چپتر 1383: مذاکره با کلیسا
0هان شیائو آهی کشید،زمزمه خودش را آرام کردیادگارِ و سر تکان داد.
مهم نبود کیهانِ کاوشنشده چقدر پهناور است یا چند تمدنِ قدرتمند و ناشناخته درخوشههای آن وجود دارد؛ فعلاً هیچکدام ربطی به او نداشت. مهمترین چیز رسیدگی به مشکلِمیبود فعلی بود. تمرکز همچنان روی جنگِ میانِ سه تمدنِ کیهانی و درختِ جهان قرار داشت.
در موردِ مشکلِ چرخه هم، فکر کردنِ بیش از حد به آن فایدهای نداشت. فعلاً کاریمیرفت از دستش برنمیآمد. او با خود زمزمه کرد: «با اینکه میتونم وجودِ یادگارِ فرارتبه رو حسبرای کنم، فقط جهتش رو میدونم و فاصلهاش نامشخصه. این کار مثلِ پیدا کردنِ سوزن تو انبارِ کاهه.»
هان شیائومقیاسِ در فکرمعلوم فرو رفت.
با این حال، هرچند دیدِ ادراکی ثابت بود، اما خودش که زنده بود و میتوانست حرکت کند. محاسبهٔ فاصلهپیدا غیرممکن نبود. هر چه باشد، جهتِ ادراک را میشد بهسختی یک خطِ راست در نظر گرفت. تا زمانی کهباشد مدام موقعیتش را تغییر میداد، از طریقِ انحرافِ خطِ ادراک، همچنان میتوانست بهطورِ تقریبی تخمین بزند کدامیک نزدیکتر است.
اما در مقیاسِ کیهان، معلوم نبود تغییرِ جهتِ ادراک چقدر طول میکشد.اساسِ بهاحتمالِ زیاد مقیاسِ آن بر اساسِ منظومهها و خوشههای ستارهای بود. هرچندتنها این روش کمی زمان میبُرد، اما همچنان روشی کارآمد به شمار میرفت.
تنها مشکلی که باید نگرانش میبود اینخوشههای بود که اگر نزدیکترین یادگارِ فرارتبه در مجاورتِشمار کیهانِ کاوششده قرار نداشت، زمانِ نامعلومی طول میکشید.
«مهم نیست چی بشه، حداقل برایطول هر سه شرط یه راهحلِ اولیه پیداستارهای کردم. بذار طبقِ همین برنامه پیش برم.»
هان شیائو نفسِ راحتی کشید.
هر سه شرط دشواریهای متفاوتی داشت. شرطِ دوم از همه آسانتر بود. فقط بایدخوشههای ارتباط برقرار میکرد و از اعتبارش مایه میگذاشت. در موردِ شرطِ سوم هم، نمیدانستمیبود چقدر طول میکشد. تصمیم گرفت از شرطِ اول شروع کند و با وورنوس تماس بگیرد.
هان شیائو بیدرنگ شمارهٔ خصوصیِ وورنوس را پیدا کرد و با اومیبُرد تماس گرفت. در نبردِ قبلی، آن دو از طریقِ مبارزه با یکدیگرمجاورتِ آشنا شده بودند. پس از پایانِ نبرد، شمارههای خصوصیشان را ردوبدل کرده بودند.
زنگ دو بار به صدا درآمد و تصویرِبهاحتمالِ وورنوس روی نمایشگر ظاهر شد. او ردایی رسمیزمان به تن داشت، گویی دعای روزانهاش قطع شده بود.
«ستارهٔ سیاه؟ چه شده؟»
وورنوس با لحنی بیاحساس پرسید. هان شیائو لبخندیطول زد، اما بیدرنگ به سراغِ اصلِ مطلب نرفت: «مدتیکمی از آخرین دیدارمون میگذره، یهو دلم برات تنگ شد.»
«که اینطور؟»
چهرهٔ وورنوس آرام بود و هیچ واکنشی نشان نداد.زیاد فقط با آرامش به هان شیائو خیره ماند وروشی چیزی نگفت، انگار میخواست بگوید: «مگر رابطهمان اینقدر خوب است؟»
هان شیائو چانهاش را نوازش کرد و با کنجکاوی گفت:کنم «راستی، اخیراً برام سؤال شده بود. تو بهعنوانِ قویترین عضوِسوزن تبارِ مستقیم، چرا کلیسا نذاشت تو نبردِ رهگیری شرکت کنی؟»
وورنوس با لحنی آرام گفت: «این یک رازِ داخلی است.بهاحتمالِ نمیتوانم به تو بگویم. اگر آمدهای تا مرا برای شرکتروشی در نبرد متقاعد کنی، بهتر است بیخیال شوی. کارِ دیگری داشتی؟»
«تچ، چقدر مرموز. نکنه کلیسااساسِ نگرانه تو نبرد بمیری وکمی گنجینهٔ ملیشون رو از دست بدن؟»
هان شیائومقیاسِ در دلشمعلوم با خود گفت.
با دیدنِ اینکه برخوردِ وورنوس نه سردوجودِ بود و نه گرم، دیگر طفره نرفتفاصلهاش و هدفِ اصلیاش را به زبان آورد.
«این بار اومدم سراغت چون میخواممعلوم دربارهٔ موضوعی باهات بحث کنم... میخواماساسِ گنجینهٔ ملیِ کلیسا رو قرض بگیرم.»
با شنیدنِ این حرف، برقیاساسِ در چشمانِ وورنوس درخشید، اماکمی بیدرنگ درخواستش را رد نکرد.
«میخواهی بامقیاسِ آن چهمعلوم کار کنی؟»
هان شیائو این هدف را پنهان نکرد:وجودِ «میخوام برای رسیدن به رتبهٔ بعدی تلاش کنم.نامشخصه حس میکنم گنجینهٔ ملیِ کلیسا به دردم میخوره.»
«اوه؟ میخواهی برای برداشتنِ اینکیهان قدم تلاش کنی؟ از بااستعدادترینبهاحتمالِ سوپرِ تاریخ همین انتظار میرود...»
چشمانِ وورنوس روشن شد. اصلاً جا نخوردهخوشههای بود، بلکه خوشحال به نظر میرسید. هانکارآمد شیائو را برانداز کرد و لبخندی زد.
او همیشه احترامِ زیادی برای ستارهٔ سیاه قائلبهاحتمالِ بود و حس میکرد ستارهٔ سیاه محتملترین کسیزمان است که میتواند دروازهٔ سطحِ بالاتری را باز کند.
تا زمانی که یک پیشگام در مسیری قدم میگذاشت، نسلهای آینده میتوانستند او را دنبال کنند. چهکار موفق میشدند و چه شکست میخوردند، به مرجعِ مهمی برای نسلهای آینده تبدیل میشدند. از این رو،کند وورنوس از اینکه فهمید هان شیائو دارد برای رسیدن به سطحِ بالاتری تلاش میکند، بسیار خوشحال شد.
«از دیدگاهِ شخصیِ خودم، بسیار خوشحالم که به تو کمک کنم. شایداساسِ بتوانی در مسیرِ اکتشافِ قدرتِ فردی به یک پیشگام تبدیل شوی و منمشکلی هم بتوانم از آن بهره ببرم. دلیلی برای رد کردنِ درخواستت وجود ندارد...»
وورنوس لبخند زد.
با این حال، پیش از آنکه هان شیائو بتواند پاسخی بدهد، بحث را عوض کرد و سر تکانروشی داد: «اما گنجینهٔ ملیِ کلیسا داراییِ شخصیِ من نیست. اگر میخواهی آن را قرض بگیری، باید تأییدیهٔ کلیسایحداقل اسرار را به دست بیاوری. اگر آنها موافقت نکنند، من هم نمیتوانم آن را به تو قرض بدهم.»
با شنیدنِ این حرف،زمزمه هان شیائو جا نخوردیادگارِ و سر تکان داد.
«البته، درک میکنم. از طرفِ من به مقاماتِ ارشدِمیکشد کلیسا بگو که میتونیم سرِ شرایط مذاکره کنیم. بهزمان کمکت نیاز دارم تا مقاماتِ ارشدِ کلیسا رو راضی کنی.»
«...بسیار خب، منبهاحتمالِ از طرفِ تومنظومهها با آنها صحبت میکنم.»
وورنوس سرمقیاسِ تکان دادمعلوم و رد نکرد.
بهجز مقاماتِ ارشدِ کلیسا، هیچکسِ دیگری نمیتوانست به شخصی مثلِ او دستور بدهد. با این حال، با دیدنِ اینکه ستارهٔ سیاه در تلاش برایرفت رسیدن به سطحِ جدیدی بود، بدش نمیآمد به او کمک کند. آن دو پیش از آنکه هان شیائو تماس را قطع کند، کمی با همموقعیتش گپ زدند. نتیجهٔ مذاکراتِ اولیه همچنان پذیرفتنی بود و وورنوس هیچ مخالفتی نداشت. در این صورت، فقط باید با مقاماتِ ارشدِ کلیسای اسرار سروکله میزد.
البته، مقاماتِ ارشدِ کلیسا به این راحتیها کوتاه نمیآمدند. او باید برخیاساسِ از امتیازاتی را که برایشان مهم بود، رو میکرد. حالا تنها کاری کهمشکلی باید میکرد این بود که منتظر بماند تا کلیسا برای مذاکره پیشقدم شود.
در سویمیکشد دیگر، کلیسای اسرار،اساسِ معبدِ دههزار ایزد.
پس از اینکه وورنوس تماسِتغییرِ هان شیائو را دریافت کرد،اساسِ بهسرعت با پاپ تماس گرفت.
با هویتی که داشت، میتوانست مستقیماًمیتونم با پاپ صحبت کند. خیلی زود،جهتش تصویرِ پاپ روی نمایشگر ظاهر شد.
«کاهنِ اعظم، چه شده؟»
پاپ کمی جا خورده بود. وورنوس بهندرت پیشقدم میشد تاکمی به سراغش بیاید. معمولاً این پاپ بود که تماس میگرفت ومیبود دستور میداد. از دریافتِ ناگهانیِ این تماس کمی تعجب کرده بود.
وورنوس قصدِ گپ زدن نداشت و یکراست به سراغِ اصلِ مطلب رفت:خوشههای «ستارهٔ سیاه همین الان با من تماس گرفت تا گنجینهٔ ملیِ کلیساباید را قرض بگیرد. با شما تماس گرفتم تا در این باره بحث کنیم.»
پاپ کمی ماتومبهوت ماند. با تعجبمیتونم به وورنوس نگاه کرد و تقریباًجهتش نمیتوانست چیزی را که میشنود، باور کند.
«قرض دادنِ گنجینهٔنزدیکتر ملی به یک غریبه؟تغییرِ اصلاً میفهمی چه میگویی؟»
«ستارهٔ سیاهمیکشد گفت میتوانیمزیاد مذاکره کنیم.»
لحنِ وورنوس آرام بود.
پاپ احساساتش راخود سرکوب کرد ومیتونم با اخم پرسید:
«...برای چهکدامیک میخواهد گنجینهٔ ملیکیهان را قرض بگیرد؟»
«ستارهٔ سیاه گفت میخواهد از قدرتِ گنجینهٔخوشههای ملی استفاده کند و برای رسیدن بهکارآمد رتبهٔ جدیدی از قدرتِ فردی تلاش کند.»
«رتبهٔ جدید؟زمزمه منظورت بالاترمیتونم از فرارتبهٔ آست؟»
با شنیدنِبهطورِ این حرف،تخمین پاپ شوکه شد.
این خبرِ بزرگی بود. بهعنوانِ رهبرِ فعلیِ فرارتبههای آ، اگر ستارهٔنگرانش سیاه میتوانست با موفقیت سطحِ جدیدی از قدرتِ فردی را پایهگذاریحداقل کند، تأثیرِ ناشناخته و عمیقی بر جنگ با درختِ جهان میگذاشت.
در حقیقت بهخاطرِ سرعتِ رشدِ رکوردشکنِ ستارهٔ سیاه، سه تمدنِ کیهانی آمادگیِ این را داشتند که او به رتبهٔ بالاتری برسد اما انتظارمیکشید نداشتند این اتفاق به این زودی رخ دهد. هرچه باشد ستارهٔ سیاه هرچقدر هم که قوی بود، تنها چند دهه از ورودش بهارتباط قلمروِ فرارتبهٔ آ میگذشت. در مقایسه با طولِ عمرِ یک فرارتبهٔ آ، او بیش از حد جوان بود؛ در حدِ یک نوزاد یا کودک.
«...میخواهی کمکش کنی؟»
لحنِ پاپ سنگین شد.
حتی اگر میخواست گنجینهٔ ملی را قرض بگیرد، باید نظرِ وورنوس رامیبود میپرسید. از آنجا که او برای رساندنِ پیامِ ستارهٔ سیاه آمده بود، بهاحتمالراهحلِ زیاد از پیش موافقت کرده بود. این موضوع پاپ را کمی ناخشنود کرد.
وورنوس مستقیم به روبهرو نگاه کرد و باروشی آرامش گفت: «چرا که نه؟ مگر داشتنِ استادی کهاگر فراتر از حدِ معمول است، به نفعِ ما نیست؟»
«شاید اینطور باشد، اما خودت ازیادگارِ اهمیتِ گنجینهٔ ملی و تهدیدی کهفاصلهاش ستارهٔ سیاه به همراه دارد باخبری...»
پاپ مکث کرد. با اینکهبزند جملهاش را تمام نکرد امامعلوم منظورش بهاندازهٔ کافی روشن بود.
بهخاطرِ افشای حقیقتِ پشتِ رستاخیزِ حریم، سه تمدنِ کیهانی حتی بیشتر از قبل از هان شیائو محتاط شدهنامعلومی بودند. با اینکه اکنون جنگ در اولویت بود اما نمیخواستند ببینند ستارهٔ سیاه همچنان قویتر میشود، بهخصوص حالادشواریهای که پای یک رتبهٔ جدید و بیسابقه در میان بود. هیچکس نمیدانست قدرت در آن رتبه چقدر عظیم است.
افزون بر این، پاپ ملاحظاتِ دیگری هم داشت. در عصرِ اکتشاف پس از آنکه اولین نفر از نخستینیان بامجاورتِ موفقیت به رتبهٔ جدید دست یافت، سایرِ فرارتبههای آ یکی پس از دیگری ظهور کردند. هیچکس نمیدانست که آیا ورودِراحتی ستارهٔ سیاه به سطحِ بالاتر باعثِ تحریکِ رشدِ سایرِ فرارتبههای آ میشود و اهمیتِ قدرتِ فردی افزایش مییابد یا نه.
وورنوس این حرف را به دل نگرفت و بهآرامی گفت: «بر اساسِ تجربهام رسیدن به یک رتبهٔ جدیدسوزن به این سادگیها نیست. ستارهٔ سیاه هنوز در مرحلهٔ آزمایش است و بدونِ چند بار شکست خوردن نمیتواندباشد موفق شود. هنوز معلوم نیست که آیا گنجینهٔ ملی به کارش میآید یا نه و احتمالِ شکستش بسیار بالاست.»
پاپ چشمانشبهطورِ را ریز کردبزند و چیزی نگفت.
با دیدنِ اینمیبُرد واکنش وورنوس مکثیشمار کرد و ادامه داد:
«...بنابراین، حس میکنم قرض دادنِ گنجینهٔ ملیمیبُرد شاید هیچ سودی برای ستارهٔ سیاه نداشته باشد،نگرانش اما ما قطعاً میتوانیم از او سود ببریم.»
پاپ پرسید:زمزمه «پس به نظرتوجودِ چه پیشنهادی بدهیم؟»
«منظورم این است که مهرومومِ عصایکدامیک دههزار ایزد را باز کنیم. خیلیطول وقت است که مهروموم شده است.»
«همم... غیرممکن نیست.»
با شنیدنِ این حرف،روش پاپ چشمانش را ریز کردکارآمد و به فکر فرو رفت.
هان شیائو مدتها پیش عصای دههزار ایزد را با استفاده از کهربای فضازمان منجمد کرده بود. در اصل فدراسیونِ نور آن رارفت ربوده بود و آنها در یک عملیاتِ مشترک پسش گرفته بودند. با این حال، بخشِ تحقیقاتِ کلیسای اسرار نیز نتوانسته بود مهرومومش رازمانی باز کند. آنها فقط متوجه شده بودند که نمیشود از آن استفاده کرد. در حالِ حاضر، تنها ستارهٔ سیاه میتوانست مهرومومش را بشکند.
آزادسازیِ این گنجینهٔ کیهانی هنوز هم کمی وسوسهانگیز بود. اینمعلوم سلاحِ قدرتمندی بود که میتوانست نیروهای فردی را از بینروش ببرد. هم در داخل و هم در خارج کاربرد داشت.
این بار وورنوس تا تنور داغ بود چسباند و بهآرامی گفت: «میدانم نگرانِ حوادثِ غیرمترقبه هستی اما گنجینهٔ ملیمیکشید از قبل با من ادغام شده است. حتی اگر ستارهٔ سیاه نیتِ دیگری هم داشته باشد کاری از پیش نخواهددوم برد. خطر بسیار پایین است و در وضعیتِ کنونی احتمالِ اینکه ستارهٔ سیاه علیه ما موضع بگیرد بسیار کم است.»
وورنوس بهعنوانِ یکی از اعضای کلیسای اسرار اختیاراتِ زیادی داشت اما بهندرت پیشنهادی میداد و معمولاً به چیزی اهمیتمجاورتِ نمیداد. با این حال، در این لحظه پیشقدم شد تا از هان شیائو دفاع کند. او واقعاً میخواست همکاریِنفسِ بینِ دو طرف را تسهیل کند و روشِ ستارهٔ سیاه برای رسیدن به رتبهٔ جدید را زیرِ نظر بگیرد.
وورنوس تا حدودی کنجکاو بود که چرا ستارهٔ سیاه احساس میکرد گنجینهٔ ملیِ کلیسا میتواند در رسیدن به رتبهٔانبارِ جدید کمکش کند. او سالهای متمادی گنجینهٔ ملی را در اختیار داشت اما هنوز کشف نکرده بود که چنینادراک کاربردی داشته باشد. آیا ممکن بود گنجینهٔ ملیِ کلیسا عملکردِ دیگری داشته باشد که او از آن بیخبر بود؟
در بُعدِ جهانِ زیرینتخمین نوری درخشید و هانمقیاسِ شیائو به آنجا تلهپورت کرد.
در این زمان آن دو خواهر آنجا نبودند. هیلا در پایانهٔ روح مشغولِ تمرین بود. درکاوششده ابتدا آرورا همچنان لجبازی میکرد و روی تمریناتش تمرکز داشت اما بعدتر نتوانست جلوی خودش را بگیردبرم و به پایانهٔ روح رفت تا اجازه دهد هیلا بر تمریناتِ ویژهاش در حینِ تزکیه نظارت کند.
بنابراین از چهار افسرِ فرارتبهٔ آ در ارتشروشی سه نفرشان در پایانهٔ روح بودند و تنهامیبود لوتیر بیرون بود و کارلوت را آموزش میداد.
هان شیائو دیدِ یادگارِ فرارتبهوجودِ را فعال کرد و بهسرعتجهتش جهانِ زیرین را اسکن کرد.
اینجا هیچ یادگارِ فرارتبهای نیست... مثلِکدامیک اینکه دارم الکی شلوغش میکنم. بعداًطول با هیلا و بقیه چک میکنم.
هان شیائو سرشمیبُرد را تکان دادشمار و آهی کشید.
هان شیائو پس از پایانِ گفتوگویش با وورنوس فوراً به اینجا آمده بودمشکلی تا دنبالِ سرنخ بگردد. قصد داشت جستوجو را از اطرافِ خودش شروع کند.حداقل اگر افرادِ برجستهٔ اطرافش یادگارِ فرارتبه را نداشتند، آنوقت مکانها را محاسبه میکرد.
بیپ بیپ بیپ!
این بار دستگاهِتقریبی ارتباطی دوباره زنگکدامیک خورد. وورنوس بود.
به این زودیمیبُرد زنگ زد؟ فقطشمار چند دقیقه گذشته که؟
هان شیائوخوشههای تماس راروش وصل کرد.
وورنوس روی صفحه ظاهر شد و گفت: «ستارهٔ سیاه، کلیسای اسرار مایل است با شماکار معامله کند. ما میتوانیم گنجینهٔ ملی را یک بار به شما قرض بدهیم، اما باید مهرومومِحرکت عصای دههزار ایزد را باز کنید. همچنین، رستاخیزِ حریم برای سه بارِ بعدی رایگان خواهد بود.»
«اوه، سه بار رایگان خیلی زیاد است. من فقط یک بار گنجینهٔ ملی را قرض میگیرم.اساسِ این قیمت خیلی بالاست. فکر میکنم باز کردنِ مهرومومِ عصای دههزار ایزد کافی باشد.» هان شیائو بدشاگر نمیآمد رستاخیزِ حریم چند بار رایگان باشد اما چون پای مذاکره در میان بود باید چانه میزد.
درخواستِ کلیسا برای عصای دههزار ایزد یکی از معدود احتمالاتی بود که بهاگر ذهنش رسیده بود. بهخاطرِ جنگ و عواملِ دیگر از قبل برنامه داشت مهرومومِ عصایکردم دههزار ایزد را بشکند، بنابراین استفاده از آن بهعنوانِ برگِ برنده کاملاً بهجا بود.
آن دو مدتی با هم مذاکره کردند و بهسرعت بهشمار توافق رسیدند. بهای این کار، باز کردنِ مهرومومِ عصای دههزارکاوششده ایزد و ۳۰٪ تخفیف برای سه رستاخیزِ حریمِ بعدی تعیین شد.
«پس قرارمان همین شد.میتونم هر وقت خواستی گنجینهٔ ملیفقط را قرض بگیری، خبرم کن.»
«بسیار خب. شاید برای کارِبزند دیگری هم به کمکت نیاز داشتهتغییرِ باشم. وقتش که رسید حرف میزنیم.»
«حتماً.»
وورنوس بیدرنگ تماس را قطع کرد.زمان هان شیائو دستگاهِ ارتباطی را پایینتنها آورد و به فکر فرو رفت.
یارو عجب سرعتعملی داره. درسته که خیلی به سطوحِ بالاتر علاقه داره، اما برای کمک به من تو رسیدن به رتبهٔ جدید زیادی ذوقزدهست. نکنه میخواد منو موشِ آزمایشگاهیزنده کنه... هه، مهم نیست تو سرش چی میگذره، همینکه تأیید کنم گنجینهٔ ملیِ کلیسا میتونه بهعنوانِ «تثبیتکننده» عمل کنه، خواستهٔ اول حل میشه. این نشونهٔ خوبیه. هان شیائو لبخندیمقیاسِ آسودهخاطر زد. خوشبختانه برگِ برندهٔ عصای دههزار ایزد را در دست داشت و هرگز از آن استفاده نکرده بود. در غیرِ این صورت، کار به این سادگیها پیش نمیرفت.