چپتر 1422: توطئه
0فرمانده گفت: «مأموریتِ این بارِ ما بررسیِ منطقهٔ سیگنالِنوع غیرعادی در بیرون از حلقهٔ دفاعیِ مرزی است. احتمالِ درگیرینبود با ناوگانِ درختِ جهان بالاست. همه باید آمادهٔ فداکاری باشند.»
در کابین، تصویرِ هولوگرامیِ آبیرنگِ فرمانده روی سکوی فرماندهیِ تاکتیکی شناور بود و جزئیاتِ مأموریت راشرایط برای بازیکنانِ حاضر در اتاق شرح میداد. اگر پای آدمِ عادی در میان بود، حرفی از «فداکاری»طولی نمیزد، اما این موضوع برای نامیراها پشیزی اهمیت نداشت. تمامِ افرادِ شرکتکننده در این مأموریت بازیکن بودند.
بیشترِ اوقات، این نوع مأموریتهای شناسایی خطای سیستم بود و نتیجهای در بر نداشت. اگر جوخهٔ انتحاریِ بازیکنان در کار نبود، مرکزِ فرماندهی چهبسا اصلاً کسی را برای بررسی نمیفرستاد. بیشترِ افراد با دقتدختر گوش میدادند، اما حواسِ [چای سیاه] جای دیگری بود. او پشتِ جمعیت ایستاد و انجمن را باز کرد تا با بازیکنانِ زن گرم بگیرد. [چای سیاه] که از بازیکنانِ قدیمی بود و در نسخهٔزدند ۱٫۰ حسابی سرکیسه شده بود، دیگر همهچیز را دیده بود و حالا بیشتر به بازیکنانِ زن علاقه داشت. این مأموریتهای جنگی کموبیش مثلِ هم بودند؛ یورش ببر، بمیر، پول بده و مأموریت را تکمیل کن.
به هر حال، فرمانده هرچه هم میگفت، در میدانِ عمل باز هم باید خودشان را باتکمیل شرایط وفق میدادند. [چای سیاه] زیروبمِ کار را میدانست و روشِ خودش را داشت. به نظرشبدهد اصلاً نیازی نبود به جزئیات گوش بدهد. بهتر بود این وقت را صرفِ مخزدنِ چند دختر کند.
طولی نکشید که نورِ موتورِ فرانوریِ سفینهها محو شد و تیمِ شناسایی به مقصد رسید. در فضای بیرونِ پنجره،نبود تیمی از درختِ جهان حضور داشت که انگار در آن منطقه دنبالِ چیزی میگشت. تعدادِ ناوهای جنگیشان کمتر از نصفِانجمن ناوگانِ شناسایی بود و بهمحضِ دیدنِ تیمِ شناساییِ سه تمدنِ کیهانی، بیدرنگ دور زدند، گویی قصد داشتند دستهجمعی فرار کنند.
فرمانده دستور داد:مثلِ «ناوگانِ درختِ جهانبمیر شناسایی شد. حمله!»
فرمانده بیدرنگ فرمانِ آتش داد. تیمِ شناسایی نیز بدونِ معطلی تیمِ اکتشافِ درختِ جهان رامیگفت به رگبار بست. سفینههای رهگیر شتاب گرفتند و با گروهی از بازیکنان به تعقیبشان پرداختند.وقت خیلی زود، به چند سفینهٔ اکتشافیِ درختِ جهان که نتوانسته بودند بهموقع فرار کنند، رسیدند.
بنگ! بنگ! بنگ! سفینههای رهگیر کابینهای یورش را یکی پس از دیگری شلیک کردند.پول کابینها به بدنهٔ سفینههای دشمن چسبیدند، زرهِ بیرونی را شکافتند و در آن فروخودش رفتند. بازیکنانِ داخلِ کابینها با هیاهو وارد شدند تا کنترلِ سفینهها را به دست بگیرند.
شعلههای سوزان زبانه کشید و پرتوهای لیزر به هر سو شلیک شد. گروهِ بازیکنان بیدرنگ قتلعامی در سفینههایکار اکتشافی به راه انداختند و با نیروهای درختِ جهان درگیر شدند. عملاً توقفناپذیر بودند. جنگجویانِ درختِ جهان یا خاکسترجمعیت میشدند، یا زیرِ مشتولگد لِه میشدند، و یا با گلوله آبکش میشدند. کفِ زمین پر از اجسادِ متلاشیشده بود.
[چای سیاه] کمی بدنش را کج کرد و از پرتوِ لیزری جاخالی داد. شمشیرش را با حرکتیوفق از پشتِ دست چرخاند و جریانی از انرژیِ سفیدرنگِ رزمیکار به بیرون جهید. این انرژی همچون شمشیرِنکشید چی برنده و سرد بود؛ سینهٔ سه جنگجوی درختِ جهان را شکافت و در دم جانشان را گرفت.
[چای سیاه] گفت:داشت «چطور بود؟ خیلیمثلِ خفن بود، نه؟»
بازیکنِ زن در تماسِ تصویری با عشوهشرکتکننده گفت: «داداش، تو خیلی قوی هستی. میشهشناسایی از این به بعد منم ببری دانجن؟»
«بستگی به عملکردت داره.»
[چای سیاه] با پوزخندی ازخودراضی در چتِ خصوصی حرف میزد.بیشترِ حتی وسطِ میدانِ نبرد هم دست از مخزنی برنمیداشت. تماسِبازیکنان تصویری را باز گذاشته بود تا آن دختر دلاوریهایش را ببیند.
در چند ماهِ گذشته، مأموریتِ ارتقای سطحِ ۱۸۰ را تکمیل کرده و با موفقیت بهخودشان رتبهٔ بلا رسیده بود. بیشک در میانِ بازیکنانِ فعلی یکی از پیشگامان به شمار میرفت.چند این نوع نبردهای نفوذی برایش هیچ دردسری نداشت و میتوانست حینِ جنگیدن بهراحتی مخ بزند.
طبیعتاً کلاسِ رزمیکار را انتخاب کرده بود، چون در میانِ پنج کلاس از همه پرزرقوبرقتر بود. قوی بودنجوخهٔ یا نبودن فقط به یک نسخه بستگی داشت، اما خفن به نظر رسیدن مسئلهٔ مرگوزندگی بود. در همانسیاه حین که [چای سیاه] مشغولِ چت بود، همتیمیهایش سربازانِ درختِ جهان را تارومار کرده و دورتر شده بودند.
ووو.
[چای سیاه] رفتنِ شادمانهٔ گروه را تماشا کرد، اما دنبالشان نرفت. لبخندی زد و با ژستی جنتلمنمآبانه سر تکان دادبازیکنان و گفت: «موقعِ مأموریت نباید الکی جوگیر بشی. اینا رو ببین. قشنگ مایهٔ عبرتن. بالاخره یه فرصت گیر آوردن کهجمعیت خودشون رو نشون بدن، اونوقت اینطوری بیگدار به آب میزنن. تو مأموریتها باید از مغزت کار بکشی. یکم یاد بگیر.»
[چای سیاه] بعد از این خودنمایی، با بقیهٔ تیم همراه نشد.هرچه در عوض، چرخید و بهتنهایی واردِ راهرو شد. با بیخیالی دیوارها ونیازی کفِ کابین را در هم شکست و یکراست به دلِ سفینه زد.
خیلی زود و بدونِ برخورد با هیچ مانعی، به دروازهای رسید. روی دروازه به زبانِ تمدنِ درختِ جهان نوشته شده بود: «اتاقِ تحلیل» وفرماندهی «بخشِ تحقیقات». از آنجا که سفینه موردِ هجوم قرار گرفته بود، تمامِ نگهبانان برای محافظت از هستهٔ انرژی، موتور، مرکزِ کنترل، پلِ فرماندهی ونسخهٔ سایرِ بخشهای حیاتی رفته بودند. پرنده در آنجا پر نمیزد و فقط چند سیستمِ دفاعیِ ساده وجود داشت که [چای سیاه] در دم اوراقشان کرد.
بازیکنِ زن پلک زدخودشان و با گیجی پرسید:میدانست «داداش، اینجا تنها چیکار میکنی؟»
«هه، بهت که گفتم باید از مغزت کار بکشی. فکرش رو بکن. مأموریتِ ما بررسیِ وضعیتِ غیرعادی تو این منطقهست. ناوگانِ درختِ جهان یک قدم از ما جلوتر بوده، ولیافراد هنوز اینجان و انگار دارن دنبالِ چیزی میگردن. این یعنی حتماً یه چیزی پیدا کردن. سفینهٔ اکتشافیِ درختِ جهان یه آزمایشگاهِ تحلیلِ ساده داره، پس احتمالاً سرنخها اینجاست. هدفِ اصلیِ مأموریتِکموبیش ما هم همینه. اگه بتونیم نتایجِ اکتشافِ درختِ جهان رو بقاپیم، دیگه لازم نیست برای بررسیِ منطقه جونمون رو به خطر بندازیم. چهبسا بتونیم بدونِ اینکه بمیریم مأموریت رو تموم کنیم.»
[چای سیاه] پس از از کاربمیر انداختنِ تمامِ سیستمهای دفاعی، واردِ اتاقمیگفت شد و این حرفها را زد.
بازیکنِ زن بااهمیت لحنی پر از تحسینشرکتکننده گفت: «واو، چقدر باتجربهای!»
«چیزی نیست، آخهعمل تا دلت بخوادوفق از این چیزا دیدم.»
[چای سیاه]پشیزی در دلشنداشت غرقِ شادی بود.
هرچند واقعاً بازیکنِ باتجربهای بود، اما این حرفها را فقط برای خودنمایی میزد. میخواستعمل هوشِ خودش را به رخ بکشد و نشان دهد که با آن احمقها فرقصرفِ دارد. اینکه واقعاً چیزی در آنجا گیرش میآمد یا نه، اصلاً برایش مهم نبود.
با این حال، در همین لحظه ناگهان سرِ جایش خشکش زد و به یکیشناسایی از محفظههای شفافِ آزمایش چشم دوخت. گویِ نورانیِ کوچکی درونِ آن شناور بود. بابررسی نگاه کردن به آن، پنل ناگهان چشمک زد و اعلانی روی آن ظاهر شد.
مأموریتِ مخفی فعال شد: [منشأ تغییر]
معرفیِ مأموریت: شما سرنخِ مهمی کشف کردهاید که میتواند جنگ را تغییر دهد. این سرنخ ارزشِ بیاندازهای دارد. اگر آن را برگردانید، مسیرِ جنگ را بهشدت تحتتأثیر قرار خواهد داد.
خواستههای مأموریت: از یک محفظه برای نگهداریِ این سرنخ استفاده کنید و آن را برای گزارش به سه تمدنِ کیهانی برگردانید.
پاداش: بسته به رتبه.
[چای سیاه] ماتومبهوت ماند.
امکان نداره، من کهشرکتکننده فقط داشتم لاف میزدم. یعنینوع واقعاً درست از آب دراومد؟
«دیدی؟ بهت کهمثلِ گفتم حتماً اینجابمیر سرنخهایی پیدا میشه!»
[چای سیاه] از شدتِ هیجان در پوستِ خود نمیگنجید و بیدرنگ پنلِتکمیل مأموریت را با دختر به اشتراک گذاشت. سپس یکراست سراغِ محفظهٔ آزمایشخودش رفت، کمی گشت، دکمهٔ ذخیرهسازی را پیدا کرد و آن را فشرد.
قوسهای الکتریکیِ کوچکی درونِ محفظهٔ آزمایش جرقه زدند و گویِ نورانی را به داخلِ محفظهای لولهایشکل بهاندازهٔ کفِ دست هدایت کردند. دو سرِشرایط محفظه بهطورِ خودکار چرخید و بسته شد. قطعاتِ مکانیکیِ پیچیدهای با نیروی مغناطیسیِ قدرتمند محکم به هم چفت شدند. سپس این لوله درمحو امتدادِ مجرایی شفاف لغزید و نیمی از آن از یکی از حفرههای میزِ کار بیرون زد؛ به این معنا که آمادهٔ برداشتن بود.
با صدای تیکِ آرامی، [چای سیاه] زرهِ مکانیکیاش را از ناحیهٔ سینه باز کرد و این محفظهٔبازیکنان لولهایشکل را درونِ یکی از شیارهای نگهداریِ زره جا داد. سپس زره را بست تا از آنجای محافظت کند. بدونِ هیچ حرفِ اضافهای، از همان راهی که آمده بود برگشت و وضعیت را گزارش داد.
این نبرد چندان طول نکشید. تیمِ شناسایی، تیمِ اکتشافِ درختِ جهان را در همعمل کوبیده بود و طرفِ مقابل چارهای جز فرار با نیروهای باقیماندهاش نداشت. از آنجاصرفِ که این منطقه به پایگاهِ درختِ جهان نزدیکتر بود، تیمِ شناسایی تمایلی به تعقیبشان نداشت.
در ابتدا، از آنجا که باکی از فدا کردنِ جانشان نداشتند، قصد داشتند مدتی همانجا بمانندمیدانِ تا وضعیتِ غیرعادی را بررسی کنند. با این حال، پس از دریافتِ اطلاعات از [چای سیاه]،مخزدنِ تیم برنامهاش را تغییر داد و یکراست عقبنشینی کرد تا گرفتارِ نیروهای پشتیبانِ درختِ جهان نشود.
بهمحضِ اینکه تیمِ شناسایی رفت، نیروهای کمکیِ درختِ جهان رسیدند. آنها تعقیبی نمادین کردند وبده با نزدیک شدن به حلقهٔ دفاعِ مرزی، بیخیال شدند. آنها تماشا کردند که چطور تیمِنیازی شناسایی که ذراتِ رمزنگاریشده را به دست آورده بود، به سمتِ سه تمدنِ کیهانی بازگشت.
طولی نکشید که در مرکزِ تحقیقاتیِ پایگاهِ خطِ مقدم، محفظهایمأموریتهای که [چای سیاه] آورده بود، منتقل شد. با بررسیِ گروهیمرکزِ از دانشمندان، محتوای آن رفتهرفته چهرهٔ واقعیاش را نشان داد.
«این... این...»
سرپرستِ تیمِ تحقیقاتی به محتوای رمزگشاییشده نگاهیورش کرد و چشمانش از شدتِ شوک گشادهرچه شد. با ناباوری چند قدم عقب رفت.
افسری که منتظرِ نتایج بود، دلشعلاقه ریخت و با شتاب جلو رفتببر و پرسید: «سرپرست، چه چیزی پیدا کردید؟»
سرپرستِ تیمِ تحقیقاتی به خودش آمد و به سمتش پرید. شانهٔ افسر راسیستم گرفت و با اضطراب گفت: «خبرِ بدی است! بیدرنگ به سه رهبر ونمیفرستاد جنابِ عالی ستارهٔ سیاه اطلاع دهید! نقشههای ستارهایِ قلمروِ ما لو رفته است!»
با شنیدنِ این حرف،یورش رنگ از چهرهٔ تمامِبده افسران و محققان پرید.
در سویعلاقه دیگر، درجنگی کاخِ شاهِ درخت.
«جنابِ عالی شاهِ درخت، طبقِ دستورِ شما، بخشی ازکموبیش ذراتِ رمزنگاریشده را به دشمن تحویل دادیم. آنها کاملاًهرچه باور خواهند کرد که خودشان این اطلاعات را رهگیری کردهاند.»
«عالی است.»
شاهِ درختِ نیاکانمثلِ با چشمانی ریزشدهبمیر سر تکان داد.
در چنین فاصلهٔ نزدیکی، نیروهای خطِ مقدم از مدتها پیش متوجهِ خاص بودنِ ذراتِ رمزنگاریشده شده بودند، پس چطور ممکنوفق بود چنین سهلانگاریای رخ دهد؟ طبیعتاً همهٔ اینها عمدی بود. فقط وقتی نیروهای شناساییِ سه تمدنِ کیهانی تیمِ اکتشافیِ درختِ جهانسفینهها را عقب راندند، نیروهای کمکیشان رسیدند و طوری رفتار کردند که انگار نمیتوانند به آنها برسند، اما همهٔ اینها نمایشی بود.
هدفِ واقعیشان این بود که سه تمدنِداشت کیهانی مجموعهای از ذراتِ رمزنگاریشده را بهپول روشی که کمتر شکبرانگیز باشد، به دست آورند.
شاهِ درختِ صلابت سر تکان داد و گفت: «حرکتِنوع بدی نیست. وقتی اطلاعاتِ لورفته را ببینند، بهاحتمالِ زیاد شکنبود میکنند که جاسوسی در کار است. اوضاع به هم میریزد.»
شاهِ درختِ نیاکان با آرامش گفت:بمیر «یک دژِ قدرتمند را میتوان از درونمیدانِ در هم شکست. شک بهترین سلاح است.»
مهم نبود چه کسی این اطلاعات رایورش به او لو داده بود؛ به نظرش، هدفشانمیگفت پنهان ماندن از دیدِ سه تمدنِ کیهانی بود.
شاهِ درختِ نیاکان بدش نمیآمد که از او سوءاستفاده کنند، امایورش نمیخواست بازیگردانِ این ماجرا را هم زیاد خوشحال کند. حالا کهخودشان میخواستند از او استفاده کنند، باید خطرش را هم به جان میخریدند.
از سوی دیگر، حتی اگر بازیگردان هم اهمیتی نمیداد،نوع شاهِ درختِ نیاکان میخواست با این روش بذرِ شک رانبود میانِ سه تمدنِ کیهانی بکارد و حتی باعثِ فروپاشیشان شود.
شاهِ درختِ صلابت با لبخند موافقت کرد: «درست است. بههرحال، همهٔهرچه تمدنها نمیتوانند مثلِ ما متحد باشند. همه به شبکهٔ ذهنی متصلاند ونیازی درختِ مادر همهچیز را در دست دارد. هیچ رازی در کار نیست.»
شاهِ درختِ نیاکان چشمانش را ریز کرد وببر نگاهی به او انداخت. نمیدانست این حرف از صمیمِعمل قلب است یا معنای عمیقتری پشتِ آن نهفته است.
در مقرِّ سه تمدنِ کیهانی، ماربروس، لویی وجنگی پاپ گزارشِ فوریِ ذراتِ رمزنگاری در خطِ مقدمتکمیل را دریافت کردند و بیدرنگ جلسهای تشکیل دادند.
آن سه با دیدنِ اطلاعاتِبازیکن بیشماری که رمزگشایی شده بود،مأموریتهای از خشم به جوش آمدند.
«چه گستاخ، یکمثلِ نفر واقعاً بابمیر دشمن تبانی کرده است!»
پاپ باعلاقه عصبانیت مشتش راکموبیش روی میز کوبید.
«مهم نیستهمهچیز چه کسی است،بیشتر باید پیدایش کنیم!»
خشم درتمامِ چشمانِ ماربروسشرکتکننده شعله میکشید.
در ابتدا اوضاع بسیار خوب بود. با تکیه بر حلقهٔ دفاعِ مرزی و هان شیائو،خودشان میتوانستند سالها در برابرِ درختِ جهان مقاومت کنند. با این حال، طولی نکشید که پس ازدختر به دست آوردنِ دستِ بالا، خائنی در میانشان پیدا شد و اطلاعاتِ بیشماری را لو داد!
با این مختصات، درختِ جهان میتوانست در فضا پرشبمیر کند، حلقهٔ دفاعِ مرزی را دور بزند و مستقیماً یورششرایط بیاورد. جبهههای نبردِ بیشماری باز میشد و بنبستِ جنگ میشکست.
آنها سالها زحمت کشیده بودند تا مطمئن شوند قلمروشان موردِ تجاوزیورش قرار نمیگیرد. حالا تمامِ زحماتشان به باد رفته بود. خشمِ آن سهشرایط نفر دیگر از حد گذشته بود. چیزی جز تکهتکه کردنِ خائن نمیخواستند!
در این هنگام، هان شیائو دعوتنامه را دریافت کرد و درشناسایی اتاق ظاهر شد. اخم کرد و یکراست رفت سرِ اصلِ مطلب:چهبسا «گفتید اطلاعاتِ جامعهٔ کهکشانی لو رفته؟ اوضاع دقیقاً از چه قرار است؟»
«خودتان ببینید.»
ماربروس بخشی از صفحهٔجنگی مجازی را جدا کردببر و برای هان شیائو فرستاد.
هان شیائوهمهچیز بهسرعت اوضاعحالا را درک کرد.
اولین واکنشش این بود که درختِ جهان با استفاده از روشی اطلاعات را به دست آورده و سعیکار دارد بینشان تفرقهاندازی کند و شک بیندازد... با این حال، این اطلاعات آنقدر دقیق بود که جمعآوریشان بدونِپشتِ حضورِ طولانیمدت در کیهانِ کاوششده غیرممکن بود. بنابراین، باورپذیرتر این بود که کسی اطلاعات را لو داده باشد.
هان شیائو گفت: «یا خائنی بابمیر دشمن تبانی کرده، یا شخصِ ثالثیمیگفت دارد از آبِ گلآلود ماهی میگیرد.»
ماربروس با چهرهای درهمکشیده گفت: «مامثلِ هم همینطور فکر میکنیم. اما درتکمیل مقایسه، احتمالِ وجودِ خائن بیشتر است!»
هان شیائو چانهاش را مالید و گفت: «اگر کارِ یک خائن باشد، هدفش قطعاً زندهماندن نیست.تکمیل با توجه به اوضاعِ فعلی، تمامِ جامعهٔ کهکشانی باور دارند که ما میتوانیم در برابرِ درختِبدهد جهان مقاومت کنیم، پس خائن اهدافِ دیگری دارد، مثلِ انتقام گرفتن از شما یا سوءاستفاده از موقعیت...»
«این را میدانیم.»
نورِ سردی در چشمانِ لویی سوسو زد. پیش از این، آنها دربارهٔ مظنونان بحث کردهخودشان بودند. در میانِ آنها، مشکوکترینشان اتحادِ اَبَرخوشهایها و تمدنهای خوشهٔ ستارهایِ ردهپایین بودند. حتی انجمنِ فرارتبهٔدختر آ هم تا حدودی مشکوک بود، برای همین آن سه نفر از هان شیائو محتاط بودند.
هرچند اوضاعِ مساعدِ کنونی دستاوردِ ستارهٔ سیاه بود، اما جایگاهِ آنبده سه نفر ایجاب میکرد که به هان شیائو شک کنند. با وجودِروشِ تمامِ خدماتِ ستارهٔ سیاه، هنوز هم انگیزهای برای این کار وجود داشت...
در اینهمهچیز لحظه، چشمانِ هانبیشتر شیائو برقی زد.
«شاید درختِ جهان اینشرکتکننده اطلاعات را عمداً لو دادهنوع تا باعثِ درگیریِ داخلی شود...»
با این حال، هان شیائو حرفش را نیمهکاره رها کرد و با درماندگی سر تکان داد. حتی اگر درختِ جهان این کار را عمداً کرده بود، لو رفتنِ اطلاعاتمخزدنِ حقیقت داشت. حتی اگر حدس میزدند که این نقشهٔ درختِ جهان است، باز هم نمیتوانستند دست از شک و تردید بردارند. این توطئهای آشکار بود. اگر اطلاعات توسطِ شخصِ ثالثیدیدنِ لو رفته بود، احتمالاً از قبل حسابهشده بود. آنها نهتنها به درختِ جهان کمک کرده بودند، بلکه از درختِ جهان برای ایجادِ بدگمانی در جامعهٔ کهکشانی نیز بهره برده بودند.
هان شیائو لحظهای مکث کرد، این گمانهزنیها را کنار گذاشت و باتکمیل تغییرِ بحث گفت: «بههرحال، اوضاعِ نبرد تغییر کرده است. هرچه زودتر برایخودش مقابله با یورشِ همهجانبهٔ درختِ جهان آماده شوید. این مهمترین وظیفه است.»
آن سههمهچیز نفر سرحالا تکان دادند.
اگرچه سه تمدنِ کیهانی در پهنههای ستارهایِ مختلف برای جنگ آماده شده بودند، اما در مقایسهانتحاریِ با مرزِ جهانِ سوسوزن، دفاعِ مناطقِ دیگر طبیعتاً بسیار ضعیفتر بود. هنوز سیاراتِ بیشماری در اطراف پراکندهسیاه بودند که به دشمن اجازه میدادند واردِ ریتمِ نبردِ آشنای خود یعنی «تأمینِ جنگ با جنگ» شوند.
پاپ با سردی گفت: «باید خائن را پیدا کنیم.تکمیل حالا که چنین کاری کردهاند، قطعاً در مقطعی کاری میکنندمیدانست که به نفعشان باشد. دیر یا زود دستشان رو میشود.»
لویی گفت: «هرچه زودتر هدف را شناسایییورش کنیم، بهتر است. بیدرنگ به تیمی ویژههرچه دستور میدهم تا این موضوع را بررسی کنند.»
هان شیائو فکری کرد و گفت:علاقه «باید خودم شخصاً این ذراتِ رمزنگاریشدهببر را بررسی کنم. شاید سرنخی پیدا کنم.»
آن سه نفر با شنیدنِبازیکن این حرف نگاهی به هم انداختندشناسایی و در نهایت سر تکان دادند.
«میتوانیم بخشی از ذراتِ رمزنگاریشدهببر را برای تحقیق در اختیارتانحال بگذاریم. امیدوارم زودتر سرنخی پیدا کنید.»
«حتماً.»
هان شیائو با نگاه به آن سه نفر، میدانست که خودش همببر یکی از مظنونانِ آنهاست. بیاختیار سر تکان داد. در این لحظه، برایشوفق مهم نبود. اگر او هم جای آنها بود، به هیچکس اعتماد نمیکرد.
انتظار نداشتم اسمِ نسخه به اینبودند زودی به حقیقت بپیونده. کی پشتِخطای این قضیهست... نکنه کارِ اونا باشه؟
هان شیائو در دل با خود فکرپول کرد. چهرهٔ اتحادِ اَبَرخوشهایهای پنهانکار از ذهنش گذشتخودشان و تصویرِ انتقامجویان در برابرِ چشمانش جان گرفت.