چپتر 823: سیارهٔ پانگوروس
0هان شیائو پس از دستور دادن به بنت،پیدا از شبکهٔ کوانتومی خارج شد و به واقعیتقیمتِ برگشت تا بر کارِ سیارهٔ پانگوروس نظارت کند.
ناوگانِ مهندسی ساختِ دروازههای ستارهای را بیروناکتشافشان از جو آغاز کرد و جوخهٔ کوچکِ شناساییجاذبه برای اسکنِ وضعیتِ سیاره، به دورِ آن چرخید.
طولی نکشید که تصویرِ هولوگرافیکِ سیارهٔ پانگوروس شکل گرفتکمیابِ و جزئیاتش بهسرعت کامل شد. هان شیائو و دیگر افسرانهستند به تماشای این سیارهٔ هولوگرافیک ایستادند که لحظهبهلحظه دقیقتر میشد.
کمی بعد، ناوگانِ شناسایی۱۰٬۰۰۰ بازگشت؛ آنها دورِ اولِ اکتشافشاننقطهٔ را به پایان رسانده بودند.
ارقامِ دقیقِ سیاره، از جمله نیرویزیرِ جاذبه، ترکیبِ جو، آبوهوا، اندازه ومهمی نسبتِ اقیانوسها روی نقشهها به نمایش درآمد.
افزون بر این، نقشهٔ سهبعدی با رنگهایاکتشافشان مختلف مرزبندی شده بود تا منابعِ گوناگونِ سیارهجاذبه و مکانِ تجمعِ شکلهای حیات را نشان دهد.
آرورا گزارش را خواند.
«این سیاره از نظرِ منابعِ عادی بسیار غنی است و گذشته از آن، منابعِ نادرِ فراوانی مثلِ معادنِ طلایشمشهایی تاریک، نقرهٔ بنفش، بلورِ مبدأ و دهها مادهٔ کمیابِ دیگر زیرِ زمینش پیدا میشود. اینها موادِ مهمی برای منظومههای جادوییاولیهمان هستند و قیمتِ بازارشان ۶۰ اِنا به ازای هر ۱۰٬۰۰۰ تن است. این سیاره میلیاردها تن از این معادن دارد...
«در دورترین نقطهٔ شمالِ سیاره، حدودِ ۸۰۰٬۰۰۰ تن جوهرهٔ کوهستانِ نادر هم شناسایی کردیم.جادویی هر تن حدودِ ۶٬۰۰۰ اِنا قیمت دارد. شمشهایی هم پیدا کردیم که انرژیِ معنوی۸۰۰٬۰۰۰ در آنها ذخیره شده. مقدارشان زیاد نیست و ارزششان باید حدودِ ۱٬۲۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ اِنا باشد...»
هان شیائو لحظهای گوش دادآنها و سر تکان داد: «تخمینیبودند از ارزشِ سیاره به من بده.»
«طبقِ اسکنهای اولیهمان، ارزشِ این سیاره بایددهها حدودِ ۱۸٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ اِنا باشد. اگر در حفاریهای عمیقترموادِ منابعِ ارزشمندتری پیدا کنیم، ارزشش بالاتر هم میرود.»
هان شیائواِنا لبخند زد:۱۰٬۰۰۰ «حسابی باارزش است.»
این سیاره در مقایسهمادهٔ با دیگر سیاراتِ معدنی،پیدا بسیار غنی به حساب میآمد.
با این حال، هرچند ارزشگذاریِ اولیهٔاولِ سیاره بالا بود، برداشتِ کاملِ تمامِ اینجمله سود بیش از صد سال زمان میبرد.
در کیهان، تمدنهای مختلف سیاراتِ غنیمبدأ را دودستی میچسبیدند و آنها راپیدا مثلِ سیاراتِ خالی از سکنه حراج نمیکردند.
این تمدنها منابعِ سیاره را آرامآراممعادن استخراج میکردند تا مطمئن شوند این۸۰۰٬۰۰۰ روند برای مدتی طولانی پایدار میماند.
حتی تمدنی پیشرفته هم تا زمانیزیرِ که در شرایطِ اضطراری قرار نمیگرفت،مهمی این غازِ تخمطلا را سر نمیبرید.
سیاراتِ غنی منبعِبعد درآمدِ مهمی برایاولِ تمدنها به شمار میرفتند.
معدنچیانِ عادی برای سیر کردنِ شکمِ خانوادهشان تنها میتوانستند حاشیهٔ سیاراتِ متروک را بکاوند. تمدنها اهمیتیمهمی به سیاراتِ متروک نمیدادند و معمولاً آنها را به سازمانهای غیرنظامی میفروختند. اینکه ارتشِ ستارهٔ سیاه۸۰۰٬۰۰۰ توانسته بود حقِ استخراجِ سیارهای غنی را به دست بیاورد، نهایتِ دستاوردِ یک سازمانِ خصوصی محسوب میشد.
اکتشاف در جهانِ سوسوزن بیشک فرصتِ بینظیری برای پیشرفت بود. متحدانِ امپراتوری پس از کشفِنادر یک سیارهٔ غنی، با اینکه موظف بودند به امپراتوریِ سرخ اطلاع دهند و سهمِ عمدهلحظهای را واگذار کنند، اما حقِ استخراجِ کوتاهمدت و سهمی از سودِ آن را به دست میآوردند.
از آنجا که ارتشِ ستارهٔ سیاهزیرِ کاشفِ سیارهٔ پانگوروس بود، حق داشت نیروهایشمنظومههای را برای استخراج در سیاره مستقر کند.
وسعتِ عظیمِ یک پهنهٔ ستارهای به معنای سیاراتِ بیشمار و سودِارقامِ کلان بود. برای سازمانهایی که به هیچ تمدنی وابستگی نداشتند، ایننقشهها امر دستکمی از کسبِ حقِ استخراج در چندین سیارهٔ غنی نداشت.
افزون بر این، در صورتِبلورِ گزارشِ تعدادِ مشخصی از سیاراتِ غنی،زمینش پاداشِ ویژهای هم از امپراتوری میگرفتند.
با این حال، مزیتِ سیارهٔ پانگوروس تنها در منابعش خلاصه نمیشد. این سیاره در آینده به یکی۶٬۰۰۰ از دروازههای ورود به خوشهٔ ستارهایِ گارو و در نتیجه به یک ایستگاهِ تجاری بدل میشد. بهتخمینی همین دلیل، سیارهٔ پانگوروس تنها یک سیارهٔ معدنیِ ساده نبود، بلکه پتانسیلِ عظیمی در خود پنهان داشت.
آرورا که دید هان شیائو ساکت مانده، ادامه داد: «تعدادِ زیادی موجودِ زندهمنظومههای روی سیاره شناسایی کردیم که بیشترشان جانورانِ وحشیاند. هنوز دقیقاً نمیدانیم چند گونهٔ مختلفحدودِ وجود دارد، اما تنها یک گونه نشانههایی از هوشمندی و تمدن در خود داشت.»
با توضیحاتِ آرورا، تصویری هولوگرافیک مقابلِاولِ همه ظاهر شد. این تصویرِ هماندقیقِ موجودی بود که آرورا توصیف میکرد.
این موجود سه تا چهار متر قد داشت و شبیهِ انسانها بود.پیدا ظاهرش به قومِ الفها در کیهان شباهت داشت، اما تفاوتهای ظریفِ زیادی۱۰٬۰۰۰ میانشان دیده میشد. همچون غارنشینها لباسی از پوستِ جانوران به تن داشت.
آرورا گفت: «طبقِ مشاهداتِ ما، این موجوداتِ هوشمند بومیِ همین سیارهاند و۸۰۰٬۰۰۰ به سطحِ تمدنِ قبیلهای رسیدهاند. قبایلشان در سراسرِ سیاره پراکنده است و براینیست بقا به شکار وابستهاند. ناوگانِ شناساییِ ما هنوز با آنها ارتباطی برقرار نکرده.»
هان شیائو سر تکان داد.
او از مدتها پیش میدانست که سیارهٔ پانگوروس تمدنی بومی دارد که خود را «فرزندانِ جنگل» مینامند. راستشاندازه را بخواهید، چنین عنوانی در کهکشان بسیار رایج بود و دستکم چندهزار تمدنِ بومیِ مختلف روی خودشان اسمِتجمعِ «فرزندانِ جنگل» گذاشته بودند. از دیگر نامهای مشابه میشد به فرزندانِ ماگما، فرزندانِ کوهستان و فرزندانِ اقیانوس اشاره کرد.
در زندگیِ قبلی، بقیه عادت داشتند نامِدهها سیاره را بهعنوانِ پیشوندِ تمدن به کاراینها ببرند. این نژاد، الفهای غولپیکرِ پانگوروس نامیده میشد.
هان شیائو گفت: «پیشاهنگانمان۱۰٬۰۰۰ را بفرستید تا بادورترین آنها ارتباط برقرار کنند.»
در زمانِ اکتشافِ یک پهنهٔ ستارهایِ جدید، همیشه موضوعِ حساسی وجود داشت که در سراسرِ کیهان شناختهشدهبازارشان بود: چگونه باید رابطهشان را با بومیان مدیریت میکردند؟ تاریخ پر از الگوهای فاجعهبار بود. از آنجا کهشمشهایی تمدنهای پیشرفته به دنبالِ استخراجِ منابع بودند، معمولاً بومیان آنها را متجاوز میپنداشتند و دست به انتقامجویی میزدند.
حفظِ تنوعِ زیستی همواره قانونِ نانوشتهٔ تمدنهای پیشرفته بود و تمدنِ کیهانیِ بزرگی چون امپراتوریِ سرخ،ترکیبِ هرگز برای استخراجِ منابع دست به قتلعامِ بیدلیل نمیزد. از این رو، تاروکوف صراحتاً اعلام کردهبود بود که اولویتِ اصلی برقراریِ ارتباط با بومیان است و نباید بیجهت به خشونت متوسل شوند.
...
در سیارهٔ پانگوروس، نهرِ سبز جنگلی انبوه با درختانی غولآسا به ارتفاعِ بیش از پنجاه مترکردیم بود. برگِ درختان اقیانوسی ساخته بود که با وزشِ باد موج برمیداشت. نورِ خورشید که بهزحمت ازتکان میانِ این دریای متراکمِ برگها عبور میکرد، به لکههای نوری بدل میشد که همگام با برگها میرقصیدند.
نهری زلال از میانِ جنگل میگذشت و آن را به دو نیم میکرد. بیشجادویی از صد چادرِ شش تا هفت متری از جنسِ پوستِ جانوران در دو سوی نهرجوهرهٔ برپا شده بود. بیرونِ چادرها، خوشههایی از میوههای خشکِ طلاییسرخ همچون وسایلِ تزئینی آویزان بود.
اینجا یکی از قبایلِ نژادِ الفهای غولپیکرِ پانگوروس بود. عدهای برای چیدنِ میوهجمله از درختان بالا میرفتند، عدهای دیگر با تکان دادنِ چوبدستیهایشان دامهایشان را هدایتنقشهٔ میکردند و شماری هم با نیزه و سپر در دست، برای شکار آماده میشدند.
در ورودیِ قبیله، رئیس به شکارچیانی کهدهها آمادهٔ رفتن بودند گفت: «شکارچیها، قبیلهمان غذایاینها کافی ندارد. این بار باید بیشتر شکار کنید.»
کاپیتانِ گروهِ شکار با۱۰٬۰۰۰ خندهای بلند گفت: «هاها، فقطنقطهٔ منتظرِ دستِ پُرِ ما باشید.»
رئیس آهی کشید و گفت: «شش ماه پیش قبایلِ دیگر به ما حمله کردند وهستند جوانانمان بهشدت زخمی شدند. برای تهیهٔ غذا فقط میتوانیم به شما شکارچیهای پیر تکیه کنیم. بانادر این حال، شما هم روزبهروز پیرتر میشوید و واقعاً نمیدانم در آینده باید چه کار کنیم.»
کاپیتانِ شکارچیها دست روی شانهٔ جوانی در کنارش زد و گفت: «نگران نباشید، داریمنیروی گروهِ جدیدی از جوانان را آموزش میدهیم. دوکی از همه سریعتر یاد میگیرد و همینمختلف الان هم میتواند با ما به شکار بیاید. چهبسا در آینده او جانشینِ ما شود.»
دوکی سینهاش رانقرهٔ سپر کرد و غروردهها در چهرهاش موج میزد.
«عجب پسرِ خوبی.»
«در آیندهمبدأ چشمِ امیدمانمادهٔ به توست.»
روستاییانِ اطراف بابعد لحنی آمیخته بهاولِ احترام تحسینش کردند.
دوکی با شنیدنِنقرهٔ تحسینِ روستاییان، سرشارمبدأ از اعتمادبهنفس شد.
ناگهان نگاهش از میانِ جمعیت گذشت و به آتشِنقطهٔ کوچکی افتاد. جوانی کنارِ آتش نشسته بود و باقیمت حسرت به او نگاه میکرد. او دوستِ صمیمیاش، روسو بود.
دوکی بازوانش را بالا برد وزیرِ برای روسو که دورتر نشسته بود فیگورمنظومههای گرفت و هر دو زدند زیرِ خنده.
کاپیتان گفت: «بریم.»بعد و همراهِ دیگراولِ شکارچیان به راه افتاد.
با دیدنِ این صحنه، دوکی برای روسو دست تکانکمیابِ داد و با عجله به دنبالِ شکارچیان دوید. گروهِجادویی شکارچیان واردِ جنگل شدند و از دیدِ جمعیت پنهان ماندند.
روسو رفتنِ دوستِازای صمیمیاش را تماشامعادن کرد و آهی کشید.
«شکارچی... هعی.»
شکارچیها وظیفهٔ شکار و مبارزه را بر عهده داشتند وبودند محترمترین افرادِ قبیله به شمار میرفتند. تقریباً هدفِ هر جوانیاقیانوسها تبدیل شدن به یک شکارچی بود، اما روسو استثنا محسوب میشد.
او هیچ علاقهای به شکاربلورِ و مبارزه نداشت و استعدادی همزمینش در این زمینه در خود نمیدید.
روسو ترجیح میداد به کارهایی بپردازد که برای دیگران بیمعنی به نظر میرسید؛ کارهایی مثلِ نوشتن یا فکرقیمت کردن. با این حال، همین موضوع باعث شده بود بسیاری از افرادِ قبیله از او ناراضی باشند وبده او را آدمِ تنبلی بدانند که هیچ کاری نمیکند و فقط میخواهد زیرِ سایهٔ محافظتِ دیگران زندگی کند.
با این حال، او هم دلش میخواست مثلِ دوستِ صمیمیاش احترامِ دیگران را جلب کند. از این رو،اِنا سختتر کار میکرد تا میوه بچیند، لباس بدوزد و هر کاری که از دستش برمیآمد انجام دهد. اماانرژیِ این کارها معمولاً بر عهدهٔ پیرها، بچهها و ضعیفترها بود و برای تغییرِ نگاهِ دیگران به او کفایت نمیکرد.
هرچند روسو به حرفِ مردم اهمیت میداد، اما نمیخواست برخلافِ میلِ باطنیاش عمل کند و صرفاًترکیبِ برای تغییرِ نگاهِ دیگران، سراغِ کاری برود که در آن مهارتی نداشت. او میخواست از راهِ دیگریمنابعِ به قبیلهاش خدمت کند. با این حال، انگار تنها هدفِ قابلقبول برای جوانانِ قبیله، شکارچی شدن بود.
درست درتاریک همین لحظه، ناگهانبلورِ تندبادِ شدیدی وزید.
ویژژژ!
روی آبِ زلالِ رودخانه موجکمیابِ افتاد و طوفانی از شناینها و خاک به هوا برخاست.
«چه خبر شده؟» روسو سرش را بالااکتشافشان آورد و با چشمانی که از شدتِنیروی شوک گشاد شده بود، به آسمان خیره ماند.
تا بهتاریک حال چنینبنفش چیزی ندیده بود!
جعبهای سیاه و مکعبشکل از آسمان پاییندارد آمد و درست بالای چادرهایشان شناور ماندکوهستانِ و سایهٔ عظیمی روی کلِ قبیله انداخت.
الفهای غولپیکرِ پانگوروسدهها در قبیله همگیزیرِ خشکشان زده بود.
«خدای جنگل! این دیگه چیه؟»
«هیولای پرندهست؟»
«فرار کنید!»
با دیدنِ صحنهای که هیچکسکمیابِ از آن سر درنمیآورد، بسیاریاینها از آنها به وحشت افتادند.
ناگهان دریچهٔ کوچکی زیرِ شکمِ ایناولِ «هیولا»ی سیاه باز شد و گروهی ازجمله موجوداتِ عجیبِ فلزپوش از آسمان فرود آمدند.
حدود ده جنگجو که در قبیله ماندهدهها بودند به جلو هجوم بردند و نیزههای چوبیشانموادِ را به سمتِ این موجوداتِ آسمانی پرتاب کردند.
تَرَق تَرَق!
نیزههای چوبیشان بهمحضِدهها برخورد با سطحِزیرِ زره خُرد شد.
وقتی کلاهخودهایشان را برداشتند، مشخص شد نیمی از آنها سربازانِ ارتشارقامِ و نیمِ دیگر بازیکنانی با نامِ کاربری بالای سرشان هستند. بیشترِ بازیکنانِنمایش حاضر اعضای اصلیِ باشگاهها بودند، از جمله هائو تیِن و تیغِ دیوانه.
این بازیکنان مأموریتِنقرهٔ ملاقات با بومیان بدونِدهها کشتار را پذیرفته بودند.
تیغِ دیوانه دکمهٔ مترجمِ۱۰٬۰۰۰ کهکشانی را فشرد و سعینقطهٔ کرد با صمیمیت صحبت کند.
«@#$&...»
چه میگویی؟ الفهایبعد غولپیکرِ پانگوروس کاملاًاولِ گیج شده بودند.
کاری از دستشان برنمیآمد. این اولین باری بود کهکمیابِ نژادِ الفِ غولپیکرِ پانگوروس با جامعهٔ کهکشانی ارتباط برقرارجادویی میکرد و زبانشان هنوز در پایگاهِ داده ثبت نشده بود.
«هیولاها! هیولاها!» بسیاری از زنانمیلیاردها جیغ کشیدند و با پرتابِشمالِ سنگ به «هیولاها» حمله کردند.
سنگها به زرهِدهها سربازان میخورد وزیرِ طبیعتاً هیچ اثری نداشت.
بازیکنان با چهرههایی درمانده به یکدیگر نگاهاکتشافشان کردند. وقتی حتی نمیتوانستند ارتباط برقرار کنند،نیروی چطور باید این بومیانِ وحشتزده را آرام میکردند؟
در طرفِ دیگر، کاپیتانِ اِنپیسیهابلورِ تفنگش را بالا آورد وزیرِ به جنگلِ مجاور شلیک کرد.
ویژژژ!
پرتوِ لیزریِ آبیرنگیدهها شلیک شد و دههازمینش درخت را سوراخ کرد.
در پیِ آن، صدای انفجارِآنها مهیبی از جنگل به گوش رسیدارقامِ و گودالِ عظیمی بر جای ماند.
این صحنه تمامِ بومیان را به وحشت انداخت. با دیدنِزیرِ قدرتِ ویرانگرِ این حمله، ناباوری و ترس در چهرهشان موج میزد.بازارشان همگی دست از حمله کشیدند و از ترس به لرزه افتادند.
«هوووف...» کاپیتان به بازیکنان نگاه کرد.معادن «داداش، دیدی؟ بهترین راه برای برخورد۸۰۰٬۰۰۰ با بومیهایی که زبونشون رو نمیفهمی، ترسوندنشونه.»
در آن فضای متشنج و در حالی که الفهای غولپیکرِ پانگوروسموادِ از ترس قالبِ تهی کرده بودند، روسو تمامِ تلاشش را کردمعادن تا خونسردیاش را حفظ کند و نیتِ این موجوداتِ عجیب را بسنجد.
این موجوداتکمی انگار قصدِبازگشت دشمنی ندارن.
با اینکه نمیفهمم چی میگن،بلورِ ولی انگار داشتن حرف میزدن؟ یعنیزمینش اینها هم عقل و شعور دارن؟
باید همینطور باشه.ازای اونا هم میخوان بادارد ما ارتباط برقرار کنن!
روسو لحظهای تردید کرد،مادهٔ اما بعد نفسِ عمیقی کشیدمیشود و قدم به جلو گذاشت.
حرکتِ او بیدرنگ توجهِ هرآنها دو طرف را جلب کرد وارقامِ نگاهِ همه به او دوخته شد.
روسو آبِ دهانش را قورت داد، بهدهها همقبیلهایهایش نگاه کرد و گفت: «هیچکس نترسد. آنهاموادِ قصدِ کشتنِ ما را ندارند. لطفاً تحریکشان نکنید.»
سپس به سمتِ تیغِ دیوانه رفت و به این «کوتوله» که فقط تا کمرش میرسیدنادر نگاه کرد. با غلبه بر ترسش، روی یک زانو نشست تا همقد شوند و بعدلحظهای به دهان و گوشهایش اشاره کرد، به این امید که طرفِ مقابل منظورش را بفهمد.
تیغِ دیوانه منظورِ او را فهمید. یک مترجمِپیدا کهکشانی برایش انداخت و با اشاره نشان دادقیمتِ که چطور باید آن را روی گوشش بگذارد.
روسو متوجه شد و با عجله مترجماکتشافشان را روی گوشش گذاشت. مترجم بیدرنگ ذهنشنیروی را اسکن کرد و افکارش را خواند.
«الان حرفم رو میفهمی؟»
چشمانِ روسواِنا برق زد ومیلیاردها سر تکان داد.
کاپیتان خندید و گفت: «میدونهکمیابِ چطور باهامون ارتباط بگیره. یارواینها خیلی باهوشه. همین میشه نمایندهٔ قبیلهشون.»