چپتر 1267: پیشداوری
0جایی در پهنهٔ ستارهایِ سحابیهای بیکران، ناوگانِ کوچکی در یک ایستگاهِ ترابری شناور بود. در اطرافش جریانهای پیوستهای از نور به چشم میخورد، اما ناوگان سر جایشچطور مانده بود، گویی منتظرِ کسی بود. در اتاقِ فرماندهیِ سفینهٔ اصلی، مورگان جلوی پنجره بالا و پایین میرفت و چهرهاش همزمان جدی و مضطرب بود. خدمهٔ حاضر درکلمهای اتاق فقط در سکوت تماشایش میکردند. پس از مدتِ کوتاهی، مکث کرد و با لحنی جدی گفت: «دوباره پیگیری کنید و بپرسید آدمهای ارتشِ ستارهٔ سیاه کِی میرسند.»
معاونش که کنارش ایستاده بود، بیاختیار به حرف آمد:کِی «...رئیس، همین دو دقیقه پیش پرسیدید. طرف گفت دارندهمین با سرعت میآیند. خوب نیست هِی بهشان فشار بیاوریم.»
مورگان غرید: «چرت نگو، گفتم پیگیری کن، پس پیگیری کن! وگرنه از حقوقت کم میکنم!» چشمانش برقی زد و ادامه داد: «کی میدونه دشمنها کِیمیکرد پیداشون میشه؟ تو میدونی؟ نمیدونی، پس چرا اینقدر چرتوپرت میگی! تو که مسئولِ جونِ من نیستی، پس معلومه که برات مهم نیست! اما من عمراًارشد بتونم همزمان با هفت هشت رتبهٔ بلا بجنگم، پس اگه جونِ عزیزم به خطر بیفته، مطمئن میشم که تو هم با من به گور بیای!»
معاون زبانش بند آمد. با این حال چون مدتها بود مورگان را همراهی میکرد، حرفش رامدتها جدی نگرفت. شخصیتِ این آدم را خیلی خوب میشناخت. از مرگ میترسید، دودل، حسابگر، حقیر واوقات خسیس بود... گاهی اوقات معاون با خودش فکر میکرد چطور چنین آدمی توانسته بذرِ فرارتبهٔ آ شود؟
مورگان پانسلم، بذرِ فرارتبهٔ آی ارشد، سازمانِ کوچکی را درمیکرد پهنهٔ ستارهایِ سحابیهای بیکران اداره میکرد. فقط به راحتیِ زندگیِ روزمرهاشحقیر اهمیت میداد، دنبالِ گسترش نبود و حضورِ کمرنگی در کهکشان داشت.
بهمحضِ فاششدنِ ماجرای رستاخیزِ حریم، کلمهای حرف نزد. فقط وسایلش را جمع کرد و آماده شد تارئیس خودش را به دامانِ انجمنِ فرارتبهٔ آ بیندازد. انتخابِ اولش ارتشِ ستارهٔ سیاه بود. جدا از بهرهمندینگو از رابطهٔ نزدیک با شخصی بانفوذ، با هاداوی هم ارتباطاتی داشت، چون هر دو قماربازانی قهار بودند.
فقط مشکل اینجا بود که وقتی میخواست با تیمش قلمرو را ترک کند، پیامِ محرمانهای از ارتشِ ستارهٔ سیاه به دستش رسید.چون پیام میگفت چند سازمانِ مرموز جوخههای مرگی برای ترورِ بذرهای فرارتبهٔ آ فرستادهاند. در هر گروهِ ترور ممکن بود هفت هشت نفرآدمی حضور داشته باشند، برای همین ارتش چند ناوگانِ محافظ برای اسکورتشان اعزام کرده و به همه هشدار داده بود که محتاط باشند.
این خبر مورگان را تا سرِ حدِ مرگ ترساند. بیدرنگ حرکت را متوقف کرد تاچون پیش از رفتن، منتظرِ رسیدنِ ناوگانِ اسکورتِ ارتش بماند. تازه به همین هم بسنده نکرد؛خسیس ناوگانش را در شلوغترین منطقه نگه داشت و از ترسِ کشتهشدن در دلِ جمعیت پناه گرفت.
از میانِ تمامِ بذرهای فرارتبهٔ آ کهچون این هشدار را دریافت کرده بودند، اوآدم بزدلانهترین رفتار را از خود نشان داد.
در این لحظه ارتباطگیرِ سفینهاشآدمهای زنگ خورد و چهرهای جوانمیرسند و خام روی نمایشگر ظاهر شد.
«سلام سلام، من نرون از ارتشِرتبهٔ ستارهٔ سیاهم. رسیدم و سفینهتون روبیفته دیدم. لطفاً برای هماهنگی تشریف بیارید.»
مورگان با شنیدنِ این حرف از خوشحالی بال درآورد.بیای بهسمتِ پنجره دوید و دید ناوگانِ دیگری با نشانِمیکرد ارتشِ ستارهٔ سیاه در فاصلهٔ نهچندان دوری توقف کرده است.
مورگان با چهرهای هیجانزده فریاد زد: «نیروهایچون کمکی رسیدن! به دستورم گوش کنید. باآدم تمامِ سرعت به پیش. فوراً بهشون ملحق بشید!»
معاون در دلش ناسزا گفت: «اینقدر نزدیکیمستارهٔ که با حرکتِ عادی هم چند ثانیهایبیاختیار بهشون میرسیم. تمامِ سرعت دیگه چه صیغهایه...»
دو ناوگان بهسرعت به همهشت پیوستند و نرون افرادش راعزیزم به داخلِ سفینهٔ مورگان برد.
بهمحضِ ورود به کابین، نرون دید مورگان جلویگور درِ راهرو منتظر است. مورگان بیهیچ حرفی جلومدتها پرید و با چهرهای احساساتی دستانِ نرون را چسبید.
«برادرِ من، بالاخره اومدی. میدونی این چندچون روز رو چطور گذروندم؟ هر روز کارم ترسولرزخیلی بود، حالا بالاخره میتونم یه نفسِ راحت بکشم!»
گوشهٔ لبِ نرون پرید. کمی زور زد تاسیاه دستانش را بیرون بکشد و گفت: «نیازی بهآمد اینهمه هیجان نیست. اینا همه بخشی از وظیفهست.»
اگر مورگان مدام پیامهفت نمیداد و کلافهاش نمیکرد،بجنگم احتمالاً دو روزِ دیگر میرسید.
اما انگار مورگان اصلاً به روی خودش نمیآورد. با هیجانمعاون به پشتِ سرِ نرون نگاه کرد و پرسید: «میتونم بپرسمنگرفت ارتش این بار چندتا نیروی زبده برای اسکورتِ من فرستاده؟»
نرون با کمی خجالت سرش را خاراندچون و گفت: «نیروی زبده؟ اگه بخوایم خیلیآدم ارفاق کنیم، فکر کنم فقط خودم باشم.»
چشمانِ مورگان گرد شد و به تپقزدن افتاد: «فقط یکی... اِ، نه اینکهایستاده به قدرتت شک داشته باشم، اما شنیدم که هفت هشت تا رتبهٔ بلاخوب با هم حرکت میکنن. فقط ما دو نفریم. فکر کنم یه کم خطرناک باشه...»
نرون توضیح داد: «چارهای نیست. در حالِ حاضر، بذرهای فرارتبهٔ آی زیادی هستن که میخوان به ارتشِ ستارهٔ سیاهبند ملحق بشن. نیروی انسانیِ ما دیگه جوابگو نیست. فقط میتونیم رتبههای بی رو برای اسکورت بفرستیم. اینجور کارها بیشترگاهی به دردِ جاودانهها میخورد، اما اونا پنجاه سال پیش غیبشون زد، برای همین ارتش دیگه نیروی زبدهای براش نمونده.»
«پس... تکلیفِ امنیت چی میشه...»
«خیالت راحت، تمامِ تیمهای اسکورت یه جوخهٔ ماشینیمدتها از ارتشِ ماشینیِ ستارهٔ سیاه به همراهِ معجونهای ویژهٔمرگ جانبخشیِ بانو آرورا رو دارن تا امنیتمون تضمین بشه.»
مورگان بالاخره نفسِ راحتی کشیدآدمهای و پرسید: «پس، میتونیم الانمیرسند به سمتِ دنیای سوسوزن راه بیفتیم؟»
نرون سر تکان داد: «نیازی نیست. فقط کافیه بریم به شعبهٔ اصلیِ ارتشمطمئن تو همین پهنهٔ ستارهای. تو هر پایگاه یه تخت هست که پدرخوانده مستقرحرفش کرده. میتونیم با استفاده از اون، شما رو مستقیم به پایگاهِ اصلی تلهپورت کنیم.»
هان شیائو در ابتدا تمایلی به استفاده از این روش نداشت، اما پس از پیبردن بهمدتها حضورِ شکارچیان، چارهای جز برداشتنِ محدودیتها ندید. با این کار به بذرهای فرارتبهٔ آ اجازه داداوقات تا از لباسهای مکانیکیِ پادشاه برای پرش استفاده کنند و از خطراتِ مسیر در امان بمانند.
در موردِ بذرهای فرارتبهٔ آ که میخواستند به سازمانهای دیگر بپیوندند هم هان شیائو دستِ رد به سینهشان نزد. او همینحقیر کمک را در ازای مبلغی نمادین به آنها نیز ارائه کرد. این یکی از مزایای انجمن بود که به فرارتبههای آمیداد اجازه میداد منابعشان را یکپارچه کنند. او بهعنوانِ رئیسِ انجمن، طبیعتاً باید در این برههٔ حساس پیشقدم میشد و الگو میبود.
آن دو گرمِ صحبت بهسمتِ اتاقِارتشِ فرماندهی رفتند و ناوگان بالاخره بهکنارش حرکت درآمد و سفرش را آغاز کرد.
در این لحظه انگار چیزی به ذهنِ مورگان رسید. باعزیزم کنجکاوی پرسید: «راستی، گفتی الان بذرهای فرارتبهٔ آی زیادی تواین راهن. اونا با شکارچیها روبهرو شدن؟ کسی هم آسیب دیده؟»
با شنیدنِ این حرف،خطر چهرهٔ نرون در هم رفتبیای و بهآرامی سر تکان داد.
«انتخابِ هوشمندانهای کردی که همینجا منتظر موندی. بعضی از بذرهای فرارتبهٔ آ با وجودِ دریافتِخیلی هشدار بیتفاوت بودن و فکر میکردن اگه حواسشون جمع باشه میتونن به سفرشون ادامه بدن.توانسته در نهایت حتی قبل از اینکه نیروهای کمکی برسن، بهشون حمله شد و کشته شدن.
«بهخاطرِ مسافتِ زیاد، بعضیها خیلی وقت پیش با تیمهای اسکورتشون ملحق شدن. ما جزوِ گروههایحرف آخریم. قبل از ما، بعضی از همکارامون با شکارچیها درگیر شدن و جونِ سالم بهفشار در بردن. اما سازمانهای دیگه هم همین کار رو کردن ولی بهدستِ خودِ شکارچیها تارومار شدن.»
مورگان لرزید و گفت: «کی جرئترتبهٔ میکنه روی اینهمه بذرِ فرارتبهٔ آبیفته دست بلند کنه؟ این دیگه خیلی ترسناکه.»
نرون آهی کشید: «با اینکه فرماندهٔ ارتش دقیقاً نگفته کارِ کیه، اما حدسزدنش سخت نیست... وقتیمدتها دشمن میتونه موقعیتِ اینهمه بذرِ فرارتبهٔ آ رو پیدا کنه، یعنی شبکهٔ اطلاعاتیشون اصلاً شوخیبردار نیست.اوقات اینکه میتونن اینهمه جوخهٔ مرگ بفرستن هم نشون میده که احتمالاً پای یه تمدنِ پیشرفته در میونه.
«هرچند قرار بود این یه عملیاتِ مخفیانه باشه، اما دنیای بیرون بهزودی میفهمهشخصیتِ که تمامِ این بذرهای فرارتبهٔ آ ناپدید شدن. این کار ناگزیر خیلیا روفکر از پیوستن به انجمنِ فرارتبهٔ آ میترسونه. اینطوری، طراحِ این نقشه به هدفش میرسه.»
مورگان هم باکنید چهرهای درهمرفته آهی کشید:ستارهٔ «اوه، اوضاع خیلی خرابه.»
نرون دستی به شانهٔ او زدرتبهٔ و گفت: «نگران نباش، تا وقتیبیفته من اینجام، هیچ خطری تهدیدت نمیکنه.»
مورگان سر تکان داد و ناگهان پرسید: «راستی،گور با این همه بذرِ فرارتبهٔ آ که بهمدتها ارتش ملحق میشن، جایگاههای ما چطور تعیین میشه؟»
«خیلی مطمئن نیستم. فکر کنم فقط بخشِ کوچکی به سپاهِ نگهبانان ملحق بشن.شخصیتِ بقیه جایگاههای مختلفی تو ارتش میگیرن و خلأِ نیروهای ردهبالامون رو پر میکنن. مسئلهٔچطور اصلی اینه که خودت چی بخوای. ارتش کسی رو مجبور نمیکنه جایگاهی رو بپذیره.»
چشمانِ مورگان برق زد. «پسآدمهای یعنی میتونم انتخاب کنم کهمیرسند زیردستِ کدوم فرارتبهٔ آ کار کنم؟»
نرون سر تکان داد: «درسته، همه میتونن درخواستشون رو بفرستن، اما بستگی بهمطمئن عالیجنابان داره که تو رو انتخاب کنن یا نه. دوست داری کی رو انتخابنگرفت کنی؟ جنابِ ستارهٔ سیاه؟ رقابت برای پدرخواندهام خیلی شدیده و احتمال داره شکست بخوری.»
مورگان فوراً رد کرد و با خجالتمیشم گفت: «نه، نه، نمیخوام زیردستِ ستارهٔ سیاهحال باشم. دلم میخوام زیردستِ بانو آرورا کار کنم.»
نرون او رازبانش برانداز کرد وحال بعد متوجهِ ماجرا شد.
آها، حالا فهمیدم. این یارو حتماً تا حدِ مرگکِی از مردن میترسه، پس اگه بتونه از شفای آروراهمین بهرهمند بشه، دیگه تو آینده به این راحتیها نمیمیره!
عبارتِ «مفتخورِ بیخاصیت» واقعاً برازندهته!
...
«گزارش میدهم، شش تن از جنگجویانِ مرگِ مامدتها ارتباطشان قطع شده و ممکن است به دستِ دشمنمرگ اسیر شده باشند. تمامِ پیوندهای مرتبط را قطع کردهایم.»
«گزارش میدهم، حمله به هدفِ شمارهٔارتشِ ۴۵ با شکست روبهرو شد. سهکنارش جنگجوی مرگ فدا شدند. بقیه بهسختی گریختند.»
در یک مرکزِ پردازشِ اطلاعاتِ مخفی، شمارِ زیادی از نیروهایعزیزم اطلاعاتی پشتِ مجموعهای از دستگاهها نشسته بودند و پیوسته وضعیتاین را گزارش میدادند. سروصدا فضای اتاق را پر کرده بود.
روی دیوارِ اتاق نمایشگری غولآسا قرار داشت که از نمایشگرهای نظارتیِ کوچکتری تشکیلاین شده بود. تنها یک صندلی زیرِ آن قرار داشت و هیکلی بلند و لاغردودل روی صندلی، در حالی که پشت به جمعیت نشسته بود، به نمایشگرها نگاه میکرد.
این مکان منطقهٔ مخفیِ مشترکی به شمار میرفت که اتحادِ اَبَرخوشهایها سالهانگرفت پیش تأسیس کرده بود. نامِ مشخصی نداشتند، در هالهای از ابهام بودند اماخودش اختیاراتِ عظیمی در دست داشتند. آنها فقط به رهبرانِ تمدنهای مختلف پاسخگو بودند.
مدیریتِ عملیاتهای سیاه و پرورشِ جنگجویانِ مرگ بر عهدهٔ این ادارهٔ مخفی قرار داشت. تمدنهایحرف اَبَرخوشهایِ مختلف مخفیانه کودکانِ بااستعداد را انتخاب میکردند و به چنین پایگاههای آموزشی میفرستادند تا ازبیاوریم سنینِ پایین تحتِ آموزشهای بیرحمانه قرار بگیرند و سپس در انجامِ مأموریتهای سری تخصص پیدا کنند.
روشِ آموزشیِ آنها برای چلاندنِ تمامِ استعداد طراحی شده بود و دربیفته کنارِ پیشرفتهای فناوری و جادوییشان، به آنها اجازه میداد تا با وجودِهمراهی نرخِ مرگومیرِ بالا، سرعتِ تولیدِ رتبههای بلا را بهطورِ مؤثری افزایش دهند.
این جنگجویانِ مرگ از دورانِ آموزش تا زمانِ انجامِ مأموریتهایشان در آینده، هرگز نمیفهمیدند برای چه کسی کار میکنند. برای این منظور،آدم این اداره حتی گروهی از جنگجویانِ مرگ را بهطورِ ویژه آموزش داده بود که باور داشتند برای سه تمدنِ کیهانی کار میکنند.سازمانِ از روشهای بسیاری استفاده شده بود تا اطمینان حاصل شود که افرادِ بیگانه نمیتوانند ردِ جنگجویانِ مرگ را تا اتحادِ اَبَرخوشهایها دنبال کنند.
تمامِ افرادِ این اداره اعضای ویژهای بودند که نامشان در هیچ پروندهٔ داخلیشخصیتِ ثبت نشده بود. همهٔ آنها با کد خطاب میشدند. هیکلِ بلند و لاغرِفکر درونِ اتاق، مسئولِ اداره بود و افراد او را فقط با لقبش میشناختند—«اسکلتی».
اسکلتی پس از شنیدنِ گزارشهایآدمهای زیردستانش، به جلو خم شدمیرسند و بهآرامی به حرف آمد.
«به نظر میرسد فرارتبههای آ از عملیاتِ شکارِ ما باخبر شدهاند و برای تمامِمیشم اهدافمان نگهبان گذاشتهاند... زنجیرهٔ سوءظن شکل گرفته است؛ هدفمان محقق شد. اگر ادامه دهیمشخصیتِ فقط نیروی انسانی را هدر دادهایم. عملیات را متوقف کنید. بگویید همه عقبنشینی کنند.»
«مفهوم شد!»
همه بیدرنگ وزبانش بدونِ پرسش دستورهاحال را اجرا کردند.
اسکلتی ناخنهایش راکنید جوید و چشمانشارتشِ را ریز کرد.
«هههه، واکنشِ انجمنِبتونم فرارتبهٔ آ واقعاً ازبلا فرضیهٔ ما دور نیست...»
...
در اتاقِ کنفرانسِ سهبند تمدنِ کیهانی، تصویرِ مجازیِ ماربروس،همراهی لویی و پاپ ظاهر شد.
«تچ، وضعیت تغییرکنید کرده است. برنامهٔارتشِ پاکسازی نمیتواند ادامه یابد.»
ماربروس اخم کرد وهفت چهرهٔ آن دو نفرِبجنگم دیگر هم درهم رفت.
با اینکه سه تمدنِ کیهانی تحقیق روی رستاخیزِ حریم را آغاز کرده بودند، برنامههایی هم برای شکارِ بذرهای فرارتبهٔ آ داشتند. حتی اگر در آینده موفق میشدند روشِ رستاخیزِحقیر حریم را یاد بگیرند، چون این شمارِ عظیم از بذرهای فرارتبهٔ آ به انجمن میپیوستند، در آینده نمیتوانستند آنها را به سمتِ خود بکشانند. هر دو طرف محکوم بهبهمحضِ ورود به دورهای طولانی از مبارزه بر سرِ استعدادها بودند، بنابراین ترجیح میدادند به مشکلِ تعدادِ بیشازحدِ افرادِ غیرفرارتبهٔ آ برگردند تا مهارِ سطحِ فرارتبهٔ آ از پیش آسانتر شود.
اما پیش از آنکه بتوانند دست بهچون کار شوند، سه تمدنِ کیهانی متوجه شدندآدم که تمامِ اهدافشان بهشدت تحتِ محافظت قرار گرفتهاند.
در ابتدا، این سه نفر کمی گیج شدند وکِی فکر کردند ستارهٔ سیاه اقداماتشان را پیشبینی کرده وهمین قایقِ اعتمادی را که در آن بودند، واژگون کرده است.
با این حال، پس از بررسیِ دقیق،بلا دریافتند که سازمانِ ناشناسِ دیگری زودتر واردِمیشم عمل شده و به همه هشدار داده است.
این موضوع برنامههایشان را بهکلیبیفته به هم ریخت و حسِمعاون منزجرکنندهای در آنها به جا گذاشت.
چنین روشِ احمقانهای اصلاً سبکِ آنها نبود.چون اگر میخواستند چنین کاری کنند، باید همهآدم را در یک حرکتِ غافلگیرانه گیر میانداختند.
با اینکه هنوز نفهمیده بودند چه کسی دست به اینمیرسند اقدام زده است، سه تمدنِ کیهانی حتی نیاز به فکرپیش کردن نداشتند تا بدانند که احتمالاً کارِ اتحادِ اَبَرخوشهایها بوده است.
لویی از خشم میجوشید: «اَبَرخوشهایها عمداً تصمیم گرفتندبجنگم هیاهو به پا کنند تا به انجمن فرصتِبیای واکنش بدهند و عملیاتِ ما را خراب کنند.»
پاپ بدونِ هیچ حالتیخطر در چهرهاش گفت: «عجیب است،بیای اما منطقی به نظر میرسد.»
از دیدگاهِ این سه نفر، مقاصدِ اتحادِ اَبَرخوشهایهامدتها کاملاً روشن بود. این کار به تشدیدِ سوءظنمیشناخت میانِ انجمن و سه تمدنِ کیهانی کمک میکرد.
انجمنِ فرارتبهٔ آ فقط در خفا از آنها محافظت میکرد و بهطورِ علنی کسی را متهم نکرده بود. اگردقیقه سه تمدنِ کیهانی پیشقدم میشدند تا بیگناهیِ خود را اعلام کنند، ممکن بود نتیجهٔ عکس بدهد. حتی اگر سعیمیکنم میکردند تقصیر را گردنِ اتحادِ اَبَرخوشهایها بیندازند، فقط شبیهِ عادتِ همیشگیشان در اتهامزنی به طرفِ مقابل به نظر میرسید.
با رابطهٔ کنونیِ سه تمدنِ کیهانی و انجمن، این وضعیت شبیهِ مالیده شدنِ گِل بهگور پشتِ شلوار بود. حتی اگر گُه هم نبود، مردم بهطورِ طبیعی فکر میکردند که هست.خیلی در هر صورت، جلبِ اعتمادِ آنها دشوار بود، مگر اینکه میتوانستند مدارکِ محکمی ارائه دهند.
اَبَرخوشهایها تا به حال بارها در تله افتاده بودند؛بیای دیگر در این زمینه تجربه داشتند. از آنجا کهمیکرد آبرویشان بر باد رفته بود، میتوانستند به سیمِ آخر بزنند.
وقتی دارم از صخره پرت میشم پایین،چون تو رو هم با خودم میکشم. اگهآدم قراره بمیرم، تو هم باید باهام بیای!
در وضعیتِ کنونیشان، اتحادِبپرسید اَبَرخوشهایها دیگر ترسی ازسیاه سه تمدنِ کیهانی نداشت.
از آنجا که دیگر هیچهشت شانسی در دنیای سوسوزن نداشتند،عزیزم فقط در خانهٔ خودشان چپیده بودند.
اگه عرضه دارید، بیاید و یهمطمئن جنگِ تمامعیار با ما راه بندازید.بند واقعاً فکر کردید میتونید نابودمون کنید؟
این سه نفر واقعاًبند حس میکردند که اتحادِمدتها اَبَرخوشهایها مشکلِ بغرنجی است.
اگر موفق میشدند تمامِ بذرهای فرارتبهٔ آ را که قصد داشتند به انجمن بپیوندند از بین ببرند، شایدهمین موردِ سوءظن قرار گرفتن هنوز هم معاملهٔ منصفانهای به حساب میآمد، اما حالا که فقط چند نفر کشتهوگرنه شده بودند، آنها به سپرِ بلا تبدیل شده بودند. این موضوع آنها را در موضعِ ضعف قرار میداد!
«عملیاتِ پاکسازیِ بذرهای فرارتبهٔ آ رارتبهٔ لغو کنید. حالا همهٔ آنها تحتِبیفته محافظتاند. دیگر هیچ شانسی وجود ندارد.»
آن سهاگه نفر اصلاًخطر حالوحوصله نداشتند.