---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مکانیک افسانه ای

چپتر 1125: اطلاعاتی دربارهٔ حریم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 1125: اطلاعاتی دربارهٔ حریم

0

پیمان‌بان تمامِ تلاشش را کرد تا شوکِ درونش‌کوچک​ را سرکوب کند و فرکانسِ ذهنی‌اش را ثابت‌کجا​ نگه دارد تا هان شیائو بویی از وحشتش نبرد.

حالتِ چهره و فرکانسِ ذهنیِ هان شیائو‌همه‌کاره​ را زیرِ نظر گرفت، اما نشانی از‌برای​ تمسخر در او ندید؛ فقط کنجکاوی بود.

آیا ستارهٔ سیاه از نقشه‌های پیمانِ مقدس خبر داشت که‌دروغ​ دربارهٔ حریم پرسید، یا این اسم را جای دیگری شنیده‌کلِ​ بود؟ در سراسرِ کیهان آدم‌های زیادی از وجودِ حریم خبر نداشتند.

احساساتِ پیمان‌بان مثلِ قایقی کوچک در دریایی خروشان‌ممکن​ بود. تا جای ممکن خونسردی‌اش را حفظ کرد.‌دروغ​ با لحنی عادی پرسید: «دربارهٔ حریم از کجا شنیده‌اید؟»

هان شیائو با خونسردی‌نداشتند​ دروغ گفت: «یکی بهم‌کوچک​ گفت.» عمراً حقیقت را می‌گفت.

پیمان‌بان دست‌بردار نبود: «چه کسی؟ در کلِ کیهان‌شود​ افرادِ بسیار بسیار کمی از وجودِ حریم خبر‌کردنِ​ دارند. حتی تمدن‌های پیشرفته هم چه‌بسا بی‌خبر باشند.»

از آنجا که ستارهٔ سیاه اسمِ «حریم» را به زبان آورده بود، پیمان‌بان می‌دانست‌عمراً​ که او قطعاً اطلاعاتی در این باره دارد. اگر وانمود می‌کرد از حریم بی‌خبر‌چه‌بسا​ است، چه‌بسا فرصتِ پی بردن به میزانِ اطلاعاتِ هان شیائو را از دست می‌داد.

«خب... اگه‌احساساتِ​ بگم حسم‌قایقی​ بوده، باور می‌کنی؟»

هان شیائو چاره‌ای نداشت جز اینکه دست به دامنِ‌دریایی​ این بهانهٔ همه‌کاره شود. هرچند چندان قانع‌کننده نبود، اما‌خونسردی​ به هر حال قصدی هم برای قانع کردنِ پیمان‌بان نداشت.

اما در کمالِ تعجب، پیمان‌بان آرام سر تکان داد و دیگر سؤالی نپرسید. انگار جوابِ درستی داده بود. پیمان‌بان سپس گفت: «این در واقع راهِ ساده‌ای برای حس کردنِ حریم است، اما در کنترلِ‌شخص​ شخص نیست و بسیار مبهم است. فقط افرادی که در سلسله‌مراتبِ حیات به سطحِ خاصی رسیده‌اند، شاید، به طریقی، بتوانند پیوندی بی‌نهایت ضعیف با حریم برقرار کنند و گهگاه هنگامِ ارتباط با کیهان، شبحِ‌شنیدنِ​ مبهمِ آن را ببینند. با این حال، حواسِ شما ابعادِ بی‌شماری با آن فاصله دارد و هرگز با آن تماس پیدا نخواهید کرد. نهایتِ تجربه‌تان فقط شنیدنِ زمزمه‌هایی به زبانِ باستانی در گوشتان خواهد بود...»

هان شیائو جا خورد.

ببخشید، چه خبره‌مثلِ​ داداش؟ این توضیحاتِ‌دریایی​ الهیاتی دیگه چه صیغه‌ایه؟

با شنیدنِ حرف‌های پیمان‌بان، هان شیائو نمی‌دانست باید حرفش را باور کند یا نه. واقعاً‌عادی​ هیچ ایده‌ای نداشت که حریم چیست و امروز فقط برای امتحان کردنِ شانسش آن را‌افرادِ​ پیش کشیده بود. با این حال، ظاهراً پیمانِ مقدس واقعاً از قضیهٔ حریم خبر داشت.

«مزخرف نباف.‌چاره‌ای​ می‌شه یه چیزی‌دامنِ​ بگی که بفهمم؟»

هان شیائو دیگر‌خونسردی‌اش​ طاقت نیاورد و‌عادی​ میانِ حرفش پرید.

پیمان‌بان لحظه‌ای سکوت کرد؛ گویی تردید داشت که اطلاعاتی بروز دهد یا نه. پس از کمی سبک‌سنگین کردن، به این نتیجه رسید که در‌نبود​ میان گذاشتنِ کمی اطلاعاتِ پایه ضرری ندارد، پس آرام گفت: «حریم... موجودیتی باستانی است. هیچ‌کس نمی‌داند کِی پدیدار شده. چه‌بسا از سه تمدنِ کیهانی‌است​ هم قدیمی‌تر باشد. فقط در زمان‌های خاص و با استفاده از روش‌های مشخصی می‌توان آن را حس کرد یا حتی با آن تماس گرفت.»

چشمانِ هان شیائو برقی زد.

بالاخره کسی را پیدا کرده بود‌بهانهٔ​ که چیزی دربارهٔ حریم می‌دانست، پس قرار‌قصدی​ نبود این فرصت را از دست بدهد.

«پس، حریم چیه؟ کجاست؟»

با شنیدنِ این حرف، پیمان‌بان با حالتی‌خروشان​ عجیب به هان شیائو نگاه کرد. وقتی‌شنیده‌اید​ دید هان شیائو ظاهراً تظاهر نمی‌کند، پرسید: «نمی‌دانید؟»

هان شیائو چشمانش را ریز کرد و گفت: «اگه می‌دونستم که ازت نمی‌پرسیدم.» اطلاعاتش دربارهٔ پیمانِ‌کجا​ مقدس فقط به ظواهر محدود می‌شد؛ واقعاً از ارتباطِ پیمانِ مقدس و حریم خبر نداشت. از این‌دارند​ رو، اصلاً نمی‌دانست که تصادفاً دست روی نقطهٔ درستی گذاشته و پیمان‌بان را به وحشت انداخته است.

با شنیدنِ این حرف،‌اینکه​ پیمان‌بان بالاخره نفسِ راحتی‌شود​ کشید و خوشحال شد.

انگار ستارهٔ سیاه واقعاً از نقشهٔ ما خبر ندارد. یعنی‌دروغ​ اشتباه برداشت کردم؟ نکند اصلاً جاسوسی در کار نیست و‌کلِ​ ستارهٔ سیاه اطلاعات را از جای دیگری گیر آورده است؟

پیمان‌بان در همین افکار بود که به صحبت ادامه داد: «حریم نه در دنیای مادی‌خونسردی​ است و نه در ابعادِ ثانویه. در واقع، هیچ موقعیتِ جغرافیاییِ مشخصی ندارد. من هم‌دارند​ نمی‌دانم چطور باید حریم را تعریف کنم، اما به نظرم بیشتر شبیهِ یک پدیده است.»

هان شیائو‌زیادی​ با کنجکاوی‌نداشتند​ پرسید: «یک پدیده؟»

«بله، یک پدیده.»

هان شیائو منتظر ماند تا‌لحنی​ پیمان‌بان حرفش را ادامه دهد،‌دروغ​ اما او قصدِ چنین کاری نداشت.

آن دو به هم خیره ماندند و مکالمه قطع شد. هان شیائو‌عادی​ با دیدنِ این وضع فهمید که پیمان‌بان تمایلی به ادامهٔ این بحث‌نبود​ ندارد، پس سؤال را عوض کرد و پرسید: «پس داخلِ حریم چیه؟»

آن دو‌زیادی​ همچنان به‌نداشتند​ هم خیره ماندند.

«کلاً چند‌چاره‌ای​ تا حریم‌اینکه​ وجود داره؟»

این بار،‌ممکن​ پیمان‌بان جواب‌حفظ​ داد: «شش تا.»

هان شیائو کمی جا‌قایقی​ خورد. این جواب چیزی‌ممکن​ نبود که انتظارش را داشت.

چند سؤالِ دیگر هم پرسید؛ مثل اینکه چطور باید‌دریایی​ حریم‌ها را پیدا کرد، چطور باید بازشان کرد و‌خونسردی​ غیره. پیمان‌بان بدونِ استثنا دربارهٔ هیچ‌کدام کلمه‌ای حرف نزد.

این یارو قطعاً بیشتر می‌دونه، ولی حاضر نیست هیچ‌هرچند​ اطلاعاتِ کلیدی‌ای رو لو بده. پس حریم‌ها قطعاً چیزِ‌تعجب​ خیلی مهمی‌ان... هرچند هنوز نمی‌دونم به چه دردی می‌خورن.

این فکر از ذهنش گذشت. هان شیائو وقتی دید نمی‌تواند اطلاعاتِ بیشتری از‌بهم​ پیمان‌بان بیرون بکشد، بحثِ حریم را بست و به سراغِ معامله‌شان رفت. آن‌ها‌تمدن‌های​ دربارهٔ تاریخ، مکان و روشِ جدیدِ معامله تصمیم گرفتند و به توافق رسیدند.

پیمان‌بان که به هدفش از این دیدار رسیده‌ممکن​ بود، شبحش منفجر شد، به گل‌هایی از شعلهٔ‌دروغ​ سیاه تغییرِ شکل داد و از هم پاشید.

هان شیائو اطراف را اسکن کرد و‌قایقی​ وقتی مطمئن شد پیمان‌بان رفته است، دست‌لحنی​ به چانه کشید و به فکر فرو رفت.

انگار سازمانِ پیمانِ مقدس رازهای زیادی می‌دونه. باید یه راهی پیدا کنم تا اطلاعاتِ بیشتری ازشون‌کردنِ​ بکشم بیرون. فعلاً تنها راهِ ارتباطیمون اینه که خودِ پیمان‌بان باهام تماس بگیره، برای همین تو‌ساده‌ای​ این قضیه یکم دست‌وپابسته‌ام. موقعِ معامله می‌تونم سعی کنم فرستاده‌شون رو ردیابی کنم... راستی، شش تا حریم؟

هان شیائو گیج شده بود. این موضوع‌کجا​ با حدسیاتش فرق داشت. پیش‌تر فکر می‌کرد‌عمراً​ فقط پنج حریم وجود دارد. چرا شش تا؟

با این حال، پیمان‌بان در این‌دریایی​ مورد بسیار سربسته حرف زد و‌عادی​ حاضر نشد اطلاعاتِ بیشتری بروز دهد.

فکری به سرش زد.

بعد از اینکه معامله جوش خورد، می‌تونم قضیهٔ قصدشون برای‌چندان​ رستاخیزِ نخستینیان رو پیش بکشم. شاید بتونم از این موضوع‌تکان​ در ازای گرفتنِ اطلاعات دربارهٔ حریم‌ها استفاده کنم؛ یه‌جور حق‌السکوت.

درونِ معبدِ مخفی در پایگاهِ سازمانِ پیمانِ مقدس، پیمان‌بان‌خونسردی​ که چهارزانو در هوا معلق بود، تجسمِ روحی‌اش را غیرفعال‌کسی​ کرد. خوشه‌های شعله‌ای که دورش می‌چرخیدند، به درونِ بدنش برگشتند.

«چطور پیش رفت؟»

لاو و فی پایین‌نداشتند​ منتظر بودند و به‌کوچک​ رئیسشان چشم دوخته بودند.

پیمان‌بان شمرده گفت: «ستارهٔ سیاه برخوردِ دوستانه‌ای داشت. معامله‌هرچند​ دوباره پا گرفت. بهای معامله را آماده کنید. روشِ معامله‌آرام​ طبقِ برنامه پیش می‌رود تا ستارهٔ سیاه نتواند ردیابی‌مان کند.»

آن دو سر‌خونسردی‌اش​ تکان دادند و‌عادی​ گفتند: «مفهوم است.»

پیمان‌بان سر تکان داد و با لحنی که کمی سنگین اما آمیخته به انتظار بود، گفت: «به‌خاطرِ اختلال در حالتِ اطلاعاتی که فرزندِ سرنوشت‌نبود​ از آن حرف می‌زد، روزِ موعود جلو افتاده است. وقتی ذرهٔ نورِ مقدس را به دست آوردیم، برای فعال‌سازیِ حریمِ سوم و مراسمِ بیداری‌است​ آماده می‌شویم. تواناییِ اِسپرِ هزارسایه، شالودهٔ این همجوشی است. وقت نداریم منتظر بمانیم تا دگرگونی‌اش کامل شود، پس باید روندِ تکمیلش را شروع کنیم.»

حینِ حرف زدن، نگاهِ پیمان‌بان‌احساساتِ​ طوری بود که انگار به‌خروشان​ اعماقِ کیهان خیره شده است.

«وقتش رسیده که به‌اینکه​ وعده‌ام عمل کنم و‌شود​ به پیشوازِ بازگشتِ تاریخ بروم.»

«جاسوس...» آن دو درست در بدترین زمانِ ممکن این موضوع را‌گفت​ پیش کشیدند. حس‌وحالِ پیمان‌بان به هم خورد. دندان به هم سایید‌بسیار​ و با کلافگی گفت: «هومف، دیگر دنبالش نگردید. چه‌بسا اشتباه کرده باشم.»

در بُعدِ جهانِ زیرین، جزیره‌های شناورِ سیاه و متلاشی‌، به هم‌لحنی​ پیوسته و سرزمینی سیاه ساخته بودند. آنجا شبیهِ بیابانی روان بود، گاه‌دست‌بردار​ با کوه‌هایی بلند و گاه با دره‌هایی عمیق. پستی‌وبلندی‌هایش مدام تغییر می‌کرد.

در آسمان، ابرهای سیاه و سنگین همه‌جا را پوشانده بودند؛ برخی تیره‌تر و برخی روشن‌تر.‌عادی​ گویِ نوریِ سفید و رنگ‌پریده‌ای همچون ماه در دلِ آسمان شناور بود. نورِ نقره‌ای و‌افرادِ​ ملایمش از میانِ ابرها می‌گذشت و سرزمین را روشن می‌کرد. فضا آرام و بی‌تنش بود.

بیش از شش ماه از زمانی که هیلا شارژِ انرژیِ هستهٔ این بُعد را آغاز کرد،‌کردنِ​ می‌گذشت. دیواره‌های فضاییِ درهم‌شکستهٔ آنجا دیگر ترمیم شده و جلوی جریان‌های فضاییِ آشوبناک گرفته شده بود.‌ساده‌ای​ اینجا دیگر وضعیتی وحشتناک و ویران نداشت. بُعدِ جهانِ زیرین در واقع باید همین شکلی می‌بود.

در قلبِ جهانِ زیرین، دریاچه‌ای سرخ به چشم می‌خورد. بادی در کار نبود، فقط‌عمراً​ امواجی بلند برمی‌خاست. با نگاهی دقیق‌تر، می‌شد دید که این دریاچه از انرژیِ به‌شدت‌چه‌بسا​ متراکم و تقریباً مایع تشکیل شده است. این در واقع همان انرژیِ مرگِ هیلا بود.

حالا آن سرخیِ تند و درخشان، رگه‌هایی از سیاهیِ محو در خود داشت. این سیاهی از جهانِ زیرین نشئت می‌گرفت‌عمراً​ و از طریقِ نشانِ دنیای زیرین به هیلا منتقل می‌شد. پیوندش با جهانِ زیرین، قدرتِ تواناییِ اِسپرِ او را به‌شدت‌آورده​ بالا برده بود. این میراثِ اِسپرِ پیشینِ انرژیِ مرگ بود که به هیلا رسیده و او را بسیار قوی‌تر کرده بود.

بر فرازِ دریاچهٔ سرخ و درخشان، هیلا چهارزانو در هوا معلق بود.‌خونسردی‌اش​ هاله‌ای از انرژیِ سرخِ کم‌رنگ احاطه‌اش کرده بود، چشمانش را محکم بسته بود‌می‌گفت​ و مژه‌هایش می‌لرزید. داشت انرژی‌اش را بیرون می‌داد و به جهانِ زیرین می‌بخشید.

در همین‌چاره‌ای​ لحظه، اونیسلو کنارِ‌دامنِ​ هیلا ظاهر شد.

هیلا چشمانش را باز کرد و با چهره‌ای‌شنیده‌اید​ بی‌حالت گفت: «پیوندت با من قوی‌تر شده. بعد‌می‌گفت​ از چند ماه جذبِ انرژیِ من، چقدر بازیابی شده‌ای؟»

اونیسلو گفت: «حدودِ سه درصد، که‌دریایی​ برای مقابله با جریان‌های فضاییِ آشوبناکِ‌عادی​ ابعادِ ثانویه از سر هم زیاد است.»

هیلا اخم‌زیادی​ کرد و‌نداشتند​ گفت: «همین‌قدر کم؟»

اونیسلو لبخندی زد و گفت: «هرچه باشد، انرژیِ جهانِ زیرین از دو تواناییِ اِسپر سرچشمه می‌گیرد. اگر اِسپرِ‌تعجب​ انرژیِ حیات به فرارتبهٔ آ برسد و دوشادوشِ تو به جهانِ زیرین انرژی تزریق کند، تشدیدِ انرژی رخ می‌دهد‌افرادی​ و سرعتِ بازیابیِ جهانِ زیرین به‌شدت بالا می‌رود. فعلاً تو دست‌تنهایی، پس طبیعی است که بازدهیِ چندانی نداشته باشد.»

هیلا گفت: «که این‌طور...» ناگهان چیزی به ذهنش‌شنیده‌اید​ رسید و پرسید: «راستی، حالا که جهانِ زیرین‌می‌گفت​ به ثبات رسیده، می‌شود ارواحِ قهرمان را آزاد کرد؟»

اونیسلو سر تکان داد و گفت: «خب، می‌شود، اما هنوز خیلی زود است، برای همین پیشنهاد نمی‌کنم چنین کاری بکنی. اینجا گورستانِ ارواحِ قهرمان است. ارواحِ زیادی‌افرادِ​ اینجا حضور دارند. فعالیتشان انرژیِ جهانِ زیرین را می‌بلعد. هرچه ارواحِ قهرمان در زمانِ حیاتشان قوی‌تر بوده باشند، انرژیِ بیشتری مصرف می‌کنند و این سرعتِ بازیابیِ جهانِ‌می‌داد​ زیرین را از این هم کمتر می‌کند. تا وقتی جهانِ زیرین به مرزِ سی درصد بازیابی نرسیده و سازوکارِ پایدارِ خواباندنشان به کار نیفتاده، بهتر است بگذاریم بخوابند.»

«پس می‌گویی‌زیادی​ الان خروجیِ‌نداشتند​ قدرت کافی نیست؟»

«می‌شود این‌طور گفت.»

هیلا آهی کشید. هرچند جهانِ زیرین قدرتمند بود، اما تا رسیدن‌گفت​ به نقطهٔ اوجش راهِ درازی در پیش داشت؛ در نتیجه زمانِ بسیار‌کمی​ زیادی می‌برد تا بتواند جنگجویانِ ارواحِ قهرمان را، مانندِ خودِ بنیان‌گذاران، فرابخواند.

این بار حسِ کنجکاویِ هیلا برانگیخته شد و پرسید: «حالا که حرفش شد، جهانِ زیرین‌خونسردی​ می‌تواند ارواحِ گذشته را موقتاً بیدار کند و به آن‌ها اجازه دهد دوباره پا به‌دارند​ این دنیا بگذارند. آیا راهِ دیگری هم هست که مردگان دوباره در این دنیا ظاهر شوند؟»

با شنیدنِ این حرف، اونیسلو کمی در خاطراتش کاوش کرد و با‌خونسردی‌اش​ تردید گفت: «وقتی نرکیز و اروس، دو اربابِ پیر، هنوز زنده بودند،‌حقیقت​ انگار شنیدم که دربارهٔ پدیدهٔ خاصی مربوط به رستاخیزِ مردگان حرف می‌زدند.»

هیلا پرسید: «واقعاً؟ چه پدیده‌ای؟»

«فکر کنم اسمش حریم بود... آن دو ارباب یک بار سرِ همین موضوع با هم بحثشان‌می‌گفت​ شد و بعد از آن دیگر به‌ندرت حرفش را پیش کشیدند. ظاهراً کسی آن‌ها را برای‌اسمِ​ مأموریتی مربوط به حریم دعوت کرده بود. از جزئیاتش خبر ندارم، اما آن‌ها درخواستش را رد کردند.»

«پس حریم‌احساساتِ​ چیست؟ شبیهِ‌قایقی​ جهانِ زیرین است؟»

اونیسلو سر تکان داد و گفت: «هیچ ایده‌ای ندارم. چیزِ زیادی درباره‌اش نمی‌دانم.‌حفظ​ فقط حرف‌هایشان را شنیدم. با این حال، از قرارِ معلوم حریم بسیار قدرتمند‌دست‌بردار​ است و زنده کردنِ مردگان تنها یکی از کارکردهای آن به شمار می‌رود.»

«که این‌طور...»

هیلا سر تکان داد. فقط از سرِ کنجکاوی پرسیده بود، برای همین چندان ذهنش را درگیر نکرد.‌دست‌بردار​ با این حال، اونیسلو کمی به فکر فرو رفت و گفت: «اگر خیلی کنجکاوی، شماری از ارواحِ قهرمانِ‌می‌دانست​ نخستینیان در جهانِ زیرین حضور دارند. چه‌بسا آن‌ها چیزی بدانند. ولی اگر بیدارشان کنی، دیگر نمی‌توانی به‌زور بخوابانی‌شان.»

«پس بی‌خیالش. هروقت شرایط طوری شد‌دریایی​ که بعد از بیداری دوباره به خواب‌کجا​ بروند، به آن فکر می‌کنم. عجله‌ای نیست.»

هیلا سر تکان داد.

اطلاعاتِ مربوط به حریم را به خاطر سپرد‌شود​ و تصمیم گرفت آن را با ستارهٔ سیاه‌کردنِ​ در میان بگذارد تا با هم درباره‌اش همفکری کنند.

ناولها | novelha.net