چپتر 1180: ترور
0به محضِ آغازِ روندِ استیضاح، دنیای سیاسیِ تمدنِ مودو به هم ریخت. پای تمامِ جناحها به میان کشیده شد و ناچار شدند موضعِ خودرسوایی را مشخص کنند. مودو چارهای نداشت جز اینکه تمرکزش را به داخلِ کشور برگرداند و با استیضاح مقابله کند. سه شاه ناچار شدند افرادشانبرخی را برای شرکت در جنگی سیاسی به میدان بفرستند. خوشبختانه، پس از سالها، جایگاهشان محکم و استوار بود؛ آنها به این راحتی سرنگون نمیشدند.
تمدنهای پیشرفتهٔ بسیار اندکی با نظامِ دیکتاتوری اداره میشدند. نشستن در جایگاهِ عالیترین رهبر به معنای دستیابیِ بیدرنگ به بالاترین قدرتفردا نبود. سیاست هنرِ سازش بود و قدرت از اطاعت سرچشمه میگرفت. حتی رهبرانِ تمدنها نیز برای تثبیتِ جایگاهشان باید برای جلبِقرار حمایتِ جناحهای مختلف میجنگیدند و پیروانِ وفادار تربیت میکردند. تنها در این صورت بود که قدرتشان رنگِ واقعیت به خود میگرفت.
در غیرِ این صورت، هر دستوری هم که میدادند، دشمنانِ سیاسیشان در کارشان سنگاندازیکردند میکردند. رسیدن به مقامِ عالیترین رهبر به این معنا نبود که دیگران بیقیدوشرط ازپیش آنها اطاعت کنند. افرادِ زیادی هم بودند که به این جایگاه چشم طمع دوخته بودند.
در روزهای بعد، شهروندان شاهدِ تغییرات در دنیای سیاسی بودند. سه شاهِ مودو و حزبِ مخالف یکی پس ازاحضار دیگری ترفندهایشان را رو کردند. پریروز یک نفر استعفا داد، دیروز یک نفر احضار شد و امروز یک نفرسهنژادی در رسوایی گرفتار شد. فقط خدا میدانست فردا چه پیش میآید. شهروندان سوژههای جدیدِ فراوانی برای دنبال کردن داشتند.
جلساتِ استماعِ سنای سهنژادی یکی پس از دیگری برگزار شد. جناحِ معترضمخالف مدارکِ زیادی ارائه کرد. حتی برخی از رازهایی که قرار نبود شهروندان ازگرفتار آنها بویی ببرند فاش شد و غوغایی در میانِ مردم به پا کرد.
ماجرای نژادِ کِندا یکی از همین موارد بود. جناحِ معترض شاهدانِ کلیدی را احضار کرد و از آنها خواست امضاهای سه شاهِ مودو را که پای تأییدیهٔ این عملیات بود، ارائه دهند. سپس از اینجناحِ موضوع بهعنوانِ مدرک استفاده کردند تا ثابت کنند ماجرای نژادِ کِندا همان دلیلی است که ستارهٔ سیاه مودو را هدف گرفته است. بنابراین به این نتیجه رسیدند که سه شاهِ مودو کینهٔ ستارهٔ سیاه راستارهٔ به جانِ تمدن انداختهاند. آنها مقصرانی بودند که مودو را به این روزِ سیاه انداختند. جناحِ معترض ادعا کرد که سه شاهِ مودو تصمیمی افتضاح گرفتهاند و دیگر صلاحیتِ ماندن در جایگاهِ رهبرانِ تمدن را ندارند.
مدارکِ مشابهِ دیگری هم وجود داشت. جناحِ معترض تمامِ کاسهکوزههامخالف را بر سرِ سه شاهِ مودو شکست و با تأکیداحضار بر بیکفایتیِ آنها در سنای سهنژادی، پیشنهادِ برکناریشان را مطرح کرد.
این پاپوش دوختن برای سه شاهِ مودو نبود. بهعنوانِ عالیترین رهبران، حتیترفندهایشان اگر برخی از برنامهها پیشنهادِ سه شاه نبود، باز هم اجرایشان فقط بامیدانست امضای هر سه نفرشان ممکن میشد. پس تقصیرها فقط به گردنِ آنها میافتاد.
شهادتهای بیپایان باعث شد وضعیت رفتهرفته برای سه شاهِ مودو وخیمتر شود. با این حال، جایگاهِ آنها به این راحتیداد متزلزل نمیشد. ارتباطاتشان بسیار گسترده بود. جناحهای بسیاری، از جمله ارتش، از حامیانِ سرسختشان بودند. تمامیِ این جناحها در سنایسنای سهنژادی عضو داشتند. آنها دستبهدستِ هم دادند تا در روندِ استیضاح سنگاندازی کنند و این کارشان هم بسیار مؤثر واقع شد.
ارتش سرسختانه طرفدارِ ادامهٔ جنگ بود و همین موضوع، حمایتِ مقاماتِ ارشدِ مهمتری را برایشان به ارمغان آورد. جناحِ معترض به رهبریِ مارکو، درسوژههای برابرِ حامیانِ سه شاهِ مودو هیچ حرفی برای گفتن نداشت. تحقیقات خیلی زود به بنبست خورد. از این رو، جناحِ معترض تمرکزش را رویمردم نامزدهای بعدیِ سه شاهِ مودو گذاشت تا شاید حمایتشان را جلب کند، اما این تلاش هم همانطور که انتظار میرفت با شکست مواجه شد.
با بالا گرفتنِ تبِ استیضاح، کار به درگیریِ سیاسی کشید.مخالف سه شاهِ مودو وقتِ زیادی تلف کرده بودند. دیگر نمیخواستنداحضار انرژیِ بیشتری روی این موضوع هدر دهند، پس اصلاً کوتاه نیامدند.
بنابراین، این مسخرهبازیها چندان طول نکشید. در نهایت،حزبِ سنای سهنژادی درخواستِ استیضاحِ جناحِ معترض را رد کرد.داد نتیجهٔ کار عملاً شکستی برای هر دو طرف بود.
پس از سرکوبِ مخالفانِ سیاسی، سه شاهِشهروندان مودو برای احیای اعتبارشان تصمیم گرفتند با یکترفندهایشان سخنرانیِ عمومی، پاسخی قاطعانه به ماجرای استیضاح بدهند.
میدانِ بنید یکی از نمادهای پایتختِ تمدنِ مودو و مقصدی گردشگری با خیلِدیروز عظیمی از بازدیدکنندگانِ روزانه بود. در این روز، دولت از آن بهعنوانِ محلِفراوانی سخنرانیِ سه شاهِ مودو استفاده کرد. محلِ برگزاری از قبل آماده شده بود.
به دلیلِ وجههٔ منفیشان در میانِ مردم، سه شاهِ مودو این بار درترفندهایشان ساختمانِ سیاسی سخنرانی نکردند. در عوض تصمیم گرفتند در حضورِ عموم سخنرانی کنندمیدانست تا نشان دهند به شهروندانشان نزدیکاند. مخاطبانی دستچینشده میدان را پر کرده بودند.
کمربندی امنیتی دورِ میدان کشیده شده بود. نیروهای امنیتیِ بیشماری در اطراف مستقرکردند شده بودند و با چهرههایی بیروح از محیط محافظت میکردند. در این لحظه،فردا جمعیتی که تا چشم کار میکرد ادامه داشت، بیرونِ کمربند جمع شده بود.
بسیاری از مردم پلاکاردهایی با شعارِ «سرنگون باد سه شاه» درحزبِ دست داشتند. همگی معترض بودند... هرچند جناحِ معترض شکست خورده بود،احضار اما همچنان ضربهای جبرانناپذیر به اعتبارِ سه شاهِ مودو وارد کرده بود.
صندلیِ مقامات دورِ تریبون چیده شده بود و صندلیهای جناحِ معترض همگیداد در حاشیه قرار داشت که مشخصاً عمدی بود. بقیه حتی حاضر نبودند نگاهیجدیدِ به سمتشان بیندازند و نمیخواستند هیچ ارتباطی با جناحِ معترضِ شکستخورده داشته باشند.
یکی از اعضای جناحِ معترض زمزمه کرد: «انتظار نداشتم سهمخالف شاه ما را دعوت کنند. آنها میخواهند ما را دراحضار حضورِ مردم تحقیر کنند تا تأثیرِ سخنرانیشان را بالا ببرند.»
مارکو اصلاً حالوحوصله نداشت.
او خوب میدانست که در این مقطع، سه شاهِ مودو بههیچوجهحزبِ آنها را برای ترمیمِ رابطهشان به این سخنرانی دعوت نکردهاند. آنها قطعاًامروز قصد داشتند در جایگاهِ پیروزِ میدان، اقداماتِ جناحِ معترض را محکوم کنند.
البته جناحِ معترض تنها به این دلیل برای استیضاحِ سه شاهِ مودو پا پیش گذاشته بود که از پیروزیاش اطمینان داشت. با این حال، در نهایت شکست خوردند. برگهای برندهای که رو کرده بودند یکی پس از دیگری بیاثر شد و برخی از شاهدان نیزفاش شهادتشان را تغییر دادند. مارکو چارهای جز پذیرشِ شکست نداشت. در واقع افرادِ دیگری هم بودند که با او همعقیده بودند، اما این بار خودی نشان ندادند چون جرئتِ ریسک کردن نداشتند. مارکو حاضر بود برای تغییرِ مسیرِ تمدن، این خطر را به جان بخرد.ماندن از سوی دیگر، کسانی که برای حفظِ جایگاهشان پنهان شده بودند، با وجودِ مخالفت با تصمیماتِ سه شاهِ مودو، دست به هیچ اقدامی نزدند و فقط تماشا کردند که چطور ارتشها بیهوده قربانی میشوند. هرچند شکست خورده بود، اما همچنان از این بزدلها نفرت داشت.
لحظاتی بعد، سه شاهِبعد مودو به سمتِ تریبون رفتند.حزبِ نورافکنها روی آنها متمرکز شد.
بیدرنگ صدای تشویقِ بلندی، انگار که از پیش تمرین شده باشد، در میدان طنیناندازپریروز شد و فریادها و ناسزاهای خشمگینانهٔ تماشاگرانِ بیشمارِ بیرونِ میدان را خفه کرد. هرمیآید سه همزمان دست تکان دادند، به حاضرانِ داخلِ میدان نگاهی انداختند و لبخند زدند.
وقتی آن سه نفر به اطراف نگاه میکردند، نگاهشان عمداً لحظهای روی مارکو ودیگری جناحِ مخالف مکث کرد و سپس به سمتِ دیگری چرخید. سپس دوربین چرخید ومیدانست روی جناحِ مخالف متمرکز شد و لبخندهای زورکی یا چهرههای بیتفاوتشان را به تصویر کشید.
مارکو بهآرامی پوزخندی زد و دردیگری حالی که فقط آنقدر محکم دستداد میزد که صدایش شنیده شود، گفت: «هوم...»
او بهخوبی معنای نگاهِ سه شاهِ مودوتغییرات را میفهمید. نگاهِ برندهها بود، نگاهی کهکردند میگفت: «انتقام غذایی است که سردش میچسبد.»
با فروکش کردنِ تدریجیِ تشویقها، یکی از سه شاهِ مودو به سخن درآمد:کردند «مردمِ من، مودو تمدنِ عظیمی است. ما از عصرِ اکتشاف متحد ماندهایم وفردا نسلهای پیاپی از سه شاه ما را به سوی خلقِ معجزاتی پیدرپی رهنمون شدهاند...»
هر سه طبقِ متنی که حفظ کرده بودند، پیش رفتند. یکراست رفتند سرِ اصلِ مطلب و به ناآرامیهای اجتماعی و ماجرای استیضاح اشارهامروز کردند. اذعان کردند که این اتفاقات پیامدِ تصمیماتِ آنها بوده، اما تأکید کردند که این توطئهٔ دشمن است. آنها ادعا کردند: «مودو درارائه مسیرِ درستی گام برمیدارد. دشمنان میخواهند ما را به عقبنشینی وادارند، برای همین از انواعِ دسیسهها و توطئهها استفاده کردهاند تا ما را بترسانند.»
آن سه نفر همچنین توضیح دادند که چرا مدام به دنیای سوسوزن سرباز میفرستند و گفتند که اینفقط کار برای آیندهٔ تمدن است. در طولِ این سخنرانیِ طولانی، سه شاه مسائلی را که جناحِ مخالف در جریانِمدارکِ استیضاح مطرح کرده بود، توضیح دادند و رد کردند تا جای ممکن اعتبارِ خود و دولت را نجات دهند.
حرفهای سه شاهِ مودو منطقی به نظر میرسید. حاضران در میدان هرازگاهیدیگری دست میزدند. تماشاگرانِ بیرون نیز رفتهرفته متقاعد شدند و از شمارِ معترضانفقط کاسته شد. غیر از خبرنگاران، تماشاگرانِ بیشماری نیز در حالِ ضبطِ سخنرانی بودند.
در میانِ جمعیتِ بیرون از تریبون، مردی قدبلند یک پایانهٔ ارتباطیِ چندمنظوره را بالا گرفته بود و سخنرانی رااحضار ضبط میکرد. او دقیقاً شبیهِ یک تماشاگرِ عادی به نظر میرسید، اما در واقع یکی از جاسوسانِ فدراسیونِ نورسهنژادی بود که مسئولیتِ جمعآوریِ اطلاعات را بر عهده داشت. او به آنجا فرستاده شده بود تا فیلمِ دستاول ضبط کند.
این جاسوس درطمع حینِ انجامِ کارشبعد با خود فکر کرد:
جناحِ مخالف باخته، امادستیابیِ سه شاهِ مودو همنبود آسیبِ شدیدی دیدن. خبرِ خوبیه...
آبها از آسیاب افتاده بود. دیگر خبرِ شوکهکنندهای در کاراستعفا نبود و فقط سخنرانیِ برندهها شنیده میشد. این جاسوس فکرفردا نمیکرد چیزِ ارزشمندی پیدا کند؛ فقط بهخاطرِ وظیفهاش آنجا بود.
اما در همین لحظه،نفر ناگهان برقی از گوشهٔاحضار چشمش گذشت. جاسوس ناخودآگاه برگشت.
نگاهش در میانِ جمعیت چرخید و نورِنفر کمرنگی را روی پشتِ دستِ مردی کلاهدارگرفتار دید، انگار که نشانی در حالِ درخشیدن بود.
لحظهای بعد، نورِ طلاییِ تیزی ناگهان از میدانِ دیدش عبور کرد واطاعت همچون صاعقهای به بیرون شلیک شد. جاسوس بیدرنگ برگشت و دید که اینمیجنگیدند برقِ نور به مقابلِ سه شاهِ مودو که در حالِ سخنرانی بودند، رسید.
دنگ!
سپرِ جادوییِ لاجوردیرنگی ناگهان باز شد و جلوی این برقِ نور رافقط گرفت. افسونِ دفاعیِ فرارتبهٔ آ روی سه شاهِ مودو در دم فعالجلساتِ شد. این افسون میتوانست در برابرِ انواعِ مختلفی از حملات مقاومت کند.
سخنرانی ناگهان متوقف شد. تازه آن زمان بود که سه شاهِاحضار مودو با ناباوری فهمیدند شیئی که به آنها حمله کرده، یکجدیدِ نیزهٔ طلایی است. این در واقع سلاحِ لوتیر، یعنی ایزدکُش بود.
نیروهای امنیتیِرهبر اطراف وحشتدستیابیِ کردند: «قاتل!»
چند محافظِ رتبهٔ بلا که پشتِ سرِ سهپریروز شاه ایستاده بودند، جا خوردند. آنها شتابان تواناییهایشانگرفتار را برای محافظت از سه شاه فعال کردند.
اگرچه واکنششان سریع بود، اما بهقدرِ کافی سرعت نداشتند. افسونِ دفاعیِ فوقالعاده قدرتمندِ فرارتبهٔ آفردا تنها یک لحظه توانست جلوی ایزدکُش را بگیرد و سپس سوراخ شد. نیزه یکی ازمعترض سه شاهِ مودو را درست روی زمین میخکوب کرد. شوک و خشم در چهرهاش ماسیده بود.
این تغییرِ ناگهانی همهٔ حاضرانکردند را مبهوت کرد. کسی قصدِدیروز ترورِ سه شاه را داشت؟
وقتی ذهنشان کاملاً معنای اینبیدرنگ اتفاق را هضم کرد، وحشتهنرِ در چهرههای بیشماری پدیدار شد.
«فرار کنید!»
«آدمکشی!»
«دکتر خبر کنید!»
«میدان را فوراًمعنای قرنطینه کنید... نه، کلِقدرت سیاره را قرنطینه کنید!»
لحظهای بعد، کلِ مکان به هم ریخت. همهٔ تماشاگران، چه داخل و چه بیرونِ میدان، در حالِ وحشت و فرار بودند. نیروهای امنیتیسوژههای در حالی که فریاد میزدند، دو شاهِ باقیمانده را از صحنه خارج کردند و همزمان تمامِ محل را گشتند. مقامات وحشتزده بودند ومیانِ شتابان تحتِ محافظتِ بادیگاردهایشان پا به فرار گذاشتند. محلِ پرهیاهوی مراسم در دم به هرجومرج کشیده شد. «کی این قاتل رو فرستاده؟ این دیوانگیه!»
مارکو با چهرهای پرنفر از وحشت، با تمامِاحضار توان پا به فرار گذاشت.
ترورِ عالیترین رهبرِ یکترفندهایشان تمدنِ اَبَرخوشهای درست رویاستعفا سیارهٔ مادرش، خودکشیِ محض بود!
خدا میدانست چند سال از آخرین باری که چنین اتفاقی افتاده بود، میگذشت. حتی سه تمدنِ کیهانی همنیز دست به چنین کاری نمیزدند. هیچکس انتظارش را نداشت. سه شاهِ مودو معمولاً در ساختمانِ مرکزیِ سیاسی بودند،دستوری اما امروز یک سخنرانیِ عمومیِ نادر برگزار کرده بودند که همین تبدیل به فرصتی برای قاتل شده بود.
غیرقابلباورترین بخشِ ماجرا این بود که قاتل واقعاًپریروز موفق شده بود. افسونِ دفاعیِ سطحِ فرارتبهٔ آگرفتار روی سه شاه، مثلِ یک تکه کاغذ بود.
در میانِ جمعیتِ وحشتزده، جاسوسِ فدراسیونِ نور چشمانش راامروز گشاد کرد، برگشت و سعی کرد مردِ کلاهدار راسوژههای پیدا کند، اما او بدونِ هیچ ردی ناپدید شده بود.
«اون یارو دیگه کی بود؟ اینپریروز یه حملهٔ کاملاً انتحاریه! محاله بتونهامروز از سیارهٔ مادرِ مودو فرار کنه!»
صورتِ جاسوس منقبضمعنای شد. چشمانش پربالاترین از ناباوری بود.
هرگز انتظار نداشت امروزیکی با چشمانِ خودش شاهدِپریروز چنین اتفاقِ بزرگی باشد.
تقریباً در یک چشمبههمزدن، دانشِ حرفهایاش باعثدیروز شد با زیرکی به فرصتی که برای بهرهبرداریفردا از این موقعیت پیش آمده بود، پی ببرد.