چپتر 827: ارتشِ ستارهٔ سیاه؟ تا حالا اسمش را هم نشنیدهام
0پس از آنکه ناوگانِ هان شیائو سیارهٔ پانگوروسانجام را ترک کرد، بازیکنانِ گیلدها که آنجا ماندهسازمانیافتهتر بودند، برای دست به کار شدن بیتابی میکردند.
چهار گیلدِ بزرگِ چینی وانمود کردند که دخالتی در ماجرا ندارند، اماحال در خفا اعضای سایر گیلدهای باقیمانده را دورِ هم جمع کردند؛ از جملهنظرِ گیلدهای باشگاهِ طوفانِ رعد و برق، باشگاهِ متعصبان، باشگاهِ ریورویل و بسیاری دیگر.
تعدادِ اعضای باقیماندهٔ هر یک از این گیلدها حدود ۶۰ تا ۷۰ نفر بود.گردِ بیشترشان بازیکنانِ استودیویی بودند که کارهای یدیِ گیلدها را در ازای دستمزد انجام میدادند. این۱۰۰ افراد در مقایسه با بازیکنانِ عادیِ گیلدها که تعدادشان بسیار بیشتر بود، سازمانیافتهتر عمل میکردند.
صدها بازیکن گردِجلوی هم آمدند و دربارهٔحال نقشه به بحث نشستند.
«روسها و استرالیاییها نیروی کافی ندارند. از هرانجام باشگاه کمتر از ۲۰ نفر را جا گذاشتهاند.سازمانیافتهتر رویهمرفته هر طرف حدود ۱۰۰ نفر آدم دارد.»
«ولی از هم جدابرابری نمیشن و اون صد نفرحملاتِ دارن با هم معدنکاری میکنن.»
هرچند روسها و استرالیاییها با چهار باشگاهِ بزرگِ چینی به توافق رسیده بودند، اما بازیکنانِ باقیماندهٔ گیلدها برای معدنکاری کنارِ هم ماندند. رهبریِ روسها بر عهدهٔگذاشتهاند گیلدِ قدرت و افتخار بود و استرالیاییها را گیلدِ بوکس کانگورو هدایت میکرد. هر گروه در مکانِ مختص به خود جمع شده بود و هر طرفگروه نزدیک به ۱۰۰ نفر نیرو داشت که تقریباً با تعدادِ نفراتِ گیلدهای ردهبالای چینی برابری میکرد. ظاهراً این روش امنتر بود و جلوی حملاتِ احتمالی را میگرفت.
با این حال، هرگز به ذهنشانمیگرفت خطور نمیکرد که گیلدهای ردهبالای چینیمقابله برای مقابله با آنها دستبهیکی کنند.
گیلدهای چینی پس از کمی بحث به نقشهٔ نهایی رسیدند. از آنجا که از نظرِبیشتر تعداد برتریِ مطلق داشتند، تصمیم گرفتند به دو گروه تقسیم شوند و به نقاطِ استخراجِباشگاه منابعِ روسها و استرالیاییها یورش ببرند. گروهبندی خیلی زود مشخص شد و عملیات را کلید زدند.
...
در نقطهٔ استخراجِ گیلدِ بوکس کانگورو، دهها بازیکنِ استرالیایی با به تن داشتنِ زرهِگردِ زنبورِ کارگر در معادن سخت مشغولِ کار بودند. آنها منابع را درونِ زرهِ خودطرف جا میدادند و بارها و بارها به انبارِ کوچکِ گیلد روی سطحِ زمین منتقل میکردند.
انبارهای زیادی متعلق به گیلدهای مختلفِ استرالیایی آنجا به چشم میخورد و بازیکنانِ استودیویی در اطرافشان گشت میزدند. هرچند برای حفظِ امنیتبرتریِ بهصورتِ گروهی حرکت میکردند، اما این بدان معنا نبود که منابعشان را با هم شریک میشوند. گیلدهای مختلف این انبارها را بااسترالیایی بودجهٔ شخصیِ خود از ارتش خریده بودند و قیمتِ گزافی هم داشتند. این انبارها در واقع حکمِ پایگاهشان را در نقطهٔ استخراج داشت.
در همین حین، گروههایی از بازیکنانِ مجهزِ گیلدهایانجام ردهاول در تیررسِ نگاهِ بازیکنانِ گشتزن ظاهر شدندسازمانیافتهتر که از دور یکراست به سمتشان هجوم میآوردند.
«سریع جمع بشید!ردهبالای دارن به نقطهٔروش استخراجمون حمله میکنن!»
گیلدهای باشگاهیِ استرالیا با عجله معدنچیان را فراخواندند، امابیشتر دیگر دیر شده بود. نزدیک به ۳۰۰ بازیکن ازبحث گیلدهای ردهاول یکراست به درونِ نقطهٔ استخراج یورش بردند.
بازیکنانِ استرالیایی که شتابانحملاتِ از معادن برگشته بودند، درذهنشان دم با مهاجمان درگیر شدند.
در یکبیشترشان چشمبههمزدن غوغاییکارهای به پا شد!
بوم بوم بوم!
مشتزنها با شعلههای انرژی خطوطِ پشتی را در هم کوبیدند، اسپرها انواعواقسامِصدها انرژیهای رنگارنگ از تواناییهای مختلف را به هر سو پرتاب کردند، جادوگرانباشگاه بیوقفه مشغولِ هدایتِ طلسمها بودند و سایکیکها یکریز حملاتِ سایکیکِ منطقهای میزدند...
در این میان،جلوی مکانیکها بیشترین تأثیرمیگرفت را در نبرد داشتند.
نسخهٔ ۳٫۰ همان نسخهای بود که مکانیکها در آن حسابی میدرخشیدند.مقایسه دلیلش این بود که بازیکنانِ مکانیک سرانجام میتوانستند تواناییِ خاصی را بیاموزندنقشه که روشِ مبارزهشان را در این نسخه بهکلی متحول میکرد؛ فناوریِ فشردهسازی.
گویهای فشرده یکی پس از دیگری در میدانِجلوی نبرد باز میشدند و به توپخانه، سربازانِ مکانیکیِنمیکرد کوچک، تلههای مکانیکی و انواعواقسامِ تجهیزات تغییرِ شکل میدادند.
گیلدهای ردهاولِ چینی چه از نظرِ قدرتِ مالی، چه توانِ رزمی و چه نیروی انسانی برتریِ مطلق داشتند و خیلی زود بازیکنانِ استرالیایی را درکمتر هم کوبیدند. آنها در حالی که عدهای را برای ادامهٔ حملات به نقطهٔ زنده شدن فرستاده بودند، به انبارهای گیلدِ استرالیاییها یورش بردند و درهدایت چشمبههمزدنی همهشان را با خاک یکسان کردند. منابعی که استرالیاییها در تمامِ این مدت جمع کرده بودند، حالا به عنوانِ غنیمت به تاراج رفته بود.
نقطهٔ استخراج به ویرانهای تبدیل شد. بازیکنانِ گیلدهای ردهاولِذهنشان چینی پس از آنکه سقفِ روزانهٔ زنده شدنِ بازیکنانِنهایی استرالیایی را بهکُل سوزاندند، با غنایمِ خود عقبنشینی کردند.
حدود ۱۰۰ روح بر فرازِ نقطهٔازای زنده شدن شناور بودند و با چشمانیتعدادشان پر از خشم رفتنشان را تماشا میکردند.
در همین حال، نقطهٔبرابری استخراجِ روسها نیز بهجلوی سرنوشتِ مشابهی دچار شده بود.
...
«نقاطِ استخراجمون نابود شده؟!»
درونِ یکی از سفینههای ترابریِ ناوگانِازای اصلی، ودکا با شنیدنِ این خبرعادیِ از سوی اعضای باقیمانده شوکه شد.
وقتی فهمید کارِ گیلدهای ردهاولِ چینی بوده، خونش به جوشاحتمالی آمد. بیدرنگ پیامهایی برای رؤسای گیلدهای آسمانِ بلند و دودمانکنند فرستاد و بازخواستشان کرد: «چرا به نقطهٔ استخراجمون حمله کردید؟!»
آسمان سبز یشمی خودش را به کوچهٔ علیچپ زد:بیشتر «چی داری میگی؟ ما کی همچین کاری کردیم؟ بهترهبحث مدرک داشته باشی، وگرنه به جرمِ افترا ازت شکایت میکنم.»
«همین چند لحظه پیش، نقطهٔ استخراجی که روی سیاره جا گذاشته بودیم رو اعضای گیلدهای چینیِ شمانقشهٔ با خاک یکسان کردن. بازیکنان رو تو نقطهٔ زنده شدن خفت کردن و سقفِ ریسپاونشون رو سوزوندن. اوناخیلی تا شش روزِ آیندهٔ بازی نمیتونن زنده بشن. آخه چرا اعضای گیلدهای چینی باید به ما حمله کنن؟!»
آسمان سبز یشمی که بهزور جلوی خندهاشدستمزد را گرفته بود، گفت: «خب، برو ازبسیار خودشون بپرس، ما که این کار رو نکردیم.»
ودکا با خشم غرید: «ما داریم ازامنتر شما تجهیزات میخریم و در عوضش قول دادیدخطور امنیتمون رو تأمین کنید. شما زیرِ توافقمون زدید!»
آسمان سبز یشمی دقیقاً میدانست این گیلدهای خارجی چه حقههایی سوار کردهاند؛صدها آنها در ظاهر تجهیزات را از اینها میخریدند، اما در خفا با دیگرکمتر بازیکنانِ چینی دستبهیکی کرده بودند تا از تخفیفِ کاملِ ۱۰ درصدی بهرهمند شوند.
برفِ بامدادی و سرمای شامگاهی لبخندِ محوی زد و گفت: «ما اصلاً از ایندستبهیکی ماجرا خبر نداشتیم. بههرحال، اون گیلدهای ردهاول هم برای خودشون برنامههایی دارن. اونا کهشوند زیردستِ ما کار نمیکنن. ما قضیه رو ازشون میپرسیم. نگران نباش، سعی میکنم متقاعدشون کنم.»
ودکا سربیشترشان تکان داد: «اینطورییدیِ خیلی بهتر میشه.»
ودکا تماس را در حالی قطع کرد که بهشدت شاکی بود. از هرهرگز زاویهای که به ماجرا نگاه میکرد، همدستیِ این گیلدهای ردهاول علیه آنها زیرِتعداد سرِ چهار باشگاهِ بزرگِ چینی بود. چهبسا در آینده باز هم چنین اتفاقی میافتاد.
او با کاپیتانِ نیروهای باقیمانده تماس گرفت و گفت: «بعد از اینکه زنده شدید، یه مقدار بودجه براتون میفرستم تا از ارتش یهکافی سری تجهیزاتِ هشداردهنده بخرید؛ چیزایی مثلِ توپخونههای خودکار، تلهها و شبکههای لیزری. اینا رو دورِ نقطهٔ استخراجِ جدید مستقر کنید. تا جایی کهقدرت میتونید بخرید و از خرج کردن نترسید... در ضمن، بیخیالِ مکانِ فعلیتون بشید و برید یه جای صعبالعبورتر برای استخراجِ منابع پیدا کنید.»
در سوی دیگر، برفِ بامدادی ومیگرفت سرمای شامگاهی و آسمان سبز یشمی نیزآنها در حالِ بحث دربارهٔ همین موضوع بودند.
«این حمله باعث میشه محتاط بشن و پولِ بیشتری رو حرومِ تجهیزاتِ دفاعیِ غیرضروری کنن. این گیلدهای ردهاول که از همون اول هم قصد نداشتن تندتند بهشون حمله کنن، پس ما راحت میتونیم ادعا کنیم که با پادرمیونیِ ما بوده و بهدارن قولمون عمل کردیم. وقتی اینا یه نقطهٔ استخراجِ جدید بسازن و یه مدت جون بگیرن، دوباره یه حملهٔ دیگه راه میندازیم. تا اون موقع، یه محمولهٔ جدید از منابع تو انبارهاشون ذخیره شده که اونم به تاراج میره. با این روال، سودیدستبهیکی که از نقاطِ استخراجشون به دست میآرن بهشدت محدود میشه. تنها کاری که باید بکنیم اینه که مجبورشون کنیم کار رو به یه جنگِ گیلدیِ تمامعیار بکشونن تا بتونیم با برتریِ تعدادمون، اعضای اصلیِ گیلدهاشون رو بهکُل از روی نقشه محو کنیم.»
[آسمان سبز یشمی] شستش راظاهراً به نشانهٔ تأیید بالا برداحتمالی و گفت: «مثلِ همیشه موذی.»
[برفِ صبحگاهی شبنمِ شامگاهی] سر تکان داد: «حیفبسیار شد بازیکنانِ حرفهایشان را نفرستادند، وگرنه میتوانستیم به باشگاهنقشه کمک کنیم چند تا از حریفان را حذف کند.»
بازیکنانِ حرفهای ستونهای باشگاهها بودند، برای همین باشگاهها امنیتِ آنها را بسیار جدی میگرفتند. طبیعتاً جرئت نمیکردند شخصیتِ بازیکنانِ حرفهایشان راتعداد به قلمروِ دیگران بفرستند. یکی از دلایلی که باشگاههای چینی گیلدهای خارجی را هدف گرفته بودند، محافظت از بازیکنانِ حرفهایِ خودشاندهها بود؛ اگر گیلدهای خارجی پایگاهِ مستحکمی در قلمروِ آنها میساختند، احتمالِ اینکه برای بازیکنانِ حرفهایِ چینی دردسر درست کنند اصلاً کم نبود.
دیگران میتوانستند از یک پهنهٔ ستارهایِ دیگر به اینجا بیایند، اما آنها نمیتوانستند به پهنهٔبیشتر ستارهایِ دیگری بروند. بنابراین، گیلدهای چینی عملاً در موضعِ انفعالیتری قرار داشتند. به همین دلیلباشگاه تصمیم گرفته بودند برای رقابت با گیلدهای خارجی و محافظت از سودشان با هم متحد شوند.
...
چند روز بعد در ناحیهٔ ستارهایِ دیگری، ناوگانِ سپاهِ کیهانِ بزرگ به فرماندهیِ کیکیگا بهآرامی بهسوی موقعیتِنقشه نشانگر پیش میرفت. بهجز سفینهٔ اصلی که دهها مایل طول داشت، حدودِ سی ناوِ جنگیِ محافظ نیز آناون را همراهی میکردند. همهٔ جنگجویانی که بیدار شده بودند، داشتند تمرین میکردند. جمعیتشان حدودِ یک میلیون نفر بود.
داخلِ سفینهٔ اصلی، کیکیگا با اشتیاقمیگرفت دستهایش را به هم مالید؛ عاشقِمقابله غارت بود و برای جنگ لحظهشماری میکرد.
کیکیگا پرسید: «چقدر مانده تایدیِ به موقعیتِ نشانگر برسیم؟» او هرمقایسه روز بارها این سؤال را میپرسید.
سرپرستِ اپراتورها با درماندگی گفت: «رئیس، موقعیتِ نشانگر در چند روزِ گذشته مدام جابهجا شده. فکر کنممقابله ترفندِ دشمن است تا گیجمان کند، برای همین الان داریم بهسمتِ همان نقطهای میرویم که نشانگر اولیننقاطِ بار آنجا فعال شد. خیلی دور نیست.» او مجبور بود هر روز این حرف را بارها تکرار کند.
کیکیگا با لحنی وحشیانهافراد گفت: «هر چه زودتر،بسیار بهتر. دیگر طاقت ندارم.»
در این هنگام، یکی ازاحتمالی اپراتورها فریاد زد: «رئیس، سه هدفِنمیکرد ناشناس دارند به ما نزدیک میشوند!»
کیکیگا جابیشترشان خورد: «شهابسنگکارهای که نیستند، نه؟»
در ذهنِ او، افرادِ بسیار کمیروش میتوانستند مثلِ آنها در کیهان سفر کنند،هرگز بنابراین اولین فکرش این بود که شهابسنگاند.
«به نظر نمیرسد. دارندافراد بهسمتِ ما پرواز میکنند! رئیس،بیشتر درخواستِ اعلامِ وضعیتِ هشدار دارم!»
کیکیگا زیرِ لب غرولند کرد:احتمالی «شلوغش میکنی.» و دستش راخطور تکان داد: «پس هشدار بده.»
ناوگان بهسرعت سلاحهایاستودیویی مختلفش را فعال کرددستمزد و آمادهٔ نبرد ماند.
طولی نکشید که سه سفینهای کهروش حاملِ سایونیک پرایم و بقیه بودند،حال بهآرامی روبهروی ناوگانِ کیکیگا توقف کردند.
کیکیگا جاانجام خورد وافراد گفت: «سفینههای واقعیاند؟»
اپراتور بهسرعت گفت: «همانطور که حدس میزدم، واقعاًهرگز میتوانند نشانگرِ ما را ردیابی کنند و فناوریِ بسیارنقشهٔ پیشرفتهای دارند. آنها هم میتوانند در کیهان سفر کنند.»
کیکیگا مدتی آن سهکارهای سفینه را برانداز کردانجام و ناگهان زد زیرِ خنده.
«از چی میترسید؟ به آنظاهراً سه تا سفینه نگاه کنید. وقتیمیگرفت اینقدر کوچکند، چقدر میتوانند قوی باشند؟»
در واقع، سفینههای سایونیک پرایم وعادیِ همراهانش در مقایسه با سفینهٔ اصلیِصدها ناوگانِ کیکیگا بسیار کوچک به نظر میرسیدند.
از نظرِ کیکیگا،جلوی اندازهٔ سفینهها رابطهٔمیگرفت مستقیمی با قدرتشان داشت.
کیکیگا سر تکان داد و گفت: «تازه نگاه کنید، فقطافراد سه تا سفینه دارند. تعدادِ ما بیش از ده برابرِگردِ آنهاست. بهراحتی شکستشان میدهیم. برای چی هول کردهاید؟ مایهٔ خجالت است.»
بقیه با خود فکربرابری کردند که حرفِ کیکیگا منطقیحملاتِ است و خیالشان راحت شد.
«رئیس، الانانجام باید چهافراد کار کنیم؟»
کیکیگا جواب داد: «با نگاه به سفینههایشان معلوم است از تمدنِ کوچکی هستند که تازه سفرکمی در کیهان را شروع کردهاند و نمیدانند ترس چیست. برای همین جرئت کردهاند سیگنالِ ما رایورش ردیابی کنند. هومف، ما بهعنوانِ پیشکسوت باید درسی به آنها بدهیم تا طعمِ ترس را بچشند.»
در این هنگام، یکی از اپراتورها لبخندیدستمزد زد و گفت: «رئیس، پیامی فرستادهاند وبسیار میگویند میخواهند با ما ارتباط برقرار کنند.»
با شنیدنِ این حرف، همه خندیدند و با کیکیگاحملاتِ همنظر شدند؛ فقط تمدنی که تازه اکتشافِ کیهان راآنها شروع کرده بود میتوانست تا این حد سادهلوح باشد.
«چه گفتند؟»
«بگذارید ببینم... گفتند متعلق به ارتشِ ستارهٔ سیاه هستند و بهنمیکرد ما گفتند فوراً سلاحهایمان را غیرفعال کنیم و مقاومت نکنیم...» اینبرتریِ شخص پیش از آنکه جملهاش را تمام کند، زد زیرِ خنده.
انگار که بقیه هم از او واگیر گرفتهانجام باشند، تقریباً همهٔ افرادِ روی پلِ فرماندهی زدندسازمانیافتهتر زیرِ خنده. فضای اتاق غرق در شادی شد.
کیکیگا نمیتوانست جلوی خندهاشبرابری را بگیرد: «هاهاها... زودجلوی باشید، جوابشان را بدهید.»
«چه بگوییم؟»
کیکیگا که از شدتِ خنده داشت اشک میریخت،هرگز گفت: «بپرسید آیا تا به حال اسمِ ما،کمی سپاهِ کیهانِ بزرگ، به گوششان خورده یا نه. هاهاها...»
ارتشِ ستارهٔ سیاه؟ این دیگه چهازای گُهیه؟ تا حالا اسمش رو همعادیِ نشنیدم، آنوقت فکر میکنن خیلی معروفن؟
نمیدونن سپاهِ کیهانِ بزرگ حاکمِ کیهانه؟ ازامنتر ما میخوان مقاومت نکنیم و تسلیم بشیم...ذهنشان تا حالا جوک به این خندهداری نشنیده بودم.
کیکیگا نفسنفس زد و خندهاش راعادیِ فروخورد: «این بومیهای مغرور واقعاً چشمهٔصدها شادیاند، همیشه مرا به خنده میاندازند...»
پیش از آنکه حرفشحملاتِ تمام شود، دوباره نزدیکهرگز بود بزند زیرِ خنده.
«رئیس، حمله کنیم؟»
کیکیگا قهقهه زد: «همم، نابودشان کنید... نه، نکشیدشان.جلوی دستگیرشان کنید و تحویلِ امپراتورِ بزرگ بدهید. بهنمیکرد نظرِ امپراتورِ بزرگ هم اینها حتماً خیلی خندهدارند.»
در حالی که همه بیوقفه میخندیدند، سرپرستِتعدادشان اپراتورها متوجهِ چیزی شد که تا پیش ازآمدند آن نادیده گرفته بودند و یکباره دلش ریخت.
در گذشته وقتی با بومیها روبهرومیگرفت میشدند، چون زبانهای متفاوتی داشتند هیچمقابله راهی برای برقراریِ ارتباط در کار نبود.
این بومیها با اینکه اولین بارهازای ما رو میبینن... چرا زبونمون رو بلدن؟تعدادشان چطور میتونن با ما ارتباط برقرار کنن!؟
تنش لرزید. درست وقتی میخواستظاهراً این موضوعِ غیرعادی را گزارش دهد،میگرفت آن سه سفینه تغییر حالت دادند.
دریچهٔ آن سه سفینه باز شد و ماشینآلاتِ سیاه به بیرونعمل سرازیر شدند. ناگهان آذرخشی آبی-طلایی از غیب ظاهر شد و روینیروی تمامِ ماشینها فرود آمد که موجی از نورِ کورکننده به راه انداخت.
«آنها دیگر چیستند؟»
با تماشای این صحنه دریدیِ کمالِ گیجی، لبخند از رویافراد لبانِ کیکیگا و بقیه محو شد.
لحظهای بعد، پرتوِ نوری نقرهای در دمامنتر از سپر و بدنهٔ سفینهٔ اصلیشان عبورذهنشان کرد و سوراخِ عظیمی بر جای گذاشت!
زرهِ «مستحکمِ» سفینه درافراد برابرِ این پرتوِ انرژیبسیار از این شکنندهتر نمیشد!
همه ماتومبهوت ماندند. پیش ازاحتمالی آنکه بتوانند واکنشی نشان دهند، لرزشینمیکرد شدید آنها را به زمین کوبید.
آژیرِ کرکنندهای بیدرنگ به صدایدیِ درآمد و تمامِ چراغهای داخلِافراد سفینه به رنگِ قرمز درآمد.
ووو!
«هشدار! هشدار! سپر در هم شکست. آسیبِ بدنهبسیار در حالِ افزایش: ۷٫۸٪... ۸٫۶٪... ۱۰٫۳٪... لطفاً هر چهنقشه سریعتر اقدام کنید! لطفاً هر چه سریعتر اقدام کنید!»
تنها با یکجلوی حمله، از دفاعِ سفینهٔحال اصلی چیزی باقی نماند.
کیکیگا حتی از جایش بلند نشد. همانطوردستمزد روی زمین نشست؛ چشمانش پر از ناباوریبسیار بود و چهرهاش را ناامیدی فراگرفته بود.
الان... چه اتفاقی افتاد!؟