چپتر 831: اولین قتل
0وقتی ناوگانِ آتیمو با خاک یکسان شد، هان شیائو که درتکان خوشهٔ ستارهای گارو مشغولِ استراحت بود، گزارشی از فیلیپ دریافت کرد.میفرستم اطلاعاتی که سپاهِ کیهانِ بزرگ گردآوری کرده بود، به دستش رسید.
هان شیائو با هیجانمأموریت مشغولِ بررسیِ اطلاعات شد وداشت گفت: «بذار پاداشم رو ببینم...»
سپاهِ کیهانِ بزرگ در چند سالِ گذشتهمیشد سیاراتِ گوناگون و چند منظومهٔ پراکنده راداشت در سراسرِ خوشهٔ ستارهای گارو کشف کرده بود.
روی بخشی از این سیارات بومیانی زندگی میکردند، اما سپاهِ کیهانِ بزرگ همهٔماه آنها را به بردگی گرفته بود. اطلاعاتِ پایگاهِ دادهٔ سپاهِ کیهانِ بزرگ فقط متنمیبُرد نبود، بلکه ویدیوهایی از کلِ روندِ تسخیرِ سیاراتِ جدید را هم در بر میگرفت.
هان شیائو سر تکانبلکه داد و با فرماندهِتسخیرِ ارشد، تاروکوف، تماس گرفت.
«اطلاعاتِ سپاهِ کیهانِ بزرگمأموریت به دستم رسیده. نسخهایبستگی از آن را برایتان میفرستم.»
تاروکوف نگاهی گذرا به سند انداخت ومیشد با لبخند گفت: «کارتان عالی بود. امپراتوریِداشت سرخ این خدمتِ شما را در نظر میگیرد.»
پیش از آنکه هانمحسوب شیائو حرفی بزند، اعلانیشریک روی پنلش ظاهر شد.
[اطلاعاتِ اکتشافیِ سپاهِ کیهانِ بزرگ] را تحویل دادید!
۱٬۵۰۰+ امتیازِ مشارکتِ امپراتوریِ سرخ.
۵۵۰+ امتیازِ اکتشاف.
رتبهٔ [دنیای سوسوزن - فازِ نخست] افزایش یافت.
مأموریتِ دنیای سوسوزن مأموریتی جناحی بود و اکتشافِ گارومأموریت فازِ نخستِ آن محسوب میشد. همهٔ بازیکنان در رتبهٔ مأموریتحالا شریک بودند و این رتبه به امتیازِ اکتشاف بستگی داشت.
پس از یک ماه اکتشاف، رتبهٔهمه مأموریتِ همه در ابتدا دیمنفی بود،چشمگیر اما حالا به رتبهٔ دی رسیده بود.
شاید این پیشرفت چشمگیر به نظر نمیرسید، اما این مأموریتِویدیوهایی رتبهٔ اسپلاس بود و هر افزایشِ کوچکی در رتبه زمانِ زیادیتماس میبُرد. هرچه به پایان نزدیکتر میشدند نیز این افزایش دشوارتر میشد.
با این حال، ۱٬۵۰۰ امتیازِ مشارکتِ امپراتوریِ سرخ پاداشی بود که بیش ازهمه همه هیجانزدهاش میکرد. ۶٬۰۰۰ امتیازِ مشارکت برای دانشِ نهاییِ تندرِ حیاتِ ماشینی خرجمیبُرد کرده بود و حالا کمی بیش از ۲٬۰۰۰ امتیاز برایش باقی مانده بود.
با دریافتِ یکجای ۱٬۵۰۰ امتیازِ مشارکت، حالا برای گرفتنِ یک دانشِ نهاییِ جدید فقطداشت به کمی بیش از ۲٬۰۰۰ امتیاز نیاز داشت. بهخاطرِ جایگاهش، قیمتِ دانشِ نهایی برایزیادی او تخفیف میخورد. در زندگیِ قبلی، بازیکنان برای خریدِ آن باید ۱۲٬۰۰۰ امتیازِ مشارکت میپرداختند.
البته بازیکنانِ عادی میتوانستند با پیوستن به امپراتوریِ سرخ مقامی به دست بیاورند و باافزایشِ انجامِ مأموریتها آن را ارتقا دهند. هرچه درجهشان بالاتر میرفت، تخفیفِ بیشتری شاملِ حالشان میشد.هیجانزدهاش با این حال، حتی بیشترین تخفیفِ ممکن هم به پای تخفیفِ ۵۰ درصدیِ او نمیرسید.
مأموریتِ مخفیِ ماهِ افرا سودِدادهٔ کلانی برایش به همراه داشت وکلِ هان شیائو در پوستِ خود نمیگنجید.
قطعاً باید به چنین بازیکنِ توانمندیمأموریت پاداشِ بزرگی میداد تا بقیهٔ بازیکنان همهمه برای یافتنِ مأموریتهای مخفیِ دیگر تشویق شوند.
همانطور که هان شیائو مشغولِ بررسیِ پنل بود، تاروکوف به صحبت ادامه داد: «این گزارش ما را از اعزامِ نیروی انسانیِ فراوانچشمگیر بینیاز میکند. میگویم اطلاعات را واردِ نقشهٔ ستارهای کنند. از آنجا که خودتان نیرو فرستادهاید تا سپاهِ کیهانِ بزرگ را نابود کنند،برای میتوانید موقتاً کنترلِ قلمروشان را به دست بگیرید. همچنین میتوانید شماری از نیروهایتان را برای استخراجِ منابع در مرکزِ گارو مستقر کنید.»
هان شیائو لبخند زدداشت و گفت: «بسیار خب.» هدفِحالا خودش هم دقیقاً همین بود.
در مقایسه با منظومههای حاشیهای، مرکزِ خوشهٔ ستارهای پررونقترین منطقه به حساب میآمد. نیروهای اعزامیاش برای نابودیِ سپاهِ کیهانِارشد بزرگ بهانهٔ بینقصی برای ایجادِ یک مسیرِ سفرِ طولانی داشتند و به این ترتیب، در آینده میتوانست مستقیماً واردِشما مرکزِ خوشهٔ ستارهای شود. با این روش میتوانست تمامِ سیاراتِ مشهور را کشف کند و مخفیانه انبارهایش را پر کند.
اگر او زودتر از بقیه قلمرویی را کشف میکرد، دیگر متحدانِ امپراتوریِ سرخ کهابتدا بعداً سر میرسیدند، نمیتوانستند آن را از چنگش دربیاورند. اگر موفق میشد پررونقترین منطقهٔپایان خوشهٔ ستارهای را به چنگ بیاورد، بیشترین سود را از این مأموریت به جیب میزد.
گذشته از این، حالا که یک بار این سفرِمأموریت طولانی را انجام داده بود، اگر مخفیانه برای یافتنِ گنجینهٔحالا کیهانی به سمتِ شرق میرفت، کسی به او شک نمیکرد.
سپس تاروکوف گفت که موضوع را بهابتدا امپراتوریِ سرخ گزارش میدهد تا پاداشِ اواسپلاس را در قالبِ منابع و نیروی انسانی بپردازند.
پس ازگرفته کمی گپوگفت، تماسدادهٔ را قطع کردند.
هان شیائو سپس به دیدِ فیلیپ متصل شدبودند و توانست نبردِ میانِ بازیکنان و آتیمو راحالا که چند منظومه آنطرفتر در جریان بود، تماشا کند.
...
بوم!
صدای انفجارها تمامی نداشت!
سیلِ بازیکنان به سویمیشد آتیمو که در مرکزبودند قرار داشت، هجوم بردند.
آتیمو دلاورانه میجنگید و میانِ جمعیت جاخالی میداد تا از حملات دررتبه امان بماند و همزمان از تمامِ بدنش پرتوهای لیزر شلیک میکرد. مثلِاسپلاس یک برجکِ توپخانهٔ متحرک شده بود و به هر سو شلیک میکرد.
پرتوهای نور میدانِ نبردِ شلوغ را میشکافت ودیمنفی همهجا پر از انفجار بود که پیکرهای انسانیِکوچکی پوشیده در نورِ سپر را به هوا پرتاب میکرد.
نبرد مدتها بود که جریان داشت و میدان از رنگهای گوناگونِ تواناییهای بازیکنانتسخیرِ پوشیده شده بود. دستکم ۳۰ وضعیتِ تضعیف روی آتیمو اِعمال شده بود. هرچندبرایتان این وضعیتها دوامِ چندانی نداشت، اما تعدادِ بیشمارِ بازیکنان باعث میشد مدام تمدید شوند.
بهخاطرِ اختلافِ شدیدِ سطحشان، آتیمو برتریِ سرعت داشت و بازیکنان نمیتوانستند رویش قفل کنند یا اگروحالا را ثابت نگه دارند. انگار بازیکنانِ مناطقِ مختلف بهطورِ تصادفی با حملاتِ آتیمو روبهرو میشدند. بازیکنانی کهحال تازه به رتبهٔ بی رسیده بودند، بهمحضِ روبهرو شدن با آتیمو نمیتوانستند آسیبِ حملاتش را تاب بیاورند.
بازیکنان معمولاً در دانجنها گروههایی تشکیل میدادند که نهایتاً چند دَه عضو داشت و این نخستین باریابتدا بود که با چنین جمعیتِ عظیمی به جنگِ یک باس میرفتند. هر گروه میخواست بیشترین آسیبِ ممکن رادشوارتر وارد کند و ترسی از آسیب زدن به خودیها نداشتند. به همین دلیل، میدانِ نبرد بهشدت آشفته بود.
دشواریِ این نبرد بسیار فراتر از انتظارِ بازیکنان بود وشاید تمامِ تاکتیکهایی که از پیش چیده بودند، بهکلی بیفایده ازهرچه آب درآمد. فقط میتوانستند در لحظه به شرایط واکنش نشان دهند.
با این حال، بازیکنانپایگاهِ خبر نداشتند که فشارِنبود روی آتیمو چندین برابرِ آنهاست.
آتیمو میانِ جمعیت میلولید و میخواست از آنها بهعنوانِ سپرِ انسانی استفاده کند تا بازیکنان از ترسِ آسیبپیشرفت زدن به خودیها محتاط شوند و از شدتِ حملات بکاهند. اما با کمالِ ناباوری فهمید که این جماعت ذرهایهیجانزدهاش به مرگِ همرزمانشان اهمیت نمیدهند و حتی اگر به قیمتِ جانِ رفقایشان تمام میشد، با تمامِ قوا حمله میکردند.
حتی آتیموی خونسرد هم از کارِ بازیکنان جا خورد. با اینکه هیچرتبه راهِ فراری نداشت و طرفِ مقابل دستِ بالا را گرفته بود، بازاسپلاس هم با چنین روشِ بیرحمانهای و بدونِ توجه به آمارِ تلفات میجنگیدند!
این دیگر بینهایت سنگدلانه بود. ارتشِهمه ستارهٔ سیاه واقعاً برای رسیدن بهچشمگیر هدفش از هیچ کاری دریغ نمیکرد!
از آنجا که بازیکنان ترسی از مرگ نداشتند، استراتژیِ او بهکلیکلِ بیفایده بود. آتیمو چارهای نداشت جز اینکه بارانِ حملات از هرگرفت سو را تحمل کند و برای حفظِ سپرِ خود انرژی بسوزاند.
حملاتِ بازیکنان فقط در سطحِ رتبهٔ بی بود، امارتبه آتیمو جرئت نمیکرد برای دفعِ آسیبِ دستهجمعیِ آنها ازپیشرفت بدنِ خودش مایه بگذارد. هرچه باشد، فیزیکِ بدنیِ قدرتمندی نداشت.
سپرش نمیتوانست تمامِ آسیبها را مهار کند، بهویژه حملاتِ سایکیک کهبودند هرازگاهی از راه میرسید و سردردِ شدیدی به جانش میانداخت. بیشترِچشمگیر وضعیتهای تضعیفی که رویش اِعمال شده بود، کارِ همین حملاتِ سایکیک بود.
آتیمو جراحاتِ فراوانی هم روی بدنش داشت و جانش رفتهرفته کمپیشرفت میشد. تواناییِ بازیابیِ قدرتمندی نداشت، بنابراین حتی اگر از انرژیاش برای تحریکِمیشدند ترمیمِ سلولها استفاده میکرد، باز هم سرعتِ بازیابیاش به پای آسیبها نمیرسید.
گذشته از این، با تخلیهٔدادهٔ پرسرعتِ انرژیاش، آتیمو حس میکرد کشتنِکلِ تمامِ دشمنان هر لحظه غیرممکنتر میشود.
با وجودِ این احساس،میشد تا زمانی که کوچکترینبودند امیدی داشت تسلیم نمیشد.
آتیمو با خود فکر کرد:نخستِ حتی اگه نتونم فرار کنم، بایدبودند بیشترین آسیبِ ممکن رو بهشون بزنم!
میخواست حتی در صورتِ مرگ هم تکهٔ بزرگی از گوشتِ ارتشِ ستارهٔچشمگیر سیاه را بکَند. از آنجا که این دشمنان در حملاتشان اینقدر دیوانهوارنیز عمل میکردند، او هم میتوانست بیشترین آسیب را به آنها وارد کند.
بدنِ آتیمو برقی زد و در منطقهٔ دیگری ظاهر شد. ناگهان با پاتسخیرِ گذاشتن روی مجموعهای از تلههای مکانیکی، صدای تَرَق از زیرِ پایش به گوش رسید.میفرستم نیروی مغناطیسیِ قدرتمندی بدنش را در بند کشید و حرکاتش را بهشدت کُند کرد.
یکی از بازیکنانمحسوب فریاد زد: «همهمأموریت بیاید اینجا! گرفتمش!»
بازیکنانِ اطراف بیدرنگ تمامِاکتشافِ قدرتِ آتشِ خود رابازیکنان بر سرِ آتیمو ریختند.
آتیمو غرشِ خفهای سر داد و سپرِابتدا انرژیاش بهشدت درخشید. گلولهها روی سپرش باریداسپلاس و جرقهها به هر سو پرتاب شد.
بوم!
پرتوهای انرژی به هر سوبازیکنان شلیک شد و برجهای توپخانهایبستگی که نزدیکش بود منفجر شد.
سپس پایش را روی زمین کوبید و تلههای مکانیکیِ زیرِ پایش را نابود کرد تاماه آزاد شود. درست وقتی میخواست عقبنشینی کند، ناگهان موجی از سرگیجه به او دست داد وپایان بیش از ده سایکیک در اطرافش، هر کدام با یک حملهٔ ذهنی از او استقبال کردند.
در همان مکثِ کوتاه، گروهِ بزرگی ازابتدا رزمیکاران از فرصت استفاده کردند و جلو کشیدندافزایشِ و مشتهای شعلهورشان روی سپرِ آتیمو فرود آمد.
بوم بوم بوم!
سپر شروع به سوسوزدن کرد و آتیمو دندانهایش را بهبستگی هم سایید. سپس بازویش را تکان داد و شلاقی از انرژیاسپلاس بیرون زد و تمامِ رزمیکارانی را که جلو میآمدند، پس زد.
جنگیدن روی زمین بهشدت به ضررش بود، پس آتیمو سعی کرد دوبارهرتبه پرواز کند. با این حال، تنها چند متر بالا رفته بود کهاسپلاس حسِ بازدارندهٔ قدرتمندی را احساس کرد که حرکاتش را بهشدت کند کرد.
سرش را که بالا گرفت،ماه دید آرایههای جادوییِ بیشماری در آسمانپیشرفت شناورند تا جلوی پروازش را بگیرند.
جادوگرانِ رتبهٔ بی حتی با روی هم گذاشتنِ آرایههایشان هم نمیتوانستند متوقفشروندِ کنند، اما عبورِ آتیمو از این منطقهٔ ضدپرواز زمانِ زیادی میبُرد. جرئترسیده نداشت چنین کاری کند، چون به هدفی زنده و بیدفاع تبدیل میشد.
گذشته از این، حتی اگر میتوانست پرواز کند، تا وقتی دشمنان راماه تارومار نمیکرد، باز هم تعقیبش میکردند. گمان نمیکرد سرعتِ پروازش از یکزمانِ سفینه بیشتر باشد و چون روی سیاره گیر افتاده بود، راهِ فراری نداشت.
هر دو طرف دراکتشافِ نبردی طولانی گلاویز بودند ومأموریت آتیمو کمکم احساسِ خستگی میکرد.
یادش نمیآمد تا آن لحظه چند نفر را کشته است.شاید شاید دهها هزار نفر، و تلفاتِ ناشی از آتشِ خودی درپایان میانِ دشمن احتمالاً از کشتههای به دستِ او هم بیشتر بود.
آتیمو آبدهانش را روی زمین انداخت ومتن گفت: «یک مشت دیوانه!» و بدنِ سنگینشجدید را کشید تا به جنگ ادامه دهد.
انرژیاش رو بهمحسوب پایان بود ومأموریت بدنش ثانیهبهثانیه سنگینتر میشد.
دلِ آتیمو ریختجناحی و درندهخوتر شد:محسوب «انگار شانسی ندارم...»
دستکم دشمن تلفاتِ بیشتری داده بود!همه باید تا جای ممکن آدمهای بیشتریچشمگیر را با خودش به گور میبُرد!
در این لحظه، آتیمو از موجِ دیگری از آتش جاخالی دادکلِ و به اطراف نگاه کرد تا ازدحامِ دشمنانِ دورش را ببیند.گرفت ناگهان حس کرد چیزِ بسیار عجیبی در این نبرد وجود دارد.
بعد از اینهمه جنگیدن، باید دشمنانِ زیادی را کشته باشدبستگی و واضح بود که دشمنان هیچ نیروی کمکیای هم نداشتند.نمیرسید پس چرا به نظر میرسید تعدادشان هیچ تغییری نکرده است؟!
آتیمو ماتش برد.
در جهانبینیِ او، مرگ قطعی بود و چیزی به نامِ زنده شدن وجود نداشت. از این رو، دقتِ چندانی به تعدادِ دشمنانِ مقابلشمیشدند نکرده بود. گذشته از این، میدانِ نبرد بهشدت آشفته بود و هزاران هزار دشمن در آن حضور داشتند. وقت نداشت چهرهٔ تکتکِ افرادمانده را به خاطر بسپارد. با توجه به اینکه در موقعیتی خطرناک گیر افتاده بود، تازه توانسته بود متوجه شود که یک جای کار میلنگد.
با درکِ این موضوع، آتیمودادهٔ با دقت به آدمهای اطرافش خیرهکلِ شد و رنگ از رخش پرید.
«این جماعت... واقعاً بیمرگاند؟!»
چهرهٔ آتیمو در هم رفت و ناباوری دربازیکنان نگاهش موج میزد. حسِ عمیقی از یأس درهمه دلش رخنه کرد و به تمامِ بدنش سرایت کرد.
عجبا... بیدلیل نیست که بهماه تلفات اهمیتی نمیدن. معلوم شد اینپیشرفت جماعت اصلاً مفهومِ مرگ رو نمیفهمن...
فکر میکرد دارد آسیبِ شدیدی به دشمنمتن میزند، اما معلوم شد که این فقط خیالیمیگرفت خام بوده است. مقاومتِ خودش تلاشی بیهوده بود.
اگر فقط مسئلهٔ رویارویی با تعدادِ زیادی دشمن در میان بود، آتیمو همچنان میل داشت تا پایشاید جان با آنها بجنگد. اما با فهمیدنِ اینکه دشمنان میتوانند دوباره زنده شوند، روانِ آتیمو بهکلی فرو۱٬۵۰۰ ریخت. در یأسِ مطلق فرو رفت و ارادهاش برای جنگیدن کاملاً دود شد و به هوا رفت.
آخرین ذرهٔ امیدِ آتیمو نابود شد و غرشکنان رومأموریت به آسمان فریاد زد: «آاااه!» سپس تمامِ قدرتِ باقیماندهاشدیمنفی را بیرون ریخت و ذرهای انرژی برای خودش نگه نداشت.
بوم!
بیش از ده ستونِ ضخیمِ نور در سراسرِ میدانِ نبرد چرخید وروندِ هر کس که با آنها تماس پیدا میکرد، در دم کشته میشد. همیننسخهای یک حمله بهتنهایی بیش از دههزار بازیکن را به خاک و خون کشید.
«حواستون باشه! همه بخوابید روبازیکنان زمین! این باید فازِ آخرِ باسداشت باشه. داریم واردِ درگیریِ نهایی میشیم!»
همهٔ تیمها با عجله روی زمین خوابیدند و ستونِمأموریت نور از بالای سرشان رد شد. با این حال، منبعِحالا انرژیِ سوزان باز هم آسیبِ مختصری به آنها وارد کرد.
ستونهای نور بهسرعت ناپدید شد و بدنِابتدا آتیمو تلوتلوخوران به اینسو و آنسو تاب خورد،افزایشِ گویی هر لحظه ممکن بود به زمین بیفتد.
بنگ!
گلولهٔ توپی آتیمو را به زمین کوبید. بازیکنانبودند با دیدنِ این صحنه، با عجله بلند شدندحالا و شروع به اسپمکردنِ تمامِ حملاتشان روی آتیمو کردند.
آتیمو که ارادهاش را برای مبارزه از دست داده بود، مثلِ عروسکی شده بودداشت که همه برای قاپیدنش دستودست میکردند. دستوپایش بهسرعت تکهپاره شد و بازیکنان بدنش رازیادی شکنجه دادند. چشمانش رفتهرفته تار شد و بازیکنانِ اطرافش در نگاهِ او مانندِ شیاطین بودند.
پیش از مرگ، آتیمو ناگهانماه تصور کرد که چهرهٔ تمامِشاید بازیکنان شبیهِ چهرهٔ خودش شده است.
ناگهان به آنهمهاطلاعاتِ سال دزدی وفقط غارتگریِ خودش فکر کرد.
آیا این تاوانِ کارهایش بود؟
خاش!
لحظهای بعد، یک نفرداشت سرش را از جادیمنفی کند و دیدش خاکستری شد.
بازیکنی از تیمِ دودمانپایگاهِ با خوشحالی فریاد زد:نبود «هاهاها! پاداشِ کشتنش مالِ ماست!»
[شاهزاده دوم] با هیجان سرِ آتیمومأموریت را در هوا تکان داد وماه [پادشاه دریاسالار] در کنارش سر تکان داد.
«نوچ، آخرشمأموریتی هم رسیداکتشافِ به تیمِ دودمان.»
«من سه بار مردم ولیماه حتی نتونستم یه تارِ موششاید رو هم لمس کنم. عجب ضرری.»
«نظرتون چیهگرفته همینجا کلکِ چنددادهٔ نفرشون رو بکنیم؟»
بازیکنانِ حرفهایِ تیمهایمحسوب دیگر با طمع بهشریک تیمِ دودمان نگاه کردند.
[ودکا] و [کاپیتان هنریِ پیر] از اینکه پاداشِ باسمأموریت را باشگاههای بزرگ قاپیده بودند، ناامید شدند. تیمِ دودمان احتمالاًحالا در لیگِ حرفهایِ پیشِ رو باز هم دشمنِ قدرتمندی میشد.
در طولِ نبردِ قبلی، آنها حملاتشان را روی بازیکنانِ چینی متمرکز کرده بودند تا وانمود کنند که آتشِزیادی خودیِ تصادفی بوده است. با این حال، متوجه شدند که خودشان هم بهطرزِ غیرعادی و عجیبی هدفِ آتشِ خودیتندرِ قرار گرفته و هر کدام بهطورِ میانگین سه بار مردهاند. احتمالاً آنها هم هدفِ بازیکنانِ چینی قرار گرفته بودند.
هرچند بازیکنانِ عادی پاداشیپایگاهِ نگرفتند، اما همچنان ازنبود هیجان در پوستِ خود نمیگنجیدند.
آتیمو اولین سوپرِ رتبهٔمیشد بلا بود که بهبودند دستِ آنها کشته میشد!
این اولینمأموریتی کیلِ رتبهٔ بلانخستِ برای بازیکنان بود!
از سوی دیگر، هان شیائوماه نیز گزارش را از فیلیپ دریافتپیشرفت کرده بود و نفسِ راحتی کشید.
«بالاخره یهگرفته رتبهٔ بلاپایگاهِ رو کشتن...»
اگر با رتبهٔ بلایی مثلِ امبر طرفشریک بودند، بازیکنان هر چند بار هم کهابتدا زنده میشدند، محال بود بتوانند او را بکشند.
با این حال، آتیمو چنین تواناییِ بیمارگونهای نداشت و فقط یک سوپرِ رتبهٔ بلای معمولی بود. فیلیپ سفینه را ساقط کرده بود، اما بازیکنان سفینههایافزایشِ خودشان را برای تعقیبِ او داشتند. از این رو، آتیمو هیچ راهِ فراری نداشت و چارهای جز رویارویی با بازیکنان برایش نمانده بود. از آنجاخرج که بازیکنان در سطحِ یک سوپرِ رتبهٔ بی بودند، قدرتشان با جهشی کیفی روبهرو شده بود و آتیمو چارهای جز مرگ با کولهباری از حسرت نداشت.
در نگاهِ هان شیائو، این اتفاقهمه نقطهٔ عطفی برای بازیکنان و همچنینچشمگیر نقطهٔ چرخشی در طرزِ تفکرشان بود.
در زندگیِ قبلی، بازیکنان تازه در نسخهٔ ۴٫۰ توانسته بودند کلکِ یک سوپرِ رتبهٔ بلا راتکان بکنند. پس از آن، بازیکنان فهمیدند که میتوانند قدرتی در حدِ یک سوپرِ رتبهٔ بلای معمولیلبخند داشته باشند و وضعیتِ روانیشان تغییری نامحسوس کرد. اعتمادبهنفسشان بیشتر شد... و البته کلهخرتر هم شدند.
از آنجا که بازیکنان بهشدت خودرأی بودند، راهی برای جلوگیری از این موضوعهمه وجود نداشت. با این حال، این تأثیر در حالِ حاضر محدود بود. قدرتِمیبُرد رزمیِ شخصیِ هان شیائو و سازمانش برای سرکوبِ شیاطینِ درونِ همهٔ بازیکنان کفایت میکرد.
او عمداً اجازه داده بود بازیکنان با آتیمو درگیر شوند تا بتوانند بهعنوانِ اعضایداشت ارتشِ ستارهٔ سیاه، کلکِ یک سوپرِ رتبهٔ بلا را بکنند. اگر کمکِ فیلیپ نبود، نمیتوانستندمیبُرد جلوی فرارِ آتیمو را بگیرند و محال بود بتوانند اولین باسِ رتبهٔ بلا را بکشند.
از این رو، این اولین کیل ثمرهٔ تلاشِ بازیکنان و درپیشرفت عینِ حال نشانهٔ قدرتِ جناح بود. تا زمانی که بازیکنان ایننزدیکتر موضوع را درک میکردند، حسِ تعلقشان به جناح روزبهروز بیشتر میشد.
گذشته از این، این اولین کیل رویدادی تاریخی وبلکه یک عملیاتِ مشترکِ ارتشی به حساب میآمد. از طریقِفرماندهِ این اتفاق، بازیکنانِ بسیار بیشتری به ارتش گره میخوردند.