چپتر 1157: تعویضکننده روح
0جایی در حلقهٔ ستارهایِ شکسته، سه ناوِ جنگیِ کوچک باداده نشانِ ارتشِ ستارهٔ سیاه در فضای پرستاره پیش میرفتند. هر سهروز ناو شاتلهای کلاسِ بلیتز بودند و از سرعتی استثنایی بهره میبردند.
وظیفهٔ این نیرو ردیابیِ هرگونه ناوگانِ ترابریِ مشکوک بود. در اتاقِ فرماندهیِ سفینهٔ پیشاهنگ، ناخداکرد با دقت به نقشهٔ ستارهایِ روبهرویش خیره شده بود که مسیرِ گشتزنیِ جوخه را نشانگمش میداد. بهمحضِ یافتنِ واحدی مشکوک یا دریافتِ مأموریتی جدید، مختصات روی نقشه نمایش داده میشد.
یکی از افسرانِ نزدیکش سرِ صحبت را باز کرد: «شنیدم چند روز پیش، انگارکرد ردِ یه ناوگانِ ترابریِ مشکوک تو ناحیهٔ ستارهایِ همسایه پیدا شده. اما سرنخهاش جستهظاهراً و گریخته بوده و ظاهراً گمش کردن. فکر میکنی گذرشون به بخشِ ما هم بیفته؟»
شخصِ دیگری با کمی حسرت گفت: «اگه بشه که عالی میشه. اگه بتونیم ناوگانِ مشکوکشنیدم رو ردیابی کنیم، افتخارش به اسمِ ما تموم میشه. چند ماهه داریم اینجا گشت میزنیمکردن و حتی یه مأموریتِ درستوحسابی هم انجام ندادیم. اگه شانس نیاریم، احتمالاً هیچ امتیازی گیرمون نمیآد.»
از آنجا که مأموریتِ گشتزنی کسالتبار و خستهکننده بود، ناخدا جلوی گپ زدنِ زیردستانش را نگرفت، چرا که خودش هم باروز آنها همعقیده بود. با اینکه فقط عضوی ردهپایین در ارتش به حساب میآمد، اما شوقِ پیشرفت داشت. اگر امتیازِ شایستگیِ کافی جمعحسرت میکرد، میتوانست صلاحیتِ آموزشِ نخبگانِ ارتش را به دست آورد و با سرمایهگذاری روی خودش، راه را برای ارتقای مقامش هموار سازد.
بیپ بیپ!
در این لحظه، نقطهٔ نوریِ سرخی روی نقشهٔ ستارهای سوسو زدسرِ و صدای اعلانی بلند شد. این یک مأموریتِ بازرسیِ میدانی بود؛پیدا به این معنا که شناورِ فضاییشان واحدی مشکوک را رهگیری کرده بود.
«مأموریت!»
چشمانِ ناخدا برق زد و با خود فکر کردنمایش فرصتش فرا رسیده است. بیدرنگ به ناوگان دستور دادکرد تغییرِ مسیر دهند و بهسوی مختصاتِ مشخصشده حرکت کنند.
سفینهها فوراً دور زدند ونقشه موتورهایشان با غرررشی بلند، آنها رانزدیکش به اعماقِ آسمانِ پرستاره پرتاب کردند.
پس از مدتی پرواز، تیم به موقعیتِ هدفیکی رسید. با روشن کردنِ دستگاهِ ردیاب، ۳۰ یاچند ۴۰ چینخوردگیِ فضایی روی صفحهٔ رادار نقش بست.
اینها ردهای بهجامانده از پرشهای موتورِ فرانوری بود. هر رد حضورِسرِ یک سفینه را نشان میداد. در این لحظه، ردها هنوز محو نشدهاما بودند و امتدادشان، مسیرِ حرکتِ این دهها سفینهٔ تغییرقیافهداده را فاش میکرد.
ناخدا بیهیچ تردیدی گفت: «در مجموعمختصات ۴۱ ردِ پرشِ فرانوری شناسایی شده.یکی ردشون رو بگیرید و بهشون برسید!»
جوخه حالا جانِ تازهای گرفته بود. آنها ردِ موتورهای فرانوریافسرانِ را دنبال کردند و حدود دو ساعت به تعقیبشان ادامهردِ دادند تا اینکه سیارکی بایر در میدانِ دیدشان پدیدار شد.
رد در اینجا به پایان میرسید؛داده به این معنا که هدف در اینباز نقطه از حالتِ فرانوری خارج شده بود.
معاونِ ناخدا نگاهی به رادار انداخت و گفت: «گزارش میدم،نزدیکش هدف ناپدید شده. ممکنه برای جمعآوریِ منابع روی سیاره فرودناحیهٔ اومده باشن یا پشتِ سیارک کمین کرده باشن. منتظرِ دستورم.»
ناخدا دو ثانیه سبکسنگین کرد و سپس گفت: «شمارهٔ ۲، سطحِ سیاره رو اسکننزدیکش کن. شمارهٔ ۳، سیاره رو دور بزن و برو پشتش. شمارهٔ ۱، موقعیتت روسرنخهاش حفظ کن. موتورها رو روشن نگه دارید، آماده باشید تا هر لحظه حرکت کنیم.»
«دریافت شد.»
سه سفینه فوراً از همنمایش جدا شدند و طولی نکشیدنزدیکش که نتایج به دستشان رسید.
ناوگانی پهلوگرفته روی سطحِ سیاره پیدا شد. نشانشان متعلق به یک سازمانِ تجاریِباز محلی بود و در حالِ حاضر مشغولِ استخراجِ منابعِ گازیِ زیرزمینی بودند. ابعادِ اینبوده ناوگان دقیقاً با تعدادِ ردهای پرش مطابقت داشت و همان هدفِ موردنظرِ تیم بود.
ناخدا دستور داد: «یک پیامِجدید ارتباطیِ گسترده بفرستید و درخواستداده کنید کدهای شناساییشون رو بررسی کنیم.»
ناوگانِ ترابریِ اتحادِ اَبَرخوشهایها در طولِ سفر از روشهای مختلفی برای پنهان شدن استفاده میکرد و یکی ازروز رایجترینِ آنها، جا زدنِ خود بهجای نیروهای سازمانهای دیگر بود. اگر تیمِ ردیابیِ منطقه بهطور اتفاقی با چنینبیفته ناوگانهایی روبهرو میشد، معمولاً درخواستِ بررسیِ هویتِ طرفِ مقابل را میداد؛ مجرم تا زمانی که بیگناهیاش ثابت شود.
با این حال، اختیارِ بررسیِ هویتِ هر ناوگانِ عبوری درنزدیکش واقع تنها به تیمِ امنیتِ تمدن واگذار شده بود. ارتشِناحیهٔ ستارهٔ سیاه، بهعنوانِ یک سازمانِ مسلحِ خصوصی، چنین حقی نداشت.
اما در این دنیا زورِ بازو حرفِ اول را میزد. انگیزهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاه برای ردیابیِ ناوگانهای ترابریِ تمدنِ مودو باعث شده بود بسیاری از تمدنها برای دوری از دردسر به این کار رضایت دهند. بیشترِ تمدنهایدیگری حلقهٔ ستارهایِ شکسته مشکلی با این قضیه نداشتند و چشمشان را روی آن میبستند. گاهی اوقات تیمِ ردیابی یک گروهِ ترابریِ واقعی را گیر میانداخت و دشمن پیشدستی میکرد. این خطری اجتنابناپذیر به شمار میرفت. بنابراین، تیمِزیردستانش ردیابی معمولاً واردِ درگیری نمیشد و تنها ارتباطش را با بخشِ اطلاعات حفظ میکرد. به این ترتیب، حتی در صورتِ کشته شدنِ اعضای تیمِ ردیابی و قطعِ ارتباط، پیامها ارسال میشد و بخشِ اطلاعات هویتِ دشمن را میفهمید.
در این زمان، تیمِ ردیابیجدید درخواستِ ارتباطی برای ناوگانِ ترابری فرستاد،میشد اما طرفِ مقابل هیچ پاسخی نداد.
ناخدا فوراً هوشیار شد:روی «یه جای کار میلنگه. سریعیکی آماده بشید تا گزارش بدیم...»
پیش از آنکه حرفش تمام شود، سرش گیج رفت و دیدش تار شد.باز این حالت تنها یک ثانیه به طول انجامید و دوباره دیدِ واضحی پیدا کرد.بوده اما صحنهٔ روبهرویش تمامِ بدنش را خشک کرد و ترس را به جانش انداخت.
دید که محیطِ اطرافش به یک زندانمیشد تبدیل شده و بدنش محکم در یک محفظهٔشنیدم حبس ثابت مانده است، بیآنکه بتواند تکان بخورد.
زبانش بند آمده بود.
من تا یه ثانیهروی پیش تو اتاقِ فرماندهی بودم.یکی چطور سر از اینجا درآوردم؟
پیش از آنکه بتواند از وضعیتش سر در بیاورد، دوباره سرشسرِ گیج رفت. محیطِ اطرافش تغییر کرد و حالا در یک اتاقِپیدا شیشهایِ شفاف قرار داشت و دستهای از سوسکهای سیاه کنارش میلولیدند.
با نگاه از میانِ دیوارهای شفاف، با وحشت غولهایی رانزدیکش دید که بیرون از اتاق راه میرفتند، بیآنکه حتی نگاهی بههمسایه آنها بیندازند. حتی نمیتوانست ببیند این غولها واقعاً چقدر قد دارند.
انگار همهچیز دردریافتِ دیدرسش بینهایت بارمختصات بزرگتر شده بود.
ناخدا ناخودآگاه زمزمه کرد: «این دیگهنمایش چه وضعشه...» اما بهجای شنیدنِ صدای خودش،صحبت تنها صدای هیسهیسِ ضعیفی به گوشش رسید.
مکثی کرد و سپس سرش را پایین انداختیکی تا به خودش نگاه کند. لرزهای بر اندامشچند افتاد و جرئت نمیکرد چشمانش را باور کند.
بدنش در واقع به بدنِنمایش یک سوسکِ سیاه تبدیل شدهنزدیکش بود، درست مثلِ حشراتِ اطرافش!
در آنواحدی لحظه، انگارمأموریتی همهچیز را فهمید.
دنیا کهجدید بزرگتر نشده...روی من کوچیک شدم!
در این لحظه، فورانی از شعلههای نارنجیِ تیره درافسرانِ آسمان زبانه کشید، تمامِ کپسولِ شیشهای را پر کردانگار و افکارش را به ابری سفید و سوزان بدل ساخت.
بوم!
تنها در یکدریافتِ چشمبرهمزدن، تمامِ سوسکهایمختصات سیاه خاکستر شدند.
ویژژژ!
اپراتوری با روپوشِ سفیدِ آزمایشگاهی، شعلهافکنِ موردِ استفادهیکی در آزمایش را کنار گذاشت. نگاهی به بقایایچند درونِ کپسولِ شیشهای انداخت و علامتِ «اوکی» داد.
رهبرِ تیم سر تکاننقشه داد و گفت: «به فرماندهافسرانِ گزارش بدید. اهداف نابود شدند.»
«همم.»
در سفینهٔ پرچمدار، فرمانده درنقشه حالی که از دریچه به صحنهٔنزدیکش بیرون نگاه میکرد، سر تکان داد.
دو سفینهٔ شمارهٔ ۲ و ۳ از قبلیکی به تلی از آتش تبدیل شده بودند. تنهاچند سفینهٔ فرماندهی توانست فرار کند و از مهلکه بگریزد.
در این سفینهٔ فراری، تمامِنمایش اعضا تنها پوستههایی خالی بودندنزدیکش که روحی متفاوت جایگزینشان شده بود!
«نقشه موفقیتآمیز بود.»
فرمانده بهآرامی سر تکان داد و به پهلو نگاهیکی کرد. آینهای دودی و بلورین در هوا شناور بود کهانگار حدود ۵۰ سانتیمتر قطر و فقط ۳ سانتیمتر ضخامت داشت.
دوقلوهای تعویضکنندهٔ روح جلوی این آینه ایستاده بودند.یکی کفِ دستانشان تا مچ در سطحِ آینه فروچند رفته بود، انگار که آینه آنها را میبلعید.
این آینه همانروی گنجینهٔ کیهانیِ شگفتانگیز بهمیشد نامِ تعویضکنندهٔ روح بود!
فرمانده غرید:واحدی «تمام شد. همینجدید الان متوقفش کنید!»
با شنیدنِ این حرف، دوقلوهای تعویضکنندهٔ روح بهآرامی دستانشان را بیروننزدیکش کشیدند. سربازانِ اطراف بیدرنگ جلو رفتند، تعویضکنندهٔ روح را برداشتند وهمسایه آن را دور از دوقلوها، در گاوصندوقی بسیار پیشرفته قرار دادند.
دوقلوها با دیدنِ این صحنه، نگاهی به برجکهای مکانیکیِافسرانِ اطراف انداختند که از دیوارها و زمین بیرون زدهانگار و بهسوی آنها نشانه رفته بودند، و سپس بیخیال خندیدند.
این برجکها تجهیزاتِ امنیتی برای جلوگیری از حرکتِ آنها بود. آنها از راهِ دور و هوشمند کنترل میشدند، چرا که تعویضکنندهٔ روح فقط روی روحِ موجوداتِگریخته زنده اثر داشت و در برابرِ ماشینآلات بیفایده بود. سپس فرمانده نگاهش را پس گرفت، به سمتی که شاتل در حالِ فرار بود خیره شد و زمزمهاینجا کرد: «جنگجویانِ مرگی که از پیش آماده کرده بودیم، دیگر در میانِ دشمن نفوذ کردهاند. با طعمهای که گذاشتهایم، همین باید برای گیر انداختنِ هدف کافی باشد...»
«جوخهای در منظومهٔ هزار نور، در راهِ تعقیبِ یکنمایش ناوگانِ مشکوک کمین خورد. دو تا از سفینههایشان نابودکرد شد و فقط یکی توانست جانِ سالم به در ببرد...»
در مقرِ ارتشِ ستارهٔ سیاه واقع در حلقهٔ ستارهایِ شکسته، نرون پسسرِ از خواندنِ گزارش این را زمزمه کرد. سرش را بالا آورد، بهاما چند افسرِ حاضر در اتاق نگاه کرد و پرسید: «نظرِ شما چیست؟»
میا قاطعانه گفت: «وضعیت روشن است. ناوگانِ ترابری به آنهانزدیکش حمله کرده، پس احتمالاً کارِ اتحادِ اَبَرخوشهایهاست. باید بیدرنگ نیروهایناحیهٔ اطرافِ محلِ حادثه را بسیج کنیم تا هدف را تعقیب کنند.»
تومار با تردید گفت: «به نظرم کمی عجیب میآید. اتحادِ اَبَرخوشهایها معمولاً حملهٔ رودررو نمیکند، چون بهمحضِ درگیری هویتشان فاشناحیهٔ میشود. بیشترِ اوقات سعی میکنند از شرِ تعقیبکنندهها خلاص شوند. تنها دلیلشان برای حمله این است که نیروهای تعقیبکننده زودتر شناساییاگه نشده باشند و تصادفاً به آنها رسیده باشند... اما وقتی حمله کنند، هیچکس را زنده نمیگذارند. مواردِ قبلی همگی همینطور بود.»
او دههها بود که زیرِ نظرِ لاگی جادو میآموخت. با اینکه استادش آدمِ تنبل و بیخیالی بود، باز هم نتوانستهچند بود در برابرِ استعدادِ تومار در جادو مقاومت کند، بنابراین تومار آرامآرام پلههای ترقی را طی کرده و به یکی ازدیگری افسرانِ ارتشِ ستارهٔ سیاه تبدیل شده بود. رابطهاش با نرون خوب بود و در حالِ حاضر در تیمِ او حضور داشت.
میا حدس زد: «شاید سفینهٔ بازمانده بهموقع فرار کرده باشد.افسرانِ با این حال، خوشههای ستارهای حتماً فهمیدهاند که اطلاعات لوردِ رفته، پس شاید تصمیم گرفتهاند انرژیشان را برای تعقیب هدر ندهند؟»
تومار هم زیادروی شک نکرد وداده گفت: «منطقی است.»
«اول بیاییدمختصات از بازماندگاننقشه جزئیات را بپرسیم.»
نرون کمی فکر کرد و سپس به دستیارش دستورنمایش داد با ناخدای سفینهٔ بازمانده تماس بگیرد. لحظهای بعد، ارتباطشنیدم برقرار شد و ناخدای تیمِ تعقیب روی صفحه پدیدار گشت.
«ماجرا راجدید تعریف کن. میخواهمنقشه جزئیات را بدانم.»
چشمانِ ناخدا روی صفحه برقی زد. سر تکان دادافسرانِ و در حالی که چهرهاش آمیزهای از ترس وانگار خشمِ باقیمانده را نشان میداد، ماجرا را تعریف کرد.
روحِ درونِ این بدن از پیش با یکی از جنگجویانِ مرگی که تمدنِ مودو آماده کرده بود، جایگزین شدهردِ بود. اثرِ تعویضکنندهٔ روح فقط انتقالِ روحِ دو بدن نبود، بلکه به روحِ مهاجم اجازه میداد بیشترِ خاطراتِ هدفکمی را نیز به ارث ببرد. دلیلش این بود که مغزِ فیزیکیِ بدن همچنان سرِ جایش بود، درست مثلِ یک کتابخانه.
با این حال، این خاطرات بهطورِ طبیعی با روحِ جدید ادغام نمیشد. باید آرامآرامنزدیکش مرتب و خوانده میشد و طبیعتاً بخشهایی از آن هم از دست میرفت. بهطورِسرنخهاش کلی، خاطراتِ قدیمیتر راحتتر فراموش میشدند، در حالی که خاطراتِ اخیر دستنخورده باقی میماندند.
معمولاً نوعی دافعه وجود داشت که از ادغامِ ارواح و بدنهای فیزیکیِ متفاوت جلوگیریباز میکرد. روشهایی مانندِ تناسخ در کالبدی جدید و تسخیرِ روح را برخی اسپرها یابوده سایکیکها، مانندِ فیدین یا چن شینگ، هم میتوانستند انجام دهند، اما درصدِ موفقیتشان پایینتر بود.
تعویضکنندهٔ روح درصدِ موفقیتِ انتقالِ ارواح را بهشدت افزایش میداد و در شرایطِ عادی آن را به نزدیکِانگار ۱۰۰٪ میرساند. با این حال، این موضوع تحتِ تأثیرِ قدرتِ هدف و قدرتِ کاربر قرار داشت. در عینِشخصِ حال، استفاده از تعویضکنندهٔ روح برای تکمیلِ انتقالِ روح، احتمالِ پسزدنِ بدن و روح را بهشدت کاهش میداد.
انتقالِ روح تنها یکی ازنمایش عملکردهای تعویضکنندهٔ روح بود. این وسیلهٔسرِ مرموز کارکردهای بسیارِ دیگری هم داشت.
نرون پس از شنیدنِ گزارش، چندمختصات کلمهای به او دلگرمی داد ویکی آماده شد تا به مکالمه پایان دهد.
در این لحظه، «بازمانده» ناگهان چهرهای خشمگین و غمگین به خود گرفتسرِ و فریاد زد: «ما الان نزدیکترین واحد به دشمن هستیم. امیدوارم بتوانم بهسرنخهاش این مأموریت ادامه دهم و برای گرفتنِ انتقامِ دوستانم، نیروهایشان را تعقیب کنم!»
«البته.»
این درخواست منطقی بود و نرونداده دلیلی برای رد کردنش نداشت. با قطعباز شدنِ ارتباط، تومار دوباره به حرف آمد.
«نرون، حالا که هدف میداند لو رفته، قطعاً نقشهاشنمایش را عوض میکند. بهجای رفتن به مسیرِ ترابری، جداگانهکرد فرار خواهد کرد. پیشنهاد میکنم از نقشهٔ دوم استفاده کنیم.»
این اولین باری نبود که چنین سناریویی پیش میآمد. بهمحضِ اینکه نیروهایسرِ ترابریشان لو میرفتند، با آنها مثلِ مهرههای سوخته رفتار میشد. حتی اگر بهسرنخهاش تعقیبشان ادامه میدادند، باز هم نمیتوانستند پایگاهِ مخفیِ اتحادِ اَبَرخوشهایها را کشف کنند.
نرون گفت: «درست است.» برگشت و بهمیشد ازوپ نگاه کرد. با خجالت گفت: «این... جنابِشنیدم ازوپ، باز هم باید به شما زحمت بدهیم.»
ازوپ دستش را تکاننقشه داد، انگار که مسئلهٔیکی مهمی نبود: «مشکلی نیست.»
نقشهٔ دوم این بود که از تواناییِ ازوپ کمک بگیرند و او راافسرانِ به محلِ حادثه بفرستند، تا با استفاده از سرنخهای موجود بهعنوانِ واسطه، پیشگوییهایپیدا میدانی انجام دهد، احتمالاتِ متعدد را ببیند و سرنخهای بیشتری به دست آورد.
برای به دست آوردنِ پیشگوییِ واضحتر، به اطلاعاتِ بیشتری نیاز بود. این روش مؤثر بود، بنابراین درچند چند ماهِ گذشته، ازوپ فقط در مقر نمانده بود، بلکه تحتِ محافظتِ شدید، بازدیدهای میدانیِ زیادی همگذرشون انجام داده بود. این روش به ارتشِ ستارهٔ سیاه اجازه داده بود اهدافِ بسیاری را کشف کند.
نرون سر تکان داد و با صدای بلند اعلامافسرانِ کرد: «بیشتر از این معطل نکنیم. بیدرنگ سفینه راانگار آماده کنید و جنابِ ازوپ را به محل ببرید.»
در پهنهٔ ستارهایِ خاصی، روی سیارهای خاص، در پایگاهی خاص، منیسونسرِ در حالی که دستانش را پشتِ سرش گره کرده بود، جلویپیدا یک صفحهٔ مجازی ایستاده و به محتوای آن خیره شده بود.
این اطلاعاتِ محرمانهای از پایگاهِ اصلی در رودِ ستارهایِنمایش آغازین بود که از جاسوسش در تمدنِ مودو، کهکرد سالها پیش آنجا نفوذ داده بود، به دستش میرسید.
فقط پیامِجدید کوتاهی نوشتهروی شده بود.
دوقلوهای تعویضکنندهٔ روح از پایگاه منتقلداده شدند و تعویضکنندهٔ روح توسطِ ارتشصحبت از انبار خارج شد. مقصد نامعلوم است.
منیسون در حالی که برقی وصفناپذیر در چشمانش میدرخشید، با خودش زمزمهصحبت کرد: «تعویضکنندهٔ روح... اگر حدسم درست باشد، تمدنِ مودو قصد دارد ازسرنخهاش این گنجینهٔ کیهانی برای مقابله با او استفاده کند. شاید من هم بتوانم...»