چپتر 749: به این سادگیها نخواهد بود!
0وقتی نیروهای کمکی به رهبریِ سایکر به سیارهٔ آویتان رسیدند، اولین همزادِسوسو خدای اِسپرها بیش از بیست شهر را نابود کرده و تلفاتِ سنگینینازکیِ به جا گذاشته بود و همچنان داشت سطحِ سیارهٔ آویتان را تغییر میداد.
ناوگان در مدارِ سیارهٔ آویتان توقف کرد. سایکر از سفینهاش بیرونبودند پرید و جلوی ناوگان شناور ماند. به سطحِ سیاره که پرداده از ویرانه بود چشم دوخت. خشمِ عظیمی در نگاهش زبانه کشید.
اعضای نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره در حالتِ عادی چهار بازو، سه چشم و پوستی لاجوردی و صاف داشتند. اندامهایشان نیز با نژادِ انسان متفاوت بود. آنها دوجواهری مغز و پنج قلب داشتند و هیچ نقطهٔ ضعفِ کاملاً کشندهای در بدنشان نبود. ژنهایشان تحتِ تأثیرِ مکعبِ تکامل، بینظیر بود. ساختارِ استخوانی، عضلات و رگهای خونیشان همگیسفیدی تقویت شده بود. هرچند هنوز در سطحِ گونههای نادرِ کیهانی نبودند، اما حتی اعضای عادیِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره میتوانستند فقط با بدنِ خود در فضا زنده بمانند.
با این حال، ظاهرِ سایکر با همنژادانش بسیار تفاوت داشت. او ژنهای نیاکانی را در بدنش بیدار کرده بود، برای همیننبود درندهخوتر به نظر میرسید. هفت چشم روی صورتش داشت که ششتای آنها به شکلِ لوزی، چشمِ اصلیاش را احاطه کرده بودند.اما چشمِ اصلیاش مثلِ جواهری سیاه بود و ستارگانِ بیشماری در آن سوسو میزدند، گویی کهکشانی را در خود جای داده بود.
موهای سفید و بلندی داشت، اما در واقع مو نبودند، بلکه شاخکهای بیشماری به نازکیِ مو بودند که میتوانستند محیط را حس کنند. یک جفت شاخِ صاف و برفپاک بابافتِ بافتِ یشمی از پیشانیاش بیرون زده بود. اسکلتِ خارجیِ سفیدی که بهطورِ طبیعی رشد کرده بود، شانهها، سینه، مچ، زانوها، کمر و چند جای دیگرِ بدنش را پوشانده بود، انگارشبیهِ زرهی استخوانی به تن داشت. پوستِ لاجوردیاش پر از الگوهای بنفشِ تیره بود. سه جفت اندامِ استخوانیِ لولهمانند از پشتش بیرون زده بود که وقتی باز میشدند، شبیهِ اسکلتِ بال بودند.
البته سایکر بهعنوانِ رهبرِ یکششتای تمدن برهنه نبود. او ردایاحاطه سفارشی و باشکوهی به تن داشت.
لحظهای بعد، سایکر مستقیم به سمتِ سطحِ سیاره شیرجه زد. اولین همزادِهمین خدای اِسپرها متوجه شد و روی یک زمینِ بایر ایستاد. سپس سرشاحاطه را بالا آورد و به سایکر که روبهرویش فرود میآمد نگاه کرد.
سایکر با لحنی سرد غرید: «خدای اِسپرها،اندامهایشان میدانم صدایم را میشنوی. همزادت را بهقلب قلمروی من انداختهای. میخواهی با من دشمن شوی؟»
او زمانی به پهنههای ستارهایِ دیگر سفر کرده بودسیاه و همهٔ فرارتبههای آ در گلکسی را میشناخت، بنابراینموهای خیلی وقت پیش فهمیده بود که این همزادِ خدای اِسپرهاست.
وقتی خدای اِسپرها کنترل را به دست گرفت، نقطهٔاصلیاش قرمزی روی صورتِ همزاد سوسو زد. خدای اِسپرها ازمیزدند طریقِ همزاد لبخند زد و گفت: «میدانی برای چه آمدهام.»
سایکر پوزخند زد و بیدرنگ به نیتِژنهای خدای اِسپرها اشاره کرد: «فکر میکنی همین کهمیرسید مرا بیرون بکشی، قطعاً میتوانی گنجینهام را بقاپی؟»
او رهبرِ یک تمدن بود، پس مسلماً احمق نبود. اینکه یک فرارتبهٔ آی بدنام و وحشی از کهکشانِ مرکزی ناگهان در حلقهٔ ستارهایِتحتِ شکسته ظاهر شود و در قلمروی او خرابی به بار بیاورد، فقط برای تفریحِ خدای اِسپرها نبود. افرادِ بیشماری به دنبالِ مکعبِ تکاملِفقط او بودند. سایکر بهمحضِ دیدنِ اخبار در سیارهٔ مادر، فهمیده بود هدفِ خدای اِسپرها چیست؛ هدفی که جز مکعبِ تکامل نمیتوانست چیزِ دیگری باشد.
با این حال، هرچند بهخوبی میدانست ترکِ سیارهٔ مادر به معنای بازیسوسو کردن در زمینِ خدای اِسپرهاست، اما چارهٔ دیگری نداشت. اگر نمیآمد، هیچکسنازکیِ نمیتوانست جلوی نابودیِ سیارهٔ آویتان به دستِ همزادِ خدای اِسپرها را بگیرد.
همزادِ خدای اِسپرها لبخندِ محوی زد: «آدملوزی هرچقدر هم قوی باشد، تا وقتی بهسیاه چیزی اهمیت میدهد، همیشه نقطه ضعف خواهد داشت.»
«اگر هدفی برایظاهرِ ایستادگی نداشته باشی، قویژنهای بودن چه فایدهای دارد؟»
هفت چشمِ سایکر همزمان ریز شد. حجمِ عظیمی ازانسان انرژیِ سایکیک به آسمان فوران کرد. صدایش ناگهان باوقارکاملاً و مقدس شد، گویی کلِ آسمان را پر کرده بود.
«من واقعاً راهی برای نادیده گرفتنِبودند تلهات ندارم، اما تا وقتی تو رامیزدند سریع بکشم، بیرون کشیدنم بیمعنی خواهد بود!»
بوم!
بهمحضِ پایانِ حرفش، همزادِ شمارهٔ ۱ خدای اِسپرها با هر دو مشت به جلو ضربهمیرسید زد. موجِ انرژیِ خرماییرنگی از مشتهایش بیرون جهید. زمین شکاف برداشت و سرزمینهایی که ازبیشماری قبل بهشدت آسیب دیده بودند، با شدت شروع به لرزیدن کردند و رفتهرفته متلاشی شدند.
تواناییِ اِسپر: انرژیِ تاریکِ ویرانگر!
سایکر موجِ انرژیِ سونامیمانندی را که نزدیک میشد، کاملاً نادیده گرفت.بیشماری نوری همزمان از هفت چشمش بیرون زد. انرژیِ نامرئیِ سایکیک بهبلکه سوزنهای بیشماری تبدیل شد و مستقیم به سمتِ موجِ انرژی شلیک شد.
بوم!
موجِ انرژی مثلِ آتشبازی منفجر شد. هرچند رنگارنگ و خیرهکننده بود، اماهمین بهشدت خطرناک به نظر میرسید. انرژیِ ساطعشده شکافهای پیدرپی روی زمین ایجاداحاطه کرد. از هر جا که میگذشتند، حتی گِلولای هم به خاکستر تبدیل میشد.
خاش!
انرژیِ سایکیک از میانِ انفجار نفوذ کرد و به همزادِ خدای اِسپرها برخورد کرد. بدنشکهکشانی با شدت منفجر شد و در یک چشمبههمزدن به تودهای از مهِ سیاه تبدیل شد.بافتِ در میانِ مهِ سیاه، نقطهٔ نوریِ قرمزی سوسو میزد؛ این هستهٔ همزادِ خدای اِسپرها بود.
لحظهای بعد، تمامِ مهِ سیاه دورِ نقطهٔلوزی قرمز متراکم شد و دوباره به شکلِسیاه همزاد درآمد، اما این بار لاغرتر بود.
از قضا انرژیِ سایکیکِ سایکر میتوانست بیشترین آسیب را به هستهٔ همزادِ خدای اِسپرها واردمیرسید کند. حتی همزادِ خدای اِسپرها هم نمیتوانست حملاتِ فرارتبههای آ را بهراحتی تحمل کند، چهبیشماری رسد به اینکه همزاد تا همینجا هم مقدارِ زیادی از انرژیاش را مصرف کرده بود.
بنگ بنگ بنگ!
نبردِ میانِ فرارتبههای آ زمین و آسمان را در هم میشکست،بیشماری عمدتاً به این دلیل که همزادِ خدای اِسپرها اصلاً به خرابیهای بهشاخکهای بار آمده اهمیتی نمیداد و انرژیاش را بدونِ هیچ ملاحظهای آزاد میکرد.
از سوی دیگر، تواناییِ سایکر تأثیرِ محیطیِ چندانیچشمِ نداشت. به نظر میرسید حملاتِ همزادِ خدای اِسپرها بسیارسوسو وحشتناکتر است، اما در واقعیت، او حریفِ سایکر نمیشد.
هرچه باشد، او فقط یک همزاد بود.ژنهای امکان نداشت بتواند یک سوپرِ فرارتبهٔ آینظر واقعی را در فرمِ کاملش شکست دهد.
بنگ!
آنها در چند دقیقهٔ بعدی بهشدت با هم جنگیدند. همزادِ خدای اِسپرها بارها وگویی بارها به تودهای از مهِ سیاه تبدیل شد و پس از آن بهسختی بدنش رابرفپاک بازسازی کرد. نقطهٔ نورِ قرمز مدام سوسو میزد، گویی هر لحظه ممکن بود محو شود.
درست وقتی سایکر میخواست برتریاش را حفظ کند و ایناحاطه همزاد را کاملاً از بین ببرد، ناگهان منبعِ انرژیِ فرارتبهٔکهکشانی آی جدیدی را حس کرد و بیدرنگ به آسمان خیره شد.
همزادِ دیگرِ خدای اِسپرها که مدتها در سیارهٔنیاکانی آویتان پنهان شده بود، سرانجام ظاهر شد. او حالاروی داشت به ناوگانِ مستقر در مدارِ سیاره حمله میکرد.
خدای اِسپرها از طریقِ همزاد گفت: «حق با توست، فقط با یکی از همزادهایم نمیتوانم جلویتنقطهٔ را بگیرم، اما اگر دو تا باشند، معطل کردنت برای مدتی کوتاه مشکلی نخواهد بود. بعدخونیشان از اینکه ناوگان و سفینهات را نابود کنم، دیگر نمیتوانی با عجله به سیارهٔ مادرت برگردی.»
چشمانِ سایکر مصمم شد: «زیادی حرف میزنی!» او نمیخواست وقتشستارگانِ را با حرف زدن تلف کند و بیدرنگ اولین همزادِبلندی خدای اِسپرها را زیرِ بارِ انرژیِ سایکیکِ خود غرق کرد.
سایکر هول نکرد. اصلاً نگرانِ دزدیده شدنِ مکعبِ تکامل نبود. حسبودند میکرد خدای اِسپرها فقط میداند مکعبِ تکامل یک گنجینهٔ کیهانی است،داده اما بهاحتمالِ زیاد هیچ ایدهای ندارد که مکعبِ تکامل واقعاً چیست.
مکعبِ تکامل بسیار عجیب و غولآسا بود. خودِ او حتی پس از مدتها مطالعه نتوانسته بود آن راصورتش با خود حمل کند. مگر اینکه مستقیماً از چنگش درمیآوردند، در غیرِ این صورت احتمالِ دزدیده شدنش تقریباًداده صفر بود. به همین دلیل هم آنقدر اعتمادبهنفس داشت که سیارهٔ مادرش را ترک کند و به آنجا بیاید.
البته سایکر ازپوستی برگِ برندهٔ واقعیِداشتند خدای اِسپرها خبر نداشت.
در سیارهٔ مادرِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره، در حالی که دو همزاد سایکر راگویی معطل کرده بودند، همزادِ باقیماندهٔ خدای اِسپرها دست به کار شد. او با استفاده ازبرفپاک تواناییِ اِسپرِ تلهپورت، کالین، اوروزن و بقیه را به محلِ نگهداریِ مکعبِ تکامل منتقل کرد.
نوری بینهایت شدید و کورکننده!
وقتی سرانجام به نورِهمنژادانش کورکنندهٔ اطرافشان عادت کردند، تازهبدنش توانستند به اطراف نگاهی بیندازند.
آنجا منطقهٔ عجیبی بود. سپرِ محافظِ سبزِ روشنی که همزادِمتفاوت خدای اِسپرها ایجاد کرده بود، آنها را در بر گرفته بودنبود و همهجای بیرونِ آن پر از مایعی داغ و چسبناک بود.
اوروزن بالوزی تعجب پرسید:اصلیاش «اینجا کجاست؟»
همزادِ خدای اِسپرها با لحنیششتای آرام گفت: «هستهٔ بیرونیِ سیارهٔاحاطه مادرِ نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره.»
سایکر مکعبِ تکامل را در هستهٔ درونیِ سیارهٔ مادرش پنهان کرده و آن را با سدِهفت سایکیکِ خود پوشانده بود تا بیشترِ تواناییهای ردیابی را مسدود کند. اگر تمدنِ تکاملی روشِ پیدامیزدند کردنِ مکعبِ تکامل را ثبت نکرده بود، همزادِ خدای اِسپرها نمیتوانست مستقیماً به آنجا تلهپورت کند.
پس از تأییدِ موقعیت، همزادِ خدای اِسپرهااندامهایشان از تواناییِ اِسپرِ سایکیکِ خود استفاده کردقلب تا سدِ بهجامانده از سایکر را ذوب کند.
لحظهای بعد، شیءِ فلزیِاصلیاش غولپیکری از ناکجاآباد جلویجواهری چشمانِ همه ظاهر شد.
آنها نمیدانستند این شیء چقدر عظیم است. فقطچشمِ میدانستند که تنها میتوانند یک سمتِ مکعبِ تکاملبیشماری را ببینند و حتی انتهای آن هم پیدا نبود.
مردمکهای کالینحال تنگ شد: «اینبسیار دیگر خیلی غولآساست.»
اوروزن از روی کنجکاوی دست دراز کرد و مکعبِ تکامل راآنها لمس کرد، اما دستش بدونِ هیچ مانعی واردِ مکعبِ تکامل شد، گوییتحتِ مکعبِ تکامل فقط یک تصویرِ بازتابیافته بود و هیچ فرمِ فیزیکی نداشت.
حالتِ فیزیکیِ مکعبِ تکامل بسیار عجیب بود.مثلِ چیزی بینِ ماده و انرژی بود وگویی با روشهای معمول نمیشد آن را لمس کرد.
اوروزن که وسوسه شده بود، گفت: «طبق اطلاعات، کافی استاحاطه کلِ بدنِ شخص واردِ مکعبِ تکامل شود تا در آنجاکهکشانی تکامل پیدا کند. این سادهترین راهِ استفاده از آن است.»
کالین هم کمی وسوسه شد، اما مأموریتش را فراموش نکرده بود.برای «وقت تلف نکنید. زودتر با دستگاه مهارش کنید.» یکی از افراد بیدرنگاصلیاش مکعبی نقرهای به اندازهٔ کفِ دست بیرون آورد و به کالین داد.
خدای اِسپرها این دستگاه را بر اساسِ اطلاعاتِ بهجامانده از تمدنِ تکاملیمغز ساخته بود. درست مثلِ ظرفی برای نگهداریِ آب، تنها کاربردش این بود کهمکعبِ مکعبِ تکاملِ غولآسا را در خود جا دهد و جابهجاییاش را ممکن کند.
این فناوریِ ویژهای متعلق به تمدنِ تکاملی بود که از مدتهابیشماری پیش به فراموشی سپرده شده بود. خدای اِسپرها که اطلاعاتِ این تمدنشاخکهای را در دست داشت، تنها کسی بود که میتوانست چنین دستگاهی بسازد!
بدونِ این دستگاه،روی دزدیدنِ مکعبِ تکاملشکلِ مأموریتی تقریباً غیرممکن بود.
کالین مکعبِ نقرهایظاهرِ را بالا گرفتتفاوت و فعالش کرد.
دینگ!
مکعبِ نقرهایلوزی ناگهان نوریاصلیاش ملایم ساطع کرد.
انگار مکعبِ تکاملِ غولآسا چیزی حس کرده باشد، ناگهان لرزیداحاطه و لحظهای بعد، پرتویی سیاه از سمتی که رو بهکهکشانی آنها بود بیرون زد، درست مثلِ اینکه لولهای باز شده باشد.
مکعبِ تکامل شروع کرد به تبدیل شدن به انرژیِبدنش خالص. از طریقِ این لوله، آرامآرام خودش را بهصورتش داخلِ مکعبِ نقرهای «چپاند»، گویی سرانجام خانهای پیدا کرده است.
مکعبِ تکامل در دنیای بیرون رفتهرفتهداشتند کوچک میشد. انگار مکعبِ نقرهای داشتمغز مکعبِ تکامل را با نی مینوشید.
کالین با دیدنِ اینکه دستگاه کاربودند میکند، نفسِ راحتی کشید. «این فرایندسوسو چند دقیقهای طول میکشه. وقتمون کاملاً آزاده.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که انبوهی از خوشههای نورِ سفیدِ رنگپریدهمثلِ در گوشهٔ چشمشان ظاهر شد و بهسرعت به سمتشان هجوم آورد. اگر همگیبلندی سوپر نبودند، در میانِ آنهمه نورِ کورکننده اصلاً متوجهِ این نورهای نامحسوس نمیشدند.
کالین با وحشت گفت: «اونا دیگهتفاوت چیان؟» رنگ از رُخش پرید وهمین در دم به حالتِ آمادهباش درآمد.
بدلِ خدای اِسپرها گفت: «همونطور که انتظار میرفت، سایکر نقشهٔ جایگزین داره. این خوشهها همگی انرژیِ سایکیکِضعفِ اون هستن. هر کدومشون معادلِ یک حملهٔ سایکیکِ فرارتبهٔ آست. اینا برای محافظت از مکعبِ تکامل تعبیهتقویت شدن و به هر متجاوزی حمله میکنن. شما روی مکعبِ تکامل تمرکز کنید؛ من جلوی اینا رو میگیرم!»
قدرتِ هر کدام از این خوشههای انرژیِ سایکیک برابر با همان سلاحِ سایکیکِمیزدند یکبارمصرفی بود که روی هان شیائو استفاده شده بود. در این لحظه، هرکنند دم بر تعدادِ خوشههای انرژی افزوده میشد و مثلِ سیل به سمتشان سرازیر میشدند.
بدلِ خدای اِسپرها سپرِصورتش سایکیکِ نامرئی باز کردچشمِ و همه را پوشش داد.
بوم! بوم! بوم!
خوشههای انرژیِ سایکیک یکی پس از دیگری مانندنیز رگبارِ باران بر سطحِ دریاچه، روی سپر فرودنقطهٔ میآمدند و موجهای بیشماری روی سپرِ سایکیک میانداختند.
هستهٔ نقطهقرمزِ بدلِ خدای اِسپرها بابودند سرعتی محسوس کمنور میشد. تحملِ اینهمه حملهٔمیزدند سایکیکِ فرارتبهٔ آ، انرژیاش را بهسرعت میبلعید.
«زود باش... زود باش...»
همه با اضطراب به مکعبِبسیار نقرهای که آرامآرام مکعبِ تکاملبیدار را میبلعید خیره شده بودند.
میدانستند که اگرپوستی بدلِ خدای اِسپرها نابوداندامهایشان شود، مرگشان حتمی است.
در آن انتظارِ کشنده، ثانیهها برایشان مثلِ سال میگذشت. خوشبختانه، هرچند وضعیتِ فیزیکیِ مکعبِگویی تکامل عجیب بود، اما همچنان یک شیءِ یکپارچه به حساب میآمد. وقتی مکعبِ نقرهایشاخِ بخشِ بزرگی از مکعبِ تکامل را جذب کرد، سرعتِ مکشِ مابقیِ آن بسیار بیشتر شد.
سرانجام، آخرین ذرهٔ مکعبِ تکامل هم به انرژی تبدیلاصلیاش شد و به داخلِ مکعبِ نقرهای رفت. فرایندِ جذب کاملگویی شد و رنگِ مکعب از نقرهای به سیاه تغییر کرد.
این همانحال شکلِ کاملِهمنژادانش مکعبِ تکامل بود!
کالین بابازو شتاب فریادلاجوردی زد: «تموم شد!»
بدلِ خدای اِسپرها که دیگر توانِ مقاومت نداشت، گفت:سیاه «برید!» او با استفاده از آخرین قطراتِ انرژیاش، بقیه راسفید به سفینه فرستاد و بیدرنگ دروازهٔ تلهپورت را قطع کرد.
لحظهای بعد، بدل دیگر نتوانست سپرشکلِ را حفظ کند و در میانِ خوشههایجواهری انرژی بلعیده و در دم ناپدید شد.
با این حال، او مأموریتش را درژنهای محافظت از زیردستانش تا زمانِ دزدیدنِ مکعبِنظر تکامل با موفقیت به پایان رسانده بود.
بدلها انرژیِ محدودی داشتند. فقط همان زیردستانش میتوانستند از کمربندِ متروکِ کیهانی عبور کنند و شیء را به کشتیِ سقوطکردگان برگردانند.نبود بدنِ اصلیِ خدای اِسپرها جرئت نداشت بیگدار به آب بزند و کهکشانِ مرکزی را ترک کند. سه تمدنِ کیهانی همیشه زیرِاما نظرش داشتند. اگر بدنِ اصلیاش دست به کار میشد، هرگز نمیتوانست این مأموریت را پنهان نگه دارد و کار بسیار سختتر میشد.
با درخششی در برابرِ چشمانشان، کالین و بقیهجواهری به سفینهها تلهپورت شدند. هنوز حرفی نزده بودند کهداده صدای بلندِ آژیرِ داخلِ سفینه توجهشان را جلب کرد.
«لعنتی، سفینههامون لو رفته. نژادِششتای مقدسِ مردمکِ ستاره یه ناوگاناحاطه فرستاده تا بهمون حمله کنن!»
در دمحال رنگ ازهمنژادانش چهرهٔ همه پرید.
شمارِ زیادی از ناوهای جنگیِ نژادِ مقدسِ مردمکِنیز ستاره، سه سفینهٔ «روباهِ نور» را محاصره کردهنقطهٔ بودند. سپرهایشان زیرِ رگبارِ حملات در هم میکوبید.
سایکر در همان لحظهٔ دزدیدهشدنِ مکعبِ تکامل، متوجهِ ماجرا شده بود. او بیدرنگ به ارتشِ مستقر در سیارهٔ مادرشسفید دستور داده بود تا فضای کیهانیِ اطراف را با دقت جستوجو کنند. با نابودیِ بدلِ خدای اِسپرها، سه سفینهطبیعی سدِ مخفیکاریشان را از دست دادند و سرانجام نژادِ مقدسِ مردمکِ ستاره پیدایشان کرد و ناوگان در دم محاصرهشان کرد.
«زود باشین، فرار کنید!»
کالین که وقتِ بررسیِ مکعبِ تکاملتفاوت را نداشت، بهسرعت هدایتِ سفینه را بهدرندهخوتر دست گرفت تا از حملات جاخالی بدهد.
سه سفینه از هم جداصاف شدند و طولی نکشید که یکیآنها از آنها با خاک یکسان شد.
دو سفینهٔ باقیمانده با تکیه بر موتورهای قدرتمندشان،جواهری واردِ حالتِ موتورِ فرانوری شدند و با سرعتِ بالاداده گریختند. زرهِ سفینهها پر از خسارت و آسیب بود.
کالین نفسنفس میزد. باصورتش ورود به حالتِ موتورِ فرانوری،اصلیاش سرانجام بدنِ منقبضش آرام گرفت.
کالین با صدایی خفه گفت: «فرار کردیم. بانیاکانی این سرعتی که ما داریم، دشمنا عمراً بهمونهفت برسن. عیبیابیِ سفینه رو فعال کن، خسارتها رو بسنج.»
هوشِ مصنوعیِ سفینه با لکنت پاسخ داد: «تسس... در حالِ عیبیابیِ خودکار... آسیبِ بدنهٔ سفینه ۶۳٪. ژنراتورِ سپر در آستانهٔ فروپاشی. کورهٔ انرژی آسیبِتأثیرِ متوسط دیده است. خروجیِ قدرت ۴۲٪ کاهش یافته است... تسس... آسیبِ پیشران ۳۸٪. موتورهای شمارهٔ ۴ و ۶ در آستانهٔ از کار افتادن هستند.خود دستگاهِ تعمیرِ خودکار دچارِ نقص شده است... تعمیرِ فوریِ سفینه پیشنهاد میشود. سفینه با وضعیتِ فعلی نمیتواند مدتِ زیادی در حالتِ موتورِ فرانوری بماند.»
اوروزن پوزخندی زد واصلیاش گفت: «دزدی از یهجواهری فرارتبهٔ آ بدجوری هیجانانگیز بود.»
کالین نگاهی به مکعبِ تکامل انداخت که حالا به اندازهٔ کفِ دست شده بود.سیاه «هر چی که بود، به هدفمون رسیدیم. سفینه با این وضعش نمیتونه تو پهنههایشاخکهای ستارهای سفر کنه. فقط باید یه جای امن برای تعمیرش پیدا کنیم، بعدش میتونیم برگردیم.»
اوروزن گفت: «همم، من یه سیاره میشناسم که میشه سفینهها رو اونجا تعمیر کرد و دستِ هیچ تمدنیصورتش هم نیست. خیلی امنه و تو حاشیهٔ حلقهٔ ستارهایِ شکسته قرار داره. فقط کافیه سفینهمون رو اونجا تعمیر کنیم،موهای بعدش میتونیم از این پهنهٔ ستارهای بریم. من ۶۰ سال پیش از همونجا از حلقهٔ ستارهایِ شکسته فرار کردم.»
کالین با شنیدنِ نامِ آنصاف سیاره، نقشهٔ ستارهای را بررسیمتفاوت کرد و سر تکان داد.
«باشه. از نژادِ مقدسِ مردمکِ ستارهبودند خیلی دوره. میتونیم از سرعتمون استفادهسوسو کنیم و برای تعمیرِ سفینهها زمان بخریم.»
آنها فقط در صورتی جرئت میکردند در پهنههای ستارهای سفر کنندبودند که سفینههایشان تعمیر شده باشد. در غیرِ این صورت، اگر سفینهها وسطِموهای یک کمربندِ متروکِ کیهانی از کار میافتادند، تا ابد همانجا گیر میکردند.
سفینههای «روباهِ نور» بیدرنگهمنژادانش تغییرِ مسیر دادند و همچونبدنش رگهای از نور ناپدید شدند.
در سیارهٔ آویتان، آخرین بدلِ خدایداشتند اِسپرها نابود شد و بهصورتِ تودهایمغز از مهِ سیاه در هوا محو شد.
سایکر خاکِ روی لباسشاصلیاش را تکاند و با چهرهایسیاه درهمرفته به آسمان چشم دوخت.
زمزمه کرد: «مکعبِ تکامل واقعاً دزدیده شد.لوزی انتظار نداشتم خدای اِسپرها اطلاعاتِ دقیقی از مکعبِستارگانِ تکامل داشته باشه. این یه اشتباهِ محاسباتی بود...»
سه بدلِ خدای اِسپرها معادلِ سه فرارتبهٔ آ بودند. آنهابیدار با هم همکاری میکردند، در حالی که او تکوتنها بود؛ بنابراینلوزی موفقیتِ خدای اِسپرها دور از منطق نبود. سایکر احساسِ درماندگی میکرد.
دقیقاً به همین دلیللاجوردی بود که مقابله با خدایانسان اِسپرها کارِ بسیار دشواری بود.
با این حال، سایکر همچنان خونسردیاش را حفظ کرده بود.ستارگانِ چشمانش را ریز کرد و زمزمه کرد: «موفق شدی، اما خیالواقع نکن میتونی به این راحتی مکعبِ تکامل رو از چنگم دربیاری.»
اگرچه سایکر دفترچهٔ راهنمای مکعبِ تکامل را نداشت، اما پس از نگهداریِ طولانیمدت از آن، شناختِبیشماری خوبی به دست آورده بود. درست همانطور که آستین مالکِ کاخِ طلسمهای پنهان بود، سایکر هم پسشاخِ از سالها در اختیار داشتنِ مکعبِ تکامل، آن را تقریباً به گنجینهٔ اختصاصیِ خودش تبدیل کرده بود.
او پیوندی روحی با مکعبِ تکامل برقرار کرده بود وبیدار حتی اگر مکعب کنارش نبود، باز هم میتوانست از راهِشکلِ دور از آن برای تقویتِ تواناییهای سایکیکِ خود بهره ببرد.
در عینِ حال، نشانهای هم روی مکعبِاندامهایشان تکامل گذاشته بود. مکعب هر جا کهقلب بود، او میتوانست مکانش را حس کند.
او میتوانست جابهجاییِ بسیار سریعِ مختصاتِبودند مکعبِ تکامل را حس کند کهسوسو نشان میداد کالین و بقیه کجا هستند.
فکر کردی میتونیروی ازم دزدی کنیشکلِ و در بری؟
به این راحتیها نیست!
سایکر انگشتی روی پیشانیاش گذاشت و از طریقِنیز تواناییهای سایکیک با زیردستانش ارتباط برقرار کرد: «سریعتریننقطهٔ سفینه رو برام آماده کنید. میرم سراغِ اون دزدا!»