چپتر 761: رویارویی با سایکر
0سفینهٔ قطرهایشکل بهآرامی واردِ جو شدآوردند و پایین رفت. منظرهٔ آتش و گدازههایقدرتِ شکافته در برابرِ چشمانِ سایکر پدیدار شد.
سایکر پیشتر موقعیتِ مکعبِ تکامل را درستسپری در پایینِ سیاره حس کرده بود؛ آنقدر نزدیکپرتوهای که حالا میتوانست جایش را بهدقت تشخیص دهد.
«مختصات چند ساعتی است که روی این سیاره ثابتهوا مانده... یعنی قیدِ مکعبِ تکامل را زده و فرارتجزیه کرده، یا عمداً اینجا مانده تا با من روبهرو شود؟»
سایکر سعی کرد نیتِ دشمنِ ناشناسش را حدس بزند. حس میکرد شاید طرف برایش تلهقدرتِ گذاشته باشد تا نتواند به تعقیب ادامه دهد. برای احتیاط، قیدِ پرواز با بدنِ فیزیکیاشذراتِ را زد و در عوض با سفینه به سمتِ مختصاتی که ردیابی کرده بود رفت.
پس از مدتی پرواز، رادارِ شناسایی ناگهان بوق زد؛ سیگنالِ حیاتی در صدها کیلومتر دورترنامرئی ردیابی شده بود. تصویرِ آن منطقهٔ دوردست بزرگنمایی شد و به چشم آمد که صدهانور سربازِ ماشینی دورِ یک موجودِ زنده حلقه زدهاند، گویی او را به اسارت گرفته بودند.
«انگار ساردیم است.» چهرهٔقدرتِ سایکر درهم رفت و بیدرنگداد به سمتِ او پرواز کرد.
نیروهای روی زمین لولهٔ سلاحهایشانداد را بالا آوردند و بهکشید سفینهٔ بالای سرشان شلیک کردند.
بوم بوم بوم!
موجی از قدرتِ ذهنیِ نامرئی سپری شکل داد و فضاکردند را همچون دیواری از هوا درهم کشید. پرتوهای توپِ ذراتهمچون با برخورد به آن، به ذراتِ آبیرنگِ نور تجزیه شد.
انفجارها پیدرپیبوم رخ میداد، اماذهنیِ سپر بیحرکت ماند.
لحظهای بعد، موجِ شوکِ ذهنیِداد سفید و رنگپریدهای شکل گرفتکشید و روی زمین جارو کشید.
ویژژژ!
صدها سربازِ ماشینیِ پایین پاداشِ نیروی مکانیکی را نداشتند و طبیعتاً باموجی یک ضربه متلاشی شدند. موجِ ذهنی ساردیم را دور زد و پسپرتوهای از عبورِ موجِ شوک، او تنها کسی بود که سرِ پا ماند.
کلاسِ سایکیک در قدرتِ ذهنی تخصص داشت. نقطهٔ قوتش حملاتِ روانی بود، اما درکشید عینِ حال ابزاری برای حملاتِ فیزیکی هم در اختیار داشت. سازوکارش این بود کهبیحرکت با استفاده از قدرتِ ذهنی بر محیطِ اطراف اثر میگذاشتند تا حملهای فیزیکی خلق کنند.
سایکر با قدرتِ ذهنش قیدوبندهای رویفضا بدنِ ساردیم را خرد کرد وتوپِ سپس او را به داخلِ کابین کشید.
«سرفه... سرفه... بالاخره آمدید!»
ساردیم با چهرهایلولهٔ غرق در شادی، بیرمقبالای به درِ کابین چسبید.
نجات پیدا کرده بود!
یک سوپرِ فرارتبهٔ آشکل واقعاً قابلاتکا بود. اعتماددیواری به سایکر کارِ درستی بود!
سایکر بیآنکه وقت تلفزمین کند، مستقیم رفت سرِآوردند اصلِ مطلب: «دشمن کیست؟»
«او... ستارهٔ سیاه است!»
«ستارهٔ سیاه؟ این اسم را پیشتر شنیدهام... آهان، انگارداد یکی از اهالیِ خوشهٔ ستارهایِ کولتون است. در جنگِبرخورد پنهان شرکت کرد و دستِ آخر جبّار را تحریک کرد.»
«بله، بله، بله، همان بذرِداد فرارتبهٔ آ است. ادعا میکندکشید در میانِ رتبههای بلا شکستناپذیر است.»
شکستناپذیر در میانِ رتبههای بلا؟ یعنیسلاحهایشان همین لقب به او اعتمادبهنفس دادهکردند که جلوی یک فرارتبهٔ آ بایستد؟
سایکر سر تکان داد. خوشهٔ ستارهایِ کولتون از نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره بسیار دورذهنیِ بود. گرچه اخبارِ هان شیائو به گوشش خورده بود، اما توجهی به او نکرده بود.آبیرنگِ برای او، یک رتبهٔ بلای ساده هرچقدر هم که مشهور بود، فرقی با مورچه نداشت.
هیچ علاقهای به جنگِ پنهان نداشت. اگر وقتِشکل اضافهای در کار بود، آن را صرفِ غصهتوپِ خوردن برای مشکلِ باروریِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره میکرد.
«جنابِ عالی سایکر، ستارهٔ سیاه چند ساعت پیش مرا اینجا انداخت. هنوز بایدذرات روی همین سیاره باشد. همین الان که سربازانِ ماشینی را نابود کردید، جایگاهتان لوبعد رفت. به نظرم باید برای دستگیریِ ستارهٔ سیاه عجله کنیم، وگرنه دوباره فرار میکند.»
ساردیم بیدرنگ این پیشنهاد رالولهٔ پیش کشید. برای دیدنِ دردسرسرشان افتادنِ ستارهٔ سیاه لحظهشماری میکرد.
نمیتوانست تحقیری را که متحمل شده بود فراموش کند و میخواست نیروهای ماشینیاش راذهنیِ پس بگیرد. سایکر حامیاش بود و در نگاهِ او، یک رتبهٔ بلا هرگز حریفِ یکآبیرنگِ فرارتبهٔ آ نمیشد. ستارهٔ سیاه هرچقدر هم تقلا میکرد، فقط به کیسهبوکسِ سایکر تبدیل میشد.
ساردیم دندان غروچه کرد و با کینهتوزی درشکل دلش گفت: نه تنها ارتشِ ماشینیام رو پستوپِ میگیرم، بلکه مالِ تو رو هم بالا میکشم!
سایکر با لحنی خونسردشکل گفت: «منطقی است. بایددیواری سریع کارش را تمام کنیم.»
با ادراکی که راه را نشانش میداد، ترسی از فرارِ ستارهٔ سیاه نداشت. بیشتر نگران بود که اگر ستارهٔ سیاهداد راهِ فراری نداشته باشد، محفظهٔ قابلحملِ مکعبِ تکامل را خرد کند و شکلِ واقعیِ مکعب نمایان شود. در آن صورت، مجبورلحظهای میشد تمامِ نیروی انسانیِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره را برای انتقالِ مکعبِ تکامل بسیج کند و از چنین دردسری بیزار بود.
درست وقتی میخواست سفینهاش را به آن سمت هدایت کند، دربوم ادراکش حس کرد مکعبِ تکامل دارد به آنها نزدیک میشود. طولیهوا نکشید که نقطهٔ سیاه کوچکی در مسیرِ آنها بزرگ و بزرگتر شد.
غرمب!
سایهٔ پرسرعت از روی زمین گذشت و طوفاندیواری به پا کرد. گدازههای جاری روی سطح درآبیرنگِ اثرِ فشارِ باد به دو سو شکافته شد.
لحظهای بعد، سایهٔ سیاه در هواسلاحهایشان و در فاصلهای نهچندان دور متوقف شدبوم و سینه به سینهٔ سایکر قرار گرفت.
ساردیم بیدرنگ با انگشتسلاحهایشان اشاره کرد و فریادسرشان زد: «ستارهٔ سیاه است!»
«فکرش را نمیکردم با پای خودش بیاید...»سپری سایکر کمی جا خورد. کموبیش نیتِ طرفِکشید مقابل را میفهمید؛ میخواست با او مذاکره کند.
نگاهش روی مکعبِ تکاملِ کوچکی که از گردنِدیواری هان شیائو آویزان بود، ثابت ماند. با ادراکی کهنور داشت، میفهمید این نسخهٔ فشردهٔ مکعبِ تکاملِ قابلحمل است.
ویزّز!
بیآنکه منتظر بماند هان شیائو دهان باز کند، سایکرشلیک دستش را بالا برد. موجی از قدرتِ روانی فورانداد کرد و در سطحِ روحی به هان شیائو کوبید.
حوصلهٔ خوشوبش با هان شیائو را نداشت. میدانست طرفِ مقابل قصد دارد از مکعبِکشید تکامل به عنوانِ برگِ برنده استفاده کند، اما هان شیائو در جایگاهِ یک رتبهٔبیحرکت بلا اصلاً چه صلاحیتی داشت که بخواهد با او در شرایطِ برابر حرف بزند؟
سایکر حاضر نبود دستِ بالاداد را به او بدهد. از اینپرتوهای رو، بیهیچ حرفی مستقیماً حمله کرد.
اگه حرفی داری،نیروهای بذار برای وقتی کهبالا مکعبِ تکامل رو گرفتم!
پیش از آنکه هان شیائو حرفی بزند، موجی از انرژیِ ذهنی به او برخورد کرد. خوشبختانه از پیش آماده بودهمچون تا موهبتِ جدیدش، بُعدِ خلأ، از نژادِ حواریِ آشوب را به کار بگیرد. حجمِ عظیمی از قدرت را از خلأبعد بیرون کشید تا انرژیهای روانی را خنثی کند. سپری که ساخت، نزدیک به نیمی از آسیبِ ذهنی را دفع کرد.
باقیماندهٔ انرژیِ روانی سپر را شکافت و به مغزش هجوم آورد. دردی در ذهنش پیچید، گویی میخهای بیشماری را در سرش میکوبیدند. باانفجارها این حال، موهبتهایش نظیرِ تقوای عالی، سرسختیِ ذهنیِ پیشرفته و قفلِ روح، مقاومتِ ذهنیاش را بیش از دو برابر کرده بود. این ضربهمتلاشی بیش از ۸۰٬۰۰۰ اچپی از جانِ کلیاش کم کرد. روی پنل نوشته بود سایکر برای وارد کردنِ آسیبِ اضافی از مهارتهایش بهره گرفته است.
قدرتِ واقعیِنامرئی یک سوپرِ فرارتبهٔداد آ همین بود!
با این حال، با اچپیِ فعلیِ هان شیائو، اینبالای حمله که برای نابودیِ رتبههای بلا کفایت میکرد، حتی جراحتِشکل سطحی هم محسوب نمیشد و در یک چشمبههمزدن بهبود یافت.
عجب آدمِ قاطعیهلولهٔ این عوضی! هانآوردند شیائو جدی شد.
با این حال، خودش هم همین را میخواست.شکل تنها با نشان دادنِ قدرتش به طرفِ مقابلتوپِ میتوانست صلاحیتِ مذاکره در شرایطِ برابر را پیدا کند.
همزمان با این افکار، دستهای هان شیائو نیز بیکار نماند. بیهیچ حرفی، بیدرنگ نفرینِ شانس را روی سایکرتجزیه انداخت و بدونِ عقبنشینی، ارتقا به حواری و برکتِ خلأ را فعال کرد. با ژستی مغرورانه، دریایی ازپاداشِ انرژیِ سایونیک را بیرون داد که همچون رودِ ستارگان در یک کهکشان، به سمتِ سفینهٔ سایکر هجوم برد.
بوم!
موجِ انرژیِ سایونیک بهشدت به سپرِ ذهنیِ سایکر کوبید؛ درست مثلِبوم برخوردِ آبشار به صخره. جرقههای آبیِ روشن همچون قطراتِ آب بههوا اطراف پاشید و محیط با پژواکهایی غران، بیوقفه به لرزه درآمد.
«این قدرت...بوم یک جایقدرتِ کارش میلنگد.»
سایکر بیاختیار جا خورد. فشاری که روحشهمچون تحمل میکرد، با انتظارِ اولیهاش مبنی بربرخورد دفعِ آسانِ حمله زمین تا آسمان فرق داشت.
با وجودِ اینکه فشارِ اندکی بود، اما در تمامِبالای این سالها که فرارتبهٔ آ بود، اولین باری محسوب میشدشکل که از سوی یک رتبهٔ بلا تحتِ فشار قرار میگرفت.
دنگ!
لحظهای بعد، هان شیائو انرژیِ بیشتری بیرون داد و ارتشِ ماشینیاش را فراخواند. باکشید رسیدنِ جعبههای ارتش یکی پس از دیگری، جرقههایی در آسمان پدیدار شد و تعدادِ سرسامآوریماند از نیروهای ماشینی را بیرون ریخت. موجِ سیاهرنگی از سربازان وجببهوجبِ آسمان را پر کرد.
نهتنها ارتشِ ماشینیِ هان شیائو، بلکهفضا ارتشِ ساردیم هم آنجا بود. شمارِتوپِ کلِ آنها از ۱۰ میلیون میگذشت.
ویزّز!
نیروی مکانیکی همچون جرقههای الکتریسیته از بدنِ هان شیائو بیرون زدبوم و مثلِ یک شبکهٔ رعدوبرقِ غولآسا به تکتکِ سربازانِ ماشینی متصلهوا شد. در این لحظه، حرکاتِ تمامِ سربازانِ ماشینی با هم هماهنگ شد.
سپس هان شیائو تمامِ قدرتش را آزادسپری کرد. سطحِ انرژیِ ساطعشده از او بهشدتکشید بالا رفت و هیبتش مدام گستردهتر شد.
درست در همینسپری لحظه، ساردیم درفضا دلش احساسِ خطر کرد.
همان موقعبیدرنگ سایکر بهزمین حرف آمد.
«اشتباه میکنی.»
ساردیم به خودشموجی آمد و بانامرئی گیجی پرسید: «چی اشتباهه؟»
«گفتی او یکسپری بذرِ فرارتبهٔ آفضا است. اشتباه میکنی.»
ساردیم بیاختیار به سایکر نگاه کرد و باآوردند کمالِ تعجب دید که چهرهٔ سایکر دیگر بیتفاوت نیست.نامرئی نمیدانست از کِی، اما حالتِ چهرهاش جدی شده بود.
لحنِ سایکر سنگین بود:سلاحهایشان «او بذرِ فرارتبهٔ آ نیست...شلیک یک فرارتبهٔ آ واقعی است!»
انگار صاعقهای به ذهنش زده باشد، افکارِ ساردیم محوداد شد. تمامِ بدنش خشک شد و چشمانش رفتهرفته گشادتر شدذراتِ و ناباوری در چهرهاش جای خود را به وحشت داد.
ستارهٔ سیاه...نامرئی یک فرارتبهٔشکل آ بود؟!
یعنی حلقهٔ ستارهایِنیروهای شکسته حالا پنجسلاحهایشان سوپرِ فرارتبهٔ آ داشت؟!
رنگ از چهرهٔ ساردیم پرید. اگر هان شیائو هنوز رتبهٔ بلابوم بود، دشمنی با او برایش مشکلی نداشت. اما طرفِ مقابل حالاهوا یک فرارتبهٔ آ بود. دیگر چطور جرئت میکرد به فکرِ انتقام باشد؟
این اتفاق کِی افتاد؟ دو روز پیشسپری که باهاش درگیر شدم هنوز رتبهٔ بلاکشید بود! یعنی عمداً قدرتش رو مخفی کرده بود؟
شاید همون موقع که خودشداد رو جای بارن جا زدهکشید بود هم فرارتبهٔ آ بوده.
پس یعنی تمامِنیروهای این مدت من روبالا به بازی گرفته بود؟!
با یادآوریِ اینکه چقدر با افتخار ازبالای ارتباطش با یک فرارتبهٔ آ حرف میزد،ذهنیِ ساردیم حالا کاملاً زبانش بند آمده بود.
اگه ستارهٔ سیاه و سایکرذهنیِ با هم درگیر بشن، پسلرزههایفضا نبردِ دو تا فرارتبهٔ آ...
ساردیم حالا به وحشت افتاده بود.فضا فکر میکرد با رسیدنِ سایکر جایش امنذرات میشود، اما انگار قرار بود همانجا بمیرد!
در این لحظه، ارتشِ ماشینی سفینهٔ سایکر را محاصرهبالای کرد و ردیفهای متراکمِ لولههای تفنگ به سمتش نشانهسپری رفت. همزمان، درخششِ کمرنگِ تجمعِ انرژی به چشم میخورد.
ووم!
هفت چشمِ سایکر بیدرنگ گشاد شد وسپری انرژیِ سایکیکش بیرون ریخت تا لایهلایه مانعکشید ببافد و کلِ سفینه را در بر بگیرد.
هان شیائو کفِ دستششکل را محکم پایین آورددیواری و فرمان داد: «آتش!»
پیو! پیو! پیو!
میلیونها توپِ ذرات هماهنگ به سمتِ یک هدف شلیک کردند و لحظهای بعد،قدرتِ پرتوهای مختلفِ سایونیک در یک نقطه به هم رسیدند و واکنشِ زنجیرهای به راهبرخورد انداختند. در نقطهٔ مرکزی، گوی انرژیِ آبیِ تیرهای شکل گرفت و بهسرعت منبسط شد.
همزمان با عقبنشینیِ ارتشِ ماشینی، ایننامرئی گوی انرژی پیش از انفجار تادیواری بیش از صد کیلومتر قطر پیدا کرد!
بوم!
صدا شبیهِ فروریختنِ کوه بود.
پرتوِ آبیِ خیرهکنندهای بهسلاحهایشان سمتِ آسمان شلیک شدسرشان و جو را شکافت.
بیآنکه گردوغباری به پا شود یا ابرِسپری قارچیشکلی شکل بگیرد، تمامِ انرژیِ سایونیک طوریکشید ناپدید شد که انگار هرگز وجود نداشته است.
آن منطقه به گودالی عمیق تبدیل شد و زمین انگار دود شدهتوپِ و به هوا رفته بود. این انفجار تقریباً پوستهٔ سیاره را شکافتبیحرکت و قدرتِ باقیماندهاش با نفوذ به گوشته، آنجا را به سوراخی بیانتها درآورد.
غرمب!
رگههای هزاران کیلومتر اطراف همگی تحتِ تأثیر قرار گرفتند و چندین زمینلرزه همزمان رخ داد. تمامِ آتشفشانهایشکل آن ناحیه فوران کردند و زمینِ تَرَکخورده شکافهای عمیقِ بیشماری پدید آورد. حرکاتِ تکتونیکی پوسته را تکهتکهمیداد کرد و ماگما از شکافها بیرون زد و مثلِ تیغههای داغ و سرخِ پشتِ اژدها بالا آمد.
هان شیائو با دیدنِقدرتِ این تغییراتِ شدید، فقط توانستداد از سرِ تحسین آه بکشد.
قدرتِ هجومیم چند برابر شده؟
ویژگیها و قرابتِ ماشینیاش سر به فلک کشیدهآوردند بود و پاداشهای شکوهِ برتر به قدرتِ هان شیائونامرئی اجازه داد تا به قلمروِ فرارتبهٔ آ قدم بگذارد.
ارتشِ ماشینیم هنوز نونوار نشده. بهمحضِ اینکه برگردمسرشان و یه مجموعه ماشینِ قویتر و یه عالمه توپِشکل نابودیِ سیارهای بسازم، تازه میرسم به اوجِ توانِ رزمیم.
هان شیائو افکارش راقدرتِ جمعوجور کرد و برگشت تاداد دنبالِ ردی از سایکر بگردد.
گرچه تصویرِ ویرانیای که به بار آورده بود تکاندهنده به نظر میرسید، اما هان شیائو هرگزآبیرنگِ گاردش را پایین نیاورد. انتظار نداشت چنین ضربهای تهدیدِ بزرگی برای یک فرارتبهٔ آ دیگر باشد. گذشتهجارو از این، پسلرزههای شدید به این معنا بود که کنترلش روی قدرت هنوز دقیق و متمرکز نیست.
حتی با آن انفجارِ عظیم، آسیبِ واردشده فقط ۲۵۰٬۰۰۰ اچپی بود.شلیک این مقدار از قبل روی پنلش محاسبه شده بود و بیشترِهمچون حملاتش به سدِ ذهنیِ سایکیکِ فرارتبهٔ آ برخورد کرد و دفع شد.
در مرکزِ انفجار، گویِ نورِ تَرَکخورده و سرخی به چشم میخورد. آن گوی همان سدِنامرئی سایکیکِ سایکر بود. حتی انرژیهای ذهنی و سایکیکِ او هم در اثرِ انفجارِ سایونیک بهشدتنور داغ شده و به رنگِ سرخِ مذاب درآمده بود و مدام بخار از آن بلند میشد.
ارتشِ ماشینی بارِ دیگر گردِ هم آمدند.سپری سایکر با دیدنِ این صحنه، نگاهی به ساردیمپرتوهای که کنارش میلرزید انداخت و سر تکان داد.
پس از مدتی سکوت، سدِ ذهنیاش راهمچون از بین برد، دریچه را باز کرد وذراتِ بیرون پرید تا روبهروی هان شیائو قرار بگیرد.
«قدرتِ خوبی دارید.»
سایکر ابتدا سرش را پایین انداخت تا به آن گودالِکردند بیانتها خیره شود و سپس برگشت تا با هان شیائو روبهرودیواری شود. بیآنکه احساسی در چهرهاش نمایان باشد، گفت: «بیایید مذاکره کنیم.»
سایکر پس از این تبادلِ ساده، فهمید طرفِ مقابل همسطحِفضا خودش است. بنابراین چارهای نداشت جز اینکه رفتارش را تغییرآبیرنگِ دهد و بپذیرد که هان شیائو شایستگیِ گفتوگوی برابر را دارد.
گرچه پیش از این هرگز با ستارهٔهمچون سیاه برخوردی نداشت، اما در آینده چارهای نداشتذراتِ جز اینکه این شخص را به خاطر بسپارد.
این رفتارش همچنین نشانزمین میداد که برای مذاکرهآوردند با هان شیائو آماده است.
راستش را بخواهید، سایکر کمی شاکی بود. در ابتدا فکر میکرد حریفش فقط یکذهنیِ رتبهٔ بلای مغرور است، اما معلوم شد با یک سوپرِ فرارتبهٔ آ واقعی طرفذراتِ است. بدترین سناریوی ممکن رخ داده بود و این موضوع اوضاع را پیچیدهتر میکرد.
سایکر از هان شیائو نمیترسید، اما بهعنوانِ رهبرِ یکداد تمدن، حاضر نبود بهراحتی یک فرارتبهٔ آ جدید را باذراتِ دشمنی تحریک کند، مگر اینکه هیچ امیدی به مذاکره نباشد.
همانطور که میگویند، هرگاه افرادِ مستعد ظهور کنند، اثرشان را در جهان به جا میگذارند. هر متخصصِ فرارتبهٔ آ جدیدپیدرپی به معنای نوعی تغییر در پهنهٔ ستارهای بود. گرچه حلقهٔ ستارهایِ شکسته مدتها بود متخصصِ فرارتبهٔ آ جدیدی به خودطبیعتاً ندیده بود، اما این بدان معنا نبود که در بسیاری از پهنههای ستارهایِ دیگر هم اوضاع از همین قرار است.
سایکر با توجه به عمرِ طولانی و ارتباطاتش در کلیسای اسرار، میتوانست اخبارِ بیرون از حلقهٔ ستارهایِ شکستهسپری را دنبال کند. او بسیار مطلع بود، بنابراین خونسردیاش را از دست نداد، اما با دیدنِ تولدِ یکمیداد فرارتبهٔ آ دیگر، ناگزیر غافلگیر شده بود. فقط ترجیح داد آن را بروز ندهد تا روی مذاکرات تأثیری نگذارد.
هان شیائو با دیدنِ این وضعیت،آوردند پیش از آنکه به سمتِ سایکر پروازقدرتِ کند، به ارتشِ ماشینیاش دستورِ توقف داد.
آن دو روبهرویموجی هم ایستادند ونامرئی یکدیگر را برانداز کردند.
«شرایطتان را بگویید.سپری میخواهید با مکعبِ تکاملِهمچون من چه کار کنید؟»
سایکر برای صحبت پیشقدم شد.لولهٔ نمیخواست با معما حرف بزند وشلیک بیدرنگ به سراغِ اصلِ مطلب رفت.
هان شیائو ابرو بالا انداخت.
شخصیتِ این یاروموجی خیلی رُکه، احتمالاً توسپری حرفزدن زیاد مهارت نداره...
با این حال، منطقی به نظر میرسید. تبادلِ پیشینِ آنها صرفاًپرتوهای ضربهای ساده بود؛ تبادلِ آتشی برای اثباتِ قدرتشان. این کار بااما آنچه یک سوپرِ فرارتبهٔ آ میتوانست انجام دهد، فاصلهٔ زیادی داشت.
دلیلِ اصلیِ تمایلِ سایکر به برقراریِ ارتباط اینآوردند بود که هان شیائو قدرتش را ثابت کرده بودنامرئی و از بین بردنش با یک ضربه غیرممکن بود.
ذهنِ هان شیائو پر از کلماتِ زننده بود، اما پس ازبوم کمی فکر، در حالی که مکعبِ تکامل را دورِ گردنش گرفتههوا بود، با لحنی جدی گفت: «راستش، راهی برای همکاریِ ما وجود دارد.»
سایکر همچنان بدونِموجی هیچ حالتی درنامرئی چهرهاش گفت: «بگویید.»
هان شیائو سر تکان داد و نیاز به رمزِ عبور برای باز کردنِ مکعبِ تکامل در حالتِ قابلحملش را توضیح داد. سپس گفت: «من میدانمماند چطور این مکعبِ تکامل را باز کنم، بنابراین میتوانم بگذارم در همین حالتِ قابلحمل بماند و آن را با خودم ببرم تا دزدیده نشود. اما شماکلاسِ چون رمزِ عبور را نمیدانید، فقط میتوانید فرمِ اصلیاش را آزاد کنید. چهبسا روزی خدای اِسپرها دوباره آن را بدزدد و مرگومیرِ فراوانی به بار بیاورد.
«بنابراین، پیشنهاد میکنم مکعبِ تکامل پیشِ من بماند. بگذارید توجهشان را منحرف کنم. شما هر وقت بخواهیدنامرئی میتوانید مکعبِ تکامل را قرض بگیرید و نیروهای هر دوی ما نیز متحدِ نزدیکِ یکدیگر خواهند شد. اینطورپیدرپی دیگر نیازی نیست نگرانِ دزدیدهشدنش باشید و همچنان میتوانید از قدرتش بهره ببرید. این یک بازیِ برد-برد است.»
سایکر با حوصله گوش داد و سپس با لحنی بیتفاوت گفت: «آه، پس من هم پیشنهادی میدهم. چطور است رمزِهمچون عبور و مکعبِ تکامل را به من بدهید؟ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره نزدیکترین متحدِ شما خواهد شد و هر زمانبعد بخواهید میتوانید از مکعبِ تکامل استفاده کنید. علاوه بر این، کمکتان میکنم تا از شرِ تایرانت خلاص شوید. نظرتان چیست؟»
چشمانِ هانبوم شیائو پرید: «وذهنیِ اگر قبول نکنم...»
سایکر بیدرنگ حرفِ هان شیائو را قطع کرد و برای تحتِپرتوهای فشار گذاشتنش گفت: «آنوقت به تایرانت کمک میکنم تا از شرِاما شما خلاص شود. حالا جوابتان را بدهید. آن را تحویل میدهید؟»