چپتر 984: مجازات
0تعداد زیادی از غیرنظامیانِ نژادِ کِندا در سفینهٔ پرچمدارِ نژادِمحبت کِندا نگهداری میشدند. فرشی ساده روی زمین پهن شده بوداینجا و غیرنظامیان مثل پناهندگان در کنار هم چپیده بودند. ویژژژ!
در باز شد و رباتی پیشخدمتهمین با چرخدستیای که جعبههای غذا رویاقدامِ آن چیده شده بود، وارد شد.
سربازانِ امپراتوری کهپرسید در حالِ خدمت بودند،بخور فریاد زدند: «وقتِ غذاست!»
از زمانی که اسیر شده بودند، این غیرنظامیانِ نژادِ کِندا در ترس از آیندهٔ نامعلومشان زندگی میکردند.میانِ با این حال، به هیچ وجه مورد آزار و اذیت قرار نگرفتند. امپراتوری هر روز وعدههای غذاییشان راهنوز میداد و به همین دلیل غیرنظامیان تا حدِ زیادی آرام شده بودند. هیچکدام دست به اقدامِ غیرمنطقیای نمیزدند.
سپس رباتِ پیشخدمت از میانِ جمعیت گذشت تا غذاها را پخشپسرش کند. این اسیران همگی صاف نشستند و در حالی که با یکدیگرمادر گپ میزدند، شروع به بلعیدنِ غذایشان کردند. فضا هنوز نسبتاً آرام بود.
در میانِ جمعیت، یک بزرگسال و یکدلیل کودک مشغولِ خوردنِ غذایشان بودند. زنِ بزرگسالنمیزدند نیمی از غذایش را برای فرزندش ریخت.
کودک با دیدنِ اینمامان صحنه سرش را بلند کردتمام و پرسید: «مامان، تو نمیخوری؟»
«اول توروز بخور. وقتی تماممیداد کردی من میخورم.»
زنِ بزرگسالمامان با محبت بهبخور پسرش نگاه کرد.
کودک سرش را تکان داد و زمزمهدلیل کرد: «نه، بیا با هم بخوریم. کاشنمیزدند بابا هم اینجا بود. مامان، بابا کجا رفته؟»
مادر با شنیدنِ این حرف سکوت کرد. سپس به پسرش نگاه کردمحبت و به زور لبخندی زد: «پدرت شاید در سفینهٔ دیگری باشد و نتواندمادر به دیدنمان بیاید. وقتی همهچیز تمام شد، میآید و به ما سر میزند.»
کودک با هیجان گفت:غذاییشان «هورا! خیلی دلم برایش تنگآرام شده. کِی همهچیز تمام میشود؟»
«باید همین روزها باشد...»
کاملاً مشخص بود که اطمینانیمیداد ندارد، اما باز هم مجبورهیچکدام بود خودش را آرام نشان دهد.
با دیدنِ اینکه فرزندش غرق دراول خوردنِ غذا شده است، رویش رامحبت برگرداند و اشکهایش را پاک کرد.
او بهخوبی میدانست که شوهرشمیداد احتمالاً دچارِ حادثه شده است...هیچکدام چون شوهرش یک افسرِ نظامی بود.
او در ابتدای جنگ به جای دیگری فرستاده شده بود، اما به خاطرِ امپراتوریداد دوباره به عنوانِ اسیر بازگردانده شد. هرچند امپراتوری تمامِ اطلاعات را مهروموم کرده بود، اماپدرت از آنجا که نژادِ کِندا شکست خورده بود، میتوانست تلفاتِ میدانِ نبرد را تصور کند.
از آنجا که نمیتوانست با دنیای بیرون ارتباط برقرار کند، نمیدانست شوهرش زنده است یاسپس مرده، و همچنان به آخرین ذرهٔ امید در قلبش چنگ میزد. در برابرِ فرزندش مجبورشروع بود ترس و اضطرابش را پنهان کند و فشارِ عظیمی را در دلش تحمل میکرد.
شبها پس از اینکه فرزندشنمیخوری به خواب میرفت، صورتش غرق درمیخورم اشک میشد و بیصدا گریه میکرد.
نمیدانست امپراتوریِ سرخ با آنهامیداد چه رفتاری خواهد داشت و فقطدست میتوانست به فرزندِ خودش دروغ بگوید.
بیپ بیپ بیپ...
درست در همین لحظه، یکمیداد نمایشگرِ هولوگرامی ظاهر شد و توجهِدست همه را به خود جلب کرد.
سپس چهرهایکرد آشنا رویمامان نمایشگر پدیدار شد.
«رهبر است!»
بیدرنگ هیاهویی به پااول شد و برخی ازکردی آنها از جایشان برخاستند.
همین صحنه در تمامِ سفینههای زندانِ نژادِ کِندا در حالِ رخ دادن بود. پس از اینکهرباتِ امپراتوری تمامِ اخبار را مسدود کرد، بیشترشان کاملاً از اتفاقاتِ دنیای بیرون بیخبر بودند. این اولین خبریکردند بود که از زمانِ اسارتشان دریافت میکردند و همچنین نخستین باری که رهبرشان را در تلویزیون میدیدند.
این مادر غذایش را زمیننمیخوری گذاشت و فرزندش را کشیدکردی تا نمایشگر را تماشا کند.
روی نمایشگر، رهبرِ نژادِ کِندا رو به دوربین کرد و بهآرامی گفت: «همنژادانِ من، خبریسپس برای اعلام کردن دارم. ما جنگ را بهکلی باختهایم و حدودِ هفتاد درصد از توانِشروع نظامیمان نابود شده است. ناوگانهایی که از دست رفته یا نابود شدهاند به این شرح است...»
سپس شروع به خواندنِ فهرستِ طولانیِ یگانهایی کرد که از دست رفتهنگاه یا نابود شده بودند. اعضای خانوادهٔ سربازان همگی تمامِ توجهشان را بهشنیدنِ نمایشگر دوخته بودند، از ترسِ اینکه مبادا شمارهای را از دست بدهند.
با خوانده شدنِ فهرست، گهگاهمیداد عدهای با قلبهای شکسته روی زمیندست میافتادند و گریههایی دلخراش سر میدادند.
این کودکِ خردسال واقعاً نمیفهمید چه خبر است. با اینکردی حال، ناگهان حس کرد بدنِ مادرش میلرزد و چیزی نماندهکاش که روی زمین بیفتد. با عجله برگشت تا دستانش را بگیرد.
«مامان، چی شده؟»
بدنِ مادر کمی میلرزید. اگر او یک انسان بود، چهرهاشمحبت در این لحظه قطعاً رنگپریده و بیجان میشد. تعادلش را حفظکجا کرد و کوشید با آرامش حرف بزند: «من حالم خوب است.»
او نامِ ناوگانی را که شوهرش در آن خدمت میکردهیچکدام شنیده بود و آخرین ذرهٔ امیدش هم نابود شده بود.غذاها چشمانش سیاهی رفت و چیزی نمانده بود که از هوش برود.
اما با فکر کردن به پسرشاول که کنارش بود، احساساتش را سرکوبمحبت کرد و حتی نتوانست گریه کند.
صدای هقهق از همهجاغذاییشان به گوش میرسید و اندوهآرام سراسرِ اتاق را فرا گرفت.
سرانجام پس از خواندنِ کلِ فهرست، رهبرِ نژادِ کِندا بامحبت صدایی بم گفت: «من باید مسئولیتِ شکست در جنگ را بپذیرم.کجا این تصمیمِ اشتباهِ مقاماتِ عالیرتبه بود که به شکستِ امروز انجامید.
«در حقیقت، میشد از این جنگهمین جلوگیری کرد. دشمن کسی نبود کهاقدامِ جنگ را آغاز کرد؛ من بودم.
«امپراتوری از راهِ دور برای اکتشافِ ناشناختهها آمده بود. آنها در واقع تمدنی صلحطلب هستند، اما غرور وبیا کینهتوزیِ من قلبم را کور کرد. شخصِ ثالثی از من سوءاستفاده کرد تا با دشمنی به امپراتوریِ سرخ نگاهبیاید کنم. سپس ما تلاش کردیم در حمله به امپراتوریِ سرخ پیشدستی کنیم، که این کار خشمِ امپراتوری را برانگیخت.
«ما در ابتدا این شانس را داشتیم که بدونِ هیچ جنگ یا خونریزیغیرمنطقیای در صلح و آرامش کنارِ هم زندگی کنیم. فقط باید فرهنگمان را تغییر میدادیم.حالی مایهٔ تأسف است که اشتباهِ من باعث شد این گزینه را از دست بدهیم.
«غرورِ من پلِ ارتباطیِ هر دو طرف را ویرانمیخورم کرد. من مسئولیتِ تمامِ اتفاقات را میپذیرم و اشتباهِکاش من کلِ تمدن را به ورطهٔ ناامیدی کشانده است.»
سپس سندی را بیرون آورد که گزارشِدلیل محرمانهٔ اولین تلهٔ انفجارِ سایونیک و جدولِنمیزدند تلفاتِ امپراتوری بود تا ثابت کند دروغ نمیگوید.
پس از آن، رهبرِمامان نژادِ کِندا ایستاد ووقتی رو به نمایشگر تعظیم کرد.
«من کسی بودم که خانوادههایمیداد زیادی را در این جنگ نابوددست کردم و بابتِ آن عذر میخواهم.»
حالا همه دلیلِ این سخنرانی را میفهمیدند.تمام هدفش این بود که به اشتباهاتش اعترافداد کند و دلایلِ وقوعِ جنگ را توضیح دهد.
با دیدنِ اینوعدههای صحنه، افرادِ زیادیهمین از کوره دررفتند.
عذر میخواهی؟
تو چنین آسیبِ عظیمیغذاییشان به کلِ نژاد زدی.حدِ اصلاً عذرخواهی فایدهای هم دارد؟!
اگر تو جنگ را شروع نکرده بودی،تمام آنهمه سرباز نمیمردند و ما هنوز داشتیم زندگیِزمزمه عادیمان را میکردیم. چطور کارمان به اسارت کشید؟!
همهاش تقصیرِ توست که تمدنمانمیداد با چنین بحرانی روبهرو شده!هیچکدام میشد از همهٔ اینها جلوگیری کرد!
یک ببخشیدِ خالی کافی است؟!
رهبرِ نژادِ کِندا سپس بهمیداد صندلیاش برگشت و با چهرهایهیچکدام بیتفاوت به صحبتهایش ادامه داد.
«میدانم که همه بسیار نگراناند که امپراتوریِ سرخ با ما چه رفتاری خواهد داشت. خیالتان راحت باشد، امپراتوریِ سرخ تمدنی بسیارکجا پیشرفتهتر از ماست و آنها مردمِ عادی را قتلعام نمیکنند یا هوشمان را از ما نمیگیرند. آنها تصمیم گرفتهاند ما راخیلی رها کنند و در منظومهٔ دیگری اسکان دهند. آنها آزادیمان را به ما برمیگردانند و در ساختنِ میهنِ جدیدمان کمکمان خواهند کرد...»
با شنیدنِ این حرف، همهمیداد کمی آرام شدند. این همانهیچکدام مشکلی بود که همه نگرانش بودند.
همین که زنده مانده بودند شانسِ بسیار بزرگیوقتی بود و طرفِ مقابل هنوز هم حاضر بودداد آنها را رها کند و آزادیشان را پس بدهد.
انگار امپراتوریِ سرخ واقعاًغذاییشان تمدنی صلحطلب است... افرادِ زیادیآرام چنین فکری در سر داشتند.
نژادِ آنها جنگ را تحریک کرده بود و مقصر بود، اماپسرش امپراتوری همچنان با اسیران با رحم و مروت رفتار میکرد. پسرفته از انجامِ چنین مقایسهای، کینهٔ همه نسبت به امپراتوری کمرنگ شد.
البته در چنین مسئلهای چیزی به نامِ منطق وجود نداشت. به عنوانِاقدامِ طرفی که جنگ را آغاز کرده بود، هنوز هم افرادِ زیادی درهمگی نژادِ کِندا بودند که از امپراتوری نفرت داشتند، بهویژه اعضای خانوادهٔ سربازان.
با این حال، پسمامان از این توضیح، خشمشان عمدتاًتمام متوجهِ رهبرِ نژادِ کِندا شد.
در این لحظه، رهبرِ نژادِ کِندا سندِ دیگری راآرام بیرون آورد که سوابقِ هان شیائو روی آن نوشتهجمعیت شده بود. این سند را امپراتوری در اختیارش گذاشته بود.
«میهنِ جدیدِ ما در قلمروِ یکی از کلهگندههای امپراتوریِ سرخ خواهد بود. نامِ اوداد ستارهٔ سیاه است و از ما محافظت خواهد کرد. او شخصیتِ محترمی است ولبخندی به خاطرِ درخواستِ او بود که امپراتوری تصمیم گرفت آزادیمان را به ما برگرداند.»
با دیدنِ عکسِ هان شیائو رویهمین سند، همه به یادِ این فرداقدامِ افتادند که برایشان وساطت کرده بود.
در دفترِ سیارهٔ فانوسِ دریایی، تصویرِ هولوگرامیِ هان شیائو همراه بامیخورم تاروکوف داشت سخنرانیِ رهبرِ نژادِ کِندا را تماشا میکرد. هان شیائواینجا با دیدنِ این صحنه به تاروکوف نگاه کرد و زیرِ خنده زد.
«شما واقعاً محشرید. نهتنها منابعِ جمعیتیِهمین نژادِ کِندا را به من دادید، بلکهغیرمنطقیای کمکم کردید تصویرم را هم مفتومجانی بسازم.»
تاروکوف جرعهای ازنمیخوری چایش نوشید ووقتی لبخند زد: «خواهش میکنم.»
سخنرانی ادامه یافت و رهبرِ نژادِ کِندا خانهٔ جدیدشان راهیچکدام به آنها معرفی کرد، اما هیچ حرفی از پروپاگاندا وغذاها سانسورِ خبری که قرار بود گرفتارش شوند به میان نیاورد.
«نتیجهٔ امروز حاصلِ استراتژیهای ضعیف است و مقاماتِ ارشد باید مسئولیتِ این فاجعه رانگاه بپذیرند. همهٔ مقاماتِ ارشد مجازات میشوند و من این درس را آویزهٔ گوشم میکنمسکوت تا در آینده نژادمان را با درایت رهبری کنم و خانهٔ جدیدمان را بسازیم.»
بوم!
با شنیدنِ ایننمیخوری حرفها، همهمهٔ عظیمی درتمام جمعیت به پا شد.
«بعد از این اشتباهِ بهمیداد این بزرگی، با چه حقیهیچکدام میخواد ما رو رهبری کنه؟»
«همهٔ مقاماتِ ارشد رومامان مجازات کرد ولی خودشوقتی کوچکترین مجازاتی نشد؟ چقدر ریاکار!»
«نکنه میخواد تاوعدههای آخرِ عمرش بههمین صندلیِ رهبری بچسبه؟»
خونِ همهمامان به جوشاول آمده بود.
کلِ نژاد رو بهغذاییشان این روز انداختی. با چهآرام رویی میخوای بازم رهبرمون باشی؟
مگه ما موافقت کردیم؟
بقیهٔ مقاماتِ ارشد قرارهغذاییشان اعدام بشن، اونوقت تنها جوابتآرام به ما یه «ببخشید»ِ خشکه؟
این دیگه چه معنیای میده؟
حتی اگهروز اعدام نمیشی، لااقلمیداد باید استعفا بدی!
چقدر تشنهٔ قدرتی!
کلِ نژاد شکست خورده،غذاییشان ولی تو هنوز رو اونآرام صندلی نشستی. رو چه حسابی؟
با اینکه ظاهراً داری خودتبخور رو سرزنش میکنی، ولی درمحبت واقع بقیهٔ مقامات رو قربانی کردی!
در این لحظه، رهبرِ نژادِ کِندا ایستاد و لبخندی زد: «من شخصاً به تکتکِ سفینهها سررباتِ میزنم تا به همهٔ شما دلداری بدهم و تشویقتان کنم. امیدوارم بتوانم شجاعتِ شروعی دوباره راغذایشان به شما برگردانم. شکست ترسناک نیست، و من... میتوانم نژادِ کِندا را دوباره به اوج برسانم.»
این حرفها باید به نژادِ کِندا انگیزهٔ زیادیوقتی میداد، اما تقریباً همه با خشمی سوزان بهداد تصویرِ رهبرِ نژادِ کِندا روی نمایشگر خیره شده بودند.
رهبرِ نژادِ کِندا سپس برخاستمیداد و در حالی که دوربینِ شناوریدست پشتِ سرش حرکت میکرد، بیرون رفت.
در این لحظه، در باز شد و یکیکردی از اعضای نژادِ کِندا قدم به داخل گذاشت. غیرنظامیانبخوریم به او نگاه کردند و پچپچ به راه افتاد.
«این کیه؟ چراوعدههای میتونه آزادانه اینطرفهمین و اونطرف بره؟»
«میشناسمش. یکی ازپرسید منشیهای رهبره. قبلاًاول تو تلویزیون دیده بودمش.»
منشی دست زد وغذاییشان همه را ساکت کردحدِ تا حرفش را بزند.
«همگی توجه کنید، اینجا اولین توقفگاهِ رهبر استکردی و امیدوارم همه بتوانید وانمود کنید که غرقبیا در قدردانی هستید تا اعتبارِ رهبر بالا برود.»
خشمِ همه شعلهور شد.
تو این وضعیتپرسید بازم میخوای براتوناول فیلم بازی کنیم؟
همهٔ اعضای خانوادهمون تازه تو جنگهمین کشته شدن، اونوقت بازم باید باهاتون همکاریغیرمنطقیای کنیم و خودمون رو قدردان نشون بدیم؟
خیلیها بامامان بدنهایی لرزان مشتهایشانبخور را گره کردند.
حتی نمیدانستند چطور احساساتشان رامیداد توصیف کنند. خشمشان نسبت بههیچکدام رهبر به اوج رسیده بود.
طولی نکشید که صدای قدمهایینمیخوری از بیرون به گوش رسیدکردی و در دوباره باز شد.
رهبرِ نژادِ کِندا با منشی وهمین گروهی از همراهانش وارد شد، دراقدامِ حالی که لبخندی تسلیبخش بر لب داشت.
خیلیها با دیدنِنمیخوری لبخندِ او دیگر نتوانستندتمام خشمشان را کنترل کنند.
هنوزم میخندی؟
با این حال، با دیدنِ همراهانِ کنارِ رهبرِ نژادِتمام کِندا، خیلیها دیگر جرئت نکردند دست به کارِ احمقانهایبیا بزنند و فقط با غضب به او خیره ماندند.
رهبرِ نژادِ کِندا با لبخند گفت: «همگی، در این مدت حالتاندست چطور بوده است؟ میدانم که حتماً همهٔ شما سردرگم هستید. نگرانکند نباشید، میتوانید هر مشکلی که دارید به من بگویید و من...»
ویژژژ!
وسطِ حرفهایش، کسی از میانِ جمعیتهمین مادهای سیاه و چسبناک را بهاقدامِ سمتِ رهبرِ نژادِ کِندا پرتاب کرد.
این همان کاسهای بود که ازاول آن غذا میخوردند و غذای درونشمحبت روی لباسِ رهبرِ نژادِ کِندا پاشید.
صدای خشمگینیروز از میانِ جمعیتمیداد بلند شد: «گمشو!»
با پیشقدم شدنِ یک نفر،بخور همه بلافاصله شروع به پرتابِ کاسههایشانپسرش به سمتِ رهبرِ نژادِ کِندا کردند.
تاپ تاپ تاپ...
رهبرِ نژادِ کِندا زیرِ بارانینمیخوری از غذا غرق شد وکردی قیافهٔ بسیار ترحمانگیزی پیدا کرد.
«تمومش کنید! بس کنید!»
همراهانِ رهبر فوراً جلو رفتندبخور تا جلوی کاسهها را بگیرندمحبت و از رهبرشان محافظت کنند.
در این لحظه، کسانی که در عقبِ جمعیت بودند و میخواستند چیزی به سمتِنمیزدند رهبر پرتاب کنند اما فاصلهشان زیاد بود، با فشار جلو آمدند. این باعث شد کلِمیزدند جمعیت لحظهبهلحظه به گروهِ همراهانِ رهبرِ نژادِ کِندا که در حالِ عقبنشینی بودند، نزدیکتر شود.
یکی از همراهان فریاد زد: «هل ندید! همه برن عقب!» و سعی کردپسرش در برابرِ جمعیتی که با خشم به او نزدیک میشدند مقاومت کند. ناگهانشنیدنِ نیروی زیادی به خرج داد و یک زن را به زمین هل داد.
سپس غرشِ کودکانهایوعدههای از میانِ جمعیتهمین به گوش رسید.
«مامانمو زدی! میکشمت!»
همراهِ رهبر دردِ شدیدی درمیداد پایش حس کرد و دید کودکِدست خردسالی پایش را گاز گرفته است.
بیاختیار سیلیِ محکمی بهمامان کودک زد و او راتمام به گوشهای پرت کرد: «گمشو!»
با دیدنِروز این صحنه،غذاییشان جمعیت منفجر شد.
«شماها واقعاًمامان یه بچهاول رو زدین؟»
«بزنینشون!»
دیگر هیچکسکرد نمیتوانست خشمشمامان را کنترل کند.
همهٔ منطقشان را کنارغذاییشان گذاشتند و با مشت،حدِ دندان و صدفهایشان حمله کردند.
اوضاع کاملاًمامان از کنترلاول خارج شد.
بنگ!
رهبرِ نژادِ کِندا بهمامان زمین افتاد و مردم ازتمام هر طرف به جانش افتادند.
درست در همین لحظه، ناگهان دردِ شدیدی در گردنشآرام حس کرد؛ کسی گردنش را گاز گرفته بود. دندانهای تیزیگذشت در گلویش فرو رفت و خون از گلویش فواره زد.
بدنِ رهبرِ نژادِ کِندا لرزید و نگاهی انداخت. کسیمیخورم که گلویش را گاز گرفته بود، یکی از زنانِکاش نژادش بود؛ مادرِ همان کودکی که کتک خورده بود.
نگاهِ طرفِروز مقابل درغذاییشان ذهنش حک شد.
نگاهی پرکرد از خشم،مامان نفرت و استیصال...
خاش!
«آآآه!» زن با دندانهایش گلویبخور رهبرِ نژادِ کِندا را دریدمحبت و غرشِ بلندی سر داد.
با فورانِ خون از گلویش،میداد بدنِ رهبرِ نژادِ کِندا سست شددست و هوشیاریاش رو به تاریکی رفت.
به اعضای نژادش که داشتند اواول را کتک میزدند نگاه کرد ومحبت در کمالِ تعجب بسیار آرام بود.
نمایشِ من بالاخره تموم شد...
بوم!
سپس هوشیاریاش کاملاً محو شد.
...
سربازانِ کشیک سپس برای کنترلِ اوضاعهمین واردِ عمل شدند، اما عمداً دستدست کردندغیرمنطقیای تا این هرجومرج کمی بیشتر طول بکشد.
سرانجام، سربازان به این حادثهٔ خونین پایان دادندکردی و تنها گودالهایی از خون به جا ماند.بیا جسدِ رهبرِ نژادِ کِندا لهولورده و ازریختافتاده بود.
دوربینِ شناور تمامِ صحنه را ضبطهمین کرده بود و اعضای نژادِ کِندا درغیرمنطقیای دیگر سفینهها نیز توانستند اتفاقات را ببینند.
«واقعاً کشتنش؟ دمشون گرم!»
«این گناهکارِروز نژادمون نبایدغذاییشان زنده میموند!»
«فقط همچینمامان روشی میتونستاول مجازاتش کنه!»
خیلیها ازروز این نتیجهغذاییشان بینهایت راضی بودند.
در راهرویی که در دیدِ دوربین نبود، یکوقتی مأمورِ اطلاعاتیِ امپراتوریِ سرخ در حالی که دستگاهِ تحریکِزمزمه احساسات در دست داشت، به دیوار تکیه داده بود.
با شنیدنِ اینکه اوضاع آراممیداد شده است، دستگاه را خاموشهیچکدام کرد و به راه افتاد.
...
تاروکوف نمایشگرِ هولوگرامیوعدههای را خاموش کرد:همین «نمایش تمام شد.»
هان شیائو گفت: «شماها واقعاً نهایتِ استفاده رو ازش بردین. نذاشتین امپراتوری مجازاتش کنه، در عوض کاری کردین کهبخوریم خودِ نژادِ کِندا رهبرشون رو اعدام کنن. این قطعاً درسی میشه که نژادِ کِندا هرگز فراموش نمیکنه. این حادثههمهچیز تو ذهنِ نژادِ کِندا حک میشه و وضعیتِ روانیشون رو بهشدت تضعیف میکنه تا روندِ آموزشِ شما راحتتر پیش بره.»
تاروکوف با چهرهای بیتفاوت گفت: «این خیلی ملایمترحدِ از نابود کردنشان است.» و به چشمانِ هان شیائومیانِ خیره شد: «ستارهٔ سیاه، مغزِ متفکر را پیدا کن.»
هان شیائو سر تکاناول داد و گفت: «البته، اینمیخورم کار رو به من بسپارید.»