چپتر 710: تنها دورگه
0در دو دقیقه، هان شیائو نقشهٔ سربیا پنجم راسرد خواند. پروندهها را به روسلین داد و سر تکانکاری داد و گفت: «انگار قصد ندارید نظر گودوراییها را بپرسید.»
سربیا پنجم گفت: «با اینکه این نقشه برای آیندهٔ تمدن مفید است، ارادهٔدرصدِ آزادِ بیشترِ مردم فقط بارِ اضافه است. این نقشه را فقط میشود بدونِ جلبِتبعیضِ رضایتِ همگانی پیش برد.» این جلسه غیررسمی بود، پس سربیا پنجم صریحتر حرف میزد.
روسلین پرونده را بهسرعت خواند. با چهرهای آرام وذهنِ خوددار، کمی سر تکان داد و گفت: «درخواستتان راتبعیض میفهمم. مطمئنید نیازی نیست چیزِ دیگری در ذهنِ مردمتان بکاریم؟»
سربیا پنجم عرقِ سرد راهنوز از پیشانیاش پاک کرد و گفت:"متعصبان" «نه، نه، رفعِ تبعیض کافی است.»
«بسیار خب، اگرچیزِ فقط رفعِ تبعیض است،بکاریم برای من کاری ندارد.»
روسلین لبخندی مرموز بهباورِ سربیا پنجم زد کهسالها دلش را کمی لرزاند.
روسلین در برابرِ غریبهها مثلِ وقتهایی که پیشِ هان شیائو بود، بیتکلف رفتار نمیکرد. در راه،کرد هان شیائو به او سپرده بود که ظاهرش را حفظ کند و سربیا پنجم را باپیشِ شخصیتِ واقعیاش نترساند. روسلین با لبخندی باوقار به سربیا پنجم نگاه کرد و نقشهاش را توضیح داد.
«ستارهٔ سیاه ماجرا را برایم تعریفسفتوسخت کرده است. تا جایی که من میفهمم،ذهنیتشان کشمکشهای نژادیِ گودورا سه دلیلِ ریشهای دارد.
«اول، باورِ سنتیِ اصیلخونها که در طولِ سالها سینه به سینه چرخیده است.رفعِ در محیطِ کهکشانی، فقط درصدِ کوچکی از اصیلخونها هنوز سفتوسخت به این باورمثلِ پایبندند. من به این افراد میگویم "متعصبان" و تغییرِ ذهنیتشان از همه سختتر است.
«دوم، تبعیضِ ناشی از تفاوتهای زیستی. این از انزجارِ غریزیِ یک حیاتِ هوشمند در برابرِ فرمهای غیرعادی سرچشمه میگیرد.افراد خیلی از اصیلخونها نمیخواهند بینِ خودشان و دورگهها فرق بگذارند، اما با دیدنشان بیاختیار حسِ انزجار به آنها دستمیگیرد میدهد. ریشهٔ تبعیض در بیشترِ مردم همین است. برای تغییرِ این وضعیت، فکر میکنم کلیدِ کار دستکاریِ حسِ زیباییشناسی است.
«سوم، کینهٔ انباشته از درگیریهای بیشماری که حاصلِ سالها تبعیض است. این یک معضلِ تاریخی به حساب میآید. بهعلاوه، به خاطرِ همین تبعیض،ندارد میانگینِ جایگاهِ اجتماعیِ اصیلخونها بالاتر از دورگههاست، پس اصیلخونها در صنایعِ مختلف قدرتِ بیشتری دارند. این را میشود نوعی تضادِ طبقاتی دید. من میتوانمتوضیح این نوع کینه را موقتاً سرکوب کنم، اما اگر شما وضعیتِ فعلی را تغییر ندهید، با گذشتِ زمان این درگیریها دوباره سر باز میکنند.»
سربیا پنجم فقطدرصدِ با شنیدنِ اینسفتوسخت مشکلات سردرد گرفت.
به چشمِ او، تکتکِ این مسائل تقریباً لاینحل بود. فقطپیشانیاش با گوش دادن به تحلیلهای روسلین میفهمید که این مشکلات چقدرمرموز پیچیدهاند. یک بارِ دیگر به عملی بودنِ این نقشه شک کرد.
روسلین که انگار نگرانیاش را خوانده بود، با آرامش گفت: «خبرِ خوب این است که با روشهای عادی، حداقل دهها سال"متعصبان" زمان میبرد تا از شدتِ این مشکلات کاسته شود. اما حالا که من اینجام، میتوانم این روند را هزاران بار سریعترخودشان کنم. دو موردِ اول ریشههای اصلیاند. همین که مشکلِ متعصبان و حسِ زیباییشناسی حل شود، تضادهای طبقاتی هم رفتهرفته کمرنگ میشود.»
سربیا پنجم نفسِ عمیقی کشید،نیازی ایستاد و در برابرِ هان شیائوبکاریم و روسلین تا کمر خم شد.
«روی شما حساب میکنم!»
آن روز هم یک صبحِذهنِ عادی بود. نورِ زرد و گرمِپاک خورشید شهرِ خفته را بیدار کرد.
در یکی از میدانهای تجاریِ سیارهٔ مادرِ گودورا که پر از برجهای سربهفلککشیده بود، وسایلِهنوز نقلیهٔ شناور لابهلای ساختمانها در رفتوآمد بودند. مردمی که به رونهای پرواز مجهز بودند، رویزیستی سکوهای روبازی که از دلِ برجها بیرون زده بود، نشستوبرخاست میکردند. صحنهای پرهیاهو و شلوغ بود.
در این ساعت، در یکی از ایستگاههای اتوبوسِ شناور روی سکویی روباز، صفِسرد درازی به چشم میخورد. اوجِ ساعتِ شلوغیِ صبحگاهی برای قشرِ کارمند و کارگر بود.لرزاند گودوراییهایی که راهیِ محلِ کارشان بودند، در انتظارِ رسیدنِ وسایلِ حملونقلِ عمومی ایستاده بودند.
ظرفیتِ تولیدِ یک تمدنِ منظومهای آنقدر بالا بود که بتواند شکمِ آدمهای تنبل و خانهنشین را بهراحتی سیرناشی کند، اما سیارهٔ مادر بهعنوانِ پایتختِ تمدن، همچنان سرزندگی و پویاییاش را حفظ کرده بود. ساکنانِ سیارهٔ مادراما برخلافِ حاشیهنشینانِ سیارههای مستعمره که مدام در خانه میماندند و درکی از مفهومِ «کار» نداشتند، همگی مشتاقِ سختکوشی بودند.
رودی وسطِ صف ایستاده بود. لباسهای مرتب و موقری به تن داشت و شبیهِ یکی از نخبگانِ جامعه به نظرلبخندی میرسید. با این حال، برخلافِ گودوراییهای اطرافش، گوشهای برجسته نداشت و گوشهایش فقط سوراخهایی مارپیچیشکل بود. موهایش را هم دماسبی نبستهنگاه بود و هیچ زیورآلاتی به سر نداشت، چون اصلاً مویی در کار نبود. اجزای صورتش هم فاصلهٔ بیشتری از هم داشتند.
در آندارد صفِ طولانی، فقطسنتیِ او دورگه بود.
رودی نگاههای عجیب و انزجارِ پنهانِ اطرافیانش را بهخوبی حس میکرد. با چهرهای بیتفاوت مستقیم به روبهرورفعِ خیره شده بود، انگار که هیچچیز برایش مهم نیست. اما در دلش خداخدا میکرد که اتوبوسِ شناوررفتار زودتر برسد تا دیگر مجبور نباشد مثلِ حیوانی در باغوحش، زیرِ نگاهِ خیرهٔ اینهمه آدم زجر بکشد.
رودی امسال شصتوسهساله میشد. با استانداردهای گودورا، تازه به میانسالی رسیده بود. او کارمندِ ارشدِ یک شرکتِتبعیضِ تجاریِ بزرگ بود و درآمدِ نسبتاً بالایی داشت. قاعدتاً باید جزوِ طبقهٔ متوسطِ جامعه به حساب میآمد،فرق اما ظاهرش همهجا سدِ راهش میشد. میدانست که جایگاهِ فعلیاش سقفِ پیشرفتش است و دیگر هرگز ترفیع نمیگیرد.
منفورترین بخشِ روز برایش رفتن به سرِ کار بود. نه اینکه کارش خستهکننده باشد، بلکه رفتن به سرِ کار یعنی باید در اجتماع حاضر میشد و انواعواقسامِ نگاههای سنگین رارفتار تحمل میکرد. هر روز فشارِ روانیِ عظیمی را به دوش میکشید، اما حق نداشت ذرهای از این احساسات را در چهرهاش بروز دهد. بارها و بارها پیش آمده بود کهاصیلخونها از شدتِ این استرس نیمهشب از خواب میپرید، همانجا مینشست و به تاریکی خیره میشد و با خودش فکر میکرد که ایکاش استعفا دهد؛ اصلاً چرا باید اینهمه عذاب بکشد؟
اما هر بار که چشمشسنتیِ به همسرش میافتاد که کنارش خوابیدهمحیطِ بود، این افکار را پس میزد.
همسرش یک اصیلخونِ زیبا بود. در آن زمان، همسرش مخالفتهای خانوادهاش را به جان خریده و با او که یک دورگه بود ازدواج کرده بود.مرموز ثمرهٔ این ازدواج دو فرزند بود. با اینکه سالها از ازدواجشان میگذشت، خانوادهٔ همسرش هنوز او را نپذیرفته بودند، اما همسرش تقریباً هیچوقت گلایه نمیکرد.ماجرا رودی به خاطرِ خانوادهاش جرئت نداشت استعفا دهد؛ فقط میتوانست وقتهایی که سیگار میکشید، اضطراب و خشمش را در سکوت دود کند و بیرون بدهد.
برای او، زندگی برکهای از آبِ راکد بود، یک فیلمِ صامتِ خاکستری که هر روز روی دورِ تکرار پخش میشد وانزجارِ فقط وقتی پا به خانه میگذاشت و لبخندِ همسر و فرزندانش را میدید، رنگوبویی میگرفت. رودی دیگر هیچ امیدی به آیندهدست نداشت. شاید همین که نمیتوانست مسیرِ پیشِ رویش را ببیند برایش بهتر بود؛ زندگیای که میشد پایانش را دید، وحشتناک بود.
رودی پوزخندِ تلخی زد. صدای گفتوگویمردمتان دو نفری را که پشتِ سرشکرد ناگهان شروع به گپزدن کرده بودند، شنید.
«شنیدی؟ رهبرِ ستارهٔ تاریک چندسنتیِ وقت پیش دستگیر شد و میگنمحیطِ سازمانِ ستارهٔ تاریک بهکلی نابود شده.»
«نیم ماهدرخواستتان گذشته. معلومهمطمئنید که شنیدم.»
«هه، گزارشهایی هست که میگههنوز محاکمهٔ رهبرِ ستارهٔ تاریک تموم شده"متعصبان" و تو زندانِ رنگینکمان حبسش کردن.»
«این رو نمیدونستم. بیشتر بگو...»
رودی با شنیدنِ این گفتوگوی کاملاًاصیلخونها عمدی در پشتِ سرش، چارهای نداشتکهکشانی جز اینکه خودش را به نشنیدن بزند.
وجودِ ستارهٔ تاریک باعث شده بود دورگهها با نفرتِ بیشتری روبهرو شوند. پسسرد از نابودیِ این سازمان، اصیلزادهها بارها عمداً یا سهواً نامِ ستارهٔ تاریک رادلش پیشِ او به زبان آورده بودند؛ رفتاری که بیشتر به تمسخر شباهت داشت.
رودی اصلاً با فلسفهٔ ستارهٔ تاریک موافق نبود. دورگهای مثلِ او که تشنهٔ صلح بود، حتی از کارهای این سازمانزیستی نفرت داشت. با این حال، از نگاهِ اصیلزادهها انگار تمامِ دورگهها ستارهٔ تاریک را تحسین میکردند. پایانِ کارِ ستارهٔ تاریکانزجار برای آنها به معنای شکستِ دورگهها بود؛ به همین دلیل میتوانستند قیافهٔ فاتحان را به خود بگیرند و احساسِ برتری کنند.
در همین لحظه، نمایشگری هولوگرامیذهنِ میانِ ساختمانهای بلند ظاهر شدپیشانیاش و توجهِ همه را جلب کرد.
تصویرِ سربیای پنجم روی نمایشگر نقش بست. صافسالها نشسته بود و با چهرهای جدی به دوربینسفتوسخت نگاه میکرد؛ گویی میخواست خبرِ مهمی را اعلام کند.
همین صحنه در تمامِ سیاراتِ مستعمرهٔنیست گودورا در حالِ پخش بود. اینعرقِ اعلانی برای کلِ تمدن محسوب میشد.
سربیای پنجمکهکشانی بهآرامی لبکوچکی به سخن گشود.
«امروز، به نمایندگی از دولتِ گودورا، قصد دارم تصمیمِ بسیار مهمی را اعلام کنم. برای جلوگیری ازاگر تکرارِ فجایعی مشابهِ رویدادِ ستارهٔ تاریک در آینده، تصمیم گرفتهایم پیشنهادِ کمکِ تمدنِ کریستالِ بنفش را بپذیریم.ظاهرش ما با استفاده از روشی نامتعارف، معضلِ تبعیضِ نژادی را که مدتهاست گریبانگیرمان شده، حل خواهیم کرد...»
سربیای پنجم متنِ طولانیِ ازپیشآمادهشدهای را خواند. او ماجرا را طوری جلوه داد که انگار تمدنِ کریستالِ بنفشپایبندند پیشنهادِ کمک داده و او پس از بررسیهای دقیق، این پیشنهاد را پذیرفته است. او در انتخابِ کلمات وسرچشمه اصطلاحات نهایتِ دقت را به کار برد و آنها را بزک کرد تا مخالفتِ مردم را به حداقل برساند.
با این حال، تمامِ گودوراییهانیازی از شنیدنِ این خبر خشکشانمردمتان زده بود و توانِ حرفزدن نداشتند.
تنها چند ثانیه پسکوچکی از پایانِ سخنرانی، غوغاییپایبندند کرکننده به پا شد.
«خیلی ناگهانی بود.چیزِ اصلاً هیچ نشانهایمردمتان در کار نبود!»
«این رسماً شستوشوی مغزیه!»
«چرا باید طرزِ فکرمون رونیازی تغییر بدن؟ ارادهٔ آزاد نقضنشدنیه! سربیایبکاریم پنجم عقلش رو از دست داده؟»
«عوارضِ جانبی هم داره؟»
«این ایدهٔ تمدنِچیزِ کریستالِ بنفشه؟ پس شایدبکاریم بشه بهش اعتماد کرد.»
گودوراییهای حاضر در خیابان با صدای بلندطولِ به بحث پرداختند. واکنشها متفاوت بود، اماکوچکی شوک و نارضایتی در بیشترشان مشهود بود.
رودی در این بحثها شرکت نکرد.نیست چشمانش از تعجب گشاد شده بودعرقِ و ناباوری در چهرهاش موج میزد.
در آن لحظه احساس کرد قلبشسفتوسخت که مدتها بیحس شده بود، سرانجامتغییرِ دوباره با قدرت به تپش افتاده است.
انگار درنیست آیندهٔ تاریکش بارقهایذهنِ از نور میدید.
در آن روز، مردم از هر قشری دست بهسینه دامنِ شبکههای ارتباطیِ خود شدند تا از نیتِ واقعیِپایبندند دولت سر دربیاورند. آشفتگی به جانِ مردم افتاده بود.
هیچکس حاضر نبود به دیگری اجازه دهد افکارش را دستکاری کند، حتی اگر این کار اقدامی خیرخواهانه و به نفعِبسیار جامعه بود. همانطور که انتظار میرفت، میل به ارادهٔ فردی باعثِ واکنشهای تندی شد. سربیای پنجم به کسانی که طرحِکند «دگرگونیِ تبعیض» را میپذیرفتند، وعدهٔ یارانه، کاهشِ مالیات و انواعِ مزایا را داد؛ اما گزینهٔ مخالفت را برای کسی باقی نگذاشت.
خشم همهجا را فرا گرفت و اعتراضات یکی پس ازمیگویم دیگری شکل گرفت. طرحِ سربیای پنجم کلِ جامعه را بهزیستی لرزه درآورده بود، اما او قصد نداشت از تصمیمش کوتاه بیاید.
با دخالتِ تمدنِ کریستالِ بنفش، مقاومتهایمردمتان داخلی با زور سرکوب شد. دولتکرد تماموکمال در خدمتِ ارادهٔ او قرار گرفت.
کنترلِ طبقهٔ مرفه جامعه اساساً در دستِ اصیلزادهها بود. این افراد قدرتِ زیادی داشتند و بیشترشان جزوِباور متعصبان به شمار میرفتند. آنها هم از پیش هیچ اطلاعی از این ماجرا نداشتند. با وجودِ نفرتیهوشمند که از طرحِ سربیای پنجم داشتند، فوراً به مخالفت برنخاستند؛ بلکه آرام ماندند تا اوضاع را بسنجند.
نامِ کریستالِ بنفش سپرِ بلای سربیای پنجم شد تا با مخالفتهای کمتری روبهرو شود. اعتبارِ یک تمدنِرفعِ خوشهٔ ستارهای توانست گودوراییها را تا حدی مهار کند. با وجودِ اینکه اقداماتِ سربیای پنجم دستکمی از یکنمیکرد دیکتاتور نداشت، بسیاری از گودوراییها باور داشتند که این تصمیم از سوی تمدنِ کریستالِ بنفش گرفته شده است.
به لطفِ عواملِ متعدد، سربیای پنجمسفتوسخت موفق شد این طرحِ تقریباً دیوانهوارتغییرِ را با زور به اجرا دربیاورد.
گودوراییها که دیدند هیچ راهی برای تغییرِ تصمیمِ دولتسرد وجود ندارد، تمامِ توجهشان را به اولین منطقهٔ آزمایشیِ طرحِندارد «دگرگونیِ تبعیض» معطوف کردند. این منطقه، سیارهٔ مستعمرهٔ گائوتین بود.
سیارهای با اهمیتِ بسیار پایین که پر از افرادِ بیکارچرخیده و گوشهگیر بود، مکانی بینقص برای این آزمایش به حساب میآمد."متعصبان" حتی اگر نتایج فاجعهبار میشد، تأثیرِ چندانی روی کلِ تمدن نمیگذاشت.
در زندانِ رنگینکمان، رهبرِ ستارهٔ تاریک گوشهٔ سلولشدیگری نشسته بود. همهجا ظلماتِ مطلق بود و درکرد آن تاریکی، تنها صدای نفسهای خودش را میشنید.
محاکمهاش به پایان رسیده بود. گودورا و تمدنِ کریستالِافراد بنفش هر دو به خواستهشان رسیده بودند؛ بنابراین اوناشی حبس شده بود تا باقیِ عمرش را در زندان بپوسد.
امیدی که تکیهگاهِ باورش بود، نابود شده بود. گوییسرد رهبرِ ستارهٔ تاریک ستونِ فقراتش را از دست دادهکاری باشد، قلبش بیحس و خالی از هر احساسی بود.
زندانِ رنگینکمان طوری طراحی شده بود که اراده و باورِچرخیده اعضای ستارهٔ تاریک را در هم بشکند. نمیدانست در آینده میتواند"متعصبان" به باورهایش پایبند بماند یا نه، اما دیگر برایش اهمیتی نداشت.
دنگ!
دریچهٔ باریکِ غذا در پایینِ درِسفتوسخت سلول باز شد. بشقابی غذا همراهتغییرِ با پرتوِ نوری به داخلِ سلول خزید.
«اخیراً سربیای پنجم طرحی داده تا مغزِ همهٔ گودوراییها روپیشانیاش شستوشو بده و تبعیض علیه دورگهها رو از بین ببره. ستارهٔمرموز تاریکِ شما مخش رو زده و باعث شده بهمون خیانت کنه؟»
نگهبانِ زندان از پشتِ در بااصیلخونها لحنی کنایهآمیز این حرف را زد.کهکشانی سپس دریچهٔ غذا را بست و رفت.
در دلِ تاریکی، رهبرِ ستارهٔ تاریک ناگهانچیزِ چشمانش را باز کرد. چشمانِ بیروحش پرپیشانیاش از شوک شد. کاملاً گیج شده بود.
شستوشوی مغزیِ کلِ تمدن؟
این دیگه چه وضعشه؟دیگری یعنی باورهامون یکیه ولیعرقِ تو خیلی از من باهوشتری؟
اصلاً تودارد باید رهبرِباورِ ستارهٔ تاریک میشدی!