چپتر 625: فصل 625
0هان شیائو انگشتش را تکان داد و گفت: «حالا که شما سونیلها جهشیافتگانِ زیرزمینی را آفت میدانید، بایداست برای رفعِ این مشکل بهای لازم را بپردازید. بگذارید یادآوری کنم، روی کاغذ، این جهشیافتگانِ زیرزمینی الان اسیرکوچهٔ و غنیمتِ جنگیِ ما محسوب میشوند. اگر میخواهید از غنیمتِ جنگیام بگذرم، دستکم باید بهای معادلش را بپردازید.»
از مدتها پیش حدس میزد که سونیلها توانِ پرداختِمردمِ مبلغِ بیشتری ندارند و همین به او اجازه میدادکوتاه تا از این موضوع برای رد کردنِ درخواستشان استفاده کند.
حالا که تصمیم گرفته بودند جهشیافتگان را کوچ دهند، تغییرِ نقشه و قتلعامشاننیامد غیرممکن بود، وگرنه این کار به معنای فریب دادنِ فیدین تمام میشد. آن پسرِمیفهمید خوشچهره که عزیزکردهٔ الههٔ شانس بود، سرخورده و خشمگین میشد و محبوبیتش افت میکرد.
گذشته از این، زیرِ قولبزرگی زدن به وجههٔ ارتشِ ستارهٔ سیاهکردهایم در دلِ بازیکنان هم لطمه میزد.
رنگِ چهرهٔ اوتیس مدتی بینِ سرخ و سفید میشد.کردهایم از تهِ دل میخواست جهشیافتگانِ زیرزمینی را ریشهکن کند،است اما راضی نمیشد برای این کار بهای گزافی بپردازد.
اوتیس گفت: «اوضاعِ مالیِ ما چندان تعریفی ندارد. بخشِ بزرگی از پساندازمان را فقط برایآسانیِ استخدامِ شما در این مأموریت خرج کردهایم. مردمِ ما در رنجاند و دیگر نباید خطریاینکه تهدیدشان کند. حالا که این کار برای شما به آسانیِ تکان دادنِ یک دست است...»
اوتیس کوتاه نیامد. او بهعنوانِ دستِ راستِ رهبرِ سونیل، نقشِ واسطهٔ ارتباطیِکوتاه دو طرف را داشت. با اینکه منظورِ هان شیائو را بهخوبی میفهمید، خودشمنظورِ را به کوچهٔ علیچپ زد و سعی کرد حرفش را به کرسی بنشاند.
با شنیدنِ این حرف، کاسهٔ صبرِ هان شیائو هم لبریز شد و لبخندش رفتهرفتهدیگر محو شد. به اوتیس خیره شد و با لحنی کوبنده تأکید کرد: «اوضاعِ مالیتاننقشِ تعریفی ندارد؟ فراموش نکنید، اگر تخفیفِ من نبود، اصلاً نمیتوانستید خدماتم را به خدمت بگیرید.»
اوتیس جا خورد.
«گرفتاریِ سونیلها چه ربطی به منمأموریت دارد؟ اگر بهخاطرِ هرلوس نبود، فکر میکردیدخطری مرگ و زندگیِ مردمتان برایم اهمیتی دارد؟»
کلمات در گلوی اوتیس گیر کرد.نباید اوضاعِ فعلی تماماً مدیونِ هرلوس بودکوتاه و نمیتوانست این حقیقت را انکار کند.
هان شیائو با چشمانی غضبناکبزرگی و صدایی خشک هشدار داد:خرج «از لطفِ من سوءاستفاده نکنید.»
این یک اتمامِ حجت بود.
فضا بهسرعتبزرگی رنگِ تنشفقط به خود گرفت.
اوتیس که چهرهاش در هم رفته بود و کفِآسانیِ دستانش عرق میریخت، با دستپاچگی گفت: «شما... شما دچارِسونیل سوءتفاهم شدهاید...» جرئت نداشت روی حرفِ هان شیائو حرف بیاورد.
هان شیائو دستش را تکان داد و گفت: «خلاصهمأموریت بگویم، دیگر نمیخواهم حرفی از نابودیِ کلِ این نژادآسانیِ بشنوم. سیلویا، لطفاً ایشان را به بیرون راهنمایی کن.»
در باز شدبزرگی و سیلویا بااستخدامِ چهرهای بیتفاوت آنجا ایستاد.
«لطفاً از این طرف.»
«جنابِ ستارهٔکردهایم سیاه، واقعاًرنجاند دچارِ سوءتفاهم شدهاید...»
اوتیس با دیدنِ چهرهٔ بیتفاوتِ هان شیائو، چارهای جز سکوت ندید ومردمِ جرئت نکرد توضیحِ بیشتری بدهد. پشتِ سرِ سیلویا راه افتاد و جیمدستِ شد، و تازه وقتی به در رسید، جرئت پیدا کرد تا خداحافظی کند.
«از اینکهبخشِ مزاحمتان شدمپساندازمان بسیار عذر میخواهم.»
هان شیائو دستش را تکان داد و گفت:کردهایم «همم.» و با نگاهش اوتیس را بدرقه کرد. پساست از رفتنِ او، پوزخندی تمسخرآمیز روی لبانش نقش بست.
«چه خیالِ خامی. حاضر نیستن بهای کار روتهدیدشان بپردازن، اما میخوان یکی دیگه نقشِ آدمبده روراستِ براشون بازی کنه؟ هیچکس زیرِ بارِ همچین معاملهای نمیره.»
از آنجا که این دیداری خصوصی بود، هان شیائو نگرانِ تیره شدنِ روابطِ دو طرف نبود. در حالِآسانیِ حاضر، سونیلها به کمکش نیاز داشتند و به همین دلیل دست از پا خطا نمیکردند، اما او هم هیچخودش دلخوشیای از دولتشان نداشت. تا زمانی که به مفادِ قرارداد پایبند میماندند، برایش مهم نبود چه فکری دربارهاش میکنند.
با این فکر، دستگاهِ ارتباطیاشفقط را بیرون آورد و بامردمِ دو گروهِ مالی تماس گرفت.
حالا که بیش از نیمی از مأموریت به پایان رسیده بود، وقتش بود که نقشهٔ کوچدادن را کلید بزند.نیامد جابهجاییِ دو تا سه میلیارد جهشیافتهٔ زیرزمینی کارِ کوچکی نبود و به شمارِ زیادی سفینه نیاز داشت. از اینکرد رو، منطقیتر بود که از قدرتِ گروههای مالی استفاده کند تا با نیمی از زحمت، دو برابر نتیجه بگیرد.
...
لانهٔ شمارهٔ ۷۷ با اختلاف بزرگترینپساندازمان قبیلهٔ جهشیافتگانِ زیرزمینی به شمار میرفت.مردمِ این مکان هدفِ جدیدِ تیمِ مذاکرهکننده بود.
طبقِ آمارِ رادار، لانهٔ شمارهٔ ۷۷ جمعیتی حدودِ سی تا چهل میلیون نفر داشت. هرلوس جرئتآسانیِ نکرد بیگدار به آب بزند و چارهای نداشت جز اینکه از همان روشِ قدیمی استفاده کند؛منظورِ یعنی قبیلهٔ ژرمینال را بفرستد تا با لانهٔ شمارهٔ ۷۷ مذاکره کنند و آنها را متقاعد سازند.
رهبرِ ژرمینال چند تن از افرادِ قبیلهاش را بامردمِ خود به سمتِ لانهٔ شمارهٔ ۷۷ برد. در آنجاکوتاه متوجهِ حضورِ نگهبانانی شدند که راهشان را سد کردند.
قبیلهٔ ژرمینال پس از بیانِ نیتشان،نباید پیوندی ذهنی برقرار کردند و بهکوتاه رهبرِ لانهٔ شمارهٔ ۷۷ متصل شدند.
«من ژرمینالتعریفی هستم، فرستادهٔبخشِ ستارهٔ سیاه.»
طرفِ مقابل بیدرنگ با لحنی دوستانه پاسخ داد:خرج «من سولو-سولو هستم، رهبرِ قبیلهٔ صخرهٔ نو. ازآسانیِ اینکه میتوانم با شما ارتباط برقرار کنم بسیار خوشحالم.»
ژرمینال به هیجانپساندازمان آمد: «عالی شد،مأموریت شما هم اسم دارید!»
پس از متقاعد کردنِ آنهمهدیگر قبیله، این نخستین قبیلهای بوددست که میدید برای خودشان اسم گذاشتهاند.
سولو-سولو هم خوشحال شد: «پس درستپساندازمان حدس زده بودیم؛ هنوز هم در اینرنجاند دنیا قبیلههای دیگری شبیهِ ما وجود دارند.»
با اینکه قبیلههای زیادی در میانِ نژادِ جهشیافتگانِ زیرزمینی وجود داشت، پیشرفتِ تمدنِنباید قبیلهٔ صخرهٔ نو بسیار از همنوعانشان جلوتر بود. با این حال، قبیلهٔ ژرمینالنقشِ متوجهِ منظورِ نهفته در حرفهای رهبرِ مقابل نشد. آن دو شروع به گفتگو کردند.
سولو-سولو شروع کردپساندازمان به تعریف کردنِمأموریت تاریخچهٔ قبیلهاش برای ژرمینال.
«اینجا در اصل چهار لانه داشت. ما به رهبریِ نیاکانمان، نبردهای خونینی با قبیلههای دیگر کردیم و در نهایت موفق شدیمارتباطیِ بقیه را به خود ضمیمه کنیم و در قبیلهٔ صخرهٔ نو ادغامشان کنیم. اینجا محلِ زندگی و رشدِ ماست، اما همیشهرفتهرفته باور داشتیم که همنوعانِ دیگری هم در این دنیا داریم. امروز بالاخره برادرانِ خودمان را پیدا کردیم. این کشفِ بزرگی است...»
سولو-سولو سر از پا نمیشناخت.
رهبرِ ژرمینال مبهوت و مسحور گوش میداد. این نخستین باری بود که چنین داستانِ حماسیای میشنید. اگر هان شیائو آنجا بود، در دم میفهمید کهسونیل تمدنِ قبیلهٔ صخرهٔ نو به سطحِ جدیدی رسیده است. آنها با درکِ مفهومِ تاریخ، یاد گرفته بودند کارهای گذشته را ثبت کنند و میراث ومحو افکارشان را به نسلهای بعد انتقال دهند. هم تواناییها و هم بروزِ احساساتشان داشت از غریزهٔ جانوران فاصله میگرفت و به گونهای هوشمند تبدیل میشد.
اگر کسی کاری به روندِ توسعهشان نداشت، باکردهایم گذشتِ زمان، قبیلهٔ صخرهٔ نو چهبسا فرصت پیدادست میکرد تمامِ جهشیافتگانِ زیرزمینی را با هم متحد کند.
وقتی نوبت به صحبتِ رهبرِ ژرمینال رسید، حرفهای هان شیائودست را از یاد نبرد و پیشنهادِ تسلیم شدن به جای جنگارتباطیِ را، همراه با اطلاعاتِ پایهای دربارهٔ کیهان، به او منتقل کرد.
با این حال، وقتی حرفهایش تمام شد،فقط سولو-سولو نهتنها نترسید، بلکه خشمگین هم شد:دیگر «اینجا زادگاهِ ماست؛ ما هرگز از اینجا نمیرویم!»
اخباری که رهبرِ ژرمینال آورده بود، فراتر از حدِ تصورِ سولو-سولو بود.دیگر با این حال، قبیلهٔ صخرهٔ نو از پیش نوعی حسِ تعلق بهرهبرِ زادگاهشان پیدا کرده بودند. او در برابرِ تهدیدِ قتلعامِ دستهجمعی، مقاومت را برگزید.
در شبکهٔ ذهنی، اعضای قبیلهٔ صخرهٔ نو اتحادشان را در برابرِ دشمن نشان دادند.تهدیدشان این واکنش قبیلهٔ ژرمینال را در شوک فرو برد؛ آنها نمیفهمیدند چرا اعضای قبیلهٔ صخرهٔداشت نو اینطور از کوره دررفتهاند، چرا که خودشان هنوز مفهومِ نفرت را درک نکرده بودند.
سولو-سولو با لحنی قاطع گفت: «فرستادهٔ ستارهٔخطری سیاه، از حسنِ نیتِ شما سپاسگزارم، امابهعنوانِ ما تصمیم گرفتهایم تا پای جان مقاومت کنیم!»
در این ماجرا، نقشِ خودخواندهٔ هان شیائو هم بیتأثیر نبود. در چشمِ جهشیافتگان، او در جبههٔ خیر قرار داشت و آمده بود تابهعنوانِ آنها را از چنگالِ شیطانیِ سونیلها نجات دهد. قبیلهٔ ژرمینال نیز بهعنوانِ فرستادهٔ ستارهٔ سیاه، مسئولیتِ این رستگاری را بر دوش میکشید و آنکاسهٔ را مأموریتِ قبیلهاش میدانست. از این رو، سولو-سولو برای قبیلهٔ ژرمینال دردسری درست نکرد و فقط آنها را از قبیلهٔ صخرهٔ نو دور کرد.
رهبرِ قبیلهٔ جوانه، پس از بازگشتاستخدامِ به اردوگاهِ موقت، گزارش داد کهدیگر قبیلهٔ صخرهٔ جدید قصدِ تسلیم شدن ندارد.
هرلوس چارهای نداشت جز اینکه ارتش را به نبردمردمِ با قبیلهٔ صخرهٔ جدید ببرد. ۳۰ تا ۴۰ میلیونکوتاه دشمن رقمِ عظیمی بود، تقریباً صد برابرِ نیروهای فعلیشان.
نبردِ دیگری درگرفت. سربازانِ سونیل و بازیکنان آنقدر این روند را تکرارکوتاه کرده بودند که دیگر سِر شده بودند. تنها تفاوت این بود کهاینکه مقاومتِ قبیلهٔ صخرهٔ جدید در این نبرد، از تمامِ قبیلههای پیشین شدیدتر بود.
...
تق تق تق!
فولادِ داغ اسکلتِ بیرونیِ جهشیافتگانِ زیرزمینی را سوراخ کرد. با سقوطِ جهشیافتگانِ بیشمارخطری در این یورش، خون همچون گلهای سرخِ شکفته به اطراف پاشید. با این حال،ارتباطیِ اعضای قبیلهٔ صخرهٔ جدید گویی تمامی نداشتند و همچون امواجِ خروشان به پیش میآمدند.
تیمِ کوچکی از سونیلیها مسئولیتِ این خطِ دفاعی را بر عهده داشت. انگشتانشان روی ماشهدستِ قفل شده بود و بیآنکه به داغکردنِ لولهٔ سلاحهایشان اهمیتی بدهند، خشابها را یکی پسعلیچپ از دیگری با تمامِ سرعت خالی میکردند. زمینِ زیرِ پایشان پر از پوکههای فلزی بود.
درست در همین لحظه، یک جهشیافتهٔ زیرزمینیِ نخبه که دو تا سه برابر بزرگتر از حدِ معمولتهدیدشان بود، در منطقهٔ تحتِ پوششِ این تیم ظاهر شد. شاخکهای روی سرش را تکان داد. بیدرنگ موجیمنظورِ از فشارِ روانی فاصله را طی کرد و با عبور از زرهِ سربازان، مستقیماً به مغزشان نفوذ کرد.
«آااااه!»
شماری از سربازانِ سونیلی حس کردند هزاران چاقو مغزشان را میشکافد.دیگر خون از تمامِ منافذِ صورتشان بیرون زد. چشمانشان سیاهی رفت وراستِ کنترلِ بدنشان را از دست دادند. آتشِ دفاعی در دم متوقف شد.
نتیجه مرگبار بود.
جهشیافتگانِ زیرزمینیِ پیشگام بیدرنگ به این خطِ دفاعی هجوم آوردند وکردهایم تیم را در خود بلعیدند. برخوردِ دُم و آروارههایشان با زرههانیامد جرقههای خیرهکنندهای ایجاد کرد و طولی نکشید که زرههای مقاوم تکهتکه شدند.
ویژژژ!
ناگهان پرتوِ برّنده و خیرهکنندهای به شکلِخرج هلالِ ماه از آنجا گذشت و صدهاتهدیدشان جهشیافته را از وسط به دو نیم کرد.
هرلوس در حالی که تیغهٔ شکافندهٔ نبردناوِ ۱۰ متریاشآسانیِ را روی زمین میکشید، بهسرعت خود را به آنجا رساند.نقشِ مهاجمان را عقب راند و اوضاعِ بحرانی را مهار کرد.
تیمِ اولیه تقریباً به دستِ جهشیافتگان تارومارفقط شده بود، اما نیروهای کمکی خیلی زوددیگر از راه رسیدند و جای کشتهشدگان را گرفتند.
هرلوس خون و عرق را از چهرهاش پاک کرد، اما فرصتی برای استراحت نداشت. درستتهدیدشان در لحظهای که میخواست به موقعیتِ اصلیاش برگردد، ناخودآگاه نگاهش به سربازانِ کشتهشده افتاد. زرههایشانداشت سوراخسوراخ شده بود و بدنِ بیشترشان چنان دریده شده بود که شباهتی به انسان نداشت.
با یک نگاه، چهرهای بسیار آشنامأموریت به چشمِ هرلوس خورد. قدمهایش کندنباید شد و با دقت نگاه کرد.
سرباز غرق در خون بود، چشمانش از حدقه بیرون زده بود و خنجری را دردستِ دست میفشرد. خنجر را در بدنِ یکی از جهشیافتگان فرو کرده بود، گویی میخواست جانِعلیچپ دشمن را هم با خود بگیرد. با این حال، چهرهاش هنوز خام و نوجوان میزد.
هرلوس ناگهان به خاطر آورد که این سربازِاستخدامِ کشتهشده، یکی از همسایگانِ دورانی بود که درخطری شهر کافهاش را میچرخاند. نامش انگار... لانا بود.
باورش سخت بود کهپساندازمان این بچه هم تصمیمخرج گرفته به ارتش بپیوندد.
خاطرات همچون آبِ جوش در ذهنش غلیان کرد.کردهایم هرلوس لرزشی کرد و بیرحمانه تمامِ احساساتِ اضافی رااست پس زد. سپس غرشکنان به دلِ میدانِ نبرد بازگشت.
...
نخستین موجِتعریفی حملهٔ جهشیافتگانِ زیرزمینیبزرگی سرانجام دفع شد.
مقیاسِ قبیلهٔ صخرهٔ جدید بیش از حد بزرگ بود و دشمنان تمامی نداشتند.نباید حتی با وجودِ کشتهشدنِ شمارِ زیادی از آنها، قبیلهٔ صخرهٔ جدید برخلافِ لانههاینقشِ دیگر پا به فرار نگذاشت، بلکه بیهیچ ترسی از مرگ، وحشیتر هم شد.
تاکتیکهای قبیلهٔ صخرهٔ جدید متنوع بود و از مزیتِ محیطِ زیرزمینی نهایتِ بهره را میبردند.آسانیِ اینجا میدانِ خودشان بود و میتوانستند از سقف یا کفِ زمین تونل بزنند و مستقیماًاینکه واردِ اردوگاهِ دشمن شوند. به لطفِ شبکهٔ ذهنی، هماهنگیِ قبیلهٔ صخرهٔ جدید بینقص و پیشبینیناپذیر بود.
تلفاتِ سونیلیها مدام بالا میرفت و حتی بازیکنان هم هر کداماست دو یا سه بار کشته شده بودند. همه از پا درآمده بودند.داشت سرانجام هرلوس تصمیم گرفت عقبنشینیِ تاکتیکی کند و به اردوگاهِ موقتشان برگردد.
با این حال، اعضای قبیلهٔ صخرهٔ جدید سایهبهسایه تعقیبشان کردند و مستقیماً به اردوگاه یورش بردند. هرلوستهدیدشان مدتی ارتش را در مقاومت رهبری کرد، اما در نهایت نتوانستند زیرِ آن فشار دوام بیاورند ومنظورِ مجبور به عقبنشینی به سطحِ زمین شدند. قبیلهٔ صخرهٔ جدید آنها را از زیرزمین بیرون رانده بود.
خورشیدِ سوزان در آسمان میتابید و قبیلهٔ صخرهٔ جدید تنها پس از خروجِ ارتشخطری از زیرزمین، سرانجام دست از تعقیب کشید. جهشیافتگانِ زیرزمینی از خورشید بیزار بودند وارتباطیِ خیلیهایشان دچارِ آفتابسوختگی شدند. از این رو، به سطحِ زمین نیامدند و به لانهشان بازگشتند.
قبیلهٔ صخرهٔ جدید مهاجمان را وادارمأموریت به عقبنشینی کرده بود و تلفاتِنباید هر دو طرف سر به فلک میکشید.
از آنجا که با عجله عقبنشینی کرده بودند، حتی نتوانستند بیشترِ اجسادِ همرزمانشان رابهعنوانِ برگردانند. هرلوس که بهشدت دمغ بود، به نیروها دستورِ استراحت داد تا در این فاصلهکوچهٔ آمارِ تلفات را بگیرند. سپس با هان شیائو تماس گرفت و اوضاع را گزارش داد.
هان شیائو باندارد نگاهی متعجب پرسید:پساندازمان «شما رو عقب روندن؟»
هرلوس دندانهایش را روی هم فشرد و گفت: «تعدادِ دشمنا خیلی زیاده. فقطنباید میتونیم با جنگیدنِ مداوم، لانهشون رو کمکم پاکسازی کنیم. ولی اینطوری تلفاتمون غیرقابلجبران میشه...واسطهٔ ستارهٔ سیاه، میخوام از سلاحهای بیوشیمیایی استفاده کنم تا جلوی تلفاتِ بیشتر رو بگیرم.»
هان شیائو سر تکانفقط داد و پیش از قطعکردنِمردمِ ارتباط گفت: «خودت تصمیم بگیر.»
هرلوس نفسِ عمیقی کشید. تصویرِ جسدِنباید آن سربازِ جوان در ذهنش نقش بستنیامد و دیگر تردید به خود راه نداد.
افسری از واحدِ پشتیبانی را فراخواند. به چهرهٔ غرق درخرج خونِ او خیره شد و گفت: «یه نفر رو بفرستاست تا تمامِ سلاحهای بیوشیمیایی رو بندازه پایین. همین الان اجراش کن!»
افسر بیدرنگبخشِ سلامِ نظامی دادفقط و گفت: «اطاعت!»
...
اعضای قبیلهٔ صخرهٔ جدید نیز بدنهای خستهشان را به لانهدست کشیدند و میدانِ نبرد را پاکسازی کردند. آنها اجسادِ همرزمانشان راارتباطیِ روی هم تلنبار کردند که تپهٔ کوچکی از آن شکل گرفت.
اعضای قبیله در شبکهٔ ذهنی بیوقفه با هم در ارتباط بودند. نبردِ اخیر تأثیرِ عمیقی رویشان گذاشته بودآسانیِ و مرگِ شمارِ زیادی از اعضا، ترس، خشم و عطشِ انتقامِ بیشتری در وجودشان انداخته بود. با این حال،خودش از اینکه توانسته بودند دشمن را عقب برانند و با موفقیت از خانهشان دفاع کنند، غریوِ شادی سر میدادند.
با وجودِ تلفاتِ سنگین، سولو-سولو سرشار از روحیهٔ جنگندگی بود. نیاکانش به اونباید آموخته بودند که حتی با عقبنشینیِ دشمن، باز هم خطرِ حمله در هرنقشِ لحظه وجود دارد. اگر میخواستند پیروز شوند، باید «لانه»ی دشمن را نابود میکردند.
سپس جهشیافتگانِ زیرزمینی اجسادِ سربازانِ سونیلی را جمعآوریکردهایم کردند. جهشیافتهای پیر و لنگانلنگان جلو آمد ودست بقیه به نشانهٔ احترام در برابرش سر خم کردند.
این جهشیافتهٔ زیرزمینی در قبیلهٔ صخرهٔ جدید یکتهدیدشان استثنا بود و میتوانست خاطراتِ مردگان را استخراجراستِ کند. در کلِ قبیله، تنها او چنین تواناییای داشت.
اگر هان شیائو آنجا بود،بزرگی میفهمید که این جهشیافته یک اِسپرکردهایم است که بهطورِ طبیعی بیدار شده.
شاخکهای روی سرش را یکییکی به سرِ سربازانِ سونیلی کشید ورنجاند قطعاتِ مختلفی از خاطراتشان نمایان شد. بهسرعت اطلاعاتِ موردنیازش را دستهبندی کردراستِ و سپس تصویرِ آن خاطرات را در شبکهٔ ذهنی به اشتراک گذاشت.
این اطلاعات شاملِ تصویریفقط از شهرِ جنگلی وکردهایم نقشهای از سیارهٔ سونیل بود.
«لانهٔ سطحنشینها روی سطحه.»
«چه لانهٔ عجیبی.»
«دشمنا رویبخشِ سطح زندگی میکنن.فقط چطوری بهشون برسیم؟»
اعضای قبیلهٔ صخرهٔپساندازمان جدید به بحثمأموریت و تبادلنظر پرداختند.
در همین لحظه، مهِرنجاند غلیظی در حاشیهٔ لانه پدیدارآسانیِ شد و رفتهرفته پخش شد.