چپتر 915: جریانهای خروشان
0در یکی از اتاقهای کنفرانسِ مخفیِ سازمانِ طلای خون، بیشجایگاهِ از ده تن از مقاماتِ ردهبالا از طریقِ تصویرتابیِ دوربردرهبرش گردِ هم آمده بودند. این افراد موجوداتی از نژادهای گوناگون بودند.
حاضرانِ این اتاق هیچکدام افرادِ عادی نبودند و در مناطقِ خودشان شهرتِ بدی داشتند. تمدنهای مختلف برای سرِ بیشترِ آنها جایزههایخوشهای هنگفتی تعیین کرده بودند و تواناییِ رزمیشان در سطحِ یک سوپرِ رتبهٔ بلا دستکمی از بقیه نداشت. آنها اکنون رهبرانِ سازمانِ طلایمارلوی خون بودند و نیروهای مختلفی را تحتِ فرمانِ خود داشتند. بهندرت شخصاً واردِ عمل میشدند و در وضعیتِ نیمهبازنشسته به سر میبردند.
رهبرِ سازمانِ طلای خون با لحنی جدی گفت: «فکر میکنم همهحاضران از وضعیتِ اخیرمان باخبرند. امپراتوریِ سرخ و ارتشِ ستارهٔ سیاه علیهرهبری ما دست به کار شدهاند. مارلو، وانسسنا و ایندیر ترور شدهاند.»
رهبرِ فعلیِ طلای خون موجودی مذکر و از شهروندانِ فدراسیونِ نور بود. اووضعیتِ نخبهای بود که پیشتر آزمایشهای ژنتیکی را پشتِ سر گذاشته بود. ظاهری بسیارسرخ درنده و خشن داشت و اکنون در اوجِ دورانِ زندگیاش به سر میبرد.
در مقایسه با دیگر حاضران، سابقهٔ او بسیار پاک بود و تحتِ تعقیب قرار نداشت.سال او نخبهای بود که رهبرِ پیشینِ سازمانِ طلای خون پرورش داده بود. پس از مرگِخوشهای رهبرِ قبلی، او جایگاهِ رهبری را بر عهده گرفت و از آن زمان سی سال میگذشت.
سازمانِ طلای خون سازمانِگرفت نسبتاً قدیمیای بود ونسبتاً او دوازدهمین رهبرش محسوب میشد.
قدمتِ بازارِ سیاهِ کهکشانی حتی از برخی تمدنهای منظومهای یا خوشهای همسابقهٔ بیشتر بود. مدیران بارها عوض شده بودند و سازمانِ طلای خون تنهاگرفت دویست سالِ پیش نقشِ مدیریتِ بازارِ سیاه را بر عهده گرفته بود.
یکی از مقاماتِ ردهبالا که شبیهِ ماهیمرکب بود، چشمانش را مالید تامیشدند چند قطره اشک بیرون بکشد و گفت: «مارلوی بیچاره. هنوز ۷٬۲۰۳٬۰۵۰ اِناباخبرند به او بدهکارم. واقعاً مردِ خوبی بود و در بهترین زمانِ ممکن مرد.»
یکی از اعضای نژادِ زنبورِ آندور گفت: «الان وقتِ شوخی نیست. امپراتوریِ سرخ آشکارا میخواهد با کشتنِ مقاماتِ ردهبالایدوازدهمین سازمانمان زهرچشم بگیرد و ما را بهخاطرِ دزدیدنِ کالاهای متحدانشان مجازات کند. آنها میخواهند عقبنشینی کنیم و دیگر فکرِسالِ توتمهای تکاملی را از سر بیرون کنیم. اما مسئله اینجاست؛ اطلاعاتِ مقاماتِ ردهبالا چطور به بیرون درز کرده است؟»
رهبرِ طلای خون در جواب گفت: «چندی پیش ناوگانِ کلانستا با ارتشِ ماشینیِ ستارهٔ سیاه درگیر شد. ظاهراً ستارهٔ سیاهمنظومهای شخصاً برای ردیابیِ مقاماتِ ردهبالا دست به کار شده است. معمولاً این ماییم که بقیه را میترسانیم، اما این بار قدرتهایبیرون بزرگتری روی ما تمرکز کردهاند. امپراتوریِ سرخ و ارتشِ ستارهٔ سیاه شوخیبردار نیستند و باید برای مقابله با آنها چارهای بیندیشیم.»
مردی ریشدار که شبیهِ دزدانِ دریایی بود، پوزخند زد: «همف، ارتشِ ستارهٔ سیاه در حلقهٔ ستارهایِ شکسته است و فاصلهٔ زیادی با ما دارد، پسزمان تهدیدشان محدود است. گذشته از این، ارتشِ ستارهٔ سیاه فقط در حلقهٔ ستارهایِ شکسته اسمورسمی دارد و در دیگر پهنههای ستارهای نیرویی مستقر نکرده است.پیش گستردگیِ آنها اصلاً با ما قابلقیاس نیست؛ فقط خودِ ستارهٔ سیاه دردسرساز است. فعلاً نیازی نیست نگرانِ آنها باشیم. تمرکزِ اصلیمان باید روی امپراتوری باشد.»
رهبرِ طلایرهبرانِ خون سرمختلفی تکان داد: «موافقم.»
سازمانِ طلای خون در سه پهنهٔ ستارهای فعالیت داشت و تشکیلاتشان حتی از ارتشِ ستارهٔ سیاهمیگذشت هم گستردهتر بود. از نگاهِ آنها، ارتشِ ستارهٔ سیاه ترسی نداشت و تنها کسی که باید ازبارها او میترسیدند، شخصِ ستارهٔ سیاه بود. در واقع، موضعِ قاطعانهٔ امپراتوریِ سرخ بود که مایهٔ نگرانیشان میشد.
رهبرِ طلای خون بهآرامی گفت: «فدراسیون و کلیسا خودشان به سراغِ ما آمدند.میشد اگر به سرقتِ توتمهای تکاملی ادامه دهیم، امپراتوریِ سرخ قطعاً مقابلهبهمثل میکند. اماشده اگر دست بکشیم، فدراسیون و کلیسا ما را به حالِ خود رها خواهند کرد.»
یکی از مقاماتِ ردهبالا غرولند کرد: «من همان موقع هم با دخالت در ماجرای توتمهای تکاملی مخالفپرورش بودم. ما در نبردِ میانِ سه تمدنِ کیهانی چیزی جز یک مهرهٔ شطرنج نیستیم. از لحظهای که واردِبازارِ این بازی شدیم، سرنوشتمان دیگر در دستِ خودمان نبود. باید فقط با چراغِ خاموش به کارمان ادامه میدادیم.»
رهبرِ طلای خون با لحنی سرد گفت: «همف، فدراسیون و کلیسا به سراغمان آمدند. فکر میکنی حقِ انتخابی برای رد کردنِ پیشنهادشان داشتیم؟ با چسبیدن به آنها دستکمستارهٔ هنوز امیدی برای پیشرفت داریم، اما اگر مخالفت میکردیم، همهچیزمان بر باد میرفت. مدیریتِ بازارِ سیاه؟ دیگر حتی خوابش را هم نمیدیدیم. رفتهرفته به یک گروهِ مزدورِ بیارزشاوجِ در بازارِ سیاه تبدیل میشدیم که فقط منتظرِ نابودی است. از همان لحظهای که درِ خانهمان را زدند، دیگر محال بود بتوانیم خودمان را از این منجلاب بیرون بکشیم.»
بازارِ سیاهِ کهکشانی سودِ سرشاری به همراه داشت و هر مدیری در عملیاتهای خاکستریِ خود حاکمی مطلق بهقدیمیای شمار میرفت. در میانِ مدیرانِ بازارِ سیاه، بیشترین قدرت در دستِ کسانی بود که در کارِ دلالی نقش داشتند.دویست آنها با ترفندهای گوناگون تمدنهای مختلف را متقاعد میکردند تا چترِ حمایتیِ خود را بر سرِ دیگر مدیران بگسترانند.
اگر سازمانِ طلای خون جرئت میکرد خشمِ فدراسیون و کلیسا را برانگیزد، ترکشهای این اتفاق تنهاسیاهِ به خودشان اصابت نمیکرد. اگر پای دیگر مدیرانِ بازارِ سیاه هم به میان کشیده میشد، بیدرنگ سازمانِگرفته طلای خون را از بازارِ سیاه بیرون میانداختند و دیگر هیچ حمایت و پشتیبانیای در کار نبود.
از آنجا که طرفِ مقابل دست روی آنهامیبرد گذاشته بود، یک سازمانِ خاکستریِ محروم از چترِ حمایتیِپرورش قوانینِ کهکشانی دیگر نمیتوانست خوابِ بیطرف ماندن را ببیند!
دنیا تارهبرانِ این حد برتحتِ وفقِ مراد نبود!
«تمدنهای کیهانی مثلِ همیشه مستبدند. اینپرورش تراژدیِ یک سازمانِ خاکستری است کهعهده قوانینِ کهکشانی از آن محافظت نمیکنند.»
«پس باید چه کار کنیم؟ فدراسیونسال و کلیسا که فقط تماشا نمیکنندمحسوب تا همهٔ ما ترور شویم، درست است؟»
درست در همین لحظه، دو تصویرتابیِدورانِ دیگر در اتاق ظاهر شدند که یونیفرمِپاک فدراسیون و کلیسا را بر تن داشتند.
رهبرِ طلای خون ایستاد و گفت: «من قبلاً دربارهٔ اینواردِ موضوع با فدراسیون و کلیسا صحبت کردهام. اجازه بدهید معرفیفکر کنم. این دو نفر فرستادگانِ فدراسیون و کلیسا هستند. ایشان...»
پیش از آنکه حرفش تمام شود، فرستادهٔ فدراسیونِ نور دستش را تکان داد و گفت: «نیازی به معرفی نیست. بیایید یکراست سرِ اصلِ مطلب برویم. فدراسیونِ نور از بهایی که پرداختهاید آگاه است و با شماتنها همدردی میکند. از این رو، ما چترِ حمایتیِ خود را بر سرِ مقاماتِ ردهبالای سازمانِ طلای خون میگسترانیم. مخفیانه همهٔ شما را به ورطهٔ ستارگان و بازوی نقرهای منتقل خواهیم کرد. امپراتوریِ سرخ و ارتشِ ستارهٔنیست سیاه در قلمروِ ما دستشان به شما نخواهد رسید. همهٔ شما میتوانید از راهِ دور به مدیریتِ سازمان ادامه دهید و توتمهای تکاملیِ بیشتری به چنگ بیاورید. ما نیز منابعِ لازم را در اختیارتان قرار میدهیم.»
ماجرای عصای دههزار ایزد شکافِ عمیقی میانِ فدراسیون و کلیسا ایجاد کرده بود. با این حال، این مسئله مانع از همکاریِ آنهابیشتر بر سرِ توتمهای تکاملی نمیشد. هر چه باشد، پای ارتقای ژنتیکیِ کلِ تمدنشان در میان بود و این موضوع اهمیتِ استراتژیکِ عظیمی داشت.هنوز وقتی پای منافع به میان میآمد، چیزی به نامِ دشمنِ ابدی معنا نداشت. با این وجود، رابطهٔ این دو جناح همچنان شکرآب بود.
با شنیدنِ این حرف، مقاماتِ ردهبالای سازمانِ طلای خون همگیدیگر نفسِ راحتی کشیدند. تنها در صورتی میتوانستند با خیالِ آسوده نقشِجایگاهِ مهرهٔ شطرنج را بازی کنند که امنیتِ جانشان تضمین شده باشد.
درست در همین لحظه، مقامِ ردهبالای نژادِ زنبورِ آندور گفت: «ببخشید که رک حرف میزنم، اما سؤالیلحنی دارم. سرقتِ توتمهای تکاملی که دیگر تمدنها میخرند، روشِ بسیار ناکارآمدی است. اگر دستبرد به تمدنها از حدوانسسنا بگذرد، احتمالاً باز هم همین بساط تکرار میشود و ستارهٔ سیاه اجازه نمیدهد به غارتِ مشتریانش ادامه دهیم.»
فرستادهٔ فدراسیونِ نور لبخند زد و سر تکان داد: «حقجایگاهِ با شماست. این یک راهحلِ بلندمدت نیست. فقط دزدی بهتنهاییرهبرش برای برآورده کردنِ نیازهای ما کافی نخواهد بود. چه نقشهای دارید؟»
یکی از مقاماتِ ردهبالای سازمانِ طلای خون با نگاهی سرد و بیروحمحسوب گفت: «پس از دستگیریِ خدای اِسپرها، روشِ ساختِ توتمِ تکاملی فاش شد. مؤثرترینعوض راه برای حلِ این مشکل، ربودنِ مکعبِ تکامل از چنگِ ستارهٔ سیاه است!»
فرستادهٔ کلیسای اسرار با لحنی سرد گفت: «حق با شماست، اما این روش فعلاً عملی نیست. با ظهورِ توتمهای تکاملی، اهمیتِ استراتژیکِ مکعبِ تکاملگرفت بسیار بیشتر از قبل شده است. اگر مکعبِ تکامل را برباییم، دیگر مثلِ نبردِ سیارهٔ فانوسِ دریایی جایی برای مذاکره باقی نمیماند و لحظهای کهسالِ موفق شویم، زبانهٔ جنگ شعلهور خواهد شد. سه تمدنِ ما تا آخرین لحظه جنگی به راه نمیاندازند که بقیه بخواهند از آبِ گلآلود ماهی بگیرند.»
«تازه، فکر میکنید درافتادن با ستارهٔ سیاه به این سادگیهاست؟ گفتنش برای شما آسان است! اگر از وجودِ توتمِ تکاملیفکر خبر نداشتیم، فکر میکنید خطرِ خشمگین کردنِ امپراتوری و شروعِ نبرد در سیارهٔ فانوسِ دریایی را به جان میخریدیم؟ مامذکر قبلاً امتحان کردهایم و هنوز چند فرارتبهٔ آ در کهربای فضازمان مهروموم شدهاند. میخواهید شما هم بروید شانستان را امتحان کنید؟»
آن مقامِ ارشد که کاملاًپیشینِ زبانش بند آمده بود، سرفهای معذبرهبری کرد و گفت: «نه، نه، نه.»
شوخی میکنی. ستارهٔ سیاه یکی از غولهایمیگذشت واقعیِ کهکشانه و یه رتبهٔ بلای معمولیقدمتِ مثلِ من اصلاً در حد و اندازهش نیست.
فرستادهٔ فدراسیونِ نور سر تکان داد و گفت: «حق با اوست. ما در حالِ حاضر قصد نداریمپرورش برای دزدیدنِ مکعبِ تکامل خطر کنیم. این آخرین گزینهٔ ما خواهد بود. فعلاً راهِ دیگری پیشِ رو داریم.بازارِ آن هم این است که امپراتوری را وادار کنیم به ستارهٔ سیاه اجازه دهد توتمها را علنی بفروشد.»
رهبرِ سازمانِ طلای خونمختلفی با تردید پرسید: «واقعاًبهندرت چنین چیزی ممکن است؟»
«همف، وضعیتِ فعلی از این قرار است. ستارهٔ سیاه احتمالاً مشکلی با فروشِ علنیِ توتمهای تکاملی ندارد،نسبتاً اما چون متعلق به جناحِ امپراتوریِ سرخ است، نمیتواند خطرِ رنجاندنِ متحدش را به جان بخرد وعوض توتمها را مخفیانه میفروشد. بنابراین، هدفِ ما نباید ستارهٔ سیاه باشد، بلکه باید روی امپراتوریِ سرخ تمرکز کنیم.
«همین که امپراتوریِ سرخگرفت کوتاه بیاید، فرصتِ بهدستآوردنِ تعدادِقدیمیای زیادی توتم را پیدا میکنیم.
«برای وادار کردنِ امپراتوریِ سرخ به تسلیم، چند راه داریم. سرکوبِ نظامی، تبادلِ منافع، یا همکاری برای تحتفشار گذاشتنشان... شماقبلی هم باید سبکِ کارِ امپراتوری را بشناسید. سرکوبِ نظامیشان خیالی باطل است و اگر بخواهیم با آنها تبادلِ منافع کنیم،منظومهای قطعاً ضررِ هنگفتی خواهیم کرد. امپراتوری تا زمانی که فناوریهای هستهای و منابعمان را به آنها ندهیم، موافقت نخواهد کرد.
«از این رو، تنها گزینهمان این است که با هم متحدعمل شویم تا آنها را از نظرِ اقتصادی، تجاری، سیاسی و امنیتی تحتفشاراخیرمان بگذاریم. سازمانِ طلای خونِ شما هم بخشی از این نقشه خواهد بود.
«امپراتوریِ سرخ منابعِ عظیمی را برای توسعهٔ جهانِ سوسوزن سرمایهگذاری کردهرهبری و در زمینههای دیگر تضعیف خواهد شد. این بهترین فرصتِ مامیشد برای فشار آوردن به آنهاست و میتوانیم امپراتوری را به سازش واداریم!»
یکی از مقاماتِ ارشد به خودسال لرزید و پرسید: «واقعاً ایرادی نداردمحسوب چنین رازی را به ما میگویید...؟»
فرستادهٔ فدراسیونِ نور با بیخیالی گفت: «آه، هیچچیزِ مخفیانهای در این مورد وجود ندارد. امپراتوریقرار همان روزی که تصمیم گرفت توتمهای تکاملی را علنی نفروشد، میدانست که چنین اتفاقی میافتد.دوازدهمین تازه، شما دارید با ما همکاری میکنید و اطلاعدادنِ نقشههایمان به شما هیچ ضرری ندارد.»
رهبرِ سازمانِ طلای خونمختلفی اخم کرد و پرسید:بهندرت «اگر نقشه جواب نداد چه؟»
فرستادهٔ فدراسیونِپاک نور پوزخندِقرار سردی زد.
«اگر امپراتوری از تسلیمشدنگرفت سر باز زند، مجبور میشویمقدیمیای به سراغِ منبعِ اصلی برویم.»
...
مقرّ گروهِ مالیِ بیکران در دریای ارواحِخود ستارگان قرار داشت. چهار نفر در اتاقِ مهمانِمیبردند شخصیِ رئیسِ گروهِ مالی دورِ میزی نشسته بودند.
«شنیدهام که اعضای ارشدِ سازمانِ طلای خون اخیراً ترور شدهاند. فدراسیونِرهبری نور و کلیسای اسرارِ شما که قرار نیست بعد از بهمیشد کار گرفتنشان، آنها را به حالِ خود رها کنند، درست است؟»
سوروکین جرعهای از نوشیدنیاش نوشید و سه نفرِ دیگرِ دورِدوازدهمین میز را برانداز کرد. تمامِ حاضران از کلهگندههای فرارتبهٔ آمنظومهای بودند که بهراحتی میتوانستند سازمانهای بزرگِ مختلف را به لرزه درآورند.
یکی از آنها منیسون، «امپراتورِ مکانیک»، بود که با یک میزبانِ ماشینی درپاک جلسه حاضر شده بود. دیگری همزادِ کاسویی، «اربابِ خلأ»، از کلیسای اسرار بود.سال آخرین نفر هم یکی از محافظانِ بازارِ سیاهِ کهکشانی بود: گوروتانِ «نیای جانوران».
هر سه نفرنیروهای هویتی مشترک داشتند:فرمانِ سهامدارانِ گروهِ مالیِ بیکران!
منیسون با آرامش گفت:قرار «چنین مسئلهٔ کوچکی هیچمرگِ ربطی به من ندارد.»
گوروتان جثهٔ عظیمی داشت و فنجانش را با دستانِ پرمویش برداشت. تمامِ نوشیدنیمیشد را در دهانش ریخت و گفت: «همین الان خبر رسید که سازمانِ طلایشده خون با فرستادگانِ فدراسیون و کلیسا دیدار کرده است. آنها به توافق رسیدهاند.»
با توجه به وسعتِ عظیمِ بازارِ سیاهِ کهکشانی، طبیعتاً یک فرارتبهٔ آ از آنها حمایت میکرد. بخشی از مدیرانِمرگِ بازارِ سیاهِ کهکشانی، سازمانهای فرارتبهٔ آ بودند. بازارِ سیاهِ کهکشانی سازمانی متحد برای محافظت از منافعِ جناحهای شرور بود وبرخی به یک شخصِ واحد تعلق نداشت. فرارتبههای آی بسیاری از آن حمایت میکردند که گوروتان هم یکی از آنها بود.
با شنیدنِرهبرانِ این حرف، چشمانِتحتِ سوروکین تنگ شد.
«اگر منظورتان را اشتباه نفهمیدهپیشینِ باشم، سازمانهای پشتِ هر سهٔ شمارهبری قصد دارند با هم متحد شوند؟»
صدای کاسویی حسی اثیری داشت: «میشود اینطور گفت.نسبتاً ما هم به خاطرِ همین موضوع به سراغِسیاهِ شما آمدهایم. میتوانید ما را فرستاده فرض کنید.»
سوروکین با فنجانِ در دستش بازیدورانِ کرد و با آرامش گفت: «منسابقهٔ واقعاً نمیخواهم در این ماجرا دخالت کنم.»
صدای گوروتان مثلِنیروهای رعد غرید: «مگر بهخود توتمهای تکاملی علاقهای نداری؟»
سوروکین بیتفاوت گفت: «نه، به نظرم هر سازمانی در کیهان به توتمهای تکاملیگرفت علاقه دارد. اما با شناختی که از ارتشِ ستارهٔ سیاه دارم، مداخلهٔ شتابزدهکهکشانی در این ماجرا خطرِ بزرگی خواهد بود. من از ضرر کردن خوشم نمیآید.»
منیسون در جواب سر تکان داد و گفت: «میفهمم. تو نهتنها با فدراسیون و کلیسا،بازارِ بلکه با امپراتوری هم معاملاتِ تجاری داری. نمیخواهی هیچکدام از طرفین را برنجانی. گروهِ مالیِ بیکرانِنقشِ تو با آن سازمانهای خاکستری فرق دارد و تحتِ حمایتِ قانون است. حق داری بیطرف بمانی.»
سوروکین جواب داد:خشن «درست است. ماجرادورانِ از همین قرار است.»
میزبانِ ماشینیِ منیسون خندید وتحتِ گفت: «هاها، نگران نباش. ازواردِ تو نمیخواهیم کارِ خیلی عجیبی بکنی.»
«اوه؟ پسپاک چطور میتوانمقرار کمک کنم؟»
«امیدواریم گروهِ مالیِ بیکران در حلقهٔ ستارهایِ شکسته سرمایهگذاری کند و با استفاده از روشهایبازارِ تجاریِ مناسب با ارتشِ ستارهٔ سیاه رقابت کند. این برای گروهِ مالیِ بیکران مسئلهٔ کوچکیپیش است. اگر چشمتان به دنبالِ توتمهای تکاملی نباشد، امپراتوری نمیتواند در کسبوکارتان اختلال ایجاد کند.»
سوروکین ابرو بالاخشن انداخت و پرسید: «چرازندگیاش میخواهید چنین کاری کنم؟»
منیسون با آرامش گفت: «این بخشی از نقشهٔ ما برای تحتفشار گذاشتنِ امپراتوری است. نظرِ ارتشِ ستارهٔ سیاه برگفت استراتژیِ امپراتوری در برخورد با توتمهای تکاملی تأثیر خواهد گذاشت. باید به ستارهٔ سیاه بفهمانیم که نمیتواند به فکرِفعلیِ بلعیدنِ چنین تجارتِ عظیمی بهتنهایی باشد. البته، گذشته از این مسائلِ رسمی، من هم تعارضِ منافعِ کوچکی با او دارم.»
سوروکین خندید و گفت: «پس معلوم شد که امپراتورِقبلی مکانیک هم با ستارهٔ سیاه درگیری دارد. آه آه،قدیمیای من هم کینههای شخصیِ کوچکی از او به دل دارم.»
«این یعنی قبول میکنی؟»
سوروکین با لحنی جدی گفت: «قطعاً باید به نظرِ سه سهامدار احترام بگذارم. با این حال، قاپیدنِ تجارتِ ارتشِ ستارهٔ سیاه به این سادگیها نخواهد بود. من قبلاً دربارهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاه تحقیق کردهام. توسعهٔ آنها سریعکهکشانی است و چند دوجین عملیاتِ مختلف را مدیریت میکنند. چهار عملیاتِ اصلیِ آنها عبارتاند از مأموریتهای استخدامیِ مسلحانه، عملیاتِ استخراجِ معدن برای تمدنهای محلی، اکتشافِ جهانِ سوسوزن و فروشِ توتمهای تکاملی. ببخشید که رک میگویم، اما سهممکن موردِ آخر کسبوکارهایی تخصصیاند که ورود به آنها برای یک غریبه دشوار است. وارد کردنِ ضربهای سنگین به عملیاتِ اصلیِ او کارِ سختی است و گروهِ مالیِ بیکرانِ ما فقط در حوزههای دیگر میتواند واردِ عمل شود.
«خوشبختانه، ارتشِ ستارهٔ سیاه فقط حدودِ بیست سال است که تأسیس شدهمیشدند و پایههایشان چندان مستحکم نیست. با این حال، این کار باز همباخبرند به سرمایهگذاریِ هنگفتی نیاز دارد... در نهایت، سودِ من از این کار چیست؟»
منیسون انگشتش را تکان داد وپرورش یک صفحهٔ مجازی ظاهر شد. فهرستِعهده بلندی روی صفحه به چشم میخورد.
«منابع، حمایتِ سیاسی و خیلی چیزهای دیگر. تمامِ جزئیات در این سند نوشته شده است. تو فقط باید خطرِ کاهشِمنظومهای همکاریِ امپراتوریِ سرخ را به جان بخری. با این حال، ما در عصرِ میانستارهای هستیم و امپراتوری نخواهد توانست تمامِاشک روابطش را با تو بهطورِ کامل قطع کند. در عوض میتوانی رابطهٔ تجاریِ عمیقتری با دو تمدنِ کیهانیِ دیگر برقرار کنی...
«تو به سود و خطر اعتقاد داری. باور دارم که میتوانیحاضران انتخابِ درستی داشته باشی. میتوانم یک ماه برای فکر کردن بهرهبری تو فرصت بدهم و بعد از آن میتوانی جوابت را بدهی.»
سوروکین لبخند زد و گفت: «به اینهمهخود وقت نیاز ندارم. همین الان میتوانم جوابتنیمهبازنشسته را بدهم. به نظر نقشهٔ خوبی میآید.»