چپتر 974: برنامهریزیِ دقیق
0ناوگان فوراً نزدیک نشد و ترجیح داد حالتِ مخفیکاریاش را حفظوحشی کند. در عوض، یک ماهوارهٔ اکتشافیِ فضاییِ مینیاتوری بیرون داد تاحیاتِ آرامآرام به جوِّ سیاره نزدیک شود و بیوقفه سطح را اسکن کند.
داخلِ کابین، نمایشگرِ مجازی تصویرِ اسکنِ ماهواره را نشان میداد. شهرهاینقاطِ زیادی روی سطح بود، اما بیشترشان خالی از سکنه بود. درجانور خیابانها زباله تلنبار شده بود که نشان از تخلیهٔ شتابزدهٔ شهروندان داشت.
نرون انگشتش را روی نمایشگرِ مجازی کشید و درپراکنده حالی که بیوقفه شهرهای خالی را بررسی میکرد، گفت:تنها «انگار این سیارهٔ مستعمره رو به امانِ خدا ول کردن.»
کاپیتانِ جوخهاش تأکیدظاهر کرد: «اسکنِ علائمِنشانگرِ حیاتی رو چک کن.»
نرون سر تکان داد و با رفتن به پنلِ کنترلِ ماهواره،وحشی آن را تنظیم کرد. این ماهواره محصولِ ارتشِ ستارهٔ سیاه بود وهوشمند با اینکه خودش آن را نساخته بود، کار با آن ساده بود.
این واحد از نیروهای شناسایی حدود دو هزار سرباز داشت که بیشترشان سوپرهای رتبهٔ سیپراکنده بودند. فقط فرماندهشان رتبهٔ بی بود. نرون، گذشته از فرمانده، قویترین فرد و بهترین مکانیکِ اینهوشمند واحد بود. به همین دلیل، رسیدگی به تقریباً تمامِ دستگاههای مکانیکی به او سپرده شده بود.
خیلی زود نتایج روی نمایشگر ظاهر شد. نقاطِ نوریِ نشانگرِ حیات روی سطح پراکندهتجمع بود و بیشتر در دلِ طبیعتِ وحشی تجمع داشت. احتمالاً جانور بودند. در شهرمیا تنها چند نقطهٔ نوریِ تکوتوک وجود داشت که از حضورِ حیاتِ هوشمند خبر میداد.
چشمانِ میا برقیظاهر زد: «هنوز تونشانگرِ شهر آدم هست!»
نرون نفسِ راحتی کشید و گفت: «باید شهروندایی باشن کهطبیعتِ نخواستن تخلیه کنن.» مأموریتشان در این سفر این بود کهوجود تا جای ممکن شهروندانِ نژادِ کِندا را برای بازجویی دستگیر کنند.
فرمانده دستور داد: «پسرجون، نیروهایسپرده مسلحِ این سیاره رو چک کن.نقاطِ اگه مشکلی نبود، میتونیم فرود بیایم.»
نرون سر تکاننمایشگر داد و اسکننوریِ را شروع کرد.
همه به نمایشگر خیره شدند و منتظرِ نتایج ماندند. اما در همین لحظه، در شبکهٔ کوانتومی که ازچند دیدِ همه پنهان بود، رشتهای از دادهها که در کمین نشسته بود، پنهانی جریانِ اطلاعاتِ ماهواره را رهگیریباشن کرد و بیسروصدا در آن دست برد. سپس این اطلاعات برای همهٔ افرادِ حاضر در ناوگان ارسال شد.
نرون نتایج را بلند خواند: «اوهوم... انگار هیچ سفینهٔ دشمنی این اطراف نیستاحتمالاً و پایگاههای نظامیِ روی سطح هم هیچ واکنشِ غیرعادیای نشون نمیدن. به نظرمیا میرسه دشمن این سیارهٔ مستعمره رو کاملاً ول کرده و حتی نیروهاش هم نموندن.»
کاپیتانشان لبخندی زد و گفت:سپرده «پس کارمون راحته. فرمانده دستورظاهر رو صادر کرده. فرود میآیم.»
ناوگان بهسرعت دست به کار شد. بیشترِ ناوهای جنگی واردِ جودلِ شدند و به سمتِ شهر فرود آمدند. فقط نبردناوِ فرمانده و سهحضورِ سفینهٔ دیگر در فضای بیرونی ماندند تا بهعنوانِ نیروی پشتیبان عمل کنند.
همزمان، یک ناوگانِ متوسط از نژادِ کِندا در یک پایگاهِ نظامیِ شناور در ارتفاعاتِ بالای سیارهٔ مستعمرهتنها در حالتِ آمادهباش بود. بیش از صد سفینه داخلِ پایگاه حضور داشت و خودِ پایگاه با بازتابندهٔباید سیگنالِ روشن، در حالتِ استتار باقی مانده بود. با محیطِ اطرافش یکی شده و نامرئی به نظر میرسید.
شمارِ زیادی از اپراتورها در اتاقِ کنترلِ اصلیِ پایگاهِ نظامیِ شناور مشغولِ کاراحتمالاً بودند. یکی از اپراتورها که رادار را زیرِ نظر داشت، ناگهان سیگنالی ازمیا نوسانِ غیرعادیِ جو دید، اما وقتی دقیقتر نگاه کرد، سیگنال ناپدید شده بود.
اپراتورِ نژادِ کِندا گیج شده بود:خیلی «اشتباه دیدم؟» رادار را فعال کردنوریِ تا یک اسکنِ دیگر انجام دهد.
نتایجِ ردیابی نشان داد که نهتنها جونشانگرِ دستنخورده است، بلکه حتی گروهِ نرون کهتجمع با جسارت فرود آمده بودند نیز قابلردیابی نبودند.
اپراتور با دیدنِ ایننقاطِ وضعیت، رویش را برگرداند وبیشتر گفت: «باید هشدارِ اشتباهی باشه.»
تیمِ شناسایی پایگاهِ نظامی را پیدا نکرد و پرسنلِ پایگاهِ نظامیوحشی هم نیروهای شناسایی را کشف نکردند. هر دو گروه به همحیاتِ نزدیک بودند، اما چون دیدشان مختل شده بود، نمیتوانستند یکدیگر را ببینند.
مسببِ این اتفاق هان شیائو بود که در واحدِ مکانیکیِظاهر جوخهٔ شناسایی پنهان شده بود. او مستقیماً از فناوریِ مجازی استفادهاحتمالاً کرده بود تا در نتایجِ اسکنِ هر دو طرف دست ببرد.
این صحنه کاملاًنمایشگر با سناریوی هاننوریِ شیائو همخوانی داشت.
...
طولی نکشید که سفینههای نیروهای شناسایی در شهر فرود آمدند.طبیعتِ تیمهای رزمیِ مختلف تجهیزاتشان را پوشیدند و یکی پس ازوجود دیگری از سفینهها پیاده شده و قدم در خیابانهای سوتوکور گذاشتند.
«بیاید مأموریتهایتمامِ هر گروهمکانیکی رو مشخص کنیم.»
کاپیتانها پیش از آنکه به سه گروه تقسیم شوند، جلسهٔ کوتاهی برگزار کردند. یک گروهاحتمالاً میماند تا از بروزِ هرگونه حادثه برای سفینهها جلوگیری کند، گروهِ دوم برای دستگیریِ شهروندانهنوز پیش میرفت و گروهِ آخر مسئولِ جستوجوی تأسیساتِ خاص مانندِ پایگاههای نظامی و نیروگاههای انرژی میشد.
پس از تعیینِ مأموریتِ هر تیم، آنها به تیمهای کوچکتری تقسیم شدند تا جداگانهاحتمالاً حرکت کنند. تیمهای نرون و میا مسئولِ کاوش در پایگاهِ نظامیِ متروکه در حومهٔبرقی شهر بودند. آنها با هم سوارِ یک ماشین شدند و به سمتِ مقصد راه افتادند.
داخلِ ماشین، تیمهای رزمی سکوت کرده بودند. نرونبیشتر نگاهی به اطراف انداخت و با دستپاچگی سرفهایتنها کرد. سپس بلند شد و رفت کنارِ میا نشست.
میا که با سردی تیغهاش را برق میانداخت، چشمغرهای بهظاهر او رفت و دوباره سرش را پایین انداخت تا به تمیزاحتمالاً کردنِ سلاحش ادامه دهد. با لحنِ بیتفاوتی پرسید: «چرا اینجا نشستی؟»
نرون صورتش را خاراند و گفت: «کهنشانگرِ باهات گپ بزنم. تو این مدت همهشتجمع مشغولِ جنگیدن بودیم و وقت نکردیم حرف بزنیم.»
میا چشمانش را چرخاند و گفت: «در موردِ چی گپدلِ بزنیم؟ ما حتی وقتِ کافی برای خوابیدن هم نداریم. فکر کردیوجود ما هم مثلِ توایم که بتونیم بدونِ خواب سرِ پا بمونیم؟»
نرون زبانش بند آمد. کمی فکر کرد وبیشتر جواب داد: «راستش، میتونم بهت یاد بدم چطورتنها با خستگی مبارزه کنی. تو این زمینه خیلی باتجربهام.»
میا خندید: «من یهمکانیکی رزمیکارم، اونوقت تو بایدنتایج به من یاد بدی؟»
اما نرون با جدیت جواب داد: «بهعنوانِ یه رزمیکار، یاد گرفتنِ اینطبیعتِ موضوع برای تو واجبتر از منه. یه مکانیک بنیهٔ زیادی نمیخواد، اماحیاتِ رزمیکار بدونِ بنیه افتِ توانِ رزمی پیدا میکنه. میترسم به خطر بیفتی.»
میا از گوشهٔ چشمنقاطِ نگاهی به نرون انداخت وبیشتر گفت: «انگار خیلی برات مهمه.»
نرون نیشخندی زد ونوریِ گفت: «قبلاً هم گفتم،بیشتر من ازت محافظت میکنم.»
میا پوزخندی زد و رویش را برگرداند: «هومف، نیشتو ببند. اینجوری شبیهِ احمقهانشانگرِ میشی.» چند ثانیه بعد دوباره سرش را برگرداند و در حالی که تظاهر میکردتکوتوک برایش مهم نیست، پرسید: «خب، حالا چطوری این غلبه بر خستگی رو تمرین میکنی؟»
نرون در حالی که بینیاش را میخاراند، گفت: «اول باید عادتِ خوابیدنت رو عوض کنی. تو حالتِشهر خستگی، باید سعی کنی ذهنت رو مجبور کنی با تمامِ ظرفیت کار کنه. اولش سخته، ولی بهعنوانِراحتی کسی که این راه رو رفته، تجربه دارم. اگه حس کردی خوابت میآد، میتونی بیای پیشِ من.»
میا سادهلوحانه سر تکان داد،نوریِ اما با کمی تأخیر متوجهدلِ شد یک جای کار میلنگد.
«گفتی هروقت خوابمنقاطِ اومد بیام پیشِ تو!؟پراکنده داری منو دست میندازی!»
حسِ شرم در دلشمکانیکی جوشید و با حرصنتایج مشتی به سینهٔ نرون کوبید.
نرون که گیج شده بود، پرسید: «آه،نشانگرِ مگه حرفِ بدی زدم؟» اما چون زرهِتجمع مکانیکیاش بهاندازهٔ کافی محکم بود، هیچ آسیبی ندید.
میا میخواست چیزی بگوید، اما ناگهان متوجه شد نگاهِ همهٔ افرادِ داخلِوحشی ماشین به آنها دوخته شده است. در نگاههایشان خنده، حسرت، حسادت و احساساتِخبر بسیارِ دیگری موج میزد؛ انگار داشتند به دعوای یک زوجِ عاشق نگاه میکردند.
گونههایش سرخ شد و پیش از آنکه از خجالت سرش را پایین بیندازد، چشمغرهایجانور به نرون رفت. دیگر حرفی نزد و نگاهش را به تمیز کردنِ سلاحش دوخت.هنوز سنگسابش آنقدر سریع حرکت میکرد که انگار روی تیغهاش بارشِ شهابی راه انداخته بود.
نرون سرش را خاراند و خواست چیزِ بیشتری بگوید، اما کاپیتانی که روبهرویش نشسته بود، ناگهان بیصدا بهطبیعتِ او اشاره کرد. او یک دستش را بالا آورد و مشت کرد. با دستِ دیگرش انگشتی بیرون آوردهنوز و داخلِ مشت فرو کرد. این حرکت حتی در کهکشان هم رایج بود و معنایش نیازی به توضیح نداشت.
پسرجون، اینقدر دستدست نکن،ظاهر وقتش که رسید بایدحیات کار رو تموم کنی.
نرون با دیدنِ این صحنهنوریِ نتوانست جلوی خودش را بگیرددلِ و فحش داد: «لاتِ لعنتی...»
در همین لحظه بودنوریِ که کسی متوجهِ یکبیشتر ناهنجاری روی رادار شد.
«دو منبعِتمامِ انرژیِ غیرعادیمکانیکی شناسایی شده.»
لبخند بیدرنگ از روی لبهایشان محو شد. به رادار خیرهبیشتر شدند و دیدند دو سیگنالِ دیگر ظاهر شده است؛ یکینقطهٔ به پایگاهِ نظامیِ متروکه اشاره میکرد و دیگری به بیابانِ دورتر.
معاونِ کاپیتان با نگاهی مشکوک ضربهای بهحیات رادار زد و گفت: «عجیبه، چرا قبلاًاحتمالاً چیزی نگرفته بود؟ نکنه این دستگاه خرابه؟»
«هرچه کهظاهر هست، بایدنوریِ بررسیاش کنیم.»
کاپیتان نگاهی به رادار انداخت و به تیمِ میا دستور داد: «فکرنوریِ کنم باید از هم جدا بشیم. وقتی رسیدیم به پایگاهِ نظامی، اولتنها ما رو پیاده کنید و بعد برای بررسیِ منبعِ انرژی برید سمتِ بیابان.»
نقشه خیلی زود نهایی شد و وسیلهٔ نقلیه، تیمِ نرون رادلِ در حاشیهٔ پایگاهِ نظامی پیاده کرد. نرون دور شدنِ تیمِ میا درحضورِ مسیرِ خاکی را تماشا کرد. آنها دوباره از هم جدا شده بودند.
کاپیتان که دید نرون به مسیرِ حرکتِ وسیلهٔ نقلیه خیرهدلِ مانده، دست دراز کرد و کنارِ گوشش بشکنی زد تاتکوتوک توجهش را جلب کند. «بچه، انقدر زل نزن. وقتِ کاره.»
نرون احساساتش را جمعوجورنوریِ کرد و با کمیبیشتر حواسپرتی به تیم رسید.
نمیدانست چرا، امادستگاههای در آن لحظهخیلی کمی احساسِ ناآرامی میکرد.
نرون در حالی که ذهنش تا حدودی درگیرِ این موضوع بود، بهدنبالِ تیمشوحشی برای کاوشِ پایگاهِ نظامی راه افتاد. آنها آسانسوری متروکه پیدا کردند و بهخبر پایگاهی پیچیده و زیرزمینی رسیدند تا بهسراغِ بررسیِ «سیگنالِ غیرعادیِ» روی رادار بروند.
...
«هشدار! هدفِ ناشناس شناسایی شد!»
بیش از ده دقیقه گذشته بود که پایگاهِ شناورِ کِندا که تانوریِ پیش از آن کور شده بود، ناگهان از شرِ «آبمرواریدش» خلاص شد.تنها آنها در کمالِ تعجب متوجهِ حضورِ یک گروهِ پیشاهنگ روی سطحِ سیاره شدند.
همهٔ افرادِ پایگاهنمایشگر شوکه شدند و مثلِنشانگرِ مورچه به تکاپو افتادند.
گزارشِ اطلاعاتی خیلی زود برای فرماندهِنشانگرِ پایگاهِ شناور ارسال شد. در دفترِ فرماندهی،تجمع چشمانِ فرمانده از شدتِ خشم گشاد شد.
«این گروهِ دشمن کِی فرودنشانگرِ آمد و چرا زودتر متوجهشانطبیعتِ نشدید؟ در انجامِ وظایفتان کوتاهی کردهاید؟»
سرپرستِ اپراتورهای رادار از تیمش دفاع کرد:زود «رادار هیچ واکنشی نشان نداد. احتمالاً پیشاهنگانِ دشمنپراکنده با استتارِ پیشرفتهتر از دیدِ آن پنهان ماندهاند!»
فرماندهِ پایگاه ابتدا وحشت کرد و سپس خشمگین شد: «خیلی ترسناک است. باوحشی چنین فناوریای، اگر تصمیم میگرفتند به ما شبیخون بزنند، تا الان کارمان تمامخبر شده بود! اینطور دزدکی وارد شدهاند، انگار نه انگار که ما اینجا هستیم!»
«فرمانده، به این موضوع فکر کنید. دشمنحیات با وجودِ چنین قدرتی، بهجای شبیخون زدن،احتمالاً تصمیم گرفته روی سطح فرود بیاید. دلیلش چیست؟»
با شنیدنِ این حرف، برقی در چشمانِ فرمانده درخشید. محکم روی میز کوبید و غرید: «حالا فهمیدم. آنها قطعاً میدانند ماحضورِ اینجاییم، اما چون نیروی کافی ندارند و مطمئن نیستند بتوانند کلکمان را بکنند، از حمله منصرف شدهاند! اینکه اصلاً ما راممکن به حساب نیاوردهاند و برای جمعآوریِ اطلاعات جلوی چشمانمان جولان میدهند، نشان از غرورِ بیشازحدشان دارد. باید کاری کنیم تاوانش را بدهند!»
فرمانده مکثِ کوتاهی کرد، از جا برخاست ونتایج فریاد زد: «به ناوگان دستور بدهید دشمن رابیشتر محاصره کند. نگذارید حتی یک نفرشان قسر در برود!»
معاونِ فرمانده در کنارش افزود: «فرمانده، با کمالِ احترام، بایدبیشتر سعی کنیم چند نفرشان را زنده دستگیر کنیم. مقاماتِ بالانقطهٔ مایلاند روی آنها تحقیق کنند. این فرصتِ خوبی برای ماست.»
چشمانِ فرمانده روشن شد و با خوشحالی گفت: «درست است. کم ماندهوحشی بود فراموش کنم. مقاماتِ بالا این سوپرها را میخواهند و حالا کههوشمند خودشان با پای خودشان آمدهاند، میتوانیم دستگیرشان کنیم و با خودمان ببریم!»
...
در پایگاهِ نظامیِ متروکه، نیروهای نرون مشغولِ کاوش بودند. جریانِ برق از مدتها پیش قطعپراکنده شده بود. در نتیجه، آنجا تاریک بود و سکوتِ مطلقی حاکم بود. فقط صدای نفسهاحیاتِ و پژواکِ قدمهای یکدیگر به گوش میرسید. فضا پر از حسِ وحشت و تعلیق بود.
نرون چند زنبورِ مکانیکیِ راهیاب و کوچک را بیرون فرستاد.بیشتر زنبورها که نورِ شدیدی از خود ساطع میکردند، جلوتر ازنقطهٔ همه به راه افتادند و پایگاهِ زیرزمینی را روشن کردند.
بدونِ برق، سیستمِ کنترلِ دسترسیِ پایگاه از کار افتاده بود و درها را فقط میشد باشهر زور باز کرد. شلیکِ چند تفنگِ پرتوِ پرانرژی کافی بود تا درهای فلزی و بسته به تودهایراحتی از فولادِ مذابِ سرخ تبدیل شود؛ به همین دلیل، در طولِ مسیر هیچ مانعی سدِ راهشان نشد.
پس از مدتی پیشروی بانشانگرِ تیم، حسِ بدِ نرون قویترطبیعتِ شد و بیاختیار به حرف آمد.
«فرمانده، حستمامِ میکنم یهمکانیکی جای کار میلنگه.»
کاپیتان پرسید: «کجاش؟»
«دقیقاً نمیدونم.»
کاپیتان اخمی کرد و دستور داد: «در این صورت... چند نفر رو بااحتمالاً خودت بردار و با کمی فاصله پشتِ سرِ ما بیا. حواست به مسیرِمیا عقبنشینیمون باشه. من با بقیه میرم تا اون منبعِ انرژیِ غیرعادی رو بررسی کنم.»
کاپیتان چند نفر را مأمور کردخیلی تا همراهِ نرون بمانند و خودش رهبریِنشانگرِ بقیه را برای پیشروی بر عهده گرفت.
نرون مدتی در همان نقطهنقاطِ منتظر ماند تا اینکه صدای کاپیتاندلِ از دستگاهِ ارتباطی به گوش رسید.
«ما به محدودهٔظاهر منبعِ انرژیِ عجیب رسیدیم،حیات اما اینجا هیچی نیست.»
دلِ نرون ریخت. بیدرنگ دیدِ مشترکش را فعالبیشتر کرد. از طریقِ چشمانِ کاپیتان، انباری خالی راتنها دید که حتی پرندهای در آن پر نمیزد.
با این حال، سیگنالِ روی رادار دقیقاً بهنتایج همان منطقه اشاره میکرد. مختصات کاملاً یکسان بود،بیشتر پس امکان نداشت مسیر را اشتباه آمده باشند.
نرون آبِ دهانش راظاهر قورت داد و گفت:حیات «یعنی رادار اشتباه کرده؟ یا...»
بوم!
پیش از آنکه بتواندنوریِ واکنشی نشان دهد، لرزشِبیشتر شدیدی همهجا را فرا گرفت!
«هشدار! حملهٔتمامِ پرانرژی شناسایی شد!سپرده لطفاً پناه بگیرید!»
بوم!
صدای بمبارانِ توپخانه درنقاطِ نزدیکیِ گوشش پیچید و ستونهایبیشتر نگهدارندهٔ پایگاهِ زیرزمینی ناگهان فروریخت!
ساختارِ پایگاه در یک چشمبههمزدن متلاشی شد.پراکنده کاشیهای کف خُرد شدند و گودالی بیانتهاجانور پدیدار شد که به اعماقِ زمین راه داشت.
نرون فقط به اندازهای وقت داشت که سپرش را برای محافظت ازنوریِ خود فعال کند. لحظهای بعد، موجِ انفجار او را به پرواز درآورد،تنها دیوارهای راهرو را در هم شکست و مستقیماً به پایین سقوط کرد.
فریادِ همتیمیهایش از دستگاهِ ارتباطی به گوش میرسید، اماپراکنده در وضعیتی که حتی نمیتوانست جانِ خودش را نجات دهد،چند کاری از دستش برنمیآمد. وجودش پر از اضطراب شده بود.
چرا بهمون شبیخون زدن؟!
ما که مطمئن شدهنوریِ بودیم هیچ نیرویی توبیشتر این سیاره مستقر نیست!
در آن لحظه، نرون نمیتوانست دلیلِخیلی دیگری برای این اتفاق پیدا کند. ازنشانگرِ نگاهِ او، فقط یک احتمال وجود داشت.
لعنتی، این سیارهٔ مستعمره تله بود!نوریِ دشمن حتماً از قبل برای اینطبیعتِ شبیخون نقشه کشیده! بدجوری تو تله افتادیم!
درست در لحظهای که ایننوریِ فکر از ذهنش گذشت، نرون باطبیعتِ صدای مهیبی به زمین کوبیده شد.
بنگ!
گودالی بهشکلِ انسان روی زمینسپرده ایجاد شد و ابرِ بزرگیظاهر از غبار به هوا برخاست.
هیسس!
ضربهٔ عظیم در بدنشنقاطِ پیچید و از شدتِ دردبیشتر دندانهایش را به هم فشرد.
اما پیش از آنکهنوریِ بتواند روی پا بایستد،بیشتر قطعهفلزِ بزرگی بهسمتش سقوط کرد!
نرون فقط فرصت کرد دستانش راخیلی بالا بیاورد و سپرش را براینوریِ محافظت از خود دوباره فعال کند.
بوم بوم بوم!
آوار مثلِ باران بر سرشنوریِ ریخت، تمامِ میدانِ دیدش رادلِ پوشاند و او را زندهبهگور کرد.
...
در همان لحظه، در شهرِ متروکهای نهچندان دور،نتایج ناوگانِ کِندا که متوجهِ حضورِ دشمن شده بود،بیشتر تبادلِ آتش با نیروهای باقیمانده را آغاز کرد.
غرمب!
بر فرازِ پایگاهِ نظامیِ متروکه، چند ناوِحیات جنگیِ کِندا مستقر شده بودند. سلاحهایشان بیروناحتمالاً آمد و پایگاه را زیرِ بمباران گرفتند.
بوم!
ناوهای جنگی تنها زمانی دستسپرده از شلیک کشیدند که کلِظاهر پایگاه با خاک یکسان شد.
دریچه باز شد و جوخهای از سربازانِ زرهپوشِحیات کِندا از کابین بیرون پریدند. آنها روی زمینجانور فرود آمدند و سلاحبهدست بهسمتِ پایگاه حرکت کردند.
سیگنالِ حیاتِ نرون و تیمش روی رادارِ آنها نمایانبیشتر شده بود و هدفِ سربازان، دستگیریِ این گروهِ کوچکچند از سوپرها بود که حالا از محافظتِ ناوگانشان محروم بودند.
«عالی است!ظاهر عملیاتِ رزمی بانشانگرِ موفقیت انجام شد!»
در همان لحظه، فرماندهِمکانیکی پایگاهِ شناورِ کِندا درنتایج اتاقِ فرماندهی لبخندِ رضایتبخشی زد.
با این حال، او خبر نداشت گروهی ازحیات سربازانِ ماشینی با استتارِ کامل بیرونِ پنجره شناورندجانور و بیصدا تکتکِ حرکاتش را زیرِ نظر دارند.