چپتر 1211: نخستینیانِ احیاشده
0پیمانبان بنا به ملاحظاتی تصمیم گرفت نشانِ رستاخیزِ حریم راذهنش در پایگاهش فعال نکند. در عوض، گروهی را با خود برداشتمیکرد و به سیارهای خالی از سکنه در کمربندِ متروکِ کیهانی رفت.
چند سفینهٔ پیمانِ مقدس در مدارِ سیاره معلق بود. لاو و فی گروهیدکمه از تکنسینها را هدایت میکردند تا با ابزارهای مختلفِ ردیابی کار کنند. نمایشگرباشند روی سطحِ سیاره تنظیم شده بود و پیمانبان را در مرکزِ تصویر نشان میداد.
در دلِ بیابانِ شنیِ زردرنگ، پیمانبان نگاهی به نشانِدکمه رستاخیزِ حریم روی پشتِ دستش انداخت و با دستِداغ دیگرش دستگاهِ دیسکمانندی به اندازهٔ کفِ دست بیرون آورد.
خاطراتِ تکهتکهٔ ذهنش نشان میداد که این نشان بیشتر شبیه سوخت است. برایداغ فعال کردنش باید کلیدی فراهم میکرد؛ کلیدی که بتواند حالتهای اطلاعاتی را تبدیلنورِ کند. اگر فناوریِ لازم در کار نبود، این نشان فقط جنبهٔ تزئینی پیدا میکرد.
دیسکی که در دست داشت، بخشی از فناوریِ تواناییِ اِسپرِ پیمانِ مقدس بود. محققان با تحلیل وکردنش بررسی روی فرزندِ سرنوشت، دستگاهِ اختلالِ حالتِ اطلاعاتی را ساخته بودند. این فناوریِ سیاه نبود، بلکه محصولیپیدا جانبی بود که کاملاً تصادفی ساخته شده بود. از قضا میتوانست نقشِ کلیدِ رستاخیزِ حریم را بازی کند.
پیمانبان دکمه را فشرد و دیسک به وزوزقضا افتاد. لحظهای بعد، انگار که روغنِ داغ رویوزوز آبِ سرد ریخته باشند، واکنشِ شدیدی رخ داد.
نشانِ حریم ناگهان درخشید، از پشتِ دستِ پیمانبان جدا شدفشرد و به گویِ خیرهکنندهای از نورِ سفید در آمد. سپسسرد بهسرعت بزرگ شد و محوطهٔ وسیعی را در برابرِ پیمانبان پوشاند.
نوساناتِ انرژیِ محیط به اوج رسید و پیمانبانافتاد ناخودآگاه دو قدم عقب رفت. در همین حین،ریخته تکنسینِ داخلِ سفینه در کانالِ ارتباطی فریاد زد:
«آمارِ اختلالِ حالتِ اطلاعاتی تمامِدست رکوردهای تاریخی رو شکسته! خدایذهنش من، هنوزم داره میره بالا!»
«پدیدهٔ غیرعادی شناسایی شد. در حالِکاملاً تطبیق با سوابقِ پایگاهِ داده... احتمالاًبازی بازتابِ حالتِ اطلاعاتی یا اعوجاجِ واقعیت است!»
«هشدار! ثباتِ ضرایبِ فضازمان در این ناحیه بهسرعت در حالِفشرد افت است. موجی از انرژیِ کیهانی شکل گرفته، اما انگار نیروییریخته جلوی گسترشِ نوسانات را میگیرد و آنها را همینجا نگه میدارد!»
پیمانبان با هوشیاری به تودهٔ نورِدیسک روبهرویش خیره مانده بود. بدنش منقبضروغنِ بود و برای واکنشی سریع آمادگی داشت.
پس از مدتی، تودههای نورِ حاصل از نشانِ رستاخیزِ حریم از هم شکافتند وسوخت به پیکرههای درخشانی با شکلهای گوناگون بدل شدند. همزمان، نور رفتهرفته محو شد وفناوریِ پیکرهها از حالتِ مجازی به واقعی در آمدند و موجوداتِ بیولوژیکیِ مختلفی را شکل دادند.
با دیدنِ این صحنه،محصولی کانالِ ارتباطیِ پُرسروصدا ناگهانقضا در سکوت فرو رفت.
تمامِ اعضای پیمانِ مقدس، از جملهنقشِ پیمانبان، نفسها را در سینه حبس کردند.افتاد چشمانشان پر از ناباوری و شعف بود.
این افراد دقیقاً هماندکمه چهرههایی بودند که درافتاد خاطراتشان ثبت شده بود.
تکتکِ آنها در واقعکفِ یکی از نخستینیان بودند، باتکهتکهٔ نامها و هویتهایی کاملاً شناختهشده!
«موفق شدیم!»
لاو و فی سر از پانقشِ نمیشناختند. تکنسینها نیز یکدیگر را دروزوز آغوش گرفتند و غریوِ شادی سر دادند.
بسیاری از آنها از نوادگانِفشرد نخستینیان بودند؛ پس چطور میتوانستند ازانگار دیدنِ رستاخیزِ نیاکانشان غرقِ شادی نشوند؟
در همین لحظه، احیاشدگانکفِ حواسشان را بازیافتند وخاطراتِ نگاهی به اطراف انداختند.
«ما کجاییم؟»
«من اینجا چیکارتصادفی میکنم؟ مگه نبایدنقشِ تو میدونِ نبرد باشم؟»
«اِ، تو مگه نمرده بودی؟ خودمدیسک خاکسترت رو به باد دادم. نگوروغنِ که مرگت رو جعل کرده بودی...»
نخستینیان با دیدنِ چهرهٔ اطرافیانشان که برخی حتیخاطراتِ دشمنانِ خونیِ یکدیگر در میدانِ نبرد بودند، بابرای گیجی و هوشیاری بهسرعت از هم فاصله گرفتند.
فرارتبههای آ که در حریم احیا شده بودند، تنها خاطراتِ گذشتهشان را تادکمه آخرین لحظاتِ پیش از مرگ به یاد میآوردند. برای آنها، همهچیز مثلِ بیدارباشند شدن از خوابی سنگین بود و اصلاً گذرِ زمان را حس نکرده بودند.
در این حین، پیمانبان جلو رفت و بیدرنگ توجهِ همهفشرد را به خود جلب کرد. بسیاری از نخستینیان جا خوردند؛سرد تازه متوجه شده بودند شخصِ دیگری هم در آنجا حضور دارد.
همه چشم دوختند تا اینکه پیمانبان آرام کلاهشافتاد را پایین انداخت و چهرهاش را نمایان کرد.ریخته سپس با لحنی سرشار از احساساتِ پیچیده گفت:
«من به پیمانِاندازهٔ اصلی عمل کردم.بیرون تولدِ دوبارهتان مبارک.»
نخستینیان با دیدنِبلکه چهرهٔ او خشکشان زد.تصادفی همه پیمانبان را شناختند.
«خودتی!»
«یعنی ایدهٔکلیدِ اولیهمون واقعاًدکمه به حقیقت پیوست؟!»
«ما زنده شدیم؟»
همه در بهت فرومحصولی رفته بودند. شوک، شعف ومیتوانست ناباوری در چهرهشان موج میزد.
احیای هر شخص در حریم نیازمندِ واسطهای مرتبط بود. از این رو،وزوز افرادی که پیمانبان در دستهٔ اول برای احیا انتخاب کرده بود، همگیشدیدی بنیانگذارانِ اصلیِ پیمانِ مقدس بودند که تنها بخشی از نخستینیان به حساب میآمدند.
این افراد در عصرِ اکتشاف در خدمتِ تمدنهای مختلفی بودند وانگار به خاطرِ جناحهایشان درگیرِ کشتارهای بیپایانی شده بودند. با این حال،درخشید در خفا انجمنهای مخفیانهای تشکیل داده و برای هدفی مشترک میجنگیدند.
اما با ادامهٔ جنگ در عصرِ اکتشاف، نخستینیان یکی پس از دیگری جان باختند و از شمارِ اعضای پیمانِکلیدی مقدس کاسته شد. به همین دلیل، سازمانِ پیمانِ مقدس در پایانِ عصرِ اکتشاف تقریباً به سازمانی تشریفاتی و ناامیدتواناییِ بدل شد، اما هیچکس فکرش را هم نمیکرد مسیری که در ابتدا تصور کرده بودند، سرانجام به حقیقت بپیوندد!
«چیکار کردی؟!»
همه ازکاملاً سرِ کنجکاوی جلومیتوانست آمدند تا بپرسند.
«تو این مدت...» پیمانبان نفسش رادیسک بیرون داد و تجربیاتش را درروغنِ سالهای پس از آن بازگو کرد.
پس از عصرِ اکتشاف که تنها او در سازمانِ پیمانِ مقدس باقی مانده بود، رویکردی محتاطانه در پیش گرفت.کلیدی دیگر در هیچ رویدادی شرکت نکرد و تمامِ وقتش را وقفِ توسعهٔ سازمان کرد تا رفتهرفته پیمانِ مقدسِ در حالِاِسپرِ مرگ را احیا کند. قدرتِ سازمان به حدِ امروزیاش رسید و آنها همواره پیمانِ اولیه را هدفِ اصلیِ سازمان میدانستند.
با وجودِ اینکه پیمانبان خیلی گذرا همهچیز را تعریفمیتوانست میکرد، همه به سختیِ کارش پی بردند. او برخلافِ جریانِبعد آب شنا کرده و همهٔ آنها را نجات داده بود.
این حد ازتصادفی پایبندی به عهدنقشِ واقعاً ستودنی بود.
بیشترِ حاضران منقلب شده بودندفشرد و مدام از روی قدردانیبعد دست روی شانهٔ پیمانبان میزدند.
«کارت عالی بود. ممنون.»
پیمانبان دستش را تکان داد وکاملاً دوباره کلاهش را سر کشید: «چیزیبازی نبود. فقط به پیمانِ اولیهمون عمل کردم.»
«ولی چطوری ماتصادفی رو زنده کردی؟نقشِ واقعاً کارِ حریمهاست؟»
پیمانبان چشمانش را ریز کرد و بدونِ فاش کردنِ سازوکارِبعد واقعیِ حریمها گفت: «نه کاملاً. بیشترش از روی شانس بودداد و این روش هم شاید فقط همین یک بار جواب بده...»
همه کمی به این حرف شکبیرون داشتند، اما نه چندان زیاد. هربیشتر چه باشد، هنوز تحتتأثیر پیمانبان بودند.
مهمترین نکته این بود که راهی برایتصادفی راستیآزماییاش نداشتند. فقط پیمانبان به حریمها رفتهفشرد بود، پس کسی نمیتوانست حرفش را رد کند.
طولی نکشید که هیجانِ بیشترِمیتوانست نخستینیان فروکش کرد و پرسشهایفشرد گوناگونی در ذهنشان شکل گرفت.
کسی پرسید: «الان چهدکمه سالی است؟ سرِ جنگِافتاد عصرِ اکتشاف چه آمد؟»
پیمانبان آهی کشید.
«جنگِ عصرِ اکتشاف خیلی وقت است که تمام شده. فدراسیونِنقشِ نور، امپراتوریِ سرخ و کلیسای اسرار اکنون قدرتهای برترِ کیهان هستند.روغنِ شما از زمانه عقب ماندهاید و باید اطلاعاتتان را بهروز کنید.»
با شنیدنِ این حرف، همه سر تکانکلیدِ دادند. در دلشان غوغایی به پا شد،لحظهای گویی برای شناختنِ کیهانِ مدرن بیقرار بودند.
در این لحظه، قامتِ بلندی کهدیسک تا آن موقع بیصدا در گوشهایروغنِ ایستاده بود، ناگهان به حرف آمد.
«تمدنِ من هنوز پابرجاست؟»
همه برگشتند و حالتِ چهرهشانجانبی عوض شد. این شخص را میشناختند:کلیدِ پانگون فیلتِ شاهِ جنگ، جنگافروزِ نامدار.
با این پرسش، همه متوجهِمیتوانست مشکلاتِ بغرنجی شدند. هیجانِ اولیهشانفشرد رنگ باخت و فضا متشنجتر شد.
هدفِ اصلیشان زنده شدن در آینده بود، اما هدفِ همه ازانگار رستاخیز یکسان نبود. برخی فقط میخواستند از جنگ بگریزند، برخی دردرخشید پیِ رسیدن به جاهطلبیهایشان بودند و عدهای هم آرزوی زندگیِ جاودانه داشتند.
تمدنِ برخی در عصرِ اکتشاف نابود شده بود. آیا انتقامذهنش میخواستند؟ برخی به تمدنهای پیشرفتهٔ کنونیِ کیهان تعلق داشتند. آیافراهم به آنجا برمیگشتند؟ اینها همه مسائلِ بهجامانده از تاریخ بود.
حالا که هدفِ مشترکِ رستاخیز محققکاملاً شده بود، پایه و اساسِ اتحادشان ازدکمه بین میرفت و محکوم به جدایی بودند.
با درکِ این موضوع، موضعِ همه رفتهرفتهکلیدِ تغییر کرد و در حالی که برابرِلحظهای هم گارد میگرفتند، به جناحهای مختلفی تقسیم شدند.
پیمانبان اصلاً جا نخورد. از مدتها پیش اینافتاد را پیشبینی کرده بود و اصراری هم بهریخته حفظِ اتحادشان نداشت. فقط با بیتفاوتی جواب داد:
«در موردِ وضعیتِ تمدنهای مختلف، وقتی زمانش برسد خودتان میتوانید اطلاعات را بررسی کنید. به هر حال، من فقط برای وفای بهبتواند پیمانم شما را به زندگی برگرداندم. برایم مهم نیست چه کار میکنید و تا زمانی که به پیمان خیانت نکنید، کاری به کارتاناختلالِ نخواهم داشت... فقط اینکه شما هنوز درکِ درستی از عصرِ کنونی ندارید. پیشنهاد میکنم فعلاً پیشِ من بمانید و با اوضاع آشنا شوید.»
پانگون سرسیاه تکان داد: «همینجانبی کار را میکنم.»
با دیدنِ این صحنه، هیچکس مخالفتی نکرد. مهم نبود رابطهشانفشرد در آینده به چه شکلی درمیآمد، دستکم در حالِ حاضرسرد همه بنیانگذارِ پیمانِ مقدس بودند و نوادگانِ زیادی در سازمان داشتند.
گذشته از این، تازه زنده شده بودند و بدونِلحظهای شک ضعیف بودند. ظاهراً قدرتشان افت کرده بود، بنابراینواکنشِ در این لحظه خویشتنداری کردند تا دردسری درست نشود.
یکی از نخستینیان رو به پیمانبان کرد وخاطراتِ پرسید: «تو چطور؟ حالا که ما را زندهبرای کردهای، در آینده قصد داری چه کار کنی؟»
پیمانبان با آرامش جواب داد: «پیمانِ مقدس حاصلِ تلاشهای من است. من به توسعهاش ادامه میدهم. اگر کسی مایل باشد بماندروغنِ و کمک کند، باعثِ خوشحالی است، اما مجبورتان نمیکنم... در حالِ حاضر، مزیتِ ما در پنهان بودنمان است. هیچیک از تمدنهایوسیعی کیهانی اطلاعاتی از ما ندارند. تا زمانی که خودمان را لو ندهیم، زندگیِ آزادانه و بدونِ کنترلِ هیچ جناحی آسان است.»
دیگری پرسید: «غیرتصادفی از ما، کسینقشِ از رستاخیزمان خبر ندارد؟»
پیمانبان میخواست جواببازی بدهد که چهرهایدیسک از ذهنش گذشت.
حالتِ چهرهاش عوض شد و کمیبیرون مکث کرد. سپس با لحنِ خشکیبیشتر جواب داد: «نه، یک نفر خبر دارد.»
همه شوکه شدند.
«چه کسی؟!»
پیمانبان با درماندگی جواب داد: «لقبش ستارهٔ سیاه است، یک فرارتبهٔ آ. فقط چندآبِ دهه است که سروکلهاش پیدا شده، اما قدرت و نفوذش در این عصر حرفِ اولسپس را میزند. مطمئن نیستم اهدافم را از کجا شنیده. شاید در سازمان خائنی وجود دارد.»
«پس یک تازهوارد است.»
بیشترِ نخستینیان هرگز نامِ هان شیائو را نشنیده بودند ونقشِ توجهِ زیادی هم نشان ندادند. به عنوانِ اولین دسته ازانگار کسانی که به فرارتبهٔ آ ارتقا یافته بودند، طبیعتاً مغرور بودند.
پیمانبان توضیح داد: «با این حال، ستارهٔ سیاه نیتِ بدی ندارد ووزوز حتی چند معامله هم با او داشتهام. در حالِ حاضر میشود اوشدیدی را متحدِ ما دانست. برای تکمیلِ رستاخیز هم کمکهایی به ما کرده است.»
همه سر تکان دادند: «پسفشرد یک بدهی به او داریم.بعد ظاهراً این بچه کارش درست است.»
با اینکه هرگز او را ندیده بودند، اما اینتکهتکهٔ جوانِ نسلِ جدید که ستارهٔ سیاه نام داشت، در عملکلیدی ناجیشان محسوب میشد؛ بنابراین حسِ مثبتی به او پیدا کردند.
«... بنابراین، قصد دارم ماجرای رستاخیز را برای ستارهٔ سیاه توضیح بدهم و از او کمکوزوز بخواهم. در حالِ حاضر، میانِ فرارتبههای آ افرادِ کمی هستند که نفوذی همردهٔ او داشته باشند. ازگویِ آنجا که با ما رفتارِ دوستانهای دارد، منابعی که در اختیار دارد میتواند کمکِ بزرگی برایمان باشد.»
پیمانبان در حالی کهقضا در دلش نقشه میکشید،بازی این توضیحات را داد.
او پیشتر سازوکارِ حریمها را پنهان کرده بود و اکنون ایدهٔ جدیدی در سر داشت؛سرد میخواست از این روش برای بازگرداندنِ فرارتبههای آِ بیشتری استفاده کند و کنترلِ کاملِ اینبهسرعت مسیر را به دست بگیرد. بهخوبی اهمیتِ این موضوع را برای فرارتبههای آ درک میکرد.
میتوانست با تکیه بر برتریِ اطلاعاتیاش، از همکاری با ستارهٔ سیاه بهره ببرد. هرچند اسمش همکاری بود، اماباید در چشمِ پیمانبان، فقط داشت از منابعِ ستارهٔ سیاه استفاده میکرد. هر چه باشد، ستارهٔ سیاه اهمیتِ حریمهاداشت را درک نمیکرد. بنابراین میتوانست فریبش بدهد تا فکر کند این اتفاق فقط یک بار ممکن است رخ بدهد.
تا زمانی که ستارهٔمحصولی سیاه خودش واردِ حریمهاقضا نمیشد، حقیقت برایش پنهان میماند.
پیمانبان تخمین میزد که با این روش میتواند ستارهٔ سیاه را تا مدتها فریب بدهد.بعد سازمانِ پیمانِ مقدس سالها برای ورود به حریم برنامهریزی کرده بود، بنابراین به نظرش، هرچقدر همنورِ که ستارهٔ سیاه قدرتمند بود، حریم جایی نبود که کسی بتواند به همین راحتی واردش شود.
او توافق کرده بود که اخبارِ حریمها را به ستارهٔ سیاه بگوید، اما این اخبارسرد فقط محدود به اطلاعاتِ قبلیِ سازمانش میشد، نه تجربهٔ شخصیِ خودش در حریمها. پیمانبان قصدبهسرعت نداشت زیرِ معامله بزند، اما بدش هم نمیآمد حقیقت را دستوپاشکسته به ستارهٔ سیاه بگوید.
هیچ حسِ منفیای به هان شیائو نداشت، اما به خاطرِذهنش آن خائن همیشه در موضعِ ضعف قرار داشت. نمیدانست هانفراهم شیائو چقدر اطلاعات به دست آورده و همین موضوع کلافهاش میکرد.
حالا که سرانجام به اطلاعاتِ انحصاریکاملاً و بینهایتی دست یافته بود، طبیعتاًبازی تصمیم گرفت آن را پنهان کند.
نقشهٔ رستاخیز با موفقیت انجام شد. وقتشکلیدِ رسیده با ستارهٔ سیاه حرف بزنم. بایدلحظهای سرگرمش کنم تا اطلاعات را لو بدهد...
برقی در چشمانِ پیمانبان درخشید.