چپتر 737: فدراسیونِ آکوامارین
0در سیارهٔ مادریِ فدراسیونِ آکوامارین، در یکی از کلاسهایتکان مدرسهٔ ابتداییِ فدراسیون، شمارِ زیادی از دانشآموزانِ هفتهشتساله همراهپیری با معلمشان کتابِ درسی را با صدای بلند میخواندند.
«...در سالِ ۶۹۴ تقویمِ گلکسی، جنبشی رخ داد که بعدها 'اتحادِ بزرگِ دولتها' نام گرفت. با نفوذِهمهٔ ستارهٔ سیاه، ساختارِ جامعه بهشدت تغییر کرد. دولتهایی که پیشتر به نامِ شش ملت شناخته میشدند، جایلقب خود را به فدراسیونِ آکوامارینِ کنونی دادند. این اتفاق نقطهٔ عطفی در پیشرفتِ تمدنِ سیارهٔ آکوامارین بود...
ستارهٔ سیاه، با نامِ اصلیِ هان شیائو، متولدِ سیارهٔ آکوامارین، عضوِ سابقِ سازمانِ جوانه که بعدها به راهِ راست هدایت شد. او اکنونرئیسِ محافظِ تمدنِ سیارهٔ آکوامارین است و بالاترین حقِ وتو را در شورای فدراسیون دارد. او تغییراتِ شگرفِ تمدنی را در بیست سالِ گذشتهگذاشته هدایت کرد و بلیتِ ورود به جوامعِ کهکشانی را به ما داد. تا به امروز، ارتشِ ستارهٔ سیاه همچنان همکاریِ نزدیکی با فدراسیون دارد...»
پسری با ککومک روی صورتشسرخ دستش را بالا برد وکسانی پرسید: «ستارهٔ سیاه هنوز زنده است؟»
صدای خندهٔزنده بچهها دربچهها کلاس پیچید.
معلم لبخند زد و سر تکان داد: «البته، نرون.تکان ستارهٔ سیاه عمرِ بسیار طولانیای دارد. حتی وقتی همهٔپیری ما از پیری بمیریم، او باز هم زنده میماند.»
دانشآموزی که نرون نام داشت، سرخ شددانشآموزی و گفت: «من... من فکر میکردم فقط کسانیدنیا که از دنیا رفتهاند مردانِ بزرگ لقب میگیرند...»
معلم سر تکان داد و گفت: «ستارهٔ سیاه دوستِ نزدیکِ رئیسِ فدراسیون، بنت، است. آن مجسمه در باغِ مرکزی را بنتمجسمه برای ستارهٔ سیاه ساخته است. اگر کنجکاوی، میتوانی واردِ اینترنتِ کهکشانی شوی و ستارهٔ سیاه را جستوجو کنی. آنجا اطلاعاتی هست کهمایهٔ برای عموم آزاد است. او قویترین کسی است که از سیارهٔ آکوامارین پا به بیرون گذاشته. او مایهٔ افتخارِ تمامِ سیارهٔ ماست.»
کلاسهای بعدازظهر خیلی زود تمام شدپیچید و دانشآموزان راهیِ خانههایشان شدند. نرون همپایبسیار جمعیت رفت و به درِ مدرسه رسید.
مدرسه در طبقاتِ میانیِ یک ساختمانِ بلند قرار داشت. وقتی از درِ مدرسه به میدانِحتی وسیعِ بیرون نگاه میکردی، تمامِ شهر پیدا بود. ساختمانهای بلند مثلِ جنگلی فلزی و خیالیدنیا کنارِ هم قد برافراشته بودند و وسایلِ نقلیهٔ معلقِ ضدگرانش در مسیرهای تعیینشده حرکت میکردند.
در ده سالِ گذشته، سیارهٔ آکوامارین پیوسته با فناوریِ کهکشانی در ارتباط بود. برخی ازدنیا دستگاههای رایج در کیهان رفتهرفته واردِ زندگیِ روزمرهٔ مردم میشدند. سیارهٔ آکوامارین اکنون شهرهای بسیاری باکنجکاوی فناوریِ پیشرفته ساخته بود. سبکِ شهرها نیز زیرِ سایهٔ گروههای مالیِ کهکشانی رفتهرفته رنگوبوی تازهای میگرفت.
همهچیز در حالِ شکوفایی بود.
انواعِ وسایلِ نقلیهٔ معلقِ ضدگرانشِ شخصی بیرونِ مدرسه منتظرِ بچههاالبته بودند. نرون سوارِ یکی از آنها شد که پلاک نداشت،باز از شهر گذشت و واردِ ساختمانِ دولتیِ فدراسیونِ آکوامارین شد.
نرون به دنبالِ مردی که شبیهِ منشیها بود واردِ دفتری شد. بنت آنجا مشغولِ خواندنِ اسنادوقتی بود. در مقایسه با ده سالِ پیش، چینوچروکهای بیشتری پیدا کرده بود و رفتهرفته نشانههای پیریمردانِ در او نمایان میشد. با شنیدنِ صدا سرش را بلند کرد و با دیدنِ نرون لبخند زد.
«مدرسه تموم شد؟ اول بشین.باز کارم که با اینها تمومگفت شد، میبرمت یه چیزی بخوریم.»
نرون کیفِ کوچکِ مدرسهاش را زمین گذاشت ومیکردم حرفگوشکن روی مبل نشست و جواب داد: «چشم، بابا.»دوستِ پاهایش را تکان میداد و به اطراف نگاه میکرد.
ده سالِ پیش، با موافقتِ هان شیائو، بنت رئیسِ فدراسیونِ آکوامارین شده بود وطولانیای اتحادِ دولتهای سیاره را به سرانجام رسانده بود. پس از دورههای پرتلاطمِ اولیه، سیارهٔفقط آکوامارین توسعهٔ پایدارش را آغاز کرده بود و همزمان زخمهای گذشتهاش را التیام میبخشید.
با برقراریِ کاملِ صلح در سیارهٔ مادریاش، هدفِ بنت محقق شده بود. او به عنوانِ رئیسِ فدراسیونهمهٔ باید خانواده تشکیل میداد. از این رو ازدواج کرد و بچهدار شد. هر چه باشد او یکلقب رزمیکار بود، پس بنیهٔ بدنیاش برای فرایندِ تولیدِ انسان از سرش هم زیاد بود. نرون پسرِ او بود.
نرون با هیجان گفت:بمیریم «بابا، معلم امروز داستانِ ستارهٔسرخ سیاه رو برامون تعریف کرد.»
بنت که نسبتاًدانشآموزی علاقهمند شده بود،گفت پرسید: «اوه؟ چی گفت؟»
نرون با صدای معصومانهاش هرچه را بهمعلم یاد داشت تکرار کرد و بعد باطولانیای کنجکاوی پرسید: «بابا، ستارهٔ سیاه دوستِ توئه؟»
بنت که کمی غرقِبچهها خاطرات شده بود، گفت: «آره،تکان نزدیکِ بیست ساله که میشناسمش.»
«واقعاً اونقدرهمهٔ محشره؟ محشرتربمیریم از تو، بابا؟»
چشمانِ نرون گرد شد. در ذهنِ او،فکر پدرش، رئیسِ فدراسیون، محشرترین آدمِ دنیا بود.بزرگ بنت خندید و گفت: «خیلی از من محشرتره.»
بیپ بیپ!
در اینزنده لحظه، دستگاهِبچهها ارتباطی زنگ خورد.
بنت با دیدنِ نامِبمیریم تماسگیرنده کمی جا خورد. باسرخ دست به نرون اشاره کرد:
«بیا اینجا. مگه دربارهٔداشت ستارهٔ سیاه خیلی کنجکاومیکردم نبودی؟ بیا و ببینش.»
بنت نرون را روی زانویش نشاندپیچید و تماسِ ویدیویی را وصل کرد.عمرِ چهرهٔ هان شیائو روی صفحه ظاهر شد.
بنت لبخند زد وبچهها گفت: «خیلی وقته ندیدمت،لبخند نزدیکِ ده سال میشه.»
هان شیائو سر تکان داد:باز «آره واقعاً.» با دیدنِ نرون،گفت چشمانش برقی زد: «این بچه...»
«هوم، این بچهٔ منه، نرون.»
بنت لبخند زد وبچهها دست روی سرِ نرونلبخند کشید: «زود باش، اون عموته.»
نرون حرفگوشکنزنده سلام کرد:بچهها «سلام، عمو.»
هان شیائو جاپیری خورد: «کِی ازدواج کردی؟دانشآموزی چرا به من نگفتی؟»
«تو خیلی سرت شلوغه.داشت نمیخواستم برای یه چیزِمیکردم به این کوچیکی مزاحمت بشم.»
هان شیائو با چهرهای ناراضی گفت: «این چه حرفیه؟تکان ما خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم. چطور تونستی همچینپیری خبرِ خوبی رو به من نگی؟ خیلی ناامیدم کردی.»
بنت خندیدزنده و بهبچهها دل نگرفت.
با اینکه چیزی نگفت، میدانست کهمیماند هان شیائو اکنون در سطحِ کاملاًمیکردم متفاوتی نسبت به او قرار دارد.
مسائلِ روزمرهٔ سیارهٔ آکوامارین بیشک برای هان شیائو مسائلِفقط کوچکی بودند. بنت نمیخواست برای این مسائلِ پیشپاافتاده مزاحمشنزدیکِ شود، به همین دلیل تماسهایشان رفتهرفته کمتر شده بود.
نرون با کنجکاوی به هانکلاس شیائو خیره شد: «تو همونالبته کسی هستی که تو کتابهای درسیه...»
هان شیائوزنده با تعجببچهها پرسید: «کتابهای درسی؟»
بنت لبخندهمهٔ زد و ماجراباز را توضیح داد.
هان شیائو به خندهداشت افتاد. انتظار نداشت نامش درفقط کتابهای تاریخِ مدرسه ثبت شود.
این احساس که مردمبچهها به یادش باشند... درلبخند واقع حسِ خیلی خوبی داشت.
پس از کمی گپ زدن، بنتپیچید ناگهان گفت: «دارم به این فکر میکنمبسیار که نرون پسرخواندهٔ تو بشه. نظرت چیه؟»
هان شیائو کمی جا خورد. سرمیماند تکان داد. با رابطهای که با بنتفقط داشت، حاضر بود پدرخواندهٔ این بچه شود.
بنت ضربهٔ آرامی بهداشت نرون زد و گفت: «زودفقط باش، به پدرخواندهت سلام کن.»
لحنِ نرون کمی خشک بود: «پدر... خوانده.» برای او،تکان هان شیائو غریبهای بود که تا به حال ندیدهپیری بود، پس صدا زدنش با عنوانِ 'پدرخوانده' برایش سخت بود.
بنت لبخند زد و نرونکلاس را رها کرد و بهالبته او گفت برود گوشهای بازی کند.
«کاری داشتی؟»
هان شیائو جواب داد:داشت «هیچی، فقط میخواستم ازمیکردم اوضاعِ سیارهٔ آکوامارین بپرسم.»
سیارهٔ آکوامارین یکی از زادگاههای بازیکنان بود که پیوستهتکان نیروی انسانی به ارتشِ ستارهٔ سیاه میفرستاد. آنجا معادلِپیری پایگاهِ تدارکاتیِ او بود و اهمیتِ زیادی برایش داشت.
پیش از پهن کردنِ بساطِکلاس جدید برای سرکیسه کردن، میخواستالبته وضعیتِ بساطِ قدیمی را بررسی کند.
بنت سر تکان دادبمیریم و وضعیتِ کنونیِ سیارهٔداشت آکوامارین را بهتفصیل شرح داد.
به لطفِ ارتشِ ستارهٔ سیاه، سیارهٔ آکوامارین اکنون داشتفقط از یک تمدنِ سیارهای به تمدنِ کهکشانی تبدیل میشد ورئیسِ تلاش میکرد سیارههای خالی از سکنهٔ مجاور را مستعمره کند.
شمارِ زیادی از بازیکنانِ جدید در نسخهٔ ۳٫۰لبخند روی سیارهٔ آکوامارین بازی را شروع کرده بودندوقتی و در شعبهٔ فرعیِ ارتشِ ستارهٔ سیاه استخدام میشدند.
در مجموع، اوضاع عالی بود.
هان شیائو کاملاً راضی بود: «کارتمیماند محشر بوده. دیگه لازم نیست نگرانِمیکردم سیارهٔ آکوامارین باشی. میخوای بیای تو کهکشان؟»
اگر درست یادش بود، بنت همیشهگفت اشتیاقی به دیدنِ کیهان داشت، برایرفتهاند همین هان شیائو به او پیشنهاد داد.
اما در کمالِ تعجب،بچهها بنت سر تکان دادلبخند و پیشنهادش را رد کرد.
«تصمیم گرفتم توخندهٔ فدراسیونِ آکوامارین بمونم. کهکشان...معلم دیگه نمیخوام برم اونجا.»
«چرا؟ یادمه قبلاً...»
بنت با چهرهای پر از چینوچروکهای عمیق لبخند زد و گفت: «حالا آرزوهای جدیدی دارم. فدراسیونِ آکوامارین هنوزنزدیکِ کوچیکه. امیدوارم بتونم به رشدش کمک کنم و بقیهٔ عمرم رو وقفش کنم. من دیگه پیر شدم وهست حالا خانواده و یه بچه دارم. دیگه دلم نمیخواد بجنگم و آدم بکشم. از زندگیِ فعلیم خیلی راضیم.»
با شنیدنِ حرفهایخندهٔ بنت، هان شیائوپیچید دیگر نخواست اصرار کند.
هر کسی اهدافِ متفاوتی داشت. بنت نیمهٔ اولِ عمرش را در جنگ و آشوب گذراندهحتی بود، پس حالا که جایی را پیدا کرده بود که به آن تعلق داشت، خانهای داشترفتهاند که میتوانست در آن احساسِ آرامش کند. هان شیائو تصمیم گرفت به این انتخاب احترام بگذارد.
«میفهمم.»
بنت گفت: «راستش،دانشآموزی یه درخواستِ دیگهگفت هم ازت دارم.»
«چی؟»
چشمانِ بنت پر از مهرِ پدری شد: «هنوز خیلی نگرانِ نروننرون هستم. آیندهٔ خیلی روشنی داره و نباید اینجا پیشِ من بمونه.دانشآموزی امیدوارم بعد از مرگم، ببریش پیشِ خودت، مراقبش باشی و بزرگش کنی.»
هان شیائو حس کرد مو برمیماند تنش سیخ شده است: «چی؟ چرامیکردم یهو افتادی به فکرِ این چیزها؟»
بنت از صمیمِ قلب خندید: «بههرحال من با تو فرقکسانی دارم. عمرم محدوده و نمیدونم کِی میمیرم. برای همین میخواستمبنت هرچه زودتر این رو بهت بگم. میتونی بهم قول بدی؟»
هان شیائو ابرو بالا انداخت و برای عوض کردنِ حالوهوا شوخینرون کرد: «مشکلی نیست، اونقدر پول دارم که خرجِ یه نفر رودانشآموزی بدم. بعد از اینکه مُردی، میخوای از بیوهات هم "مراقبت" کنم؟»
گوشهٔ لبِ بنتخندهٔ پرید: «نمیخواد برایپیچید اون به زحمت بیفتی.»
پس از بیش از نیم ساعتمیماند گپ زدن، هان شیائو تماس را قطعفقط کرد. لبخندش محو شد و آهی کشید.
همه مثلِمیماند او عمرِداشت طولانی نداشتند.
پیر شدن وخندهٔ مردن سرنوشتِ مشترکِپیچید آدمهای عادی بود.
بنت داشت پیرترخندهٔ میشد. دیر یاپیچید زود از دنیا میرفت.
هرچه بود،همهٔ واقعاً احساسِبمیریم اندوه میکرد.
با این حال، حتی اگر روزی ازفکر دنیا میرفت، آرمانی که دوستش داشت وبزرگ زندگیاش را وقفِ آن کرده بود پابرجا میماند.
«فدراسیونِ آکوامارین...»
هان شیائو سر تکان داد.
با حمایتِ او، تمدنِبمیریم سیارهٔ آکوامارین بسیار فراترداشت از زندگیِ قبلیاش پیش میرفت...
با محبوبیتِ دو نسخهٔ قبلی، نسخهٔ ۳٫۰ به دورهٔ انفجارِ بازیکنانِ جدیدرفتهاند تبدیل شد. طبقِ آمار، در حالِ حاضر بیش از ۱۰ میلیون بازیکنِبرای جدید واردِ بازی شده بودند و این رقم همچنان در حالِ افزایش بود.
از آنجا که چین قهرمانِ لیگِ حرفهایِ قبلی شده بود، حلقهٔ ستارهایِعمرِ شکسته بیشترین بازیکن را به خود جذب کرد. تنها سه ماه پس ازگفت انتشارِ نسخهٔ ۳٫۰، نزدیک به ۲ میلیون بازیکنِ جدید در آنجا حضور داشتند.
نیم ماه بعد،خندهٔ در خوشهٔ ستارهایِپیچید ژلوک، سیارهٔ دیردره...
سالنِ فرودگاهِ عمومی به میدانی برای بازیکنان تبدیل شده بود. برخیفکر فروشگاه باز کرده بودند، برخی درخواستِ تشکیلِ تیم میدادند و برخینزدیکِ خدماتِ لِوِلزنی ارائه میکردند. انواع و اقسامِ بازیکنان آنجا جمع شده بودند.
آنجا شلوغ و پرسروصدا بود. دیوارها شفاففکر بود. از آنجا میشد تمامِ سطحِ سیارهٔبزرگ دیردره و همچنین آسمانِ زیبای پرستاره را دید.
بهعنوانِ یک ایستگاهِ ترانزیتِ کهکشانی، فرصتهای شغلیِ زیادی در سیارهٔ دیردره وجود داشت. در طولِ این سه ماه، حدودِبمیریم یک میلیون بازیکنِ جدید به دلیلِ استانداردِ پاداشِ مأموریت در نسخهٔ ۳٫۰، با سرعتِ عجیبی ارتقای سطح گرفته بودند.رئیسِ میانگینِ سطحِ آنها اکنون بالای سطحِ ۳۰ بود و برخی حتی به بالاتر از سطحِ ۴۰ هم رسیده بودند.
برخلافِ بازیکنانِ نسخهٔ ۱٫۰ در سیارهٔ آکوامارین، بازیکنان در سیارهٔ دیردرهنرون بهمحضِ ورود به بازی به ساکنانِ کهکشانی تبدیل میشدند. کانالهای اطلاعاتیِدانشآموزی آنها غنی بود و بهراحتی میتوانستند اطلاعاتِ کهکشانی را جستوجو کنند.
بازیکنانِ سیارهٔ دیردره پس ازباز سه ماه گشتوگذار، راههای زیادیگفت برای پیشرفتِ خود پیدا کرده بودند.
در این هنگام، میانِ سالنِسرخ پرهیاهوی فرودگاهِ عمومی، تیمی درکسانی حالِ بحث دربارهٔ مسیرِ آیندهشان بود.
«باید به گروهِ مالیِ اودگن ملحق بشیم ولبخند کمکشون کنیم با گروههای دزدانِ دریاییِ کهکشانیِ این اطرافهمهٔ بجنگن. این خطِ داستانیِ اصلیِ سیارهست. قطعاً بهترین انتخابه.»
«پیوستن به یه گروهِ مالی چه آیندهای میتونه داشتهتکان باشه؟ بهتره بریم مزدورِ آزاد بشیم. تو راهنماهای بازیکنهایپیری قدیمی تو انجمن، همه میگن مزدور شدن بهترین کاره.»
«من تحقیق کردم. الان بزرگترین گروهِ مزدوران تو حلقهٔ ستارهایِگفت شکسته، لیگِ مزدورانه. شنیدم چند نفر اونجا خطهای داستانیِ اصلیِ جدیدیدوستِ فعال کردن. اگه قراره مزدور بشیم، باید بریم تو این سازمان.»
«پس همون بهتر که بریم کولتون وفکر به ارتشِ ستارهٔ سیاه ملحق بشیم تابزرگ تو خطِ داستانیِ اصلیِ جنگِ پنهان شرکت کنیم.»
«ارتشِ ستارهٔ سیاه واقعاًبچهها خوبه، ولی پرواز بینِلبخند خوشههای ستارهای خیلی گرونه.»
«فکر نکنم لازم باشه بریم اونجا.پیچید ما همینجا مأموریتهای خطِ داستانیِ اصلیِ جدیدبسیار داریم. دلیلی نداره تا اونجا سفر کنیم.»
«نظرتون چیه یه کارِ چالشبرانگیزباز بکنیم؟ کشتوکشتار و خلاف همیشه سودفکر داره. بیاید دزدِ دریاییِ کهکشانی بشیم...»
«هه، فکرمیماند کردی پولمون بهسرخ خریدِ سفینه میرسه؟»
«احمقی؟ وقتی قراره دزدِبچهها دریایی بشیم، اگه پولمون نمیرسهتکان میتونیم یکیش رو بدزدیم دیگه.»
این تیمِ بازیکنان مدتی دراینباره بحثپیچید کردند که ناگهان متوجه شدند محیطِعمرِ پرسروصدای اطرافشان یکباره ساکت شده است.
با تعجب برگشتند.
در کلِ سالن، چه بازیکنان وگفت چه اِنپیسیها، همه با دهانِ باز ومردانِ چهرههایی بهتزده به بالا خیره شده بودند.
چه خبر شده؟
این تیمِ بازیکنان نیز سرشان راپیچید بالا گرفتند. با دیدنِ منظرهٔ بیرونِعمرِ سقفِ شفاف، چشمانشان از تعجب گرد شد.
دژِ ماهوارهایِ مسلح و غولآسایی از ناکجاآباد ظاهر شده بودگفت و تمامِ فضای بیرونِ سقفِ شفاف را پر کرده بود. اندازهٔدوستِ این فرودگاهِ عمومی حتی یکبیستمِ این دژِ ماهوارهایِ مسلح هم نبود!
هزاران ناوِ جنگی ماهواره را کهگفت بهآرامی نزدیک میشد اسکورت میکردند. ماهوارهرفتهاند در مدارِ بیرونیِ سیارهٔ دیردره متوقف شد.
روی زرهِ تمامیِ این ناوهای جنگی نمادِمعلم یکسانی نقش بسته بود. بازیکنانی که زیاد بهحتی انجمن سر میزدند، بیدرنگ این نماد را شناختند.
این نشانِزنده ارتشِ ستارهٔبچهها سیاه بود!
ارتشِ ستارهٔ سیاه یکبمیریم شعبهٔ فرعیِ ماهوارهایِ کامل راسرخ به آنجا منتقل کرده بود!
حدودِ یک میلیون بازیکنِداشت جدید در فرودگاه در ناباوریفقط و سردرگمی فرو رفته بودند.
مگه ارتشِ ستارهٔ سیاه توکلاس یه خوشهٔ ستارهایِ دیگه درگیرِالبته جنگ نیست؟ اینجا چیکار میکنن؟