چپتر 745: تومار
0«اسم من تومار تایکینه.
«من در شهرکِ برگِ زرد در پادشاهیِ مرزِ اقیانوس بهمدیرِ دنیا اومدم. قبل از اینکه چیزی یادم بیاد، تنها یتیمخونهٔوقت شهرک من رو به سرپرستی گرفت و بچگیم همونجا گذشت.
«هنوز یادمه وقتی شش سالم بود، دیدم چند نفرکنن از بچههای یکم بزرگترِ شهرک تو کوچهای دو خیابونتکیه اونطرفتر از یتیمخونه، دارن با خواهر شانا کارای عجیبی میکنن.
«خواهر شانا بزرگترین بچهٔ یتیمخونه بود. همیشه هوای همه رو داشت و همهٔ مامهربون اون رو مثل خواهر بزرگترمون میدیدیم. صورتش ککومک داشت. به نظرم وقتی میخندید و چالِبعدش گونههاش معلوم میشد، خیلی خوشگل و مهربون میشد. وقتی کوچیک بودم همیشه خوابش رو میدیدم.
«فکر کردم دارن خواهر شانا رو اذیت میکنن، برای همین سنگیگونههاش برداشتم و زدم تو پیشونیِ یکیشون. بعدش اونا حسابی کتکم زدن.کردم تازه وقتی بزرگ شدم فهمیدم اون موقع داشتن با شانا چیکار میکردن.
«بعد از اون ماجرا،پسری خواهر شانا بیخداحافظی شهرک روکنه ترک کرد. نمیدونم کجا رفت.
«بعدش همون پسری که سنگ به پیشونیش زده بودم، رفت یتیمخونه تا شکایت کنه. مدیرِهیچکس یتیمخونه دعوام کرد. ازش پرسیدم چرا پدر و مادرم پشتم درنمیان. گفت پدر و مادرمقلبِ خیلی وقت پیش مردن. رفته بودن کوه تا چیزی جمع کنن که گیرِ ارواحِ شیطانی افتادن.
«تازه اون موقع بود کهککومک فهمیدم تو این دنیا هیچکسمعلوم رو ندارم که بهش تکیه کنم.
«ده سالم که شد، یتیمخونهمیدیدیم رو ترک کردم و توچالِ کارگاهِ نجاریِ شهرک شاگرد شدم.
«وقتی پونزده سالم شد، استادم کاری گرفت که باید براش میرفتیم شهرِ قلبِ سنگی که همون نزدیکی بود. ما رو با خودش برد اونجا و بعد از نیمماه کار، بالاخره کارافتادن رو تموم کردیم. همون شب، پیلی با پررویی گفت میخواد من رو ببره یه جای خوب. پیلی شاگرد ارشدِ کارگاهِ نجاری بود و چند سالی از من بزرگتر بود. بعدش رفتیمجای به یه میخونه تو شهرِ قلبِ سنگی به اسم «عسل». اون اولین باری بود که لب به مشروب میزدم. همونجا بود که خواهر شانا رو دیدم؛ کسی که سالها بود ندیده بودمش.
«تو میخونه کار میکرد. آرایشِ غلیظی رو صورتش داشت وگیرِ بیشتر از قبل میخندید. اما خندهاش به نظرم مصنوعی میاومد.کارگاهِ من رو یادِ عروسکهای خندانی میانداخت که صدها بار تراشیده بودم.
«کارش این بود که برای مشتریا غذا ببره. وقتی از کنارشون رد میشد، همیشه کسایی بودنبودم که دستشون رو روی بدنش میکشیدن. هر بار که این اتفاق میافتاد، خندهاش پررنگتر و حتی مصنوعیترزدن میشد. یادمه هنوز خیلی جوون بود، اما متوجه شدم که از همون موقع گوشهٔ چشماش چروک افتاده.
«پیلی گفت که من دیگه بزرگ شدم. گفت پولش رو حساب کرده و خواهرخیلی شانا من رو میبره طبقهٔ دوم تا کمکم کنه مرد بشم. تازه اون موقعزدم بود که فهمیدم فاحشه شده و کارش هم حسابی سکه است. خیلیها براش پول میدادن.
«یادمه چطور ذهنم خالی شد. با پیلی دعوا کردم اما حریفش نشدم. ازپرسیدم من قدبلندتر و هیکلیتر بود. من رو خوابوند رو زمین و حسابی کتکمجمع زد. خواهر شانا نیومد کمکم کنه. نمیدونم اصلاً من رو شناخت یا نه.
«بعد از اون، از میخونه انداختنم بیرون. چشمام ورمکنن کرده بود و تمامِ تنم درد میکرد، اما دلمتکیه نمیخواست برگردم مسافرخونه و همینطور تو خیابونها پرسه میزدم.
«همون شب بودمیدیدیم که با یهنظرم جادوگر آشنا شدم.
«گاهی اوقات نمیتونم اعتراف نکنم کهصورتش زندگی چقدر غیرقابلپیشبینیه. وقتی بچه بودم،معلوم هیچوقت فکر نمیکردم تو آینده جادوگر بشم.
«طیِ پنج سالِ بعد، انواع طلسمها و روشهای ساختِ معجونهای جادویی رو تو شهرِ قلبِ سنگی یادپشتم گرفتم. آقای لانلی همیشه ازم تعریف میکرد و میگفت استعداد دارم. نمیدونم حرفش از ته دل بودندارم یا نه... به هر حال، قدم به یه دنیای مخفیِ دیگه گذاشتم. زندگیِ قبلیم دور و دستنیافتنی شد.
«بقیه برام یه هدف تعیین کردن؛ اینکهکوه شخصی به اسم وسومد رو شکست بدم.این با اینکه نمیشناختمش، همه میگفتن اون دشمنمه.
«بیست سالم که شد، با چهار نفرمیخندید آشنا شدم که خودشون رو ایزد مینامیدن. هیچوقتکوچیک فکر نمیکردم این اتفاق نقطهٔ عطفِ زندگیم بشه.
«پیدا شدنِ اونا همهچیز رو عوض کرد. خیلی راحت هدفی رو کهمعلوم ما جادوگرهای اون پایگاه پنجاه سال براش جنگیده بودیم، به سرانجام رسوندن.برای برای اولین بار دشمنم، وسومد، رو دیدم و بعدش ایزدان خیلی راحت کشتنش.
«ایزدان من رو انتخاب کردن و با خودشون به پادشاهیِ ایزداندعوام بردن. فکر میکردم از اون به بعد قراره یه مؤمنِ وفادار بشم،رفته اما اتفاقاتی که بعدش افتاد، تمامِ تصوراتم رو زیر و رو کرد.
«سوارِ یه جعبهٔ فلزیِ غولپیکر شدیم کهکوه واقعاً میتونست پرواز کنه. وقتی رفتیم تو آسمون،هیچکس تازه فهمیدم دنیای من در واقع یه توپه!
«آخه چرابزرگترمون باید توپصورتش باشه؟ نمیفهمم!
«خدای شانس بهم گفت دنیایی که توش بودم اسمش نالونه. یهگونههاش چیزیه که بهش میگن سیاره. بیرون از این سیاره جایی هست کهاذیت بهش میگن کیهان. تو کیهان، بیشمار سیاره مثلِ سیارهٔ نالون وجود داره.
«واقعاً شوکه شده بودم، خیلی بیشتر از وقتیشکایت که به وجودِ ایزدان پی بردم. حتی تومادرم دیوانهوارترین خیالاتم هم نمیتونستم همچین چیزی رو تصور کنم.
«اما بعدش خدای شانس بهم گفت که ایزد بودنشون فقط یه شوخیه.شیطانی اونا فقط مسافرایی از کیهان بودن و من تنها کسی از سیارهٔاستادم نالون هستم که واردِ کهکشان شده. نمیتونستم باور کنم همچین اتفاقی برام افتاده!
«گفت اسمش فیدینه و برام تعریفنظرم کرد که دنیای واقعی چطوریه. اینخیلی حرفها جهانبینیِ قبلیم رو کاملاً خُرد کرد.
«فیدین گفت همهشون عضوِ ارتشِ ستارهٔ سیاهککومک هستن. همون مردی که گولم زد، فرماندهٔ ارتشه.خوشگل تا حالا کسی به این بیشرمی ندیده بودم...
«با این حال، نسبت بهش احساسِ قدردانی میکردم. اگه من رو انتخابازش نکرده بود، همونطور که فیدین میگفت تا ابد یه بومیِ جاهل میموندم وکوه هیچوقت حقیقتِ کیهان رو نمیفهمیدم. جنابِ ستارهٔ سیاه تمامِ زندگیم رو عوض کرد.
«به نظر میرسه ارتشِ ستارهٔ سیاه سازمانِ خیلی قدرتمندی تو کیهان باشه وافتادن من هم عضوِ ارتشِ ستارهٔ سیاه شدم... خیلی خب، به اینجور چیزا عادتباید دارم. درست مثلِ همون پایگاه، یه بار دیگه یهویی عضوِ یه سازمان شدم.
«روزهای زیادی گیج و گمراه بودم. همزمان که فیدین دانشِ عمومیِ دنیاخیلی رو بهم یاد میداد، گفت اگه نمیدونم باید چیکار کنم، باید کمکسنگی به سیارهٔ مادریم رو هدفِ زندگیم قرار بدم؛ این سرنوشتِ پیشگامِ یه تمدنه.»
«راستش، ازاون این سرنوشتبزرگترمون خوشم میآید.
«آقای فیدین خیلی به من کمک کرد. بهشکایت نظرم آدمِ خوبی است. وقتی میخندد قیافهٔ قشنگیمادرم پیدا میکند، درست مثلِ خواهر شانا در گذشته.
«چند روز بعد، مرا به سفینهٔ دیگری فرستادند. داشتند مرا به مقرّشیطانی ارتشِ ستارهٔ سیاه میفرستادند تا جادو یاد بگیرم. میگفتند استعداد دارم. هوف،استادم چرا همه فکر میکنند من نابغهٔ جادو هستم؟ مگر جادو خیلی ساده نیست؟
«مرا به دستِ کسی سپردند که بیچارهمیخندید و افسرده به نظر میرسید. گفت کهمهربون از این به بعد استادِ من خواهد بود.
«راستش، فکر نمیکنم استادِ مناسبی باشد. به من گفت:میخندید "جادو در واقع آنقدرها هم به درد نمیخورد. فقط یکخوابش چیزی یاد بگیر تا بتوانم بگویم وظیفهام را انجام دادهام."»
سه ماهرفت بعد، درپسری سیارهٔ ماسیفر...
این سیارهٔ بیطرف و شناختهشدهای در حلقهٔکوه ستارهایِ شکسته بود که در لبهٔ پهنهٔ ستارهایهیچکس قرار داشت و زیرِ سلطهٔ هیچ تمدنی نبود.
در این لحظه، سفینهٔصورتش هان شیائو بر فرازِچالِ سیارهٔ ماسیفر شناور بود.
سه ماهاون از سفرش بهمیدیدیم سیارهٔ نالون میگذشت.
در این سه ماه، بزرگترین نبردِ جنگِ پنهان تا به امروز درگرفته بود. با درزِ شایعاتی از سویدرنمیان امپراتوریِ سرخ مبنی بر نزدیک شدنِ مذاکرات به مراحلِ پایانی، بخشِ صفر و سرزمینِ خون برای خریدنِ زمان، جنگیکنم تمامعیار به راه انداختند. هر دو طرف تمامِ استراتژیهای محافظهکارانه را کنار گذاشتند و رودررو به جانِ هم افتادند.
جنگ تلفاتِ سنگینی داشت. تنها در همین سهجمع ماهِ کوتاه، شمارِ رتبههای بلای کشتهشده در هرندارم دو طرف رویهمرفته به نزدیکِ صد تن رسید.
هان شیائو در این نبردها شرکت نکرد و تمدنِ بلورِ بنفشمیشد هم با این موضوع مشکلی نداشت، اما ارتشِ ستارهٔ سیاه بابرای توجه به حجمِ منابعی که مصرف کرده بود، چارهای جز جنگیدن نداشت.
رهبریِ ارتش بر عهدهٔ لاگی و هرلوس بود. با واگذاریِ مأموریتهای انتحاری به بازیکنان، آمارِ تلفاتِ نیروهای ردهپایین و متوسط در محدودهٔ قابلقبولی باقیبرای ماند. در میانِ نیروهای ردهبالا نیز، در غیابِ رهبرشان ستارهٔ سیاه، بسیاری از رتبههای بلا مجروح شدند. با این حال، هان شیائو از آرورا خواستهنمیدونم بود معجونهای بازیابیِ فوقالعاده قدرتمندی بسازد که در لحظاتِ حیاتی جانشان را نجات داد. به لطفِ این معجونها، هیچیک از نیروهای ردهبالای ارتش کشته نشدند.
در تمامِ این مدت، هان شیائو همراه با هیلا، آرورا و فیدین در سراسرِ پهنهٔ ستارهای سفر میکرد تاگفت مأموریتهای فرعی را انجام دهد. تومار تنها شخصیتِ اصلی بود که توانسته بود مخش را بزند. این طعمه بهکارگاهِ لاگی سپرده شد تا رفتهرفته پرورشش دهد. هان شیائو در سه ماهِ گذشته پنج موهبتِ جدید به دست آورده بود.
سه تا از آنها موهبتهایی معمولی و دو تا نادر بودند. همهٔ آنها به نوعی بهندارم کار میآمدند و تواناییِ رزمیِ واقعیاش را تا حدی بالا بردند. با این حال، مهمترین دستاوردشخودش این موهبتها نبود، بلکه تجربهای بود که در طولِ این سه ماه روی هم تلنبار کرده بود.
بازیکنانِ قدیمی و جدیدِ ارتش تجربهٔ فراوانی برایش فراهم کرده بودند.میشد طبقِ محاسباتش، این تجربه برای ارتقای سطحش به بالاتر از سطحِبرای ۲۳۵ بیش از حدِ نیاز بود. داشت به سطحِ ۲۴۰ نزدیک میشد.
سرعتِ جمع کردنِ تجربه از چیزی که انتظار داشتم بیشتره. انگار دلیلش اینهمیشد که این بازیکنهای جدید هم دارن دانشهای پیشرفته رو یاد میگیرن. با اینسنگی حساب، تا نیم ماهِ دیگه تجربهام اونقدر میشه که بتونم به سطحِ ۲۴۰ برسم...
داخلِ سفینه، هانهمون شیائو حسابی سرِپیشونیش ذوق آمده بود.
هنوز تجربهاش را برای ارتقای سطح خرج نکرده بود؛ دلیلِگیرِ اصلیاش این بود که میخواست از این تجربه بهعنوانِ برگِکارگاهِ برندهای برای مقابله با انتقامِ احتمالیِ زیردستانِ خدای اِسپرها استفاده کند.
با این حال، پسصورتش از سه ماه انتظار، خبریگونههاش از زیردستانِ خدای اِسپرها نشد.
حالا که سروکلهٔ دشمنان پیدا نشده بود، عجلهای برای ارتقای سطحگونههاش نداشت. هرچه باشد، تجربهاش سرِ جایش بود و جایی نمیرفت. بنابراین، هاناذیت شیائو به فارم کردنِ موهبتها ادامه داد. سیارهٔ ماسیفر ایستگاهِ بعدیاش بود.
این سیارهٔ بیطرف به دو چیز شهرتزده داشت: بازارِ سیاهِ عظیمش که پر ازچرا کالاهای بیشمار بود، و صنعتِ پیشرفتهٔ کشتیسازیِ کهکشانیاش.
در آنجا انبوهی از کارخانههای کشتیسازیِ مکانیکی و جادویی وجود داشت.ارواحِ میشد انواع و اقسامِ مدلهای سفینههای فضایی را در آنجا سفارششاگرد داد. بسیاری از مسافرانِ کهکشانی برای ساختِ سفینه به سیارهٔ ماسیفر میرفتند.
از آنجا که ماسیفر سیارهای بیطرف بود، پر از آدمهای جورواجور بود. کارخانههای کشتیسازی کاری بهبودم هویتِ مشتریان نداشتند؛ هر کسی پول میداد، میتوانست سفارش ثبت کند. شمارِ زیادی از دزدانِ دریاییِکتکم کهکشانی یا مجرمانِ تحتتعقیب با چهرهٔ مبدل به آنجا میرفتند تا سفینههایشان را بخرند یا تجهیز کنند.
سیاراتِ بیطرف همیشه حاکمِ قدرتمندی داشتند و سیارهٔ ماسیفر هم ازگونههاش این قاعده مستثنی نبود. مالکِ این سیاره ساردیم نام داشت؛ یککردم مکانیکِ قدرتمندِ رتبهٔ آپلاس که به «معمارِ سربازِ غولآسا» ملقب بود.
با این حال،همون هدفِ هان شیائو اززده این سفر او نبود.
هان شیائو از پنجرهٔ سفینه به سطحِ فلزیِ سیارهٔکنن ماسیفر خیره شد. سپس رو به بقیه کرد وتکیه گفت: «باید تغییرقیافه بدیم. اینجا با چهرههای واقعیمون نمیگردیم.»
همزمان با این حرف، غشایی شفاف رویمیخندید صورتش گذاشت. مدارهای الکتریکی روی سطحِ غشا سوسوکوچیک زدند و چهرهاش به آدمِ دیگری تبدیل شد.
این نقابی بود که ساختنش را خیلی وقتِ پیشمیخندید یاد گرفته بود. فناوریِ بهکاررفته در آن دهها باربودم آپدیت شده بود و حالا دیگر بهسختی میشد تشخیصش داد.
هیلا و بقیه بدونِ اینکه دلیلی بپرسند، غشاها راکنه روی صورتشان گذاشتند تا تغییرقیافه دهند؛ در این سهدرنمیان ماه دیگر به کارهای عجیبوغریبِ هان شیائو عادت کرده بودند.
در سیارهٔ ماسیفر موهبتی مخصوصِ کلاسِ مکانیککوه وجود داشت که میشد آن را بهاین دست آورد. تأثیرش افزایشِ تواناییِ ساختِ ماشینآلات بود.
این مأموریتی انحصاری برای مکانیکها بود. باید برای استخدام در یکی از کارخانههای کشتیسازی درخواست میداد و کشتیساز میشد. البته بااذیت هویتِ ستارهٔ سیاه، بدون شک نمیتوانست بهعنوانِ کشتیساز در یک کارخانه مشغول به کار شود. بنابراین، چارهای نداشت جز اینکه تغییرقیافه دهد،ماجرا چهرهٔ جذابش را بپوشاند و موقتاً نقشِ یک آدمِ عادی را بازی کند. تنها در این صورت میتوانست مأموریت را فعال کند.
بعد از اینکه کارم با اینصورتش مأموریت تموم بشه، احتمالاً اونقدر تجربهمعلوم گیرم میآد که به سطحِ ۲۴۰ برسم...
هان شیائو نفسِ عمیقیپسری کشید، مشتهایش را گره کردکنه و به فیلیپ فرمان داد:
«فرود بیا.»