چپتر 1399: ارتقای ناتمام
0چهار نوادهٔ مستقیم نگاهی به هم انداختند و طبقِبتواند دستورِ وورنوس عمل کردند. دستهایشان را بالا بردند و انرژیِمیرفت خود را بیرون دادند تا به بدنِ او سرازیر شود.
این کار مثلِ ریختنِ بنزین روی آتش بود. شدتِ طوفانِ انرژیدارد بیشتر شد و وورنوس که در مرکزِ آن قرار داشت، دیگرداشتند به چشم نمیآمد. از او چیزی جز نوری کورکننده باقی نمانده بود.
هالهٔ وورنوس پیوسته اوجدلیل میگرفت و آن چهارنگران تن بیاختیار به لرزه افتادند.
«انگار جواب داد!»
«از قویترین فردِ شناختهشدهٔ کیهان جز این هم انتظاربتواند نمیرفت. هرچند ستارهٔ سیاه زودتر به این مقام رسید،اصلی اما او هم توانست با فاصلهٔ کمی خودش را برساند.»
چهار نوادهٔ مستقیم با شگفتی و خوشحالی از طریقِ تلهپاتی بادارد هم حرف زدند. در سوی دیگر، دلِ پاپ و دیگر مقاماتِداشتند عالیرتبه که چشم به این نقطه دوخته بودند، مثلِ سیروسرکه میجوشید.
آنقدر مضطرب بودند که انگار فرزندشان را به جلسهٔکنارِ کنکور فرستادهاند. بدونِ اینکه پلک بزنند به صحنه خیره ماندهحیاتی بودند و نمیخواستند حتی یک ثانیه را از دست بدهند.
همهٔ آنها از زبانِ وورنوس شنیده بودند که این ارتقاهیجانِ خطراتی دارد، به همین دلیل بسیاری از مقاماتِ ارشدِ کلیسابتواند نگران بودند. در کنارِ هیجانِ انتظار، دلشورهٔ عجیبی هم داشتند.
وجودِ وورنوس برای کلیسای اسرار اهمیتِ حیاتی داشت تا بتواندتمدنِ دو تمدنِ دیگر را از نظرِ قدرتِ فردی مهار کند.ضربهٔ اگر این ستونِ اصلی از دست میرفت، ضربهٔ سنگینی میخوردند.
رادارِ ناوگان بیوقفه بوقبدهند میزد و عددِ انرژیِشنیده ثبتشده بهسرعت بالا میرفت.
این روند مدتِ زیادی طول کشید. مقابلِ چشمانِ همه، طوفانِ انرژیدلشورهٔ سرانجام رفتهرفته کوچکتر شد و دوباره به درونِ بدنش مکیده شد.نظرِ هالهٔ وورنوس به اوجِ خود رسید و آرامآرام به ثبات رسید.
«دارد موفق میشود؟!»
با دیدنِ این صحنه، مقاماتِ ارشدِ کلیسااهمیتِ سر از پا نشناختند و با چشمانیمهار پر از امید به او خیره شدند.
«انگار اولین نوادهٔدست مستقیمِ رتبهٔ ایکسآنها دارد متولد میشود...»
پاپ غرق درهمین شادی شد وارشدِ نفسِ راحتی کشید.
با این حال، درست وقتی فکرارشدِ میکرد ارتقا رو به پایان است،عجیبی روندِ کوچکشدنِ طوفانِ انرژی ناگهان متوقف شد.
لحظهای بعد، انرژیِ سهمگینی با مرکزیتِ وورنوس منفجر شدبتواند و تمامِ طوفانِ انرژیای که جذبِ بدنش شده بود،اصلی با سرعتی بهمراتب بیشتر به بیرون پس زده شد.
نورِ کورکنندهای همهجا را فرا گرفت و دیدِ حاضرانارتقا را به صفحهای یکدست سفید تبدیل کرد. صدای کرکنندهاشکنارِ چنان بلند بود که گویی قلبِ همه را لرزاند!
بوم!
ناوگانِ دفاعیِ مستقر در آن اطراف مجبور شدند سپرهایشان را فعال کنند، اما طولی نکشید که سپرها پر از ترک شد. چهارنظرِ فرارتبهٔ آ که از همه به مرکزِ انفجار نزدیکتر بودند، غافلگیر شدند و موجِ سهمگینِ انرژی آنها را به عقب پرتاب کرد.زیادی درست مثلِ ترکشهای یک بمب به اطراف شلیک شدند و در اعماقِ فضا معلق ماندند. «چه خبر شده؟ چرا یهو منفجر شد؟!»
پاپ چون بهصورتِ تصویرِ هولوگرامی حضوراسرار داشت، آسیبی ندید. با این حال،قدرتِ بهشدت جا خورد و بلافاصله مضطرب شد.
یعنی وورنوس در ارتقایش شکستهمهٔ خورده و متأسفانه جانش را ازدارد دست داده و پودر شده بود؟!
رهبرِ کلیسا بلافاصله به وحشت افتاد و بیدرنگنگران به چهار نوادهٔ مستقیم و ناوگانِ اطراف دستورکلیسای داد برای نجاتِ او دست به کار شوند.
خوشبختانه همان یک موجِ انفجارِ انرژی آسیبِ ماندگاری بهکنارِ ناوگانِ اطراف وارد نکرد. پس از تخلیهٔ انرژی، نورِ خیرهکنندهٔحیاتی مرکزِ انفجار رفتهرفته محو شد و سرانجام وورنوس نمایان شد.
او در فضا شناور بود و خونِ طلاییرنگ پیوسته از تکتکِنظرِ منافذِ بدنش بیرون میزد. خونها بهمحضِ تماس با محیطِ منجمدِ کیهان، بهسرعترادارِ جامد میشدند و به شکلِ بلورهای طلاییِ شفافی شبیهِ دانههای برف درمیآمدند.
عددِ انرژی روی رادار بهسرعت افت کرد وشنیده هالهٔ وورنوس رنگپریده و ضعیف شد. ظاهراً بهشدتکلیسا مجروح شده بود و در آستانهٔ فروپاشی قرار داشت.
سفینههای اطراف برای نجاتش بهسرعت او را محاصره کردند، اما وورنوس دستش را تکان داد تا نشان دهد نیازی به این کار نیست.قدرتِ انگشتش را دراز کرد و ضربهٔ ملایمی در هوا به سمتِ معبدِ دههزار خدای در آن دوردست زد و تجسمِ خدای یکی ازکشید مجسمهها را از راهِ دور بیرون کشید. او پیکرهٔ خدایی با لباسی فاخر را احضار کرد و آن را از مجسمه جدا ساخت.
آواتارِ این ایزد آشکارا مؤنث بود، اما چهرهٔ خودِ وورنوسهیجانِ را داشت. هرچند خطوطِ چهرهاش کمی لطیفتر شده بود، امابتواند همچنان شبیهِ مردی بود که لباسِ زنانه به تن کرده است.
بهمحضِ ظهورِ تجسمِ خدا، نوری خیرهکننده از آن ساطع شد که فضا را پر کرد و درستونِ بدنِ وورنوس ادغام شد. جراحاتِ وورنوس بهسرعت مهار شد و دیگر وخیمتر نشد. هرچند هالهاش هنوز ضعیفطول بود، اما رفتهرفته به آرامش رسید. کاملاً مشخص بود که فرمِ اصلیِ این خدا، قدرتهای شفابخشی داشته است.
پاپ دوباره با وورنوسبدهند ارتباط گرفت و باشنیده نگرانی پرسید: «حالتان خوب است؟»
وورنوس مشتی خونِ طلایی بیرون تفارشدِ کرد و با سرفهای ضعیف گفت:عجیبی «فقط نیروی حیاتم بهشدت تحلیل رفته، نمیمیرم.»
رهبرِ کلیسا باهمین لحنی مردد پرسید: «شما...کلیسا در ارتقایتان شکست خوردید؟»
وورنوس بیحالداشتند سر تکان دادکلیسای و گفت: «بله.»
«مگر نگفتیدثانیه ۷۰٪ شانسِ موفقیتهمهٔ دارید؟ پس چرا...»
پیش از آنکههمین حرفِ پاپ تمام شود،کلیسا وورنوس میانِ کلامش پرید:
«عمداً این کار را کردم.بسیاری میتوانستم بدونِ مشکل ارتقا پیدا کنم،دلشورهٔ اما در آخرین لحظه متوقفش کردم.»
«چی؟!»
این جوابثانیه کاملاً دور ازهمهٔ انتظارِ کلیسا بود.
فکر میکردند به مانعی در مسیرِ ارتقایش برخورده و شکستهیجانِ خورده، اما معلوم شد وورنوس خودش عمداً این کار را کردهتمدنِ است. دیگر جای تعجب نداشت که اینقدر مجروح به نظر میرسید.
در واقع، تمامِ سلولهایش با موفقیت به سطحِ بالاتری ارتقا یافته بودند، اما او بهزور روندِ دگرگونی را قطع کرده و ژنهایش را وادار کرده بود تا پسستونِ از ارتقا به حالتِ اولیهشان برگردند. درست مثلِ این بود که کسی زیرِ تیغِ جراحیِ تغییرِ جنسیت برود و وسطِ عمل پشیمان شود و بخواهد همهچیز را بهمکیده حالتِ قبل برگرداند. عاقبتِ چنین کاری اصلاً نمیتوانست خوب باشد و در موردِ وورنوس، این کار نیروی حیاتش را بهشدت تحلیل برده و به سلولهایش آسیب رسانده بود.
«منظورتان چیست؟»
پاپ بینهایت جا خوردهبدهند بود. میدانست وورنوس بیدلیلشنیده دست به چنین کاری نمیزند.
وورنوس با صدایی بم گفت: «وقتی داشتم ارتقا میگرفتم، فهمیدم یکدلشورهٔ جای کار میلنگد. سطحِ حیاتم دگرگونیِ عظیمی را تجربه نکرد. تفاوتِنظرِ فاحشی با زمانِ ارتقای ستارهٔ سیاه داشت. حتماً روشم ایرادی داشته!»
پاپ اخم کرد و پرسید:بسیاری «...پس منظورتان این است کههیجانِ این روشِ ارتقا درست نیست؟»
«دقیقاً. انگار روشِ رسیدن به رتبهٔ ایکساهمیتِ به این سادگیها هم نیست. ستارهٔ سیاهمهار حتماً شروطِ مهمی را پنهان کرده است.»
هرچند وورنوس در اثرِ اینهمهٔ پسزنی بهشدت مجروح شده بود، امادارد نگاهش همچنان نافذ و تیز بود.
در ابتدا از اینکه ارتقایش بیدردسر پیش میرفتنگران بسیار خوشحال بود، اما هرچه به پایانِ کارکلیسای نزدیکتر میشد، بیشتر حس میکرد یک جای کار میلنگد.
با اینکه میتوانست پس از این ارتقا قویتر شود، اما میزانِدلشورهٔ افزایشِ قدرتش با آنچه از یک رتبهٔ ایکس انتظار میرفت، زمیننظرِ تا آسمان فرق داشت. همین موضوع او را به شک انداخته بود.
گواهیِ قلبیِ ضعیفی به او میگفت که این ارتقا قرار نیست او را به رتبهٔ ایکس برساند. اگر ارتقا کامل میشد، مجبورمیخوردند بود آنقدر صبر کند تا به مرزِ جدیدی برسد و بتواند ارتقای بعدی را تجربه کند. استعدادش تقریباً تا قطرهٔ آخر کشیدهبدنش شده بود و معلوم نبود چقدر زمان میبرد تا فرصتِ ارتقای جدیدی به دست بیاورد. چهبسا دیگر هرگز چنین فرصتی نصیبش نمیشد.
در آن صورت، رؤیای رسیدن به رتبهٔ ایکسشنیده احتمالاً دود میشد و به هوا میرفت وکلیسا دیگر هرگز نمیتوانست پا به این عرصه بگذارد.
وورنوس پس از مدتی کلنجار رفتن، سرانجام تصمیمش را گرفت. در نیمههای راهِداشتند ارتقا، تصمیم گرفت جلوی ضرر را بگیرد. ترجیح داد جانش را به خطرکند بیندازد و پسزنیِ انرژی را به جان بخرد تا به این ارتقا پایان دهد.
بهطور کلی، روندِ ارتقای سوپرها بازگشتناپذیر بود، اما در سطحِ وورنوس، او دیگر میتوانست همهچیز را بینقص کنترل کند. قطعکردنِ روندِ ارتقا و معکوسکردنِ دگرگونیمهار برای او امکانپذیر بود. البته اگر یک آدمِ عادی دست به چنین کاری میزد، ممکن بود به فروپاشیِ ژنتیکیاش ختم شود، اما ویژگیِ «ثباتِ» سلاحِ پادشاهیِرفتهرفته ارواحِ خلأ یکی از دلایلی بود که وورنوس جرئت کرد این ریسک را بپذیرد. حتی با وجودِ آسیبدیدنِ سلولها، این سلاح خطر را بهشدت کاهش میداد.
با این کار، هرچند بهشدت مجروح میشد، اما میتوانست با مدتی استراحت دوبارهفردی بهبود یابد. از آنجا که نتوانسته بود به سطحِ بالاتری برسد، دستکم این فرصتِمیزد ارزشمندِ ارتقا هدر نمیرفت. این اولین باری نبود که چنین چیزی را تجربه میکرد.
اگر هان شیائو آنجا بود، بیدرنگ معنای پشتِ کارهای وورنوسخطراتی را میفهمید. اگر وورنوس در ارتقای عادیاش موفق میشد، بیشکدلشورهٔ رسیدن به ارتقای بعدی در سطحِ کنونی برایش بهشدت دشوار میشد.
اما با شکستِ خودخواسته در ارتقا، این فرصت هدر نمیرفت. طبقِ قوانینِ ارتقا در این سطح، اگر میخواست بهحیاتی رتبهٔ بالاتر برود، فقط باید مأموریتِ ارتقای جدیدی را تکمیل میکرد. با این حال کسانی که پنل نداشتند، نبایدمیزد با پیششرطهای سختِ مأموریتِ ارتقا روبهرو میشدند. چهبسا فقط کافی بود مدتی تمرین کند و به اوجِ آمادگیاش برگردد.
این روش خطراتِ فراوانی در پی داشت. اگر احتیاط نمیکردند و دچارِ جهشِ بدخیم میشدند، فقط آیندهٔ خود را تباه میکردند. با این حال صرفِ شکست در ارتقاستونِ کشنده نبود. جهشِ بدخیم در حینِ ارتقا بود که جانشان را میگرفت. احتمالِ وقوعِ این دو ارتباطی به هم نداشت. بیشترِ فرارتبههای آ آدمهای خوششانسی بودند و وورنوسمکیده هم در صدرِ این فهرست جای داشت. او با اندوختهٔ غنی و شانسِ خوبش، این بار دچارِ جهشِ بدخیم نشد و با این کار جانش را از دست نداد.
در همین لحظه یکی دیگرکلیسای از مقاماتِ عالیرتبه که تماشاچیِتمدنِ ماجرا بود، با خشم گفت:
«ستارهٔ سیاه میدانست که این موضوع چقدر حیاتی است، برای همین عمداً آن را پنهان کرد. حتماً منتظرکنارِ بود در ارتقایت شکست بخوری تا دوباره ما را فریب دهد. او میخواهد بهطورِ غیرمستقیم یکی از اعضایاگر مهمِ سه تمدنِ کیهانی را بکشد تا ما قدرتِ رتبهٔ ایکس را نداشته باشیم و نتوانیم تهدیدش کنیم!»
وورنوس سر تکان داددلیل و گفت: «تقصیرِ اونگران نیست. من زیادی عجله کردم.»
خطر از بیخِ گوشش گذشته بود و هنوز کمی ترس در وجودش موج میزد. بیاختیار هشدارِ کوتاه ستارهٔ سیاهحیاتی پس از ارتقایش را به یاد آورد، اما آن زمان حرفش را جدی نگرفته بود. میدانست نمیتواند کسی رامیزد سرزنش کند. وورنوس برای رسیدن به این جایگاه، آنقدر اراده داشت که خشمش را سرِ هان شیائو خالی نکند.
در سوی دیگروجودِ پاپ مدتی سکوت کرداهمیتِ و بعد آه کشید.
«در این صورت هنوز هم نمیتوانیم به رتبهٔ ایکس برسیم. در کوتاهمدت، ستارهٔدلیل سیاه تنها کسی در کیهان است که چنین قدرتی دارد. این اصلاً خوباسرار نیست... باید از ستارهٔ سیاه دربارهٔ روشِ رسیدن به سطحِ فراتر از خدا بپرسیم؟»
وورنوس دستش را تکان داد و گفت: «فراموشش کن. خودت را جای او بگذار. یابرای چیزی نمیگوید یا دروغ تحویلمان میدهد. اگر سراغش برویم و سعی کنیم از زیرِ زبانشمیرفت حرف بکشیم، نهتنها کلی سود به جیب میزند، بلکه دوباره ما را به بازی میگیرد.»
«حق با توست... بیخیال، همینبسیاری که زندهای جای شکرش باقی است.دلشورهٔ در آینده به آن فکر میکنم.»
پاپ چهرهای مستأصل داشت. امیدِ زیادی به وورنوس بسته بود، اما حالا کهفردی امیدهایش بر باد رفته بود، طبیعتاً ناامید شده بود. با این حال درستبوق نبود این موضوع را جلوی وورنوسی که تازه از مرگ گریخته بود نشان دهد.
به این ترتیب آنها هم درآنها همان خطِ شروعِ دو تمدنِ دیگر قراردلیل میگرفتند و برتریِ اطلاعاتیشان از بین میرفت.
«آه...»
پاپِ کلیسای اسرار آهی کشید و دیگر چیزینگران نگفت. فقط به وورنوس گفت که خوب استراحتکلیسای کند و بعد تصویرِ راهِ دورش را قطع کرد.
او در ابتدا میخواست ظهورِ یک رتبهٔ ایکس از نسلِ مستقیمِ کلیساقدرتِ را جشن بگیرد. حالا که همهچیز با شکست مواجه شده بود، دیگرناوگان علاقهای به ماندن نداشت. باید برمیگشت و به کارهای روزمرهٔ بیشمارش میرسید.
ناوگانِ نگهبانان یکی پس از دیگری متفرق شدندشنیده و چهار نسلِ مستقیم هم آنجا را ترک کردند.نگران حکومتنظامیِ منطقه لغو شد و همهجا دوباره سوتوکور شد.
وورنوس بهتنهایی به معبدِ خدایان برگشت تا زخمهایش را التیام بخشد.دلشورهٔ روندِ ارتقای هان شیائو را بارها و بارها در ذهنش مرورنظرِ کرد و با خود زمزمه کرد: «چه چیزی را از قلم انداختهام...»
چند روزدارد بعد در مقرِّبسیاری سه تمدنِ کیهانی.
«...جزئیات از این قرار است. قصد دارم نمایندگانِ تمدنهای مختلف از جمله سهفردی تمدنِ کیهانی و همچنین سازمانهای نامدار را دعوت کنم تا جلسهای دربارهٔ صلحبوق در جامعهٔ کهکشانی برگزار کنیم. میخواهم دربارهٔ ریشهکن کردنِ تجارتِ انسان بحث کنم...»
در اتاق، تصویرِدست راهِ دورِ هانآنها شیائو حرف میزد.
او امروز وقت گذاشته بود تا رهبرانِ سه تمدنِ کیهانیهیجانِ را پیدا کند و برای تکمیلِ مأموریتِ پایانِ تاریکی آمادهبتواند شود. نگرشِ سه تمدنِ کیهانی در این میان اهمیتِ بالایی داشت.
لویی سر تکان داد و گفت: «چیزِ خوبی است.کنارِ ما در اصل موافقیم. با این حال هنوز کارِاهمیتِ دشمن را نساختهایم. زود نیست که نگرانِ این موضوع باشیم؟»
هان شیائو با بیخیالی گفت: «وقتی جنگ تمام شود، دیگر خیلینظرِ دیر است. حفظِ نظم پیش از جنگ ضرری ندارد. بههرحال الان نیروهایرادارِ زیادی در حالتِ آمادهباش هستند، پس بد نیست آنها را بیرون بکشیم.»
لویی چند ثانیه در فکر فرو رفتزبانِ و بعد رو به آن دو نفربسیاری کرد و پرسید: «شما چه فکر میکنید؟»
«من مخالفتی ندارم.»
«من هم همینطور.»
ماربروس و پاپوجودِ سر تکان دادنداسرار و نگاهی ردوبدل کردند.
آنها کنجکاو بودند که چرا ستارهٔ سیاه در این زمان دست به چنین کارِ «بیاهمیتی»ارشدِ زده است. پس از کمی تحلیل، همگی به این نتیجه رسیدند که ستارهٔ سیاه احتمالاً قصدنظرِ دارد آوازهٔ عمومیاش را بالا ببرد. اگر این کار انجام میشد، بیشک آوازهاش بهشدت افزایش مییافت.
اینطور نبود که آن سه نتوانند این موضوع را بپذیرند. دستکم ستارهٔ سیاهداشتند چنین درخواستی داشت و این یعنی به جنگِ پیشِ رو اطمینان داشت. افزونکند بر این به دلایلِ متعددی نمیتوانستند جلوی افزایشِ آوازهٔ ستارهٔ سیاه را بگیرند.
«حالا که اینطور است، دعوتنامهٔ یکپارچهایارشدِ از طرفِ انجمن و سه تمدنِعجیبی کیهانی برای سازمانهای بزرگِ مختلف میفرستم.»
هان شیائو سر تکان داد. این موضوع نیازمندِ همکاریِ سازمانهایتمدنِ بسیاری بود. او قصد داشت این بار جلسهای برگزار کندضربهٔ و تمامِ سازمانهای کیهان را به شرکت در آن فرابخواند.
با انجامشدنِ کارش، حالِ هان شیائوآنها بسیار بهتر شد. رو به پاپهمین کرد و ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
«راستی، وورنوسدارد سعی کردهدلیل ارتقا بگیرد؟»
گوشهٔ چشمانِدارد پاپ پرید. «چرابسیاری برایت مهم است؟»
هان شیائو ابرو بالا انداخت و با لحنی شیطنتآمیز گفت: «از قرارِ معلومفردی حتماً امتحان کردهاید. شکست خورد، نه؟ هنوز زنده است؟» حالِ پاپ فوراً گرفتهبوق شد. حس میکرد این حرف فقط کنایهای به اوست و دلش نمیخواست چیزی بگوید.
هان شیائو اهمیتی نداد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «خب، انگار نمرده.همین وگرنه اینقدر ساکت نمیماندی. با این حال من به وورنوس توصیه کردمبرای که برای ارتقا عجله نکند. اگر گوش نداده مشکلِ خودش است، نه من.»
چهرهٔ پاپ تاریک شد و گفت: «...هنوز زنده است. فقط ارتقایش را متوقف کرد و کمی پسزنی بهاهمیتِ او وارد شد. بعد از مدتی استراحت حالش خوب میشود.» این اصلاً یک راز نبود. با شبکهٔ اطلاعاتیِبیوقفه هان شیائو، طولی نمیکشید که از این موضوع باخبر میشد. چهبسا خودِ وورنوس حقیقت را به او میگفت.
با دیدنِ اینهمین واکنش، چشمانِ هانارشدِ شیائو برقی زد.
اگر وورنوس ارتقای عادی را پشت سر میگذاشت، تا مدتها صلاحیتِ رسیدن به رتبهٔ ایکسکند را پیدا نمیکرد. اما اگر فقط در ارتقا شکست خورده و نمرده بود، هنوز شانسیبهسرعت در کار بود. در واقع برای هان شیائو هیچکدام از این دو حالت تفاوتی نداشت.
اگر حالتِ اول بود، وورنوس دیگر تهدیدی برایش به حساب نمیآمد. اگر حالتِ دوم بود،ارشدِ یعنی وورنوس هنوز شانسِ تبدیل شدن به رتبهٔ ایکس را داشت. در هر صورت هانتمدنِ شیائو چیزی را از دست نمیداد، چرا که روشِ ارتقا همچنان در انحصارِ خودش باقی میماند.
اما اینکه خودش پیشقدم شده و ارتقاشکلیسا رو متوقف کرده... خیلی دلوجرئت میخواد... هان شیائوبرای چشمانش را ریز کرد و سر تکان داد.
انگار چنین نقشهٔ کوچکی نمیتوانست وورنوس را به اینکنارِ راحتیها زمین بزند. بههرحال او کلهگندهای بود که سالهااهمیتِ در قلهٔ قدرتِ فردی ایستاده بود. بیشک آدمِ دستوپابستهای نبود.
او از همان ابتدا هیچ دشمنیای با وورنوس نداشت و قصد همقدرتِ نداشت او را هدف بگیرد. با این حال وورنوس را متقاعد نکرده بودبیوقفه که موقتاً از مأموریتِ ارتقایش دست بکشد، پس اهمیتی به این نتیجه نمیداد.
اما دیدنِ اینکه این یارو بهخاطرِ تقلیدزبانِ از کارهای او به دردسر افتاده بود،بسیاری باعث شد هان شیائو در دلش کیف کند.
هه، میخوایدارد از من یادبسیاری بگیری؟ شوخیت گرفته!