چپتر 1099: تداخل در واقعیت، بحرانِ نهفته
0بازرسانِ سه تمدنِ کیهانی پشتیبانانی قدرتمندمیلرزیدند و منابعی بیکران در اختیار داشتند.لباسِ یافتنِ یک زبالهگردِ ردهپایین کارِ دشواری نبود.
همهچیز بسیار روان پیش رفت. کلِ فرایند در اینجلو مراحل خلاصه میشد: تطبیقِ سابقهٔ هویتی، ردیابیِ موقعیت، یورش بهلحنی محل، و دستور به آنها برای اینکه دستبهدیوار صف بکشند.
این زنجیرهٔ عملیات چنان روانروبهروی اجرا شد که گویی صدهااقتدار بار آن را انجام داده بودند.
در سفینهٔ کوچکِ زبالهگردها، هریسون و گروهش کنارِ دیوار چمباتمهروی زده بودند و میلرزیدند. نشانِ درخشانِ فدراسیونِ نور روی لباسِکفِ سربازان، هرگونه میل به مقاومت را در نطفه خفه میکرد.
برای آدمهای کفِ جامعهٔ کهکشانی، حتی یک مهرهٔ کوچکِ سه تمدنِ کیهانی هم کسی نبودمیل که جرئت کنند سر به سرش بگذارند. بدونِ پشتوانهٔ هیچ سازمانی، درافتادن با آدمهای سه تمدنِبدونِ کیهانی مثلِ این بود که کسی در مستراح چراغ روشن کند تا به گُه نگاه کند.
کوتوله با لکنت گفت:شهروندای «شما... میخواید چیکار کنید؟صندلیای ما... ما شهروندای قانونمداری هستیم.»
بازرسِ فدراسیونِ نور صندلیای جلو کشید و روبهروی گروه نشست.اقتدار به جلو خم شد، هالهای از فشار و اقتدار ساطعکردهایم کرد و با لحنی سرد پرسید: «نمیدانید چه جرمی مرتکب شدهاید؟»
ما چه جرمی کردهایم؟
همه با چهرههایی گیج، به مغزشانمیلرزیدند فشار میآوردند تا به یاد بیاورند درسربازان زندگیِ روزمرهشان چه دستهگلی به آب دادهاند.
کوتوله ناگهان لرزشِکنید شدیدی کرد و بیاختیاربازرسِ پراند: «من... من تسلیمم!»
بازرس سر چرخاند و نگاهشروبهروی کرد. چشمانش را ریز کرد وساطع گفت: «اوه؟ پس بگو. جرمت چیست؟»
کوتوله همهچیز را بیرون ریخت: «من... من دیروز بهطورِ ناشناس سرورِلباسِ پولیِ یه کانالِ سرگرمیِ بزرگسالان رو هک کردم و هزاران پورن...کهکشانی اهم، خودتون میدونید، از اونجور فیلمها دانلود کردم. من گناهکارم! اعتراف میکنم!»
کاپیتان ناگهان پراند: «پس بیدلیلزده نبود که دیروز کلِ روزنور رو تو اتاقت چپیده بودی...»
حرفش که به اینجا رسید، ناگهان مکث کرد. همه تازهکشید متوجه شدند که کوتوله هنوز همان لباسهای روزِ قبل را بهپرسید تن دارد. با چهرههایی درهمرفته، چند قدم از او فاصله گرفتند.
«...»
چهرهٔ بازرس مثلِ فولاد سفت و بیحالتدرخشانِ بود، اما اگر کسی با دقت نگاهمیل میکرد، میدید که گوشهٔ لبانش بهشدت میپرد.
جدی باشید،کنارِ دارم ازچمباتمه شما بازجویی میکنم!
«دارید مرا مسخرهکنید میکنید؟ فکر کردهایدهستیم با شما شوخی دارم؟»
بازرس با غیظ به او خیره شد، اسلحهاش را کشید و روی سرِ کوتولهسرد گذاشت. اما ناگهان مکث کرد و لولهٔ تفنگ را کمی از سرش فاصله داد.زندگیِ از ترسِ اینکه سلاحش نجس شود، جرئت نکرد آن را به پوستِ کوتوله بچسباند.
کوتوله که از ترس خودش رانشانِ خیس کرده بود و تمامِ بدنشسربازان میلرزید، گفت: «نه، نه، نه، نه...»
هریسون هم حسابی ترسیده بود و بیدرنگ گفت: «جنابِ بازرس،نور ما قانونمداریم. نه غارت میکنیم نه آدم میکشیم؛ فقط خرابههایآدمهای بیصاحب رو حفاری میکنیم. اصلاً نمیدونیم چه جرمی مرتکب شدیم.»
بازرس که قصد نداشت بیش از این به آنها سخت بگیرد، غُرولندی کرد. اسلحهاش را غلاف کرد، تصویری از آن دستگاهِ مثلثینمیدانید به نمایش درآورد و با لحنی جدی گفت: «چندی پیش، شما این وسیله را از یک تمدنِ ناشناخته بیرون کشیدید و بهبازرس حراج گذاشتید. اما دزدانِ دریاییِ کهکشانی آن را دزدیدند و وقتی بازش کردند، نوسانِ انرژیِ کیهانی ایجاد شد. من برای همین اینجام.»
قلبِ هریسونصندلیای تقریباً ازکشید کار افتاد.
دیدی گفتم؟ تو دردسر افتادیم!
حسم درست میگفت. این شیء اصلاًمیلرزیدند چیزِ سادهای نیست، حتی بعد ازلباسِ فروختنش هم اینهمه دردسر برامون درست کرده!
با این حال، نهتنها ناراحت نشد، بلکه هیجانیصندلیای عمیق تا مغزِ استخوانش رسوخ کرد. کنجکاویِ شدیدی درساطع وجودش زبانه کشید و بیاختیار پرسید: «داخلش چی بود؟»
«هنوز مشخص نیست. نوساناتِکشید دقیقِ آن همچنان درهالهای دستِ بررسیِ کامل است.»
در این لحظه، کاپیتان بیاختیار پرسید: «صبردرخشانِ کنید ببینم، ما اون چیز رو فروختیممیل و خودمون هم بازش نکردیم، پس جرممون چیه؟»
«راست میگه. ما بیگناهیم!»
«نمیتونید الکیچیکار به آدمایشهروندای سالم تهمت بزنید!»
بقیه هم بلافاصله بهکشید صدا درآمدند و باهالهای خشمِ حقبهجانبی اعتراض کردند.
بازرس با لحنی سرد تشر زد: «خفه شوید! اشیایی که از آن خرابه بیرون کشیدید خطراتِنطفه شدیدی به همراه دارند. بهخاطرِ شما ممکن است فجایعِ جدیدی در کیهان رخ دهد. از بقیهٔهیچ چیزها که بگذریم، همان جرمِ به خطر انداختنِ امنیتِ عمومی کافی است تا همهتان آبخنک بخورید!»
با شنیدنِ این حرف، همه بلافاصله در خود جمع شدند وروی دستهجمعی سرهایشان را پایین انداختند و با دقت مشغولِ شمردنِ مورچههایجامعهٔ روی زمین شدند... هرچند محال بود در سفینه مورچهای پیدا شود.
بازرس پوزخندِ سردی زد و گفت: «با این حال، اگر حاضر شوید در کارمان به مااقتدار کمک کنید، میتوانیم از خطاهای غیرعمدیتان چشمپوشی کنیم. ما اکنون قصد داریم محلِ آن خرابه را بررسیبیاورند کنیم و شما باید راه را نشانمان دهید و گزارشِ پروازتان را در اختیارمان بگذارید. اعتراضی هست؟»
کوتوله گفت: «نه، نه، نه، اصلاً. کمک به فدراسیونِ نور باعثِساطع افتخارِ ماست! من متخصصِ ماشینآلاتِ این سفینهام. اگه کاری داشتید فقط کافیهگیج دستور بدید. اصلاً نیازی نیست با من مثلِ یه آدم رفتار کنید!»
کوتوله که دید اوضاع آنقدرها هم که فکر میکردندنور وخیم نیست، نفسِ راحتی کشید و بیدرنگ مهارتهای چاپلوسیاشمیکرد را که سالها صیقل داده بود، روی بازرس پیاده کرد.
کاپیتان کمی مردددیوار بود و پرسید: «اینطوری...نشانِ برامون سوءپیشینه ثبت میشه؟»
بازرس که انگار موضوع برایش اهمیتی نداشت، گفت: «صددرصد، اماکشید جای نگرانی نیست. تا زمانی که از این به بعدسرد هرچه پیدا کردید را تحویلِ تمدن بدهید، مشکلی پیش نخواهد آمد.»
تحویلِ تمدنصندلیای بدیم؟ مگه قرارهروبهروی بشیم تیمِ باستانشناسی؟
این دیگه خیلی زور داره، قشنگ دارن ازفدراسیونِ نقطه ضعفمون سوءاستفاده میکنن. انتظار دارن کوتاه بیایم؟ توخفه خواب ببینن! ما عمراً زیرِ بارِ این حرفا نمیریم!
...مگر اینکهکنارِ فدراسیونِ نورچمباتمه بهمون حقوق بده.
پس از رسیدن به یک توافقِ عملی، گروه راه افتاد وروبهروی بهسرعت بازرس را به همان سیارهٔ متروکهای برد که دستگاهِ مثلثینمیدانید را در آن پیدا کرده بودند و مختصاتِ اولیه را نشانش داد.
هریسون به تصویرِ روی نمایشگر اشاره کرد و توضیح داد: «همینجاست. قبلاًکرد اینجا خرابهای بود که به یه پایگاهِ نظامی شباهت داشت، اما بهمحضِ اینکهمیآوردند ازش بیرون اومدیم، فرو ریخت. اینم ویدیوی ضبطشده از زمانیه که رفتیم داخلش...»
بازرسِ فدراسیونِ نور سر تکان داد و به زیردستانش دستورروی داد پایین بروند. آنها کاوشگرها را بیرون آوردند تا منطقهکفِ را اسکن کنند. ناگهان چهرهٔ بازرس کمی در هم رفت.
انتظار نداشت نتایجِ بررسی نشان دهد کهنشانِ هیچ ناهنجاریِ خاصی در ساختارهای سنگی وجودهرگونه ندارد. آنجا چیزی جز گِل و خاک نبود.
این منطقی نبود. حتی اگر خرابه فرو ریخته و مدفون شده بود،گروه باز هم باید آثاری از آن باقی میماند. با این حال، درمرتکب تصاویرِ این تجهیزاتِ پیشرفتهٔ ردیابی، هیچ اثری در صخرههای زیرین دیده نمیشد.
بازرس اخمصندلیای کرد وکشید پرسید: «مطمئنید همینجاست؟»
هریسون که خودش هم جا خورده بود،درخشانِ گفت: «دقیقاً همینجاست. گزارشِ پرواز رو کهمیل خودتون دیدید. ما دقیقاً همینجا توقف کردیم.»
این سناریوی اسرارآمیز بارِ دیگر کنجکاویاش را قلقلکدرخشانِ داد. نمیتوانست درک کند چطور ممکن است یکمقاومت خرابه اینطور دود شود و به هوا برود.
یعنی همهچیز فقط یه خوابقانونمداری بوده؟ اما گاوصندوقی که از زیرِروبهروی خاک بیرون کشیدیم کاملاً واقعی بود.
در همین افکار بود که به نظر رسید بازرسِ فدراسیونِ نور چیزی بهلحنی ذهنش خطور کرده است. چهرهاش دگرگون شد و زیرِ لب زمزمه کرد: «چنین پدیدهای...بیاورند نکند کارِ حالتِ اطلاعاتیِ اَبَربُعدی باشد که دارد در خودِ واقعیت تداخل ایجاد میکند؟»
هریسون دهان باز کرد تا چیزی بپرسد،درخشانِ اما دید بازرس همه را کنار زد ومقاومت دوید تا موضوع را به مافوقش گزارش دهد.
هریسون با دیدنِ چهرهٔ درهمرفتهٔ او،میلرزیدند حسی بهش میگفت که وخامتِ اینلباسِ مشکل بسیار فراتر از تصوراتِ اوست.
...
در پایگاهِ سازمانِ توافقِ مقدس، لاو ونشست فی احضار شدند و بارِ دیگر برایسرد دیدار با پیمانبان پا به کاخِ تاریک گذاشتند.
«همهتان آمدهاید.»
پیکرِ پیمانبان در هوا پدیدار شد.میلرزیدند سرش را پایین انداخت و با بیتفاوتیسربازان و لحنی آکنده از سردی سخن گفت.
نوسانِ ذهنیِ شدیدی در لحنشقانونمداری موج میزد که باعث شدکشید لاو و فی احساسِ اضطراب کنند.
هر دوی آنها مدتها بود پیمانبان را میشناختند وفشار با رفتارهایش آشنا بودند. این واکنش یعنی او واقعاًمرتکب خشمگین شده بود؛ اتفاقی که مدتها بود رخ نداده بود.
بیاختیار نگاهی بهچمباتمه هم انداختند و بادرخشانِ چشمانشان ارتباط برقرار کردند.
لاو (با نگاهیدیوار گیج): «انگار حالِمیلرزیدند رهبر اصلاً خوب نیست.»
فی (با پلکزدن): «شایدشهروندای تو مذاکره با ستارهٔصندلیای سیاه به بنبست خورده.»
لاو (با اخم):جلو «اونقدرها هم عصبانیش نمیکرد.نشست حتماً دلیلِ دیگهای داره.»
فی (بادیوار نگاهی کنجکاو):زده «پس چیه؟»
لاو (با چرخاندنِ چشمها): «فکر میکنیمیلرزیدند میتونم یه چیزِ به این پیچیدگیلباسِ رو فقط با نگاه توضیح بدم؟»
فی (با پلکزدنِ معصومانه): «منطقیه.»
آن دو در یک چشمبههمزدن با هم حرف زدندفشار و سپس سرشان را پایین انداختند تا به پیمانبان ادایشدهاید احترام کنند. «رهبر، برای چه کاری ما را احضار کردهاید؟»
پیمانبان با خشم جوابزده داد: «ستارهٔ سیاه اطلاعاتِفدراسیونِ داخلیِ ما را دارد!»
«چی؟» رنگکنارِ از چهرهٔچمباتمه هر دو پرید.
نکند به خاطرِ کمینِ قبلیشان، ستارهٔهستیم سیاه توانسته بود سرنخهایی پیدا کند کهنشست به درزِ اطلاعاتِ سازمانشان منجر شده بود؟
اگر اینطورصندلیای بود، هر دویروبهروی آنها گناهکار بودند!
آیا رهبر ما رو مخصوصاًمیلرزیدند صدا زده تا مجازاتمون کنه؟روی درسته. به احتمالِ زیاد همینه!
آن دو که نگرشِ رهبرشان را حدس زده بودند، به وحشت افتادند وسربازان جرئت نکردند درنگ کنند. بیدرنگ سرشان را پایین انداختند و التماس کردند: «تقصیرِ ماست.جرئت ما با درزِ اطلاعاتِ سازمان گناهِ بزرگی مرتکب شدهایم. لطفاً ما را مجازات کنید!»
پیمانبان با نگاهیکنید به آن دو،هستیم لحنش را ملایم کرد.
«اشتباه نکنید. کارهای شما هیچ ربطی بهنشست این موضوع ندارد. ستارهٔ سیاه از مدتهاسرد پیش از وجودِ سازمانِ ما خبر داشته است.»
با شنیدنِ این حرف،زده آن دو بیاختیار بافدراسیونِ حیرت به هم نگاه کردند.
اگه ما اطلاعات رو لو ندادیم، پس کارِ کی بوده؟نور این قطعاً اولین باری بود که با ستارهٔ سیاه تماسآدمهای داشتیم. نکنه تو گذشته کسانِ دیگهای هم باهاش در تماس بودن؟
در این لحظه،کنید صدای سردِ پیمانبانهستیم به سؤالشان جواب داد.
«دیگر حدسصندلیای نزنید. سازمانِ ماروبهروی یک خائن دارد!»
لاو از ترس لرزید و با چهرهای ناباورانه فریاد زد: «غیرممکنلباسِ است! کسانی که اطلاعات را لو میدهند قطعاً دچارِ پسزدگیِ شعلهٔکهکشانی روح میشوند. چه کسی میتواند از آن جانِ سالم به در ببرد؟»
شعلهٔ روح یکی دیگر از موجودیتهای تواناییِ اِسپرِ اولیه بود. همانطورروی که از نامش پیدا بود، این توانایی به روح و روانِجامعهٔ شخص مربوط میشد و در حالِ حاضر، پیمانبان میزبانِ آن بود.
تواناییِ اِسپرِ آن به این معنا بود که در بازی با جنبهٔ روحیِ افراد تخصص داشت و همین موضوع آن را به یکی از تواناییهای اِسپرِ پُرخطر تبدیل میکرد. یکی ازمیآوردند تواناییهایش اجازه میداد تا هدف را از افشای اطلاعاتِ خاصی منع کند و پیمانبان از این توانایی برای جلوگیری از درزِ اسرارِ پیمانِ مقدس توسطِ اعضا استفاده کرده بود. اگر عضوی میخواستکردم بهزور اطلاعات را فاش کند، حتی اگر میتوانست پسزدگی را تحمل کند، باز هم به پیمانبان اطلاع داده میشد. پیمانِ مقدس اینگونه توانسته بود رازداریاش را تا این حد طولانی حفظ کند.
او از قدرتِ اوجِ فرارتبهٔ آ خود برای تحریکِ تواناییِ اِسپرِ شعلهٔ روح استفادهسرد میکرد، بنابراین تأثیرِ اعمالشده سهمگین بود. حتی لاو و فی، دو فرارتبهٔ آ، نمیتوانستندزندگیِ از نظارتِ آن عبور کنند و در صورتِ افشای هرگونه اطلاعات، دچارِ پسزدگی میشدند.
از این رو، هرزده دو باور داشتند کسیفدراسیونِ نمیتواند به سازمانشان خیانت کند.
«چه باور کنید چه نه، حقیقت پیشِ چشمانِ ماست. ستارهٔ سیاه بهمحضِلباسِ دیدنِ من، مرا شناخت و من هنوز احمقانه باور داشتم که هیچکسِ دیگریمهرهٔ از وجودِ پیمانِ مقدسِ ما خبر ندارد. این موضوع باید بهدقت بررسی شود!»
لحنِ پیمانبانچیکار هنگامِ فریادزدن، قاطعقانونمداری و محکم بود.
«باید کسی باشد که روشِ خاصی برای دورزدنِ نظارت و پسزدگیِ ناشی از شعلهٔ روح پیدا کردهجرمی است. آنها اطلاعات را به دنیای بیرون منتقل کردهاند. رتبهٔ این شخص هم پایین نیست، دستکم یکیشدیدی از افسرانِ سازمان است. در حالِ حاضر، هنوز نمیدانم که آیا آنها عضوِ هستهٔ مرکزی هستند یا نه.»
چهرهٔ لاو و فی درهم رفت.نشانِ این موضوع به بقای سازمانشان مربوطسربازان میشد و نمیتوانستند آن را دستکم بگیرند.
«رهبر، میخواهید چه کار کنیم؟»
«هر دوی شما محرمِ اسرارِ من هستید و من درکشید اصل به شما ایمان دارم. با این حال، همهچیز به مدرکپرسید بستگی دارد، پس باید خاطراتتان را اسکن کنم. آیا مایل هستید؟»
لاو و فی ناگهان در موقعیتِ دشواری قرار گرفتند. بااقتدار وجودِ اینکه آنها خائن نبودند، هر سوپری بهطورِ طبیعی درکردهایم اعماقِ وجودش در برابرِ نفوذِ دیگران به ذهنش مقاومت میکرد.
با این حال، آنها از نوساناتِ ذهنیِ فزاینده و ناپایدارِ اطرافشانلباسِ آگاه بودند. از این رو، هر دو آبِ دهانشان را قورتکهکشانی دادند و برای اینکه نشان دهند وجدانشان پاک است، بهسختی موافقت کردند.
لحظهای بعد، پیمانبان دستش را اندکیمیلرزیدند بالا آورد و دو رگه شعله بهسربازان رنگِ آسمانِ پرستاره روی آنها فرود آمد.
هر دو متوجهِ نوسانِ ذهنیِ منحصربهفردی شدند که واردِ مغزشان میشد. آنها بانشست نگاهی به یکدیگر، دندانهایشان را به هم فشردند و پیش از آنکه موانعِکردهایم ذهنیِ خود را کنار بگذارند، به پیمانبان اجازه دادند بهراحتی به ذهنشان نفوذ کند.
او خاطراتشان را بهسرعت ورق زد. صحنههای کوچک و بزرگ ازساطع پیشِ چشمانشان گذشت. آنها دندانهایشان را به هم فشردند و بهچهرههایی حسِ سوزنسوزنشدنِ کاوشگرِ ذهنی که ذهنشان را اسکن میکرد، اعتنایی نکردند.
پس از مدتی طولانی، کاوشگرهایمیلرزیدند ذهنی سرانجام به سوی پیمانبانروی که راضی به نظر میرسید، بازگشتند.
پیمانبان سر تکان داد و با لحنی جدی ادامه داد: «بسیار خوب، شما دو نفر امیدم را ناامید نکردید. وظیفهٔ ریشهکنکردنِ خائن را بهحتی شما میسپارم. به شما دسترسیِ کامل میدهم تا تمامِ افسرانِ سازمان را بهدقت بررسی کنید و هر پرسنلِ مشکوکی را به من گزارش دهید.میخواید من شخصاً خاطراتشان را اسکن خواهم کرد. پیش از آنکه بتوانیم خائن را کشف کنیم، تمامِ فعالیتها را موقتاً متوقف میکنیم و پنهان میشویم.»
هر دو در حالی که از دردِ ضربانداری کهجلو عارضهٔ جانبیِ کاوشگرهای ذهنی بود رنج میبردند، سکوت کردند ولحنی برای نشاندادنِ پذیرش سر تکان دادند. آنها بیاختیار آه کشیدند.
انگار رهبر این بار واقعاً خشمگین شده. اگههالهای با ما که محرمِ اسرارشیم اینطوری رفتار میشه،نمیدانید دیگه نیازی به حرفزدن دربارهٔ بقیهٔ افسرها نیست...
هر دو پیشبینی میکردند کهمیلرزیدند این عملیات قطعاً آشوبِ زیادیروی در سازمان به پا میکند.
...
انفجارِ انرژیِ کیهانی از دیدِ شناورهای نظارتیِ تمدنهای پیشرفته پنهانکشید نماند. این شناورهای نظارتی را هر تمدنِ پیشرفتهای برای نظارت برپرسید وضعیتِ حوزههای قضاییِ خود به کار میگرفت و همهجا حضور داشتند.
فقط اینکه صلاحیتِ استقرارِ شناورهای نظارتی معمولاًنشست به تمدنها اختصاص داشت و سازمانهای مدنیسرد بهندرت اجازهٔ این کار را پیدا میکردند.
در صحرای ستاره باستانی، شعبهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاه نفوذِ چندانی نداشت وسربازان طبیعتاً حقِ استقرارِ هیچ شناوری را هم نداشت. هان شیائو نیز درمهرهٔ فاصلهای دور بود و نمیتوانست فوراً نوساناتِ انرژیِ کیهانی را کشف کند.
تمدنهای پیشرفته برای بررسیِ منبع و تأثیرِ این پدیدهفدراسیونِ بهسرعت واکنش نشان دادند، اما تقریباً هیچچیز پیدا نکردند.خفه آنها نمیدانستند این موجِ انرژی چه نوع تغییراتی ایجاد میکند.
درست در همین لحظه، در شبکهٔ کوانتومی که باجلو چشمِ غیرمسلح دیده نمیشد، بستههای اطلاعاتیِ منتشرشده از دستگاهِ مثلثیشکللحنی بهسرعت در قلمروِ صحرای ستاره باستانی در حالِ پخششدن بود.
این نوع بستهٔ اطلاعاتی تواناییهای استتارِ شگفتانگیزی داشت و میتوانست بیشترِ دیوارهای آتشِ هوشِ مصنوعی را دورجرمی بزند و گرههای شبکهٔ کوانتومی را یکی پس از دیگری آلوده کند. این بسته مانند ویروس پخششدیدی میشد، اما در حالِ حاضر هیچ واکنشِ غیرعادیای نشان نمیداد و صرفاً زیرِ سطح کمین کرده بود.
تنها شمارِ اندکی از هوشهای مصنوعی، مانندِ هوشهای مصنوعیِ اصلی در تمدنهای پیشرفته، قادر به تشخیص و توقفِ آن بودند. با این حال، بهمحضِ کشفشدن، بستهٔجرئت اطلاعاتی فوراً یک برنامهٔ خودتخریبی را فعال میکرد و دادههای خود را خرد و پاک میساخت. همزمان دیوارهٔ آتشی را که نمیتوانست از آن عبور کند علامتگذاریبازرسِ میکرد تا بستههای اطلاعاتیِ دیگر چنین خطری نکنند. گویی برنامهای در درونش وجود داشت که به آن دستور میداد از مواردِ بیش از حد قوی دوری کند.
با گسترشِ دامنهٔ آلودگی، کاراییِ انتقال نیز بهنسبت افزایش مییافت. در شبکهٔلباسِ کوانتومی، انتقال تحتِ تأثیرِ فاصله قرار نمیگرفت، بنابراین بدونِ اینکه کسی متوجه شود،مهرهٔ شمارِ عظیمی از گرههای شبکهٔ کوانتومی در قلمروِ صحرای ستاره باستانی آلوده شدند.
در نقطهای، یک بستهٔ اطلاعاتی به گرهِ کوانتومیِ دیگری منتقل شد، اما این بار با قویتریناقتدار دیوارهٔ آتشِ هوشِ مصنوعی که تا به حال با آن روبهرو شده بود، برخورد کرد. لحظهاییاد که واردِ محیطِ پیرامونِ گره شد، اسکن گردید و بستهٔ اطلاعاتی فوراً خودش را منفجر کرد.
با این حال، جریانِ دادهٔ خروشانی از این گره بیرون زدساطع تا بستهٔ اطلاعاتی را در بر بگیرد. زمانی که حدودِ ۶۵٪چهرههایی از خودش را تخریب کرده بود، اطلاعاتِ تکهتکهشدهٔ باقیمانده بهزور رهگیری شد.
لحظهای بعد، جریانهایچمباتمه داده به شکلِنشانِ یک انسان درهم آمیخت.
روحِ مجازیِ منیسون با چهرهایزده کنجکاو به بقایای بستهٔ اطلاعاتی کهروی در برابرش شناور بود، خیره ماند.
اوه، یه ساختارِ داده که تاهستیم حالا ندیدم... این دیگه چیه کهگروه میخواد به پایگاهِ فرعیِ من نفوذ کنه؟