چپتر 1250: ورودِ آرورا به انجمن
0چون فقط عدهٔ کمی خبر داشتند و ارتش هم در بوقونا کرناصحبت نکرده بود، خبرِ فرارتبهٔ آ شدنِ آرورا به دنیای بیرون درز نکرد. کمترتمدنِ از نیم ماه بعد، هان شیائو جلسهٔ خوشامدگوییِ ویژهای برای او ترتیب داد.
جلسهٔ خوشامدگویی درکافی مقرِ انجمن درداریم سیارهٔ فین برگزار میشد.
تصویرِ ازراهدورِ فرارتبههای آ در سالن نشسته بودند. نسبتکیهانی به چهل سال پیش، حالا صندلیهای بیشتری به چشممانندِ میخورد. کنارِ هیلا، صندلیِ خالیِ جدیدی برای آرورا گذاشته بودند.
در این حین، فرارتبههای آی حاضر گرمِخالیِ گپ زدن بودند و با کنجکاوی هویتِزدن این فرارتبهٔ آی جدید را حدس میزدند.
چون اطلاعات درز نکرده بود، حاضرانآدمِ فقط میدانستند فرارتبهٔ آی جدیدی در کیهانبسیار ظهور کرده است. نمیدانستند این تازهکار کیست.
«نمیدانم این تازهکارکافی بیطرف است یاداریم عضوِ یک سازمانِ بزرگ.»
«هیچجا هیچ اطلاعاتی نیست، و ستارهٔ سیاهمستقیمِ از قبل جذبش کرده. حس میکنم ایناساسِ تازهکار ارتباطِ نزدیکی با ستارهٔ سیاه دارد.»
«من فقط کنجکاوممیخورد بدانم کلاسِ سوپرِصندلیِ این تازهکار چیست.»
«امیدوارم رزمیکار نباشد. همیناندازهٔ الان هم به اندازهٔداریم کافی آدمِ بیمغز داریم...»
حاضران دراندازهٔ میانِ جناحهای خودشانبیمغز گرمِ صحبت بودند.
پس از چهل سال،عضویت جناحهای بسیار بیشتری در انجمنِکیهانی فرارتبهٔ آ شکل گرفته بود.
معیارِ دستهبندیِ برخی، سازمانِ عظیمی بود که در آن عضویت داشتند؛ مثلاً اعضای مستقیمِ سه تمدنِ کیهانی، متحدانشان و بیطرفها. گروهی دیگر بر اساسِظهور شراکتهایشان گردِ هم آمده بودند، مانندِ فرارتبههایی که سازمانهایشان همکاریِ تنگاتنگی با هم داشتند. عدهای هم بر اساسِ کلاسِ قدرتشان جناح تشکیل داده بودند.بدانم شکلگیریِ این جناحهای اخیر به دلیلِ تبادلِ پنهانیِ دانشهای نهایی بود؛ اتفاقی که باعث شد فرارتبههای کلاسهای مختلف، گردِ قدرتمندترین افرادِ همکلاسِ خود جمع شوند.
به همین دلیل، بسیاری از اعضاآدمِ امیدوار بودند تازهکار همکلاسِ آنها باشدصحبت تا بتوانند جناحشان را گسترش دهند.
هان شیائو گذاشت مدتی راحتبیمغز گپ بزنند. سپس دست زدصحبت و لبخند به لب آورد.
«بسیار خب، ساکتعظیمی باشید تا بهاعضای تازهکار خوشامد بگوییم.»
با صحبتِ نایبرئیس، همه ساکتهیلا شدند و منیسون را که باحین چشمانِ بسته استراحت میکرد، نادیده گرفتند.
کمی بعد، درِ کناریِ سالن بازآدمِ شد. آرورای بالغ وارد شد وصحبت با کنجکاوی همه را برانداز کرد.
فرارتبههای حاضر نیز باآدمِ کنجکاوی به او خیرهجناحهای شدند و زیرلب زمزمه کردند.
«پس فرارتبهٔ آی جدیدعضویت ایشان است. به اوتمدنِ نمیخورد رزمیکار باشد، عالی است.»
«همم، نمیشناسمش. من تمامِ بذرهایهیلا فرارتبهٔ آی نامدار در کیهاناین را میشناسم. او قطعاً جزوشان نیست.»
«عجیب است. قیافهاشالان برایم آشناست... به نظرتانبیمغز کمی شبیهِ هیلا نیست؟»
در این لحظه، هان شیائو به سخن آمد: «نامِ این تازهکار آروراست. او تازه همین چند وقت پیش قدم به قلمروِ فرارتبهٔ آ گذاشته.کیهانی خواهرِ هیلاست و از اعضای ارتشِ ستارهٔ سیاه محسوب میشود. تواناییاش کاملاً نقطهٔ مقابلِ هیلاست. او انرژیِ حیات را مهار میکند. این توانایی میتوانددانشهای به دیگران کمک کند تا زخمهایشان را بهسرعت ترمیم کنند و نیروی حیاتشان را بازیابند... آرورا، از طرفِ انجمنِ فرارتبهٔ آ به تو خوشامد میگویم.»
با این حرف،عظیمی رنگِ تعجب بر چهرهٔمستقیمِ تقریباً همهٔ حاضران نشست.
باز هم یکمیخورد افسرِ دیگر ازصندلیِ ارتشِ ستارهٔ سیاه‽
تازه خویشاوندِ یک فرارتبهٔاندازهٔ آی دیگر هم بود. چقدرمیانِ احتمال داشت چنین اتفاقی بیفتد‽
کسی زمزمه کرد: «یکی مهارگرِ مرگ استمیانِ و آن یکی مهارگرِ حیات. تازه خواهرگرفته هم هستند! چرا این قضیه اینقدر آشناست؟»
با شنیدنِ این حرف، بسیاری بهاعضای یاد آوردند که در میانِ نخستینیانگروهی نیز دو خواهرِ مشابه حضور داشتند.
همان تواناییهای اِسپر، همانکنارِ دو خواهر... این اتفاقجدیدی بیش از حد تصادفی بود!
اگر کسی ادعا میکرد این دوآدمِ کاملاً به خواهرانِ نخستینِ تاریخ بیارتباطاند، اکثریتِبسیار قاطعِ حاضران هرگز حرفش را باور نمیکردند.
با یادآوریِ داستانهای خواهرانِ نخستین، نگاهشان بهمیانِ هیلا و آرورا تغییرِ نامحسوسی کرد. در کنارِمعیارِ ناباوری، رنگی از طمع نیز در چشمانشان دوید.
تواناییِ هیلا از طولِ عمرِ افراد میکاست. اگر تواناییِ خواهرش نقطهٔبیطرفها مقابلِ او بود، یعنی میتوانست به عمرِ افراد بیفزاید؟ یا چهبساتنگاتنگی میتوانست مانندِ نخستینیان عمل کند و «جهانِ زیرینِ» افسانهای را بسازد؟
بیشترِ حاضران به صرافتِ دوستی با آروراخالیِ افتادند و بیدرنگ ورودش را تبریک گفتند.زدن شور و شوقِ عجیبی در آنها موج میزد.
تا جای ممکن از هیلاکافی دوری میگزیدند، اما در قبالِجناحهای آرورا رفتاری کاملاً متضاد پیش گرفتند.
هیلا با دیدنِ این صحنه با لحنیمیانِ سرد هشدار داد: «فکرِ باطلی در موردِگرفته خواهرِ کوچکم به سرتان نزند. اصلاً کوتاه نمیآیم.»
«ما داریم بهعظیمی آرورا خوشامد میگوییم. بهمستقیمِ تو چه ربطی دارد؟»
خیلیها پوزخند زدند.
هرچند از تواناییِ هیلااندازهٔ واهمه داشتند، اما نمیتوانستندداریم در ظاهر خودشان را ببازند.
با این حال، حرف بادِ هوا بود. در واقع کمتر کسی جرئت داشت نیتِ شومی در سر بپروراند. پس از پنجاه سال فعالیت،تمدنِ انجمن برای خود اسمورسمی به هم زده بود. کمتر کسی حاضر میشد قوانین را زیر پا بگذارد و دست از پا خطا کند. ازپنهانیِ طرفی، بیشترشان از سازمانِ غولپیکرِ ارتشِ ستارهٔ سیاه حساب میبردند. حتی اگر از هیلا ترسی نداشتند، باید ستارهٔ سیاه را هم در نظر میگرفتند.
با فکر کردن به ستارهٔمثلاً سیاه، بیاختیار کامشان تلخ میشدمتحدانشان و حسادت وجودشان را فرا میگرفت.
او یک افسرِ فرارتبهٔ آی دیگر بهخالیِ چنگ آورده بود... ستارهٔ سیاه اینهمه استعدادِزدن ناب را از کجای کیهان پیدا میکرد؟
«اِم، من آروراالان هستم. از پیوستنآدمِ به انجمن خوشحالم...»
آرورا روی صندلیاش نشست و معرفیِ کوتاهی از خود ارائه داد. سپسانجمنِ متنی را که از بر کرده بود روخوانی کرد و جملاتِ کلیشهایکیهانی مانندِ «مایهٔ افتخار است که عضوی از انجمن باشم» را بر زبان آورد.
بقیه نیزبرخی با روی خوشمثلاً پاسخش را دادند.
هیلا که درمیخورد گوشهای نظارهگر بود،صندلیِ پنهانی پوزخند زد.
تچ، سگصفتها. هیچوقتالان ندیده بودم باآدمِ من اینقدر گرم بگیرید...
آرورا کانونِ توجهِ جلسهٔ امروز بود. او که سرانجام به محفلِ فرارتبههای آشکل راه یافته بود، سراپا کنجکاوی بود. در مواجهه با تلاشِ بقیه برای دوستی، باگروهی هیجان به صحبت ادامه میداد و تضادِ آشکاری با چهرهٔ سردِ هیلا خلق میکرد.
با شنیدنِ حرفهای خودش، بقیه مطمئن شدندمستقیمِ که آرورا میتواند طولِ عمرشان را افزایشاساسِ دهد. از خوشحالی سر از پا نمیشناختند.
با این حال، تا حرف از درخواست برای این کار به میان میآمد، آرورا توپ را در زمینِ هانمیزدند شیائو میانداخت و اعلام میکرد که فقط تابعِ دستوراتِ ستارهٔ سیاه است. این موضوع از پیش هماهنگ شده بودنیست تا اعتبار و جایگاهِ هان شیائو را بالاتر ببرد و شانسِ انتخابِ مجددش را تا حدِ امکان افزایش دهد.
با شنیدنِ این حرف، همه به هان شیائو چشم دوختند. وقتی لبخندش را دیدند، فوراً شستشان خبردار شد که برایعظیمی گرفتنِ تأییدیه از او باید بهایی بپردازند. پس از سالها شناخت، خوب میدانستند که نه معامله با ستارهٔ سیاه کارِعدهای راحتی است و نه فریب دادنش. انتخاباتِ ریاستِ انجمن نزدیک بود؛ بهراحتی میشد فهمید ستارهٔ سیاه چه پیامی را مخابره میکند.
بعد از مدتی گپ زدن، یک نفرمیانِ نتوانست جلوی کنجکاویاش را بگیرد و پرسید:گرفته «چرا برای ارتشِ ستارهٔ سیاه کار میکنی؟»
آرورا ماجرای دورانِ حضورش در سازمانِاعضای جوانه را خلاصه تعریف کرد و گفت:دیگر «خب، ستارهٔ سیاه من رو نجات داد...»
با شنیدنِ این حرف، حتیهیلا کسانی که از گذشتههای دورِ ستارهٔحین سیاه خبر داشتند هم جا خوردند.
یک سازمانِ ناچیز در حدِ تمدنِ سیارهایبیمغز که سه فرارتبهٔ آ بیرون داده بود...انجمنِ این سازمانِ جوانه دیگر چقدر خوشاقبال بود‽
مدتی گذشت و هان شیائو که دیدمیانِ بحث بهقدرِ کافی پیش رفته است، سرِ صحبتمعیارِ را باز کرد و موضوع را تغییر داد.
«بسیار خب، همه با هم آشنا شدید. بگذارید از این فرصت استفاده کنم و نکتهایشراکتهایشان را بگویم. جلسهٔ عمومیِ بعدی، انتخاباتِ ریاست است. منیسون آن زمان کنارهگیری میکند و همهٔدلیلِ اعضا میتوانند نامزد شوند. انتخابات بهصورتِ رأیگیری است و هر نفر یک رأی دارد. یادتان نرود.»
حاضران سر تکان دادند.
در همان حال، چشمانِ منیسون کمیآدمِ باز شد. نگاهی به هان شیائوصحبت انداخت و دوباره چشمهایش را بست.
...
در سیارهای در جهانِ سوسوزن...
«انتخاباتِ ریاستِ بعدی،میخورد هان؟ اگه بتونمصندلیِ اون کرسی رو بگیرم...»
در داخلِهمین یک کاخ، چشمانِکافی رویس برقی زد.
او فرارتبهٔ آِ نسبتاً تازهکاری بود. با کمکِ این بستر، خیلی زود سازمانِ خودش رامعیارِ شکل داده بود. از این رو، بهخوبی میدانست انجمن چه قدرتی دارد و از همانشراکتهایشان ابتدا به آن چشم دوخته بود. گهگاه خیالپردازی میکرد که خودش در رأسِ آن قرار بگیرد.
رئیسِ بعدی تا دو ماهِمثلاً دیگر انتخاب میشد و رویسمتحدانشان احساس میکرد فرصتش فرا رسیده است.
بهعنوانِ یک تازهکار، میدانست که حریفِ پیشکسوتهایی مثلِجدیدی ستارهٔ سیاه نمیشود. با این حال، جاهطلبیاش باعثهویتِ میشد بخواهد هر طور شده شانسش را امتحان کند.
اگر موفق میشد چه؟
آدمِ دستبهکاری بود. تاآدمِ این فکر به سرش زد،خودشان بیدرنگ دست به کار شد.
«از نظرِ قدرت که قطعاً حریفِ ستارهٔمستقیمِ سیاه نمیشم، ولی انتخابات بر اساسِ رأیه. باشراکتهایشان اینکه شانسم کمه، اما کاملاً هم ناامیدکننده نیست...»
چشمانِ رویس تندتند چرخید.
تازهکارهایی که تازه پا به محفلِ فرارتبههای آ گذاشته بودند، راهیخودشان نداشتند تا از روابطِ شخصیِ هان شیائو با دیگر اعضا سرمثلاً در بیاورند؛ برای همین درکِ درستی از گستردگیِ ارتباطاتِ ستارهٔ سیاه نداشت.
از این رو،کافی به چشمِ رویس،داریم شانسش صفر نبود.
یکی از دلایلی که جرئت میکرد دستمستقیمِ به چنین کاری بزند این بود کهاساسِ بهعنوانِ عضوِ انجمن، جانش در خطر نمیافتاد.
از نظرِ قدرتِ نبرد هم، با اینکهخالیِ رویس اعتراف میکرد حریفِ هان شیائو نمیشود،زدن اما حس میکرد اختلافشان نباید خیلی فاحش باشد.
زمانی که رویس به شهرت رسید، هان شیائو مدتی بود که چراغخاموش حرکت میکرد.انجمنِ هرچه از قدرتِ ستارهٔ سیاه میدانست، شنیدههایش از دیگران بود؛ هرگز شخصاً آن رابیطرفها تجربه نکرده بود و با تماشای ویدیوهای اینترنتی هم نمیشد به جزئیاتِ واقعی پی برد.
اعتمادبهنفسِ کاذب مشکلِ رایجِ بیشترِ فرارتبههای آِ تازهکارجناحهای بود. آنها جاهطلب و کلهشق بودند و همیشهدستهبندیِ رؤیای پایین کشیدنِ بالانشینها را در سر میپروراندند.
معمولاً فقط سیلیِ روزگار میتوانست این بیماری را درمانکیهانی کند، اما از وقتی رویس به یک فرارتبهٔ آمانندِ تبدیل شده بود، هنوز هیچ «درمانی» دریافت نکرده بود.
«با اینکه ستارهٔ سیاهکنارِ میخواد رئیس بشه، کی گفتهگذاشته من نمیتونم از چنگش دربیارم؟»
رویس در ذهنش مشغولِاندازهٔ نقشهکشیدن شد و باداریم اشتیاق به انتظار نشست.
...
دو ماه بهسرعت برق گذشت و موعدِ انتخاباتِ انجمنِکیهانی فرارتبهٔ آ فرا رسید. سازمانهای مختلف در سراسرِ کیهانمانندِ چشم به این رویداد دوخته و منتظرِ نتایج بودند.
در داخلِ سالنِ درهایبسته، همهٔ اعضا زودتر از همیشهگذاشته آنلاین شدند. فضا سنگین و رسمی بود. نگاهِ حاضرانحدس مدام بینِ منیسون و هان شیائو در رفتوآمد بود.
هان شیائو گفت: «اهم، حالا که همه جمعاند،داریم شروع کنیم.» سپس با لبخندی به منیسون نگاه کردمعیارِ و افزود: «بگذاریم خودِ رئیس جلسه را اداره کند.»
منیسون نگاهی به اوآدمِ انداخت، بهآرامی ایستاد وجناحهای به سراسرِ سالن نگاه کرد.
پس از سکوتی کوتاه، منیسون به حرف آمد: «طبقِ قوانینِ انجمن، رئیسگروهی هر ۵۰ سال یک بار انتخاب میشود. حالا که ۵۰ سال گذشتهقدرتشان است، از مقامِ ریاست کنارهگیری میکنم و امروز هم نامزد نخواهم شد.»
با شنیدنِچشم این حرف،کنارِ حاضران خشکشان زد.
با اینکه بیشترشان میدانستند منیسون دوباره رأی نمیآورد، امامیانِ هیچکس فکر نمیکرد به این راحتی تسلیم شود. در کمالِبرخی تعجبِ همه، منیسون بهکلی قیدِ نامزدی برای ریاست را زد.
هان شیائو هم کمی جا خورد. خودشمیانِ را برای بحث و جدل با منیسونگرفته آماده کرده بود، اما او یکراست کنار کشید.
عجیبه، اینبرخی کارا به شخصیتِمثلاً منیسونِ پیر نمیخوره!
هان شیائو برای اطمینان پرسید:هیلا «واقعاً نامزد نمیشوید؟ نکند نگرانیداین وقتی به من باختید، آبرویتان برود؟»
منیسون جوابی نداد: «همف.»
با دیدنِ اینکافی واکنش، هان شیائوداریم سر تکان داد.
منیسون هر فکری که در سر داشت مهم نبود؛ همینمتحدانشان که نامزد نمیشد، یعنی بزرگترین رقیب از میدان به درسازمانهایشان رفته بود. حالا دیگر ریاستِ هان شیائو تقریباً قطعی بود.
هان شیائو نگاهی به چهرهٔ حاضران انداختخالیِ و پرسید: «در این صورت، من اولین نفریکنجکاوی هستم که نامزد میشوم. کسِ دیگری هم هست؟»
خیلیها نگاهشان راالان دزدیدند و باآدمِ او چشمدرچشم نشدند.
با اوضاعِ فعلی، ریاستِ ستارهٔ سیاه از همینجناحهای حالا قطعی به نظر میرسید. گذشته از این،دستهبندیِ او واقعاً شایستهترین فرد برای این مقام بود.
هیچکدام از فرارتبههای آِ سطحِ اوج که بیشترین صلاحیت را برای نامزدی داشتند لامتاکام حرف نزدند، درآمده نتیجه بقیه هم جو را گرفتند و دهانشان را بستند. با خودشان فکر میکردند بهتر است بگذارندنهایی ستارهٔ سیاه تنها نامزدِ میدان باشد تا مرحلهٔ رأیگیری خط بخورد و او درجا به ریاست برسد.
اما درست وقتی همه فکر میکردندصندلیِ اوضاع به همین منوال پیش میرود،حاضر صدایی پر از اعتمادبهنفس به گوش رسید.
«من نامزد میشم!»
کی؟ کی اینقدر کلهشقه‽
حاضران جا خوردند.عظیمی سر که چرخاندند،اعضای حالتِ چهرهشان دیدنی شد.
رویس دستش را بالا برده و در همان حالتگذاشته نگه داشته بود. لبخندی هیجانزده بر لب داشت، گوییحدس از اینکه کانونِ توجه قرار گرفته بود لذت میبرد.
هان شیائوهمین کمی غافلگیراندازهٔ شد: «مطمئنی؟»
رویس که اصلاً ترسی به دل راه نداده بود، زل زد توی چشمهایشکل هان شیائو و با لحنی که بوی تقابلِ مستقیم میداد، گفت: «به هربیطرفها حال هر کسی میتونه نامزد بشه، پس چرا امتحانش نکنم؟ اگه بردم چی‽»
این حرکت در ظاهر خیلی حماسی ومستقیمِ پرشور به نظر میرسید، اما به چشمِاساسِ حاضران چیزی جز یک حماقتِ خندهدار نبود.
این تازهکار عجب دلوجرئتیکنارِ داره. واقعاً میخواد باجدیدی ستارهٔ سیاه سرشاخ بشه؟
در همان حال، آرورا آرام درآدمِ گوشِ هیلا زمزمه کرد: «این یاروصحبت باید یه رزمیکار باشه، مگه نه؟»
هیلا نگاهی به او انداخت.
«درست حدس زدی.»