چپتر 972: نرون، مکانیکی که تانک نشود، روح ندارد
0در گوشهای از خوشهٔ ستارهای نور غبار، ناوگانِ تنی با موجِ جدیدیسنگینی از حملات روبهرو شد. آنها ضمنِ تبادلِ آتش با دشمن، سفینههای کوچکشان راعمراً فرستادند تا از میانِ میدانِ نبردِ پرآشوب بگذرند و درگیرِ نبردِ نزدیک شوند.
در چند نبردِ گذشته، طرفداریِ تنی از ارتشِ ستارهٔ سیاه بیشفرمان از حد آشکار بود. برای همین، بهمنظورِ راضی نگهداشتنِ سایرِ سازمانها، تصمیمسرخی گرفت وظیفهٔ رویاروییِ مستقیم با دشمن را به ارتشِ ستارهٔ سیاه بسپارد.
در میانِ آشوبِ میدانِ نبرد،سفینهمون ناوِ جنگیِ چابکی از لابهلایبتونن انفجارهای انرژیِ سایونیکِ آغازین میگذشت.
درونِ ناو، جوخههای متعددی در کابینهایمتعددی هجوم منتظرِ فرمان بودند. جوخهٔ نرونجوخهٔ نیز در همین ناوِ جنگی مستقر بود.
فضای داخلِ کابینِ هجوم خاکستری بود و چراغِ سرخی بالای سرشان چشمک میزد که چهرههایشان رابچهجون به رنگِ خون درمیآورد. تیمِ نرون در دو ردیف نشسته و به صفحهای مغناطیسی تکیه دادهبلا بودند. پشتِ لباسهایشان نیز صفحهٔ مغناطیسیِ مشابهی داشت تا بدنشان را در جای خود ثابت نگه دارد.
کابینِ هجوم زیرِ مانورهای شدیدِناو ناوِ جنگی میلرزید و رنگمنتظرِ از چهرهٔ نرون کمی پریده بود.
کاپیتان که زرهِ مکانیکیِ سنگینی به تن داشت، رویعمراً شانهٔ نرون زد و گفت: «بچهجون، نگران نباش. قدرتِ مانورِبیاختیار سفینهمون خیلی بیشتر از دشمنه. عمراً بتونن ما رو بزنن.»
معمولاً هر کیدرونِ از این حرفامتعددی میزنه، بلا سرش میآد...
نرون بیاختیارمانورهای در دلشمیلرزید لعنتی فرستاد.
آکادمی شبیهسازِ کابینِ هجوم داشت و نرون کاملاً میدانست بایدزرهِ حواسش به چه چیزهایی باشد. با این حال، حالا کهمانورِ در نبردی واقعی قرار گرفته بود، نمیتوانست جلوی دلهرهاش را بگیرد.
کاپیتان خندید و گفت: «از وقتی اومدی توپریده جوخهٔ ما، این اولین باریه که کنارِ هم میجنگیم.نگران نشون بده چقدر قدرت داری و وبالِ گردنمون نشو.»
نرون نفسش را بیرونناو داد، مشتهایش را گرههجوم کرد و گفت: «باشه.»
انتظار در کابینِ هجوم عذابی تمامعیارچهرهٔ بود. انگار زمان کش میآمد، اماسنگینی سرانجام صدای اعلانی در کابین پیچید.
«قفل روی هدف انجام شد. کابینِ هجوم تاپریده ۴۵ ثانیهٔ دیگر پرتاب میشود! لطفاً برای نبردبچهجون آماده شوید! تکرار میکنم، لطفاً برای نبرد آماده شوید!»
سپس شمارشِ معکوسی روی نمایشگرِ کابین نقشکمی بست. نرون حس کرد قلبش از تپششانهٔ ایستاده است. همتیمیهایش نیز همگی چهرههایی مضطرب داشتند.
کاپیتان گلویش را صاف کردجوخههای و با صدایی بم گفت:فرمان «این آخرین فرصت برای بررسیِ تجهیزاتتونه!»
همه از قبل آماده بودند، اما باز همپریده تجهیزاتشان را یک بارِ دیگر بررسی کردند. نرونبچهجون نیز سیستمِ خودآزماییِ زرهِ مکانیکیاش را فعال کرد.
او شخصاً زرهِ مکانیکیاش را بهینهسازی کرده و آن رازرهِ از موادِ کمیابِ متعددی ساخته بود. این زره حتی از زرهِسفینهمون مکانیکیِ استانداردی که ارتشِ ستارهٔ سیاه در اختیارشان میگذاشت، قویتر بود.
هرچند نرون میتوانست زرهِ مکانیکیِ قدرتمندتریچهرهٔ از دیگر مکانیکها بگیرد، اما ترجیحسنگینی میداد روی نقشههای ساختِ جدید تحقیق کند.
این زرهِ مکانیکی به زرهِ میمون کوهستان که هان شیائو پیشتر استفاده میکرد، شباهت داشت.جنگی با این حال، مهارتِ نرون در آن حد نبود و فقط توانسته بود نسخهٔ سادهشدهایدرمیآورد از آن بسازد که نامش را «میمونِ آهنی» گذاشته بود؛ زرهی که مخصوصِ نبردهای نزدیک بود.
نرون بهعنوانِ یک مکانیکِ معمولی که روی کاغذ ضعیف بود،زرهِ طبیعتاً دغدغهٔ تواناییهای نبردِ نزدیکش را داشت. او تحتِ تأثیرِمانورِ هان شیائو و میا، به نبردِ تنبهتن علاقهمند شده بود.
نرون در حالِ حاضر در رتبهٔ سیپلاس قرار داشت، اما به لطفِ حسِروی مکانیکیِ کامل و موهبتهای مکانیکِ متنوعی که در این سالها به دست آورده بود،بزنن قدرتش به رتبهٔ بی میرسید و تجهیزاتی که میساخت، از رتبهٔ خودش فراتر بود.
«آماده بشید. ده، نه، هشت...»
با شنیدنِ فریادِ کاپیتان، نرونجوخههای نفسِ عمیقی کشید و برایفرمان ورود به نبرد آماده شد.
بوم!
نیروی پیشرانِ قدرتمندیشدیدِ را حس کرد وکمی کابینِ هجوم پرتاب شد.
مختصاتِ هدف روی نمایشگرمیلرزید مشخص بود و باپریده سرعت به آن نزدیک میشدند.
بنگ!
کابینِ هجوم ناگهان لرزیدمیلرزید و با موفقیت به داخلِکاپیتان ناوِ جنگیِ دشمن کوبیده شد.
درهای کابینِ هجوم باز شد و راهروییکمی طولانی پیشِ رویشان قرار گرفت. آنها بیدرنگ بهدنبالِگفت کاپیتانشان بیرون ریختند تا دشمنان را پاکسازی کنند.
نیروهای پشتیبانیِ دشمن بهسرعتمیلرزید سر رسیدند و جوخهشان باکاپیتان انبوهی از دشمنان روبهرو شد.
تمامِ جنگجویانِ نژادِ کِندا اصلاحِ ژنتیکی شده بودند. هرچند سوپر نبودند و تواناییِ خاصی نداشتند،جنگی اما از فیزیکِ بدنیِ قدرتمندی برخوردار بودند و قدرتی معادلِ سطحِ ۲۵ تا ۴۵ داشتند.درمیآورد قدرتشان تقریباً بینِ رتبهٔ ایی و رتبهٔ دی بود، پس چندان هم ضعیف به حساب نمیآمدند.
جوخهشان در وسطِ راهرو گیر افتاده بودکمی و نیروهای پشتیبانیِ دشمن از هر دوشانهٔ طرف سرازیر میشدند و به سویشان شلیک میکردند.
نرون پیشدستی کرد و گوی فشردهای بیرون انداخت که به دژی کوچکسنگینی برای محافظت از جوخه تبدیل شد. این دژ آتشِ سنگینِ هر دودشمنه طرف را دفع میکرد و جوخه نیز از داخلِ دژ متقابلاً شلیک میکرد.
کاپیتان نرون را تحسین کرد و گفت: «کارت خوب بود، بچه.» سپس به معاونش دستورگفت داد: «محاصرهٔ دشمن رو بشکنید. من خطِ جلو رو پوشش میدم، تو حواست به عقبحرفا باشه. نرون، برجکهای توپخونه و سربازهای ماشینیت رو بفرست عقب تا برامون پوشش فراهم کنن.»
کاپیتان این را گفت، از دژ بیرون پریدهجوم و زیرِ آتشِ دشمن به جلو یورش برد. مزیتِفضای سوپر بودنش در همین قدرتِ نبردِ برترش خلاصه میشد.
سپس نرون تعدادِ زیادی گویرنگ فشرده بیرون انداخت که بهزرهِ برجکهای توپخانهٔ متنوعی تبدیل شدند.
تق تق تق!
برجکهای توپخانه به هرمیلرزید دو طرف آتش گشودند تاکاپیتان برای جوخهاش پوشش فراهم کنند.
با تقویتِ نیروی مکانیکی، قدرتِ سلاحهای دوربردِ او به حدیفرمان وحشتناک رسیده بود. زره و سپرِ جنگجویانِ نژادِ کِندا درخاکستری دم تکهتکه میشد و مایعاتِ بدنشان به هر سو میپاشید.
او در یک چشمبههمزدن شمارِ زیادی از دشمنان را از پا درآورد و مِهی خاکستریرنگ واردِ نشانِنگران مرگ در پشتِ دستش شد. این نشان هدیهای بود که هیلا مدتها پیش به او داده بود.میآد هرچه بیشتر میکشت، قدرتِ ذهنیاش بیشتر میشد. این اولین باری بود که نرون از این نشان استفاده میکرد.
با پشتیبانیِ قدرتِ آتشِ او، همتیمیهایشچهرهٔ بهراحتی آرایشِ جنگجویانِ نژادِ کِندا راسنگینی در هم شکستند و به قتلعامشان پرداختند.
بسیاری از همتیمیهایششدیدِ از قدرتِ نرونچهرهٔ شگفتزده شده بودند.
«این تازهوارد واقعاً قویه.»
«یه مکانیکِمانورهای رتبهٔ سیِمیلرزید معمولی اینقدر قویه؟»
«این بچه یه کارایی بلده.»
جوخهشان به پیشروی ادامه دادرنگ و نیروهای پشتیبانیِ دشمن نیز بیپروامکانیکیِ و ازجانگذشته به سویشان یورش میبردند.
کاپیتان که رزمیکار بود، حملاتِ بسیار قدرتمندی داشت. حتی اگرفرمان ضرباتش نمیتوانست زرهِ دشمن را بشکافد، شعلههای رزمیکارش به درونِخاکستری زره نفوذ میکرد و جنگجویانِ نژادِ کِندا را از پا درمیآورد.
نرون به دیدنِ اجسادی که همهجا پخش شده بودند، عادتزرهِ نداشت. حتی با وجودِ سیستمِ تصفیهٔ زرهِ مکانیکیاش، باز هممانورِ میتوانست بوی خونی را که در هوا پیچیده بود، حس کند.
بیباکیِ نژادِ کِندا واقعاً نرون را شوکه کرده بود.کاپیتان با این حال، او و همتیمیهایش قصد نداشتند کوتاه بیایندقدرتِ و جنگجویانِ کِندا فقط داشتند جانشان را مفت فدا میکردند.
این اولین بار بود که از کشتن احساسِ اضطرابکاپیتان میکرد. قرار نبود به دشمن رحم کند و ارتش همقدرتِ در این زمینه آموزشهای لازم را به آنها داده بود.
در عین حال، نرون تهمایهای از هیجانکابینهای هم حس میکرد. دلش نمیخواست همیشه کسینیز باشد که فقط آتشِ پوششی فراهم میکند.
به عنوانِ یک مکانیکِ سبکِرنگ ستارهٔ سیاه، تنش برای نبردِ تنبهتنمکانیکیِ میخارید، اما میترسید همتیمیهایش سرزنشش کنند.
درست در همین لحظه،میلرزید فریادِ یکی از همتیمیهایشپریده در کانالِ ارتباطی پیچید.
جنگجویانِ کِندا این سربازِ ارتشِ ستارهٔ سیاه را محاصره کرده بودند و سپرِ همتیمیاش ازگفت بین رفته بود. در عین حال، زرهش هم آسیبِ شدیدی دیده بود و دودِ سیاهی ازمیزنه آن بلند میشد. بر اثرِ ضربهٔ حملات چند قدم به عقب رفت و موقتاً گیج شد.
جنگجویانِ کِندا که دورشناو را گرفته بودند، خنجرهایشان رامنتظرِ بیرون کشیدند و هجوم آوردند.
این همتیمیاش یک رزمیکارِ رتبهٔ سی بود که بدنِ قدرتمندی داشت. با تقلاروی چند نفر از دشمنان را به هوا پرتاب کرد، اما بقیه همچنان بیباکانه بهبزنن جلو هجوم میآوردند. تا همینجای کار هم چند ضربهٔ چاقو از دشمن خورده بود.
همتیمیهای اطرافش میخواستند برگردند و کمکش کنند، اما ناگهان سایهایزرهِ سیاه از پشت هجوم آورد و تمامِ آن جنگجویانِ کِندامانورِ را به پرواز درآورد. نرون بود که تنش برای دعوا میخارید.
جنگجویانِ کِندای اطراف به نرون حمله کردند و پنلِ نبردِ نرون مسیرِسنگینی حملاتشان را نشان داد. او طبقِ دستورالعملهای روی صفحه جاخالی داد ودشمنه خنجرهای دشمن هر بار که به زرهِ مکانیکیاش کشیده میشد، جرقه میزد.
نرون تیغهای بیرون کشید وجوخههای بیمهابا آن را چرخاند وفرمان زرهِ دشمنان را مثلِ پنیر برید.
نرون پس از اینکه به همتیمیاش کمک کرد تا اززرهِ خطر نجات یابد، دیگر دلش نیامد به نقشِ تیرانداز برگرددمانورِ و به دلِ آرایشِ دشمن زد تا آنها را قتلعام کند.
با دیدنِ مرگِ دشمنانمیلرزید زیرِ تیغش، حسِ رضایتیپریده در وجودِ نرون شکل گرفت.
واقعاً که یک مکانیکِمیلرزید واقعی باید تنبهتن بجنگد! سبکِکاپیتان واقعیِ یک مکانیک همین است!
کاپیتان با دیدنِدرونِ این صحنه، نگاهِمتعددی عجیبی به خود گرفت.
با اینکه میدانست نرون احتمالاً قویترین فردِکمی جوخه است، اما قبلاً هرگز دوشادوشِ همشانهٔ نجنگیده بودند و با تواناییهای یکدیگر آشنایی نداشتند.
کاپیتان با دیدنِ نرون که داشت دشمنان را مثلِ سبزی خردمکانیکیِ میکرد، پیشِ خودش فکر کرد: آخه چرا مکانیکی مثلِ تو باید اینطوریبیشتر بزنه به دلِ نبردِ نزدیک؟ این عادتِ بد رو از کجا آورده؟
در برابرِ گروهی از سوپرها، جنگجویانِچهرهٔ کِندا در سفینه هیچ راهی برای مقاومتروی نداشتند و نیروی دشمن بهسرعت تارومار شد.
خونِ سبزِ مایل به آبی درمتعددی سراسرِ اتاقِ فرمان پاشیده بود و تمامِنرون دشمنانِ داخلِ ناوِ جنگی کشته شده بودند.
نرون گویهای فشردهاش را جمعرنگ کرد و به نظر میرسیدزرهِ مات و مبهوت مانده است.
کاپیتان با دیدنِ این وضعیت، به سمتِکمی نرون رفت و زد روی شانهاش: «کارت عالیگفت بود. چه حسی داری؟ به جنگیدن عادت کردی؟»
نرون دستهایش را تکان داد وچهرهٔ گفت: «من... الان خیلی بهترم.» بعد ازروی یک نبرد، دیگر مثلِ قبل مضطرب نبود.
با اینکه در ابتدا بهشدت اضطراب داشت، اماهجوم هرچه نبرد جلوتر رفت، وضعیتِ روانیاش بهتر شدمستقر و در میدانِ نبرد احساسِ راحتیِ زیادی میکرد.
واقعاً از کشتن احساسِ ناراحتی نمیکرد. اول به این دلیل که دشمن از گونهٔ دیگریگفت بود. دوم اینکه یک سوپر تا حدی انعطافپذیریِ روانی داشت و میتوانست صحنههای بیرحمانه راحرفا راحتتر بپذیرد. سوم هم اینکه وقتی قدرت در دستانش بود، وضعیتِ روانیاش ناخودآگاه تغییر میکرد.
کاپیتان با لحنی بیخیال گفت: «بههرحال بارِکمی اولته. زود بهش عادت میکنی. اگه احساسِ راحتیگفت نمیکنی، میتونی برای مشاورهٔ رایگان بیای پیشِ خودم.»
«ممنون، ولی نیازی ندارم.»
نرون لبخندی زد و کمی تحتِتأثیر قرارکابینهای گرفت. بعد از این نبرد، بیاختیار حسِنیز رفاقتِ عمیقی با همتیمیهایش پیدا کرده بود.
...
اولین تجربهٔ نبردِ نرون بهخوبی پیش رفت و اعتمادبهنفسش بیشترزرهِ از قبل شد. طولی نکشید که ناوگانِ نژادِ کِندا درمانورِ هم شکست و ناوگانِ امپراتوری شروع به پاکسازیِ میدانِ نبرد کرد.
در سفینهٔ پرچمدارِ اصلی، تنی به ناوهایکمی جنگیِ ارتشِ ستارهٔ سیاه که دستنخورده بهشانهٔ ناوگان برمیگشتند نگاه کرد و سر تکان داد.
ارتشِ ستارهٔ سیاه تلفاتِ زیادی نداده بود و او از این بابت بینهایتنرون راضی بود. به عنوانِ فرماندهٔ ناوگان، راههای زیادی برای کاهشِ تلفاتِ ارتشِ ستارهٔمیزد سیاه داشت. قصد داشت با این کار لطفِ هان شیائو را جبران کند.
بیپ بیپ!
درست درمانورهای همین لحظه، دستگاهِرنگ ارتباطیاش زنگ خورد.
تنی نگاهی به آن انداخت وچهرهٔ حالتِ چهرهاش کمی عوض شد. تماسسنگینی را با لحنی محترمانه وصل کرد.
«جنابِ عالی ستارهٔ سیاه، اتفاقاً برنامه داشتمکابینهای بعد از جنگ به دیدارتان بیایم، امانیز اصلاً انتظار نداشتم شما اول تماس بگیرید.»
هان شیائو پشتِ خط بود: «خیلیچهرهٔ وقت است با هم صحبت نکردهایم.سنگینی تماس گرفتم تا زحمتی برایتان ایجاد کنم.»
تنی از حاشیهرفتن خوششمیلرزید نمیآمد و مستقیم سرِ اصلِکاپیتان مطلب رفت: «چه نیازی دارید؟»
«شنیدهام میخواهید ازشدیدِ ناوگانِ ارتشِ ستارهٔچهرهٔ سیاه محافظت کنید؟»
تنی سرمیگذشت تکان داد:ناو «درست است.»
هان شیائو لبخند زد: «آه، زحمتم دقیقاً سرِ همین موضوعزرهِ است. نیازی نیست بیش از حد هوای نیروهایم را داشتهمانورِ باشید. آنها را به میدانِ نبرد فرستادهام تا آبدیده شوند.»
تنی با شنیدنِ این حرف زیاد بحثکمی نکرد: «بسیار خب. متوجهم.» حالا که فرماندهشانشانهٔ چنین درخواستی کرده بود، طبیعتاً رد نمیکرد.
«در ضمن، امیدوارمشدیدِ هوای این یکچهرهٔ نفر را داشته باشید...»
هان شیائو اطلاعاتِ نرون را برای تنی فرستاد و با لبخند گفت: «این بچه شاگردِ منمستقر است و میخواهم آموزشش دهم. اگر مقدور است، سعی کنید فرصتهای نبردِ بیشتری برایش فراهم کنید.ردیف همچنین اگر با موقعیتهای غیرمنتظرهای روبهرو شد، تعجب نکنید. این فقط بخشی از آموزشِ من است.»
حس میکرد با دخالتنکردن دررنگ اولین نبردِ نرون، هنوز کمیزرهِ وجدان برایش باقی مانده است.
با این حال، قرار بود از اینکمی به بعد دست به کار شود وشانهٔ به همین دلیل اول به تنی اطلاع داد.
تنی نگاهی به اطلاعات انداخترنگ و سر تکان داد: «بسیارزرهِ خب، هماهنگیهای لازم را انجام میدهم.»
«پس زحمتش با شما. بعد ازمتعددی جنگ در خوشهٔ ستارهایِ گارو منتظرتانجوخهٔ هستم. آنجا میتوانیم مفصل گپ بزنیم.»
«حتماً.»
تماس پایان یافت و تنی در حالی کهپریده اطلاعاتِ نرون را بررسی میکرد، زیرِ لب زمزمه کرد:نگران «شاگردِ ستارهٔ سیاه... پس باید حسابی برایش برنامه بچینم.»
...
همزمان، یکی دیگر از ناوگانهای امپراتوریمتعددی بهتازگی نبردش را به پایان رساندهجوخهٔ و میدانِ نبرد را پاکسازی کرده بود.
فرمانده برای استراحت رفت و رسیدگی به کارهایپریده دیگر را به معاونش سپرد. گاد که آجودانِبچهجون فرمانده بود نیز کمی وقت برای استراحت پیدا کرد.
گاد به اتاقش برگشتمیلرزید و یونیفرمِ نظامیاش راپریده درآورد تا دوش بگیرد.
پس از دوشگرفتن، جلویمیلرزید آینه رفت و بهپریده بدنِ خودش نگاه کرد.
پوستی روشن،میگذشت اندامی لاغرناو و چهرهای معمولی...
گاد در حالی که به آینهچهرهٔ خیره بود، دست به صورتش کشیدسنگینی و لبخند روی لبانش نقش بست.
«جوون بودن واقعاً خوبه.»