چپتر 605: شاگردانِ جدید
0هان شیائو که زبانش بندجنگیدن آمده بود، ارتباطگیر را کنارگرفت گذاشت و به فکر فرو رفت.
چرا ایمز میرهاژدهای سرزمینِ خون؟ میخوادکسی دردسر درست کنه؟
مالکیث یک بار گفته بود که ایمز با سرزمینِ خون مشکلاتی دارد. تایرانت یکی ازمشت افسرانش را گرفته بود و آنها نبردِ شدیدی کرده بودند که با شکستِ ایمز تمامسپس شده بود. هان شیائو حس کرد ایمز این بار با نیتِ خیری به آنجا نمیرود.
اصرار داشت من رو همچهجور ببره. میخواد کمکش کنم وپاتوقِ جلوی افسرهای تایرانت رو بگیرم؟
گوشهٔ لبِ هان شیائو پرید. او حالا قویترین افسرِ اژدهای شناور بود. آن زمان،مکالمهشان ایمز کسی را نداشت که بتواند زیرِ دستش به کار بگیرد. حالا که بالاخرهخطرناکه کسی را پیدا کرده بود که میتوانست بجنگد، میخواست نهایتِ استفاده را از او ببرد؟
زیردستِ تایرانت آدمهای قویِ زیادی بودند. هشت مقامِ پیشگامِ رتبهٔ آ فقط نوکِ کوه یخ بودند؛بجنگد مقاماتِ پیشگام تنها جایگاهِ افسرانِ عالیرتبهشان نبود. اگر ایمز فقط او را با خود به سرزمینِمقاماتِ خون میبرد، البته که خودش در نهایت مشکلی پیدا نمیکرد، اما برای او نمیشد چنین حرفی زد.
امیدوارم برای جنگیدناول نریم اونجا... هانتماشا شیائو کمی سردرد گرفت.
هیلا از اول تا آخرِچهجور مکالمهشان را تماشا کرده بود.پاتوقِ گیج پرسید: «سرزمینِ خون چهجور جاییه؟»
هان شیائو با نارضایتی جوابجنگیدن داد: «اونجا پاتوقِ یه مشتگرفت آدمِ عضلهایه. فقط یه جای خطرناکه.»
از آنجا که ایمز بهزمان او گفته بود عجله کند،دستش هان شیائو دیگر معطل نکرد.
رینولد را پیدا کرد و به او گفت در پایگاهِ شمارهٔ ۱ بماند. سپس سیلویا را پیدا کرد و به او گفت به بقیهٔ امور رسیدگی کند.پایگاهِ این فقط یک روالِ عادی بود؛ کسی که در واقع پایگاهِ شمارهٔ ۱ را مدیریت میکرد فیلیپ بود و هان شیائو میتوانست اوضاع را از راهِ دور زیرمثلِ نظر داشته باشد. از این رو، حرفِ زیادی برای گفتن نمانده بود. کارهای ارتشِ ستارهٔ سیاه میتوانست مثلِ همیشه پیش برود، حتی با اینکه او در پایگاه نبود.
رسیدگی به این امور فقط نیم ساعت طول کشید. هان شیائو، هیلا وعضلهایه آرورا را که حالا لباسهای نو و مرتبی پوشیده بودند جمع کرد وسپس هر سه سوارِ خفای نورِ سیاه شدند که در آشیانه پارک شده بود.
ووو ووو!
دروازهٔ سقفِ آشیانه باز شد. تثبیتکنندهٔ ضدگرانشنداشت در زیرِ خفای نورِ سیاه به کارپیدا افتاد و نوری آبی و تیره بیرون داد.
سفینه عمودی از زمینآخرِ برخاست و شعلهای بنفشپرسید از پیشرانهایش بیرون زد.
در یک چشمبههمزدن، سفینهپرسید به پرتویی از نور تبدیلداد و در آسمان ناپدید شد.
...
خفای نورِ سیاه از موتورِزمان فرانوری خارج شد، آرامآرام به جزیرهٔکار اژدهای شناور رسید و پهلو گرفت.
«پس جزیرهٔ اژدهای شناور اینجاست...»
آرورا پس از پیاده شدن از سفینه، با کنجکاوی به چپ وآدمِ راست نگاه کرد. بیدرنگ چشمش به اراذلی افتاد که روی اسکله جمع شدهبماند بودند و همگی ظاهری ترسناک داشتند. کاملاً مشخص بود که آدمهای خوبی نیستند.
اراذل برگشتندچنین و بهامیدوارم آنها نگاه کردند.
هیلا با دیدنِ این صحنه بهسرعت خودش را بهزیرِ آرورا رساند. کنارش ایستاد و با چشمانی هوشیار، مثلِ مادهشیریاستفاده که از تولهاش محافظت میکند، به اراذلِ اطراف نگاه کرد.
هان شیائو گفت: «اینقدر هول نکن. با اینکه اژدهای شناور به دزدهای دریاییِداد کهکشانی، لاشخورها و مجرمهای تحتتعقیب اجازه میده اینجا توقف کنن، اما هیچ جنگگفت و دعوایی مجاز نیست... اِهم، البته نه همیشه. احم، بههرحال، اونا گاز نمیگیرن.»
هان شیائو حینِ حرف زدن به سمتِ آن دوداد رفت، دستش را دورِ شانهٔ هیلا انداخت و به اطرافمعطل نگاه کرد: «هی، شماها هنوز دارین به چی نگاه میکنین؟»
اراذل همگی رو برگرداندند و به کارشان رسیدند. سفینهٔسردرد هان شیائو بیش از حد معروف بود؛ هیچکس دلشچهجور نمیخواست با ستارهٔ سیاه دربیفتد، بهخصوص در جزیرهٔ اژدهای شناور.
هیلا نگاهی به هان شیائو انداخت،کسی سپس به دستِ روی شانهاش چشمبگیرد دوخت و معذب خودش را تکان داد.
«دوستِ من،هیلا باز همآخرِ که برگشتی.»
این بار، صدای ویلساندر از همان نزدیکی بهجواب گوش رسید. او از مدتها پیش خبردار شدهعجله و منتظر بود تا به هان شیائو خوشامد بگوید.
هان شیائو خبر نداشت کهجنگیدن جنی هم آنجاست و درستگرفت پشتِ سرِ ویلساندر ایستاده است.
با ویلساندر احوالپرسی کرد و بعد به جنی نگاه کرد. خندیدکار و گفت: «تو هم اینجایی، هان؟ حدس میزنم سرت خیلی شلوغآدمهای بوده؛ نسبت به دفعهٔ قبل که دیدمت لاغرتر و تکیدهتر شدی.»
چهرهٔ جنی هیچ تغییری نکرد. فقط سلاحیگیج را از دستِ یکی از نگهبانان قاپید ومشت مثلِ دیوانهها هان شیائو را به رگبار بست.
بنگ بنگ بنگ!
هان شیائو بدونِ اینکه تکان بخورد،نریم گذاشت لیزرِ کالیبرکوچک به بدنش بخورد. اینآخرِ کار اصلاً نمیتوانست آسیبی به او برساند.
در آن سو، فکِ آرورا از دیدنِ این صحنه افتاد. هیلا دندانهایشبگیرد را روی هم فشرد، انگار در این فکر بود که جلویش رازیادی بگیرد یا نه. ویلساندر هم سرش را تکان میداد و آه میکشید.
تق تق تق!
وقتی سلاح بیش از حد داغ شد وجواب دیگر نتوانست شلیک کند، جنی بالاخره آن را دورکند انداخت و با سردی گفت: «ایمز توی کاخ منتظرته.»
سپس برگشتچنین و بیدرنگ ازجنگیدن آنجا دور شد.
میدانست که نمیتواند آسیبیشناور به هان شیائو برساند؛ فقطزیرِ میخواست حرصش را خالی کند.
جنی بهعنوانِ سرپیشخدمت، اخیراً بهشدت سرش شلوغ بود. هانچهجور شیائو که خیلی مراعاتِ حالِ دیگران را میکرد، بدشجای نمیآمد بگذارد جنی برای لحظهای خودش را خالی کند.
بههرحال، این موضوع تأثیری روی کارهای او نداشت. اوداد همچنان طبقِ برنامهاش گسترش مییافت. دورانِ آسایشِ جنی تمامدیگر شده بود و دیگر هرگز برنمیگشت، درست مثلِ جوانیاش.
هان شیائو بیخیال روی لباسش دست کشید. روکمی به هیلا کرد و گفت: «بیاین بریم. میبرمتونگیج پیشِ ایمز. تو راه مسیرها رو حفظ کنین.»
آن دو که زبانشان بندزمان آمده بود، نگاهی به همدستش انداختند و سر تکان دادند.
پس از خداحافظی با ویلساندر،مکالمهشان تمامِ مسیر را تا کاخِجاییه مرکزِ جزیرهٔ شناور طی کردند.
تختِ استخوانِ اژدها در کاخ شناور بود. ایمز روی آن نشسته بود، سرش را رویخطرناکه دستش تکیه داده بود و ورودِ آن سه نفر به کاخ را تماشا میکرد. آهیرسیدگی کشید و گفت: «ستارهٔ سیاه، تو خیلی کندی، تازه بعد از چند ماه آوردیشون اینجا.»
هان شیائو نه تأیید کردجنگیدن و نه مخالفت. هیلا وگرفت آرورا برای ادای احترام تعظیم کردند.
ایمز میدانِ نیرویش را کنترل کرد، ارتفاعِ تخت را پایین آورد وبگیرد روبهروی آن سه نفر فرود آمد. لبخندی زد و گفت: «بسیار خب، شماهشت از این به بعد شاگردهای من میشید. میتونین من رو استاد صدا کنین.»
آن دو جواب دادند: «استاد.»
ایمز از این حرف بسیار خوشحال شد. لبخندش حتی ملایمتر شد. اینآدمِ همان چیزی بود که زمانی ازوپ را با آن صدا میکرد. حالاشمارهٔ که شاگردانِ خودش را داشت، حسِ بسیار خاصی به او دست میداد.
ایمز با ملایمت گفت: «گرچه تواناییهای اِسپرِ ما با همگرفت فرق دارد، اما میتوانم با استفاده از تجربهام روشهای توسعهاشنارضایتی را به شما یاد بدهم تا بتوانید از استعدادتان بهره ببرید.»
هیلا با جدیت سرشناور تکان داد و پرسید:بتواند «بسیار خب، کِی شروع میکنیم؟»
او خورهٔ تمرین بود ومکالمهشان با داشتن چنین استادِ قدرتمندی،جاییه برای شروعِ تمرین بیتابی میکرد.
با این حال ایمز سرچهجور تکان داد و گفت: «الان نه.مشت میخواهم با من به جایی بیایید.»
هان شیائو ابروحرفی بالا انداخت ونریم پرسید: «سرزمینِ خون؟»
«بله، هرافسرِ سه نفرتانشناور با من میآیید.»
هیلا و آرورا روآخرِ هم با خودش میبره؟پرسید پس انگار برای دعوا نمیریم...
هان شیائو نفسِ راحتی کشید.
خبرِ خوبی بود. دلشامیدوارم نمیخواست بیدلیل با نیروهای یکسردرد فرارتبهٔ آِ دیگر درگیر شود.
با این حال هان شیائو برای اطمینان ازبتواند قصدِ ایمز پرسید: «آنجا قلمروِ هِبر است. شنیدهامبجنگد بین شما و او مشکلاتی هست. برای چه میرویم؟»
لبخندِ ایمز کمرنگتر شد و آرام گفت: «جبّار آدمِ جاهطلبی است.نارضایتی ما با هم کنار نمیآییم. حتی یک بار فردِ بااستعدادی رادیگر از من دزدید، اما این بار برای دردسرسازی به آنجا نمیرویم.
«هر از گاهی، جبّار مهمانیِ عظیمی برگزار میکند. او برای افرادِ مهمِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته دعوتنامه میفرستد. تقریباً همه به او احترام میگذارند و در مهمانی حاضر میشوند. مقاماتِ عالیرتبهٔ دولتیروالِ از تمدنهای خوشهٔ ستارهای، نمایندگانِ سازمانهای بزرگ و گاهی حتی فرستادگانِ سه تمدنِ جهانی حضور دارند. البته فرارتبههای آِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته نیز دعوت میشوند، از جمله خودِ من... هومف، باآرورا وجود اینکه آن مرد مایهٔ دردسر است، آدمِ بسیار غیرقابلپیشبینیای هم هست. آن زمان من در مقرّش جنگ به راه انداختم، اما برای مهمانیِ بعدی، جبّار باز هم مرا دعوت کرد.
«به هر حال، مهمانیهای جبّار سالهاست که ادامه دارد. این کار به سنتی نانوشته میان سازمانهای بزرگ تبدیل شده است. فرصتی است تا بسیاری از افرادِ مهم باخطرناکه هم ارتباط برقرار کنند. جبّار تواناییِ میزبانیِ چنین مراسمی را دارد. در این مهمانی، بسیاری از افرادِ مهم با هم ارتباط میگیرند و دربارهٔ موضوعاتِ مختلف بحث میکنند.باشد در هر مهمانی حجمِ زیادی از اطلاعات به بیرون درز میکند. بحثهای میان این افراد در طولِ مهمانی تا حدِ زیادی مسیرِ آیندهٔ حلقهٔ ستارهایِ شکسته را تعیین میکند.»
پس قضیه اینه...
هان شیائو متوجهِ ماجرا شد.
به بیانِ ساده، جبّار مهمانیای برای حلقهٔ ستارهایِ شکسته برگزار میکرد که افراد برای دوستیابی،خطرناکه گپ زدن، شایعهپراکنی و اینطور چیزها در آن شرکت میکردند. تفاوت این بود که شرکتکنندگان همگیروالِ موقعیتهای بسیار مهمی داشتند که در مجموع میتوانست حتی آیندهٔ حلقهٔ ستارهایِ شکسته را رقم بزند.
میزبانیِ چنین گردهمایی و تبدیلِ آننریم به سنتی برای سازمانهای سطحبالا... جبّار واقعاًآخرِ جاهطلب بود. هدفِ عظیمی در سر داشت.
پرسید: «پس شمااژدهای هم میخواهید درکسی مهمانیِ جبّار شرکت کنید؟»
هان شیائو جا خورده بود. اژدهای شناور همیشهپرسید بیطرف مانده بود. بهعلاوه، با توجه به شخصیتِ ایمز،عضلهایه به نظر نمیرسید او به اینجور چیزها اهمیتی بدهد.
ایمز با صدای بمتریپرسید گفت: «البته که میروم! نمیخواهمداد آدمِ تنگنظری به نظر برسم!»
چی؟ اینچنین چه ربطیامیدوارم به تنگنظری داره؟
هان شیائو گیج شده بود.
سعی کرد از دیدگاهِ ایمزمکالمهشان به ماجرا نگاه کند وجاییه در نهایت متوجهِ منظورش شد.
حالم ازش به هم میخوره. چطور جرئت کرده منو به مهمونیش دعوت کنه! میخواد نشونخطرناکه بده خیلی دستودلبازه؟ لعنتی، نکنه چون فکر کرده نمیرم دعوتم کرده؟ اگه نرم، با خودشرسیدگی نمیگه چقدر تنگنظرم؟ میرم! حتماً باید برم! من دستودلباز و محشرم، چرا باید از رفتن بترسم!
هان شیائو مطمئن بود که حدسش دستکماونجا نود درصد درست است. این دقیقاً همانمکالمهشان طرزِ فکری بود که از ایمز برمیآمد.
پس چرا منو میبره؟ اوه، چون جبّار اینهمه آدمِزیرِ قوی زیر دستش داره، ایمز نمیخواد تو این زمینهنهایتِ کم بیاره. برای همینه که منو با خودش میبره!
حداقل برای دردسرسازی نمیریم...
هان شیائو با این فکرچهجور به خودش دلداری داد وپاتوقِ پرسید: «مهمانی کِی شروع میشود؟»
«هنوز کمی وقت هست. فرداجنگیدن راه میافتیم و مستقیم بهگرفت سمتِ مقرّ سرزمینِ خون میرویم.»
سرزمینِ خون در خوشهٔ ستارهایِ سئول قرار داشت. اگر حلقهٔ ستارهایِ شکسته روی یکپیدا نقشهٔ تختِ دوبعدی ترسیم میشد، مرکزِ آن خطرناکترین و ناپایدارترین خوشه بود؛ منطقهای پر ازفقط کرمچالههایی که بهطورِ تصادفی ظاهر و ناپدید میشدند و به تمامِ نقاطِ کیهان راه داشتند.
روی نقشه، یک طرف لبهٔ کیهانِتماشا شناختهشده بود که فراتر از آن،جواب بخشِ ناشناخته و کاوشنشدهٔ کیهان قرار داشت.
طرفِ دیگر، تونلهایی به سمتِ پهنههای ستارهایِ دیگر بود که فواصلِ نجومی ازعضلهایه کیهانِ متروک و خالی از سکنه را پوشش میدادند. ریسدا نیز به همین روشسیلویا و با سفری بسیار طولانی از یک پهنهٔ ستارهایِ دیگر به آنجا رسیده بود.
در اطرافِ خوشهٔ کرمچاله حدود ده خوشهٔ ستارهایکمی قرار داشت که همگی میانِ هفت تمدنِ خوشهٔگیج ستارهای در حلقهٔ ستارهایِ شکسته تقسیم و کنترل میشدند.
خوشهٔ ستارهایِ تارالام نزدیکترین خوشه به کرمچالهها بود. آنجا پردستش از لاشهخورها بود. زمانی که هان شیائو در حالِ انجامِببرد مأموریتهای چن شینگ بود، یک بار گذرش به آنجا افتاده بود.
میان خوشهٔ کولتون و خوشهٔ ستارهایِ سئولگیج منطقهای متروک قرار داشت. تقریباً میشد آنپاتوقِ را مرزِ این دو خوشه در نظر گرفت.
در طرفِ دیگرِ خوشهٔ ستارهایِ سئول، بزرگترین خوشهٔ ستارهای، یعنی خوشهٔمشت ستارهایِ ستین قرار داشت. سئول در میانِ ستین و کولتون قرارگفت داشت؛ این خوشه دومین خوشهٔ ستارهایِ کوچک در حلقهٔ ستارهایِ شکسته بود.
از نظرِ حکومتی، تمدنِ خوشهٔ ستارهای که بر سئول حکومت میکرد پادشاهیِ کلنت نام داشت و تمدنِ خوشهٔ ستارهایجاییه که بر کولتون حاکم بود، تمدنِ کریستالِ بنفش بود. این دو تمدن مسالمتآمیز در کنارِ هم زندگی میکردند. آنها دروازههایسپس ستارهایِ بزرگِ بسیاری در قلمروِ یکدیگر بنا کرده بودند. دروازهٔ ستارهایِ گودورا را نیز تمدنِ کریستالِ بنفش احداث کرده بود.
سرزمینِ خونِ جبّار متحدِ ویژهٔ پادشاهیِ کلنت بود. با وجودِ یک تمدنِ خوشهٔ ستارهایپیدا در پشتِ سرشان، مهمانیِ جبّار هم نشاندهندهٔ نفوذِ یک فرارتبهٔ آ و هم موقعیتِرتبهٔ یک تمدنِ خوشهٔ ستارهای بود. از این رو، افرادِ بسیاری در آن حضور مییافتند.
هان شیائو آهی کشید و گفت:تماشا «پس ما به خوشهٔ ستارهایِ سئول میرویم،داد درست است؟ پس با سفینهٔ من برویم.»
ایمز لبخندی زد وپرسید گفت: «من هم دقیقاًجواب همین فکر را میکردم.»