---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مکانیک افسانه ای

چپتر 1158: انگل‌شدگی و تغییرِ ناگهانی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 1158: انگل‌شدگی و تغییرِ ناگهانی

0

چند روز بعد، در منظومهٔ هزار نور واقع در حلقهٔ ستاره‌ایِ شکسته، ناوگانِ مسلحی‌بروزِ​ از ارتشِ ستارهٔ سیاه از دروازهٔ ستاره‌ای بیرون آمد. هزاران ناوِ جنگی از مدل‌های مختلف‌منطقه​ در آن حضور داشتند. در مرکزِ ناوگان، سفینهٔ مادرِ غول‌آسا و چشمگیری به چشم می‌خورد.

افسرِ رتبهٔ بلا در‌بودند​ اتاقِ فرماندهی سر تکان داد‌قرق​ و گفت: «جناب ازوپ، رسیدیم.»

ازوپ دست‌به‌پشت با آرامش سر‌ارباب​ تکان داد و گفت: «پس‌بروزِ​ زودتر دست به کار شوید.»

نرون معمولاً دست‌کم دو سوپرِ رتبهٔ بلا، هزار ناوِ جنگی، ارتشِ ماشینیِ ستارهٔ‌می‌توانست​ سیاه و آواتارِ ارباب را برای محافظت از ازوپ می‌فرستاد. در صورتِ بروزِ خطر،‌اینجا​ ستارهٔ سیاه می‌توانست در یک چشم‌به‌هم‌زدن خودش را برساند. ازوپ در امنیتِ کامل بود.

افسر گفت: «تیم‌های ردیابیِ این حوالی را‌ماشینیِ​ برای جست‌وجوی منطقه به اینجا فراخوانده‌ایم. فعلاً چیزی‌خطر​ پیدا نکرده‌اند. بیایید نگاهی به محلِ حادثه بیندازیم.»

ازوپ مخالفتی‌معمولاً​ نداشت و‌سوپرِ​ گفت: «بسیار خب.»

ناوگان به‌سرعت از نواحیِ‌اَبَرخوشه‌ای‌ها​ ستاره‌ای گذشت و خیلی زود‌جرم​ به سیارهٔ محلِ نبرد رسید.

نیروهای ارتش که چند روز پیش به آنجا رسیده‌ارباب​ بودند، محلِ توقفِ ناوگانِ ترابریِ اتحادِ اَبَرخوشه‌ای‌ها را قرق‌خودش​ کرده و از آن مثلِ صحنهٔ جرم نگهبانی می‌کردند.

سفینهٔ کوچکی حاملِ ازوپ از زیرِ سفینهٔ مادر‌بروزِ​ بیرون آمد و از حلقهٔ محاصره‌ای که ارتش‌بود​ در جوِّ بیرونیِ سیاره مستقر کرده بود، گذشت.

با باز شدنِ دریچه، ازوپ با لباسِ محافظی سبک پا روی زمین گذاشت و گروهی از محافظان دورش حلقه زدند. فرورفتگی‌های محوی‌تیم‌های​ روی زمینِ روبه‌رویشان به چشم می‌خورد که بی‌شک ردِّ فرود و پروازِ ناوهای جنگی بود. ازوپ به‌سرعت جلو رفت، چمباتمه زد و ضمنِ‌خیلی​ لمسِ گاه‌به‌گاهِ ردها، با دقت بررسی‌شان کرد. پس از گشتن در کلِّ صحنهٔ جرم، سرانجام ایستاد و چشمانش را بست؛ گویی مراقبه می‌کرد.

این روند حدود دو دقیقه طول کشید و سپس ازوپ چشمانش را باز کرد و دست به هم کوبید و گفت: «چند‌شدنِ​ سفینهٔ ترابری دیدم که در کیهان حرکت می‌کردند. نمادِ سازمانیِ روی آن‌ها تغییر کرده بود. ناوگانِ اتحادِ اَبَرخوشه‌ای‌ها ظاهراً در پوشش‌های مختلف و‌رفت​ در مسیرهای جداگانه فرار کرده‌اند. بعداً این نمادهای سازمانی را برایتان می‌کشم تا بتوانید ناوگانِ این سازمان‌ها را در همین حوالی جست‌وجو کنید.»

فرماندهِ ناوگان که ظاهراً چاپلوسی را از هاداوی یاد گرفته بود،‌محافظت​ گفت: «عالی است. کمکِ بزرگی کردید. غیب‌گوی بزرگ ازوپ هرگز ناامیدمان نمی‌کند.‌افسر​ سرعت‌عملتان شگفت‌انگیز است و کمک گرفتن از شما افتخارِ بزرگی برای ماست.»

ازوپ دست تکان داد و گفت: «مسئلهٔ مهمی نبود. با این حال، همین‌برساند​ کافی نیست. اگر بتوانید یکی از ناوهای جنگی‌شان را توقیف کنید یا افرادشان را‌چیزی​ زنده بگیرید، می‌توانم سرنخ‌های دقیق‌تری به دست بیاورم و مقصدِ اصلی‌شان را پیدا کنم.»

«نگران نباشید. با اطلاعاتی که دادید، دستگیری‌شان فقط مسئلهٔ زمان‌می‌فرستاد​ است. متأسفانه باید زحمت بدهیم کمی بیشتر در این منطقه بمانید.‌افسر​ وقتی سفینهٔ دشمن را توقیف کردیم، به حضورتان نیاز خواهیم داشت.»

«همم، مشکلی نیست.‌اتحادِ​ اتفاقاً دلم می‌خواست‌کرده​ کمی بیرون هوا بخورم.»

ازوپ مخالفتی نکرد و تمامِ نمادهای سازمانیِ پوششیِ دشمن را‌برای​ که در رؤیا دیده بود، رسم کرد. فرماندهِ ناوگان بی‌درنگ‌امنیتِ​ دستور داد این اطلاعات برای تمامِ تیم‌های ردیابی ارسال شود.

گروه به ناوگان بازگشت و درست زمانی که می‌خواستند به‌سوی پایگاهِ ارتش‌خودش​ در آن منطقه حرکت کنند تا در حالتِ آماده‌باش بمانند، فرماندهِ ناوگان‌اینجا​ پیامی دریافت کرد. نگاهی به دستگاهِ ارتباطی‌اش انداخت و چشمانش برق زد.

«جناب ازوپ، عجب قدمِ خیری دارید! تازه اطلاعاتِ حیاتی‌تان را ارسال کرده بودم که یکی‌چشم‌به‌هم‌زدن​ از تیم‌های ردیابی هدف را پیدا کرد. آن‌ها اتفاقاً در یک سیارهٔ شهری مشغولِ استراحت‌فعلاً​ بودند که سفینهٔ ترابریِ مشکوکی را مطابق با پیش‌گوییِ شما پیدا کردند. تازه، سفینه تنهاست.»

ازوپ لبخند زد و گفت: «عجیب سریع‌مثلِ​ بود. ظاهراً شانس با ما یار است. تیمی‌مادر​ که دشمن را پیدا کرده، کارش حرف نداشته.»

فرماندهِ ناوگان لبخند زد و گفت: «بگذارید نگاهی بیندازم... اوه، این همان تنها سفینهٔ بازمانده از‌می‌توانست​ درگیریِ قبلی است. یادم می‌آید همه‌جا دنبالشان می‌گشتند. حالا بالاخره می‌توانند انتقامشان را بگیرند. به آن‌ها‌فعلاً​ گفتم در حالتِ آماده‌باش بمانند و چشم از سفینهٔ دشمن برندارند تا ما برسیم؛ مبادا فراری‌شان بدهند.»

ناوگان بی‌درنگ راه افتاد و با‌می‌فرستاد​ تمامِ سرعت مسیر را طی کرد‌خودش​ و خیلی زود به مقصد رسید.

سیاره‌ای به رنگِ بنفشِ روشن و نقره‌ایِ درخشان‌برای​ بیرون از پنجره در فضا معلق بود. سطحِ‌خودش​ سیاره از شهرهای کهکشانیِ رنگارنگ پوشیده شده بود.

آنجا سیارهٔ مستعمراتیِ نسبتاً مرفهی بود‌کرده​ که به فرمانروای منظومهٔ هزار نور،‌کوچکی​ یعنی تمدنِ رونِ نور، تعلق داشت.

ارتشِ ستارهٔ سیاه در سیاره‌های شهریِ متعلق به چنین تمدن‌هایی، خودسرانه عمل نمی‌کرد. دلیلِ اصلی‌اش‌خطر​ هم این بود که اصلاً نیازی به این کار نداشتند. بیشترِ تمدن‌های حلقهٔ ستاره‌ایِ شکسته‌اینجا​ رابطهٔ خوبی با ارتشِ ستارهٔ سیاه داشتند؛ در نتیجه، ارتش بی‌دلیل باعثِ رنجشِ آن‌ها نمی‌شد.

فرماندهِ ناوگان گفت: «تیمِ ردیابی‌محافظت​ هنوز سفینهٔ دشمن را زیرِ‌می‌توانست​ نظر دارد. حرکتی نکرده‌اند. نظرتان چیست؟»

ازوپ پرسید:‌معمولاً​ «خدمه‌شان را‌سوپرِ​ هم دیده‌اند؟»

فرمانده پاسخ داد: «تیمِ ردیابی از مقامات درخواست کرده تا فیلم‌های دوربین‌های مداربسته را بررسی کنند و آن‌ها را برای‌محاصره‌ای​ ما هم فرستاده‌اند. طبقِ تصاویر، آن سفینهٔ مشکوک در مجموع ۴۳ نفر از خدمه‌اش را بیرون فرستاده. ظاهراً مشغولِ خریدِ‌محوی​ مایحتاجِ روزانه بوده‌اند و همگی همین چندی پیش به سفینه برگشته‌اند... درست به‌موقع رسیدیم. کمی دیرتر می‌رسیدیم، چه‌بسا فرار می‌کردند.»

ازوپ به‌آرامی گفت: «بسیار خب! باید این سفینهٔ ترابری را توقیف‌خطر​ کنیم. به مقامات اطلاع دهید تا با ما همکاری کنند، مردمِ محلی‌حوالی​ را تخلیه کرده و مسیرِ خروجشان را ببندند تا نتوانند پرواز کنند.»

اعضای ارتشِ ستارهٔ سیاه امتیازاتِ فراوانی در حلقهٔ ستاره‌ایِ شکسته داشتند. حتی یک عضوِ رده‌پایین یا متوسطِ ارتش هم در صورتِ تأییدِ هویت می‌توانست در سیاره‌های تمدن‌های‌اینجا​ مختلف، از مقاماتِ رسمی درخواستِ پشتیبانی کند. همهٔ این‌ها به‌لطفِ ارتباطاتی بود که هان شیائو برقرار کرده بود و بخشی از امتیازاتِ جناح به شمار می‌رفت. ناوگان‌بودند​ خیلی سریع به اطرافِ اسکله رسید و آنجا را محاصره کرد. هم‌زمان، شماری از سوپرها با کمکِ مقامات واردِ اسکله شدند و به آشیانهٔ هدف نزدیک شدند.

ازوپ و فرماندهِ ناوگان در سفینهٔ مادر‌ماشینیِ​ در جوِّ بیرونی منتظر ماندند و عملیات‌بروزِ​ را از راهِ دور زیرِ نظر گرفتند.

روی نمایشگر، تیمِ سوپرها به آشیانه یورش بردند. خیلی زود، صدای تبادلِ‌صحنهٔ​ آتشِ شدیدی از داخل بلند شد و پرتوهای حملاتِ توپِ انرژی درونِ‌مستقر​ آشیانه درخشید و ردِّ سوختگی روی دیوارهای آلیاژیِ نقره‌ای بر جا گذاشت.

صدای نبرد چند دقیقه‌ای به‌ارباب​ گوش می‌رسید تا اینکه گزارشِ‌بروزِ​ مأمورانِ خطِ مقدم مخابره شد.

«گزارش می‌دهم؛ ما تلفاتی نداشتیم و فقط سه نفر از اعضای تیم جراحتِ سطحی برداشته‌اند. سفینهٔ دشمن در‌کامل​ مجموع ۲۷۱ خدمه داشت که در ناوِ جنگی پنهان شده و مقاومت کردند. ما ۲۰۹ هدف را از پا‌بیندازیم​ درآوردیم و بقیه هم وقتی دیدند راهِ فراری نیست، دست به خودکشی زدند. نتوانستیم کسی را زنده دستگیر کنیم.»

فرماندهِ ناوگان سر تکان داد و گفت: «حیف شد، امیدوار‌برای​ بودم بازجویی‌شان کنیم. مهم نیست، این خدمهٔ رده‌پایین احتمالاً چیزِ‌امنیتِ​ زیادی هم نمی‌دانستند. توقیفِ سفینهٔ ترابری‌شان کافی است. جناب ازوپ، بفرمایید.»

ازوپ سر تکان داد. او‌ماشینیِ​ با محافظانش در اسکله فرود آمد‌صورتِ​ و به آشیانهٔ محلِ نبرد رفت.

نگاهی به سفینهٔ ترابریِ توقیف‌شده انداخت. ظاهرِ‌مثلِ​ بیرونی‌اش تقریباً دست‌نخورده بود و تنها چند‌زیرِ​ ردِّ سوختگی روی زرهِ بیرونی‌اش به چشم می‌خورد.

قدمی به جلو برداشت، دستش را‌سوپرِ​ زیرِ زرهِ سفینه گذاشت، چشمانش را‌می‌فرستاد​ بست و توانایی‌اش را فعال کرد.

هم‌زمان، در پایگاهِ موقتِ اجاره‌ای در شهری کهکشانی در همان حوالیِ فرودگاه، دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح مشغولِ کار‌افسر​ با تعویض‌کنندهٔ روحی بودند که در برابرشان شناور بود. ده‌ها سوپرِ تمدنِ مودو محاصره‌شان کرده و سلاح‌هایشان‌بیندازیم​ را به سمتشان نشانه رفته بودند. شمارِ زیادی توپِ قابل‌حمل هم در آن اطراف به چشم می‌خورد.

بیش از یک سفینه از تمدنِ مودو به این سیاره آمده‌صورتِ​ بود، اما از آنجا که مخفیانه تیمِ ردیاب را به افرادِ‌تیم‌های​ خودشان تبدیل کرده بودند، ترفندهای گوناگونی برای پنهان ماندن در آستین داشتند.

فرمانده با اضطراب در‌اَبَرخوشه‌ای‌ها​ گوشه‌ای قدم می‌زد. پرسید:‌صحنهٔ​ «روی هدف قفل کردید؟»

دستِ برادرِ بزرگ‌ترِ دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح در‌ماشینیِ​ آینهٔ تعویض‌کنندهٔ روح فرو رفته بود. دستش را‌خطر​ با بی‌خیالی در آن چرخاند و گفت: «آره.»

«می‌تونید روحش رو بیرون بکشید؟»

«نوچ، ما دو برادر فقط سوپرهای رتبهٔ‌ارباب​ سی هستیم. ازوپ رتبهٔ بیه. شانسِ اینکه بتونیم‌چشم‌به‌هم‌زدن​ روحش رو از بدنش بیرون بکشیم صددرصد نیست.»

فرمانده گفت: «برای‌اتحادِ​ محکم‌کاری، نقشهٔ دوم‌کرده​ رو پیاده کنید.»

«باشه.»

دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح انرژی‌شان را درونِ تعویض‌کنندهٔ‌صورتِ​ روح متمرکز کردند. با فعال شدنِ دستگاه،‌امنیتِ​ موج‌های سیاهی روی سطحِ آینه‌ایِ آن پدیدار شد.

هم‌زمان در آن سوی شهر و در‌ارباب​ بندرگاه، ازوپ ناگهان چشمانش را باز کرد‌می‌توانست​ و مردمک‌هایش تا اندازهٔ یک سوزن تنگ شد.

حس کرد صداهای بی‌شماری ناگهان به مغزش‌مثلِ​ هجوم آورده و در قالبِ همهمه‌ای کرکننده‌زیرِ​ در ذهنش طنین انداخته‌اند. سرش به‌شدت تیر می‌کشید.

می‌خواست دستش را بالا‌معمولاً​ بیاورد و پیشانی‌اش را بگیرد،‌ارباب​ اما بدنش اصلاً تکان نمی‌خورد.

آجودانی که کنارش ایستاده‌برای​ بود، متوجهِ رفتارِ غیرطبیعیِ او‌خطر​ شد و پرسید: «چیزی شده؟»

حالتِ چهرهٔ ازوپ چند بار‌ماشینیِ​ تغییر کرد. لحظه‌ای خشک شد،‌می‌فرستاد​ اما بعد به حالتِ عادی برگشت.

سرفه‌ای کرد، صدایش را‌اَبَرخوشه‌ای‌ها​ پایین آورد و گفت: «چیزی‌جرم​ نیست، پیش‌گویی رو انجام دادم.»

«چه سرنخی به دست آوردید؟»

چشمانِ ازوپ برقی زد و گفت: «مقصدِ واقعیِ‌بروزِ​ این اتحادِ اَبَرخوشه‌ای‌ها رو پیدا کردم. یه پایگاهِ‌بود​ مخفیِ منابع تو یه کمربندِ متروکِ کیهانیه. مختصاتش اینه...»

مختصات را خواند‌دست‌کم​ و آجودان با عجله‌ارباب​ آن را یادداشت کرد.

«همم، همین‌ترابریِ​ اطلاعات کافیه.‌اَبَرخوشه‌ای‌ها​ برگردیم به سفینه.»

سپس، ازوپ بی‌آنکه منتظرِ پاسخِ‌دست‌کم​ آجودانش بماند، برگشت و به راه‌محافظت​ افتاد. محافظان نیز به‌سرعت دنبالش رفتند.

در سوی دیگر، داخلِ‌برای​ پایگاهِ موقتِ دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ‌بروزِ​ روح، فرمانده پرسید: «موفقیت‌آمیز بود؟»

برادرِ کوچک‌ترِ دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح با صدایی خشن‌برای​ جواب داد: «اوهوم. روحِ چندتا از سربازها رو فرستادیم‌برساند​ اون‌ور. با موفقیت مثلِ انگل به روحِ ازوپ چسبیدن.»

کارکردِ اصلیِ تعویض‌کنندهٔ روح جابه‌جاییِ ارواح بود، اما لزومی نداشت این کار‌کوچکی​ حتماً یک‌به‌یک انجام شود. چپاندنِ چندین روح در یک بدن، یا صرفاً بیرون‌محافظی​ کشیدنِ روح و تبدیلِ بدن به پوسته‌ای توخالی؛ احتمالاتِ فراوانی در کار بود.

برخلافِ وضعیتِ فیدین و چن شینگ، این روش نوعی خیمه‌شب‌بازیِ انگلی به حساب می‌آمد. ارواحِ سربازان موقتاً با روحِ ازوپ ادغام شده بودند، درست‌تیم‌های​ مثلِ نخ‌های خیمه‌شب‌بازی که به روحش متصل شده باشد. ذهنِ ازوپ مه‌آلود شده بود و دیگر نمی‌توانست درست فکر کند. حس می‌کرد تمامِ کارهایش از‌سیارهٔ​ تهِ دل است و اصلاً متوجهِ مشکلِ کارش نمی‌شد... به زبانِ ساده، شبیهِ حالتی بود که فرد در زمانِ مستی عقلش را از دست می‌دهد.

یکی از افراد‌ارباب​ پرسید: «محافظ‌های ازوپ که‌صورتِ​ بویی نمی‌برن، مگه نه؟»

فرمانده سر تکان داد و گفت: «نگران نباشید، قدرت‌های تعویض‌کنندهٔ روح به‌شدت نامحسوسه. هیچ‌کس جز فرارتبه‌های آ که تو توانایی‌های ذهنی‌افسر​ یا روحی تخصص دارن، متوجهش نمی‌شه؛ حتی رتبه‌های بلا... البته فرارتبه‌های آ تو نقطهٔ اوج هم ممکنه متوجهِ قضیه بشن، اما‌به‌سرعت​ بدنِ اصلیِ ستارهٔ سیاه اینجا نیست و قطعاً برای همچین مسئلهٔ کوچیکی از نزولِ ارباب استفاده نمی‌کنه. پس جای هیچ ترسی نیست.»

با گفتنِ این حرف، چهرهٔ فرمانده آشکارا آرام‌تر شد. رو به‌می‌کردند​ دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح کرد و گفت: «مأموریتِ شما تموم شد. بقیهٔ‌شدنِ​ ماجرا دیگه به شما ربطی نداره. تعویض‌کنندهٔ روح رو بذارید زمین.»

دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح نگاهی‌معمولاً​ به هم انداختند و‌آواتارِ​ هم‌زمان خندهٔ مورمورکننده‌ای سر دادند.

«هه هه، حتماً.»

اما به‌معمولاً​ محضِ گفتنِ این‌ماشینیِ​ حرف، ورق برگشت!

موجی سیاه منبسط شد. به‌جز فرمانده،‌کرده​ چشمانِ تمامِ سربازان به پشتِ سر‌کوچکی​ برگشت و بی‌حرکت روی زمین افتادند.

تعویض‌کنندهٔ روح بی‌سروصدا‌نرون​ روحِ همه را‌سوپرِ​ بیرون کشیده بود!

هم‌زمان، برادرِ کوچک‌تر که جثه‌ای در حدِ یک‌بروزِ​ نوزاد داشت، دهانش را باز کرد و ارواح‌بود​ را یکی‌یکی از درونِ تعویض‌کنندهٔ روح مکید و بلعید.

فرمانده بی‌درنگ واکنش‌دست‌کم​ نشان داد. شوکه‌آواتارِ​ و خشمگین شده بود.

اصلاً انتظار نداشت دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح با وجودِ آن‌همه‌جرم​ سلاحی که به سمتشان نشانه رفته بود، دست به‌بیرونیِ​ چنین حماقتی بزنند. آیا واقعاً از جانشان سیر شده بودند؟

با این حال، در همان لحظه انرژیِ قدرتمندی‌آواتارِ​ از دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح فوران کرد. با حس‌می‌توانست​ کردنِ این سطحِ انرژی، چهرهٔ فرمانده در هم رفت.

«رتبهٔ بی؟ ما که درست‌محافظت​ قبل از حرکت چکتون کردیم.‌می‌توانست​ مگه شماها رتبهٔ سی نبودید؟»

برادرِ بزرگ‌ترِ دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح‌ماشینیِ​ با صدای بلند خندید: «هه‌می‌فرستاد​ هه هه، آدما پیشرفت می‌کنن دیگه!»

آن دو همیشه خودشان را ضعیف نشان داده بودند تا تمدنِ مودو گمان کند سوپرهای رتبهٔ سی هستند. ترفندشان صرفاً‌مستقر​ پنهان کردنِ قدرتِ واقعی‌شان نبود، بلکه تواناییِ پنهانی در کار بود که هرگز به کسی بروز نداده بودند؛ انرژیِ آن‌ها می‌توانست‌فرود​ بدونِ هیچ محدودیتی آزادانه میانشان جابه‌جا شود. این موضوع به جهشی مربوط می‌شد که این دو برادر از سر گذرانده بودند.

اگر بیشترِ انرژی‌شان را روی یکی متمرکز می‌کردند، آن شخص موقتاً به رتبهٔ بی تبدیل می‌شد. و اگر انرژی را مساوی بینِ‌بود​ خودشان تقسیم می‌کردند، می‌توانستند دستگاه‌های تشخیصِ رتبهٔ سوپرهای تمدنِ مودو را فریب دهند. این دو سال‌ها برای فرارشان نقشه کشیده بودند و‌به‌سرعت​ عمداً سرعتِ رشدشان را پایین نگه داشته بودند تا در همین سطح بمانند، و همهٔ این‌ها فقط برای فرصتی مثلِ امروز بود.

دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح با خنده‌ای مورمورکننده و لحنی مطمئن گفتند: «خوب بهش فکر کن. ما الان سوپرهای رتبهٔ بی هستیم.‌این​ این توپ‌ها نمی‌تونن تو یه چشم‌به‌هم‌زدن کارمون رو بسازن. افرادِ ارتشِ ستارهٔ سیاه هم هنوز خیلی دور نشدن. اگه اینجا درگیری‌خیلی​ بشه، قطعاً توجهشون جلب می‌شه. پس قبل از اینکه بهمون حمله کنی، خوب فکر کن، چون ممکنه کلِ نقشه‌تون لو بره!»

فرمانده جا خورد. با عجله سرِ‌آواتارِ​ نیرویی که کنترلِ توپ‌ها را در دست‌خطر​ داشت فریاد زد: «صبر کن، شلیک نکن.»

«آفرین. پسرِ خوبی‌اتحادِ​ باش تا نقشه‌تون‌کرده​ بتونه ادامه پیدا کنه.»

دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح پوزخند زدند.‌دست‌کم​ دقیقاً به همین دلیل این زمان‌محافظت​ را برای کارشان انتخاب کرده بودند.

فرمانده خشمش‌آواتارِ​ را فروخورد و‌محافظت​ پرسید: «چی می‌خواید؟»

«خیلی ساده‌ست. مودو سال‌هاست که داره مثلِ یه ابزار از ما استفاده می‌کنه. ما به اندازهٔ کافی خدمت کردیم و الان وقتشه‌تیم‌های​ که آزادیمون رو پس بگیریم... هه هه، می‌دونم داری به چی فکر می‌کنی. نگران نباش، ما فقط می‌خوایم فرار کنیم. نقشهٔ مربوط‌گذشت​ به ازوپ رو هم خراب نکردیم. این رو آخرین مأموریتِ ما برای مودو در نظر بگیر. ما دیگه هیچ دینی بهتون نداریم.

«در موردِ این گنجینه هم باید بگم‌مثلِ​ که طبیعتاً مالِ ماست و با خودمون می‌بریمش.‌مادر​ به‌هرحال هیچ‌کس جز ما نمی‌تونه ازش استفاده کنه.»

دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح پوزخندی زدند. سایه‌ای‌سوپرِ​ که بدنشان را پوشانده بود، تعویض‌کنندهٔ‌می‌فرستاد​ روح را بلعید و درونشان جذب کرد.

سپس، هر دو به سمتِ دیوار عقب رفتند، توانایی‌شان را فعال کردند و‌برساند​ پس از تبدیل شدن به دو توده سایهٔ جوهرمانند، ناپدید شدند. خشمِ فرمانده‌فعلاً​ در وصف نمی‌گنجید، اما باز هم جرئت نکرد دست از پا خطا کند.

او نه‌تنها نگرانِ خبردار شدنِ ارتشِ ستارهٔ سیاه در همان حوالی بود، بلکه‌خطر​ اصلاً اطمینان نداشت که بتواند جلوی دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روحِ رتبهٔ بی را بگیرد.‌جست‌وجوی​ چاره‌ای نداشت جز اینکه رفتنِ آن دو را به همراهِ تعویض‌کنندهٔ روح تماشا کند.

سکوتِ مرگباری در اتاق حاکم‌قرق​ بود. تنها صدایی که به گوش‌می‌کردند​ می‌رسید، نفس‌نفس زدن‌های سنگینِ او بود.

«سریع این رو به رده‌های بالا‌سوپرِ​ گزارش بدید. ما کنترلِ دوقلوهای تعویض‌کنندهٔ روح‌صورتِ​ رو از دست دادیم. اونا فرار کردن!»

ناولها | novelha.net