاکره کرد.
او حالتِ چهرهٔ همه را زیرِ نظر گرفت، مکثی کرد و ادامه داد: «با این حال، الان دیگر نمیتوانید جلوی منشناور را بگیرید تا اطلاعاتتان را فاش نکنم و من هم نگرانم که مبادا بلایی سرم بیاورید. هر دو طرف نگرانیهایی داریم. بنابراین،زمان همکاری بهترین انتخاب برای همهٔ ماست. اگر بتوانیم مسالمتآمیز به توافق برسیم، از تشدیدِ وضعیتی که به نفعِ هیچکداممان نیست جلوگیری میکنیم.»
پیمانبان چشمانش رانیست ریز کرد و پرسید:ماند «چطور میخواهی همکاری کنی؟»
سوروکین لبخند زد. «ساده است. شما نگرانید که من رازتان را فاش کنم، براینیست همین آنقدر بهم اعتماد ندارید که بگذارید آزادانه بیرون بگردم. پس بهتر است بگذاریدهمکاری به پیمانِ مقدس ملحق شوم و یکی از شما باشم. آنوقت مشکل حل نمیشود؟»
طرزِ فکرِ اصلیاش بسیارتحمل ساده بود. اگر نمیتوانیخشکی شکستشان دهی، به آنها بپیوند!
این فقط نقشهای موقت برای نجاتِ جانش نبود، بلکه نقشهای دقیق و حسابشده بود.هیچ هرچند چیزی که این بار تجربه کرد جانش را به خطر انداخت، اما وقتیکار خوب به آن فکر میکرد، میدید که چهبسا فرصتی باورنکردنی برای کشفِ رازهای کیهان باشد.
او از قبل قصد داشت هویتِ «سوروکین» را رها کند و در اصل برنامهاش این بود که به بُعدهای ثانویه برود و مدتی بازنشسته شود.گذشته با این حال، با وضعیتی که الان پیش آمده بود، سازمانِ پیمانِ مقدس احتمالاً جای بهتری برای رفتن بود. نهتنها گروهی از چهرههای آشنا آنجا بودند،غریبه بلکه به نظر میرسید در حالِ اجرای نقشهٔ بزرگی هم هستند. بهعلاوه، اگر آنجا میماند، حتی میتوانست دنیای بیرون را متقاعد کند که زنده شده است.
پس از شوکِ اولیه، سوروکین علاقهٔ شدیدی به حریمها پیدا کرده بود. یکی دیگرنیست از اهدافش کاهشِ تعدادِ فرارتبههای آ در کیهان بود. حالا که فهمیده بود فرارتبههایهمکاری آ میتوانند زنده شوند، تا وقتی نمیفهمید این اتفاق چطور میافتد، خواب و خوراک نداشت.
در عینِ حال، سوروکین ناگزیر احساسِ تلخی میکرد. در ابتدا فکر میکرد بیشترِ نخستینیان ناپدید شدهاند و او تنهاهیچ کسی است که تا الان زنده مانده است. هرچند هرگز به زبان نمیآورد، اما در اعماقِ قلبش احساسِ برتریبرانداز میکرد و فکر میکرد در میانِ تمامِ نخستینیانِ همنسلش، او تنها کسی است که در آخر به همه میخندد.
اما حالا که میدید گروهِ بزرگی از نخستینیان هنوز زندهاند، احساسِ برتریاش دود شد و به هوا رفت و فقط تلخی برایشماند ماند. بهویژه وقتی به این فکر میکرد که در تمامِ این سالها چطور هویتش را پنهان کرده و با احتیاط زندگی کردهبین بود. دستِ خودش نبود؛ به این افرادِ زندهشده حسادت میکرد و غبطه میخورد، و همین موضوع علاقهاش را به حریمها دوچندان میکرد.
«تو میخواهیخشونت به پیمانِپیمانبان مقدس ملحق شوی؟»
بقیه جااینطوری خوردند. حالتِهمدیگر چهرههایشان عجیب شد.
هیچ مشارکتی نکردهای،دردِ آنوقت میخواهی از میوهٔلبخندِ پیروزیِ ما گاز بزنی؟
چرا اینقدر آرزوهایت بلندپروازانه است؟
بعد از اینهمه سال، چطورفضا آن امپراتورِ روحِ سرد و قدرتمندذهنِ در خاطراتشان اینقدر چربزبان شده بود؟
پیمانبان اخم کرد و درمیشناسیم سکوت به فکر فرو رفت.هیچ انگار برای تصمیمگیری تردید داشت.
سوروکین با دیدنِ این وضعیت اضافه کرد: «راستش را بخواهید، من فقط قصد داشتم بازنشسته شوم. اگر پیمانِکنیم مقدس حاضر باشد مرا بپذیرد، دستِ خالی نمیآیم. حتماً میدانید که من مالکِ گروهِ مالیِ بیکران هستم. میتوانم بودجهٔهمکاری عظیمی برای پیمانِ مقدس بیاورم. هر نقشهای که در سر داشته باشید، بالاخره به پول نیاز دارید، مگر نه؟»
او هم به رازِ زندهشدن از طریقِ حریمها چشم دوخته بود،حلِ برای همین حاضر بود برای پیوستن به پیمانِ مقدس بهای گزافی بپردازد.پرسید اگر او هم میتوانست از این امتیاز بهرهمند شود، جانش تضمین میشد.
پیمانبان با شنیدنِ این حرف گفت: «خطرِ اضافهشدنِ یک غریبه به مابهسرعت قابلکنترل نیست. تو قدرتت را خیلی خوب پنهان کردهای و ما چیزِدرگیریهایی زیادی دربارهات نمیدانیم. اعتماد کردن به تو برای ما خیلی سخت است.»
سوروکین لبخند زد. «نگرانیهایتان را درک میکنم، اما من واقعاً صادقم. در موردِ ایننیست هم که گفتید من غریبهام، فکر نمیکنم درست باشد. ما همه همدیگر را میشناسیمهمکاری و تا حدودی با شخصیتِ هم آشناییم؛ ما پایه و اساسِ اعتماد را کم نداریم.»
بیگر ناگهان سر تکان داددلخوریاش و گفت: «نه، ما هیچوقت بااینطوری هم نشستوبرخاست نداشتیم و صمیمی نیستیم.»
لعنتی! تو که اوناهم موقع من رو تا سرِمیشناسیم حدِ مرگ به صلابه کشیدی!
سوروکین میخواست فحشنیست بدهد، اما همچنانشناور لبخندش را حفظ کرد.
پیمانبان بهآرامی گفت: «سالهای زیادی گذشته؛ توحلِ قطعاً بیش از یک بار هویتت را تغییرپیمانبان دادهای. ما از کجا بدانیم چقدر تغییر کردهای؟»
سوروکین با شنیدنِ این حرف سکوت کرد که از او بعیداینطوری بود. سپس سر تکان داد و گفت: «همه رازهایی دارند. مهمخشونت نیست در گذشته چه تجربهای داشتهام، من الان فقط سوروکین هستم.»
او نمیخواست اطلاعاتِ هویتهای دیگرش را فاش کند. هویتهای امپراتورِ روح و سوروکین هنوز پاک محسوب میشدند، اما با هویتهای دیگرش کارهای نهچندان پاکی انجامداری داده بود. اگر این اطلاعات را به اشتراک میگذاشت، به اهرمِ فشارِ جدیدی تبدیل میشد. از این رو، از گفتنِ اینکه پیشتر از چه هویتهاییسوءتفاهم استفاده کرده بود امتناع کرد و با نشان دادنِ قاطعیتِ خود تا حدِ مناسب، به طرفِ مقابل یادآوری کرد که جایگاهشان در این مذاکره برابر است.
پیمانبان کمی فکر کرد، سؤال را تغییر داد و پرسید: «بیا فعلاً این موضوع را کنار بگذاریم. بگذاربرانداز بپرسم، تو میگویی میتوانی شعلهٔ روح را حس کنی، اما در اینهمه سال این کار را نکردهای؛ چراهدفِ ناگهان داری سعی میکنی شعلهٔ روح را پیدا کنی؟ اگر این را توضیح ندهی، نمیتوانیم حرفت را باور کنیم.»
سوروکین لحظهای درنگ کرد و گفت: «راستش را بخواهید، به پستِنیازی دشمنِ بسیار قدرتمندی خوردهام. برای مبارزه با او، باید شعلهٔ روحذهنِ را پس بگیرم و قدرتم را تا جای ممکن افزایش دهم.»
«آن دشمنِ قدرتمند کیست؟»
«ستارهٔ سیاه!»
بهمحضِ اینکه این را گفت، دلِشناور همه لرزید، اما شتابزده حالتِ چهرهشان راکار کنترل کردند و خود را لو ندادند.
پیمانبان شوکِ درونش را فروخورد، خودش را به گیجی زد و گفت: «ستارهٔ سیاه؟ اینپیمانبان شخص را میشناسم. او فقط در همین چند دههٔ اخیر ظهور کرده و به نظرگفت میرسد از قویترینهای کیهان باشد. میگویند قدرتِ کاملش غیرقابلسنجش است. چطور با او درگیر شدی؟»
با مطرح شدنِدردِ این موضوع، چهرهٔفروخورد سوروکین در هم رفت.
«او هویتم را فهمید و آمد تا از من باج بگیرد. تصمیم گرفتم قضیه را کش ندهم، درخواستش را پذیرفتم و با ضرر در کسبوکار با اوبهسرعت شریک شدم، به این امید که اشتهایش را پر کنم تا دستم را رو نکند. اما آن عوضی واقعاً شورش را درآورده است. پولم را گرفت وروح باز هم میخواست هویتم را فاش کند و پشتِ سرم علیهم توطئه میکرد. اگر درسی به او ندهم، واقعاً فکر میکند راحت میتواند به من زور بگوید!»
این بار، خشمِ سوروکین ساختگی نبود، بلکه احساساتِ واقعیاشفکری بود. انگار نمیتوانست زنده بودنِ ستارهٔ سیاه را تحملبرانداز کند و برای کشتنِ او به هر فرصتی چنگ میزد.
پیمانبان که دید حالتِ چهرهٔ سوروکین صادقانه است،سوءتفاهمهایمان به فکر فرو رفت و پرسید: «پس برای همینشناور میخواستی هویتِ فعلیات را رها کنی و بازنشسته بشوی؟»
سوروکین با لحنی کینهتوزانه گفت: «درست است. نمیخواهم سهاهم تمدنِ کیهانی روی من تمرکز کنند. او مجبورم کرد سازمانیهیچ را که سالها برای ساختنش زحمت کشیده بودم، رها کنم.»
خصومتش با هان شیائو بینهایت شدید بود. پیشتر حتی به سرش زده بود تهدیدشان کند کهتوسل رازش را فاش میکند تا سازمانِ پیمانِ مقدس را مجبور کند در کشتنِ ستارهٔ سیاه بههمکاری او کمک کنند. با چنین نیروی غیرمنتظره و کوبندهای، قطعاً میتوانست ستارهٔ سیاه را غافلگیر کند.
با این حال، پس از کمی سبکسنگین کردن، از این فکر منصرف شده بود. هرچهکاملاً باشد، ستارهٔ سیاه زرهِ پادشاه را داشت و به دام نمیافتاد. از طرفی، تهدید کردنشانرفته قطعاً پیمانِ مقدس را ناخشنود میکرد و چهبسا دیگر اجازه نمیدادند به آنها ملحق شود.
در مقایسه با رازِ حریمها، رسیدگی به حسابِ ستارهٔ سیاه چندان مهم به نظر نمیرسید. از این رو،ماند سوروکین نمیخواست فرصتِ سردرآوردن از رازِ حریم را به خاطرِ مسئلهای کماهمیتتر از دست بدهد. گذشته از این،گذشته او از اتفاقاتِ امروز درس گرفته بود؛ حالا که بزدلی را انتخاب کرده بود، باید تا تهش بزدل میماند!
در نتیجه، سوروکین نمیخواست اوضاع را پیچیدهتر کند. با وجودِ فرصتِ بزرگی مثلِ رازِ پیمانِ مقدس،حلِ تصمیم گرفت نقشهٔ هدف گرفتنِ ستارهٔ سیاه را کنار بگذارد و در آرامش بازنشسته شود. بههرحال،بهسرعت حس میکرد در آینده همیشه فرصتِ بهتری گیر میآورد تا تقاصِ کارهایش را از ستارهٔ سیاه بگیرد.
پیمانبان چشمانش را باریک کرد و ناگهان گفت: «اگر ستارهٔ سیاه تو را هدف گرفتهنیازی باشد، این برای ما هم یک خطر است. اگر تو را بپذیریم، ممکن است ستارهٔکاملاً سیاه روزی با ردگیریِ تو مکانمان را پیدا کند و باعث شود مثلِ امروز لو برویم.»
سوروکین بیدرنگ گفت: «اینطور نمیشود. ستارهٔ سیاه شخصاً وسواسِ زیادی روی من ندارد؛ او فقطکاملاً پول و داراییهایم را میخواهد. شماها نمیدانید، اما آن مردک بینهایت حریص، سلطهجو، جاهطلب، آبزیرکاه،رفته مرموز و بهشدت بیشرم است... هدفش این است که داراییهای گروهِ مالیِ بیکران را بالا بکشد.»
لعنتی، اگر پیشتر با ستارهٔمیشناسیم سیاه تماس نگرفته بودیم، چهبساهیچ واقعاً این اراجیفت را باور میکردیم.
...اما دربارهٔبار بیشرم بودنشتحمل حق با توست.
پیمانبان در دلش چشمی چرخاند، اما ظاهرش را جدی نگه داشت و گفت: «اینهیچ فقط حدس و گمانِ توست. نمیتوانی تضمین کنی که ستارهٔ سیاه کاری نمیکند. اگرکار میخواهی به پیمانِ مقدس ملحق شوی، بهتر است اول این مشکل را حل کنی.»
سوروکین از درون کلافه شد. او همین حالا هم قصد داشتذهنِ این نقشه را لغو کند، اما در کمالِ تعجب، پیمانِ مقدسقدیم خودش اصرار داشت او را مجبور کند ستارهٔ سیاه را هدف بگیرد.
با این حال، از دیدگاهِ او،مسالمتآمیز نگرانیِ پیمانبان کاملاً معقول و منطقیتوسل بود. سوروکین این موضوع را عجیب ندید.
سوروکین با درماندگی گفت: «راستش رافروخورد بخواهید، برای مبارزهٔ تنبهتن با ستارهٔ سیاههمدیگر چندان اعتمادبهنفس ندارم. او زیادی قوی است...»
پیمانبان به او چشمغرهای رفت و گفت: «چه، داری از ما کمک میخواهی؟ پایت رانیازی از گلیمت درازتر نکن! اگر فکر میکنی فقط چون آتویی در دست داری میتوانی ماکاملاً را تهدید کنی، حتی به قیمتِ فاش شدنِ رازمان هم که شده کلکت را میکنیم.»
او از موضعی محکم و قاطع استفادهماند کرد تا سوروکین شک نکند که پیمانِافتاد مقدس و ستارهٔ سیاه با هم ارتباطی دارند.
سوروکین پرسید: «پس میخواهید چه کار کنید؟» حس میکردکنیم حالا که پیمانبان اینهمه حرف زده، محال است همچنانماند به فکرِ متوسل شدن به چنین راهحلِ افراطیای باشد.
پیمانبان چشمانش را باریک کرد و ناگهان با لحنی ملایمتر گفت: «بههرحال، فعلاً نمیتوانی بروی. باید مطمئن شویم کههیچ بدنِ اصلیات جلوی چشممان است. با این حال، کاری با تو نخواهیم داشت. این فقط یک اقدامِ پیشگیرانه است تاگفت جلوی فاش شدنِ راز را بگیریم. در موردِ درخواستت برای پیوستن به پیمانِ مقدس... باید بررسیاش کنیم و سبکسنگینش کنیم.»
سایرِ اعضای پیمانِ مقدس همگی نیتِاینطوری پیمانبان را از این عقبنشینی درسوءتفاهمهایمان حرفهایش فهمیدند. حالتِ چهرههایشان متفاوت بود.
بیگر عمداً خودش را بهفضا تعجب زد و گفت: «چی،داری واقعاً میخواهیم او را بپذیریم؟»
پیمانبان چرخید و نگاهی به او انداخت. «این یکی از گزینههاست. وگرنه، واقعاً میخواهیم بگذاریم اطلاعاتفضا را فاش کند؟» سپس نگاهی به همه انداخت و پنهانی به آنها اشارهای کرد. بعد دوباره روقدیم به سوروکین کرد و گفت: «شرطِ من این است. اگر قبولش نکنی، دیگر حرفی برای گفتن نمیماند.»
سوروکین مدتی سبکسنگین کرد و فهمید که چارهٔ چندانیاهم ندارد. همین حالا هم نتیجهٔ بدی نبود. از اینکنیم رو، نفسش را بیرون داد و آرام سر تکان داد.
«بسیار خب، شرایطتان را میپذیرم. حاضرم موقتاً تحتِ کنترلِ شما بمانم، اما نمیتوانید مخفیانه تلههایی برای مهروموم کردنِ انرژیِ روحفضا کار بگذارید. با اینکه این کار تأثیرِ چندانی روی من ندارد، اما اگر نشانهای از این کار ببینم، آن را بهداشتیم حسابِ بیصداقتیِ شما در این شراکت میگذارم. توافقم را باطل میدانم و فوراً به تجسمم دستور میدهم رازتان را فاش کند.»
پیمانبان سرخشونت تکان داد:پیمانبان «بسیار خب.»
با رسیدنِ دوبهتر طرف به توافق،مسالمتآمیز جو آرام شد.
افراد به سوروکین نزدیک شدند و او را به سمتِ ناوگانِاینطوری پیمانِ مقدس اسکورت کردند؛ قصد داشتند نظارتِ ثانیهبهثانیه بر این مردخشونت را به عنوانِ سرگرمیِ جدیدی در کنارِ ورقبازی در نظر بگیرند.
سوروکین مطیعانه اجازه داد او را ببرند. نامحسوسهمدیگر عرقِ سردش را پاک کرد، حس کرد اینتوسل تجربه شبیهِ یک رؤیا بود و خوشحال شد.
«خوشبختانه، آنقدر قانعکنندهنیست هستم که شانسیشناور برای خودم دستوپا کنم...»
پس از رفتنِ بقیه، خیالِ پیمانبانمسالمتآمیز هم راحت شد. او هم قصدتوسل داشت فعلاً سوروکین را آرام نگه دارد.
در واقع، برای پیمانبان، اگر سوروکین در پیوستن به آنها صادق بود، پذیرفتنش مشکلیمیشناسیم نداشت. آنها هیچ خصومتی با هم نداشتند، بهعلاوه، از یک نسل بودند و حرفهایپرسید مشترکی برای گفتن داشتند، و این کار جلوی سوروکین را از فاش کردنِ رازشان میگرفت.
پیمانِ مقدس سازمانِ زیرمجموعهٔ کسِ دیگری نبود، بنابراین در واقع نیازی نبودسوءتفاهمهایمان هنگامِ استخدامِ عضوِ جدید به ستارهٔ سیاه گزارش دهند. با این حال،فکری پیمانبان حس میکرد بهتر است این موضوع را به ستارهٔ سیاه بگوید.
هرچه باشد، سوروکین و ستارهٔ سیاه با هم درگیریفکری داشتند و پیمانبان در قلبش بیشتر طرفِ هان شیائو بود.گفت برای او، ارتشِ ستارهٔ سیاه شریکِ مهمتری به شمار میرفت.
با این فکر، پیمانبان چشمانش رامسالمتآمیز بست و مخفیانه از فرافکنیِ روحشتوسل برای تماس با هان شیائو استفاده کرد.
...
فرافکنیِ روحِ پیمانبان در دفترِ هان شیائو ظاهرهمدیگر شد و بلافاصله او را دید که درتوسل جایش مشغولِ رسیدگی به کوهی از اسناد است.
هان شیائو با دیدنِپیمانبان ورودِ پیمانبان، سر بلندپرسید کرد و لبخند زد.
«یو، پیمان،اینطوری چه عجبهمدیگر از این طرفها.»
اما پیمانبان هیچ قصدی برای گپ زدن نداشت. با صدایی بم گفت:بهتر «ستارهٔ سیاه، همین الان یک وضعیتِ اضطراری پیش آمد و حس کردمپیمانبان باید به تو بگویم. این موضوع ممکن است تأثیرِ شدیدی روی نقشهمان بگذارد.»
هان شیائو که اصلاً مضطربببینید نبود، به شوخی گفت: «خب بگو.حلِ کسی که جلوی دهانت را نگرفته.»
«همین چند لحظهنیست پیش، سوروکین ماشناور را پیدا کرد...»
پیمانبان هرچه را اتفاق افتادهمیشناسیم بود، موبهمو و بدونِ جاهیچ انداختنِ هیچ جزئیاتی تعریف کرد.
«چی؟ فکر میکردم شانسِ خودم بهاندازهٔفروخورد کافی افتضاح است. فکر نمیکردم شانسِبهتر شما هم دستکمی از من نداشته باشد.»
هان شیائو بلافاصله زد زیرِ خنده.اینطوری انتظار نداشت سوروکین آنقدر شجاع باشدسوءتفاهمهایمان که به این خانهٔ سالمندان نفوذ کند.
پیمانبان با کلافگی گفت: «چطور هنوز داری میخندی! فکرفکری میکنی باید با این قضیه چه کار کنیم؟ اگربرانداز پیشنهادی نداری، واقعاً میخواهم او را واردِ پیمانِ مقدس کنم!»
هان شیائو بیخیال دست تکانمیشناسیم داد: «ای بابا، اینقدر عجله نکن.نیازی مگر حل کردنش خیلی راحت نیست؟»
«چه فکری در سر داری؟»
هان شیائو چانهاش را روی دستهایش گذاشت و گفت: «تو وضعیت را اشتباه متوجه شدهای، که البته با توجه به اینکه چقدر به شما مربوط میشود،ذهنِ قابلدرک است. تو نگرانی که او اطلاعاتتان را فاش کند، اما او از ارتباطِ من با شما خبر ندارد. بنابراین در چشمِ او، فاش کردنِ اطلاعاتتانواقع فقط تهدیدی برای سازمانِ پیمانِ مقدس است، نه برای من. اگر از زاویهٔ دیگری به قضیه نگاه کنی، میفهمی که این برای من خبرِ خوبی است.»
پیمانبان که کموبیش شستشپیمانبان خبردار شده بود، گفت:پرسید «منظورت این است که...»
«من هرگز فرصت نکردم مخفیانه به او حمله کنم. اما حالا، شماها کمکم کردید طعمه را به دام بیندازم و حتی غیرمستقیمذهنِ یک قتلگاهِ مخفی برایم جور کردید. گذشته از این، سوروکین اصلاً روحش هم خبر ندارد که آتویی که در دست دارد روینیستیم من هم اثر میگذارد. فقط کافی است یک نمایش راه بیندازیم تا مشکل حل شود. اساساً دلیلِ وجودِ شراکتِ ما هم همین است...»
هان شیائو لبخندِ کمرنگیتحمل زد. نشانِ دنیای زیرینخشکی پشتِ دستش سوسوی خفیفی زد.
«کارش تمام است.»