چپتر 1401: کنفرانسِ ستارهٔ سیاه
0جایی در دریای ارواحِ ستارگان، یک سفینهٔ بزرگ بهآرامی در کیهان پیش میرفت. در کابینِ مجللِ کاپیتان، کارلوزو با تنبلی روی صندلیِ نرم و راحتش لم داده وزخمِ پاهایش را روی میز انداخته بود. یک دستش را روی دستهٔ صندلی تکیه داده بود و بطریِ گرانقیمتی از یک مشروبِ تند را در دست داشت و تکانشبههمریختهاش میداد. سیگارِ برگِ کلفتی گوشهٔ لبش بود که دودِ سبزرنگی از آن بلند میشد و در همان حال، نمایشگری مجازی روبهرویش شناور بود و برنامهای سرگرمکننده نشان میداد.
کارلوزو پوستی قهوهای و زبر شبیهِ مارمولک داشت. اجزای چهرهاش به انسانها میمانست، اما فاصلهٔ بینِ چشمانش بسیارشدیدی زیاد بود و فکش مثلِ جانورمردان بیرون زده بود. علاوه بر این، یک چشم نداشت و حدقهٔ خالیاشبرای مثلِ یک سیاهچاله خودنمایی میکرد. انگار جای زخمِ یک سلاحِ انرژی بود که هالهای درندهخو به او میبخشید.
ظاهرش بسیار خشن به نظر میرسید، اما لباسِ اشرافیِ پرزرقوبرق و پیچیدهای به تن داشت که انگار با دقتچند اتو شده و چینوکروکِ چندانی نداشت. کلاهِ گرد و کوچکِ اشرافی هم روی سرش گذاشته بود که موهای زردِ کمپشتمخفی و بههمریختهاش را میپوشاند. فقط چند تارِ مو از لبههای کلاه بیرون زده بود که تضادِ بصریِ شدیدی ایجاد میکرد.
با اینکه تجارتِ برده بیشتر در بازارِ سیاهِ کهکشانی انجام میشد، اکوسیستمی مستقل هم وجود داشت که زنجیرهای از تجارتِ مخفیبرای را شکل میداد. از آنجا که این صنعت برای انظارِ عمومی مناسب نبود، فروشندههای بزرگ بهندرت با نامِ یک سازمان فعالیتتجاری میکردند. معمولاً اسمِ رمزی برای خودشان میگذاشتند و با همان نام با مشتریان ارتباط برقرار میکردند تا شبکهای تجاری حولِ هویتشان بسازند.
کارلوزو یکی از فروشندگانِ معتبرِ این تجارتِ مخفی بود که «ارباب» لقب داشت. سالها دربیرون این صنعت کار کرده و سابقهٔ درخشانی داشت. کسبوکارش حتی به چند خوشهٔ ستارهای همانرژی کشیده شده بود، بنابراین اغراق نبود اگر او را غولِ بردهداری در دریای ارواحِ ستارگان بنامیم.
قلپ... کارلوزو جرعهای از مشروبش نوشید و مایعِ قرمزرنگ از گوشهٔ لبش روی چانهاش سرازیر شد. بیتوجه بهشدیدی صدای بازیِ زیردستانش در بیرونِ کابین، پکی به سیگارش زد و صدای نمایشگرِ مجازی را بالا برد. بابرای حرکاتِ دست مدام کانالها را عوض میکرد و با بیحوصلگی برنامهها را یکی پس از دیگری از نظر میگذراند.
در این لحظه، ناگهان یک پنجرهٔ ارتباطیِ رمزنگاریشده روی نمایشگرِ مجازی ظاهر شد و شمارهای با عنوانِ «خریدارِ ۱۷۸» روی آن نقش بست. چشمانِ کارلوزو برقی زد. برنامه را متوقف کرد وسیاهِ تماس را وصل کرد. سایهای سیاه بدونِ چهرهٔ مشخص روی صفحه ظاهر شد و رشتهای از اعدادِ رمز را خواند. کارلوزو هم با رشتهای از اعداد جوابش را داد و چند جملهای بهحولِ همین شکل حرف زدند تا مطمئن شوند مشکلی در هویتشان نیست. پس از بررسیِ رمز، خریدارِ ۱۷۸ یکراست رفت سرِ اصلِ مطلب: «ارباب، اون جنسهایی که دفعهٔ پیش سفارش دادم رو گیر آوردی؟»
کارلوزو دفترچهای بیرون کشیدایجاد و ورق زد. «شرمنده،بیشتر هنوز جنسها به دستمون نرسیده.»
خریدارِ ۱۷۸ با لحنی ناراضی گفت: «چقدر گذشته؟بینِ فقط یه محموله از ارواحِ نقرهای مگه نیست؟زده قبلاً اینقدر کند نبودی. اربابم دیگه طاقتش طاق شده.»
کارلوزو سر تکان داد. «اوضاع فرق کرده. خودت که میدونی، بهخاطرِ جنگ، کلِ کیهان تو سهتضادِ سالِ گذشته تحتِ حکومتنظامی بوده. نژادهای زیادی برای پناهندگی تو کهکشانِ مرکزی جمع شدن و همینمخفی باعث شده کسبوکارِ ما ۹۰ درصد افت کنه. دیگه گیر آوردنِ جنس به این راحتیها نیست.»
تا پیش از این، بازارِ سیاهِ تجارتِ برده که زیرِ پوستِ جامعهٔ کهکشانی پنهان بود، رونقِ فراوانی داشت، اما با شروعِ جنگِ درختِ جهان، این صنعتایجاد به خوابِ زمستانی فرو رفت. در حالتِ عادی، جنگ باید به تجارتِ برده رونق میداد، اما جنگِ فعلی در سرزمینهای اصلی رخ نداده بود. سه تمدنِفعالیت کیهانی برای آمادگی در برابرِ جنگ، محدودیتهای سفتوسختی بر پهنههای ستارهایِ مختلف اعمال کردند. با پناهندهشدنِ شمارِ زیادی از مردم، جمعیتِ ساکنانِ کهکشانی بهشدت سقوط کرد.
این کار به معنای قطعشدنِ زنجیرهٔ تأمینِ بسیاری از بردهفروشان بود. بیشترِ کسانی که به دستِ بردهفروشان اسیر میشدند، ساکنانِ عادیِ کهکشان بودند. آنهامناسب معمولاً مسافرانِ تنهای کهکشانی بودند که یا توریستها را فریب میدادند یا اسرا را از دزدانِ دریایی میخریدند. بهندرت پیش میآمد که به سفینههایمعتبرِ عبوری حمله کنند و فرود آمدن روی یک سیارهٔ مستعمره برای دستگیریِ مردم از آن هم سختتر بود. آنها چنین نیروهای مسلحی در اختیار نداشتند.
بهخاطرِ محدودیتهای سه تمدنِ کیهانی، مدتها بودفاصلهٔ که کارلوزو «مغازه»اش را باز نکرده بودجانورمردان و این کار هر روز سختتر میشد.
کارلوزو پرسید: «با اینکه نمیتونم نقرهایها روزردِ برات جور کنم، اما هنوز یه سری جنسِکلاه دیگه دارم. میخوای یه نگاهی به لیست بندازی؟»
«بیخیال، بیخیال.دقت میرم سراغِشده یکی دیگه.»
خریدارِ ۱۷۸ آفلاین شد.
کارلوزو دهانش راچهرهاش کج کرد واما به روی خودش نیاورد.
با اینکه این معامله به هم خورد، هیچ حسرتی نخورد. بهخاطرِ جنگ، کارلوزو از قبل تصمیم گرفته بودشدیدی که دیگر جنسِ جدیدی نخرد. فقط میخواست موجودیِ انبارش را خالی کند و دستش را از این کاربرای بشوید. در موردِ اینکه آیا میتوانست کاملاً خودش را از این مخمصه بیرون بکشد یا نه، هیچ نگرانیای نداشت.
فروشندگانی که مدتها در این کار بودند، قوانینِ بقای خاصِ خودشان را داشتند. آنها به هویتشان اهمیت میدادند و آن را مخفی نگه میداشتند. بیشترِ اوقات فقط با مشتریانِ ثابت کار میکردندسیاهِ و روابطِ خوبی با برخی سازمانهای مسلح داشتند. بعضی از مشتریانِ قدرتمند حتی میتوانستند به آنها کمک کنند، بنابراین میتوانستند در دنیای خلافکاران دوام بیاورند... تا زمانی که چراغخاموش حرکت میکردند وتجاری خودشان را لو نمیدادند یا کلهگندهها را تحریک نمیکردند، کسی کاری به کارشان نداشت. میتوانستند بعد از به جیب زدنِ پولی کلان، همهچیز را رها کنند و بروند. کارِ بسیار امنی بود.
کارلوزو پنجرهٔ ارتباطی را بست و به عوض کردنِ کانالهاسیاهِ ادامه داد. سرسری برنامهها را بالا و پایین میکرد، اما حواسشبرای آنجا نبود. در هیجانِ انتظار برای آیندهای روشن غرق شده بود.
«وقتی ایناجزای محموله فروش بره،میمانست میتونم بازنشسته بشم...»
کارلوزو حسابی سرِ حال بود.
پولی که در این سالها به دست آورده بود، برای چند عمر زندگیِ بیدغدغه کفایت میکرد. تا زمانی که میتوانست با موفقیت بازنشسته شود، قادر بودایجاد چهرهاش را تغییر دهد و با ثروتی که اندوخته بود از زندگی لذت ببرد. نمونههای اینچنینی در این صنعت بسیار زیاد بود. میشد گفت این رؤیایفعالیت هر بردهفروشی بود و هدفِ کارلوزو هم همین بود. فکرِ اینکه زندگیِ زیبایش پس از سالها تلاشِ سخت سرانجام به او چشمک میزد، به هیجانش میآورد.
اما در همین لحظه، بهاینکه شبکهٔ خبریای رسید که درسیاهِ حالِ پخشِ کنفرانسِ ستارهٔ سیاه بود.
کارلوزو هم به دعوتنامهٔ اخیری کهاما صادر شده بود توجه نشان داده بودمثلِ و بیاختیار روی همان شبکه مکث کرد.
چشمانش مدام گشادتر میشد و بدنش بیاختیار به لرزه افتاد. حسِ غلیظی از ترس رفتهرفته در چهرهاش دوید وایجاد لرزهای بر ستونِ فقراتش نشست. با دیدنِ سازمانهای بزرگ و بیشماری که در تصویر به فراخوانِ هان شیائو پاسخعمومی میدادند، کارلوزو به وحشت افتاد. ذهنش خالی شد و بیاختیار جملهای را به یاد آورد که زمانی مسخرهاش میکرد...
اگه واردِ این بازیشده میشی، دیر یا زودگرد باید تاوانش رو پس بدی!
تَرَق! زیردستانی که در کابین با سروصدا ورق بازی میکردند، ناگهان صدای شکستهشدنِاکوسیستمی پیاپیِ اشیاء را از کابینِ کاپیتان شنیدند. فقط از روی صدا میتوانستند قیافهٔفروشندههای هیستریکِ او را تجسم کنند، درست مثلِ جانوری به دام افتاده در اوجِ ناامیدی.
سحابیهای بیکران،اجزای یکی ازانسانها شهرهای آزادِ کهکشانی.
عمارتی مجلل در منطقهای خوشمنظره قرار داشت که با درختانِ سبز وچند دریاچهای زلال احاطه شده بود. چنین منطقهٔ خاصی در پایتختِ کهکشانی که بهشدتسیاهِ دستساز بود وجود داشت. کاملاً مشخص بود که ساکنانِ آنجا نفوذِ زیادی دارند.
در اتاقِ نشیمنِ جادار، مردی با ربدوشامبر روی مبل نشسته بود. چند زن از نژادِکمپشت الفها کنارش روی زمین دراز کشیده بودند. سرشان پایین و چانهشان روی زمین بود وبیشتر قلادهای به گردنشان بسته شده بود که مثلِ حیواناتِ خانگیِ دربند، به یک ستون وصل میشد.
روبهروی آنها نمایشگرِ مجازیِ بزرگی در حالِ پخشِ برنامهای بود. مرد در حالی کهمستقل به صفحه نگاه میکرد، صبحانهاش را میخورد. هرازگاهی دستش را روی کمرِ زنِ الفنامِ میکشید که پر از کبودیهای بنفش بود، انگار که فقط داشت او را نوازش میکرد.
زنِ الف ناخودآگاه خودش را جمع کرد، اما چشمانش همچنانبسیار مثلِ برکهای از آبِ راکد بود. بیجان به نمایشگرِ مجازیِنداشت روبهرویش خیره مانده بود، مثلِ زامبیای که روحش را مکیده باشند.
در این لحظه، مرد کانال راموهای عوض کرد و ویدیوی ضبطشدهٔ اخبارچند از کنفرانسِ ستارهٔ سیاه را دید.
بعد از اینکه مدتی به آن نگاه کرد، پوزخندی زد و با چهرهای که انگار پشیزی برای اینفقط موضوع ارزش قائل نبود، گفت: «این ستارهٔ سیاه هم همیشه سرش شلوغه. اگه حوصلهاش سر رفته بره با دشمناوجود بجنگه. وظیفهاش همینه. چه دلیلی داره نگرانِ تجارتِ جمعیت باشه؟ نکنه فکر میکنه رهبرِ جامعهٔ کهکشانیه؟ پوف، چه مسخرهبازیای.»
بهمحضِ اینکه این حرف را زد، بدنِ چند زنِ الف که روی زمین دراز کشیده بودند ناگهان لرزید و چشمانِ مردهشان کمی جان گرفت. از زمانی که بهنامِ دستِ بردهفروشان اسیر و فروخته شده بودند، زندگیشان فقط در تاریکی فرو رفته بود. آنها مانندِ آبِ راکدی بدونِ هیچ حیاتی بودند و فکر میکردند تا آخرِ عمر همینطورحتی خواهند ماند. با این حال، در این لحظه، ستارهٔ سیاه مانندِ پرتوی نوری بود که تاریکی را میشکافت، در قلبهای ناامیدشان رسوخ میکرد و شخصیتِ درهمشکستهشان را بیدار میساخت.
آن چند نفر بهانسانها ستارهٔ سیاه روی نمایشگر نگاهچشمانش کردند و بیاختیار امیدوار شدند.
یعنی واقعاًکوچکِ کسی ماسرش را نجات میدهد...
مردِ رداپوش متوجهِ نگاهِ حیواناتِچینوکروکِ خانگیاش شد و اخم کرد.اشرافی «همم؟ این دیگه چه نگاهیه؟»
همانطور که حرف میزد، نگاهی به ستارهٔ سیاه روی نمایشگر انداخت و ناگهان خشمش اوج گرفت. شلاقِ منشوریِ کوتاهی را از کنارشانظارِ برداشت و ضربی با آن زد و گفت: «انگار هنوز بهاندازهٔ کافی ادبتون نکردم. هنوز تو فکرِ فرارید؟ چی شده، اخبار روهویتشان دیدید و فکر کردید ستارهٔ سیاه میتونه نجاتتون بده؟ اگه اینطوره، چشم ازش برندارید و ببینید الان میتونه کاری براتون بکنه یا نه.»
چند زنِ الف آنقدر ترسیدند که بدنشان خشک شد. روی زمین افتادند و بیوقفهجانورمردان لرزیدند، اما جرئت نکردند جاخالی بدهند یا التماس کنند. اگر این «حیواناتِ خانگی» بدونِزخمِ اجازهٔ مرد دهان باز میکردند و حرف میزدند، فقط شکنجهٔ بدتری در انتظارشان بود.
چهرهٔ مردِ رداپوش درهم رفت.گذاشته شلاقش را بالا برد و انگارفقط میخواست یکی از آنها را بزند.
اما دردقت همین لحظه، درِچینوکروکِ عمارت منفجر شد!
بوم!
ترکشها به هرچهرهاش سو پرید و دیوارفاصلهٔ در غبار فرو رفت.
مردِ رداپوش جا خورد. برگشت و دید گروهی وارد میشوند. یونیفرمهایفقط آشنایی به تن داشتند. تیمِ گشتِ امنیتیِ این شهرِ کهکشانی بود. مردِبیشتر رداپوش با دیدنِ آنها بیدرنگ نفسِ راحتی کشید. سپس با خشم غرید:
«دارید چه غلطی میکنید؟! چطورچینوکروکِ جرئت کردید واردِ خونهٔ مناشرافی بشید؟! مگه از جونتون سیر شدید؟!»
کاپیتان جلو آمد و حکمِ جلبِ الکترونیکیاش را نشان داد. با سردی گفت:اکوسیستمی «جناب آنهوسو، ما گزارشِ موثقی دریافت کردهایم که شما با نگهداریِ یکی ازفروشندههای ساکنانِ کهکشان بهعنوانِ حیوانِ خانگی، قانون را زیر پا گذاشتهاید. لطفاً با ما بیایید.»
مردِ رداپوش با ناباوری چشمانش را گشاد کرد و بابسیار تعجب به خودش اشاره کرد و گفت: «بهخاطرِ یه مسئلهٔ بهحدقهٔ این کوچیکی میخواید من رو دستگیر کنید؟ اصلاً میدونید من کیام؟»
کاپیتان بیتفاوت ماند و گفت: «شماموهای قانونِ جهانیِ سیاره مبنی بر ممنوعیتِچند تجارتِ فرمهای حیات را نقض کردهاید.»
«اگه من رو بگیرید، میتونید عواقبش رو گردن بگیرید؟ برگردید و از اربابِ این سیارهٔ آزاد بپرسید، آیا هنوز هم میخواد حقِ ادارهٔ سیارهاش روشدیدی داشته باشه یا نه؟» این حرفها برای مرد فقط مضحک بود و نمیدانست بخندد یا گریه کند. با هویت و پیشینهای که او داشت، چنیننامِ جرمی فقط یک شوخی بود. او گونههای کهکشانیِ زیادی را بهعنوانِ حیوانِ خانگی نگه داشته بود و هیچکس هرگز جرئت نکرده بود او را مؤاخذه کند.
انتظار نداشت یک مأمورِ پلیسِ ردهپایین جرئت کند اوبازارِ را به چالش بکشد. چنین آدمِ حقیری در حالتِشکل عادی حتی حقِ حرف زدن با او را نداشت.
کاپیتان اخم کردچهرهاش و گفت: «لطفاًاما با ما همکاری کنید.»
«شمارهسریالت چنده؟ باورت میشه فردا همین لباسها رو از تنتمیپوشاند دربیارم؟!» مردِ رداپوش از شدتِ خشم به خنده افتاد. جلو رفت،تجارتِ یقهٔ کاپیتان را گرفت و به شمارهسریالِ روی نشانش خیره شد.
کاپیتان بیدرنگ مرد را عقب راند وکلاهِ با صدایی بم گفت: «اگر به مقاومت درکمپشت برابرِ بازداشت ادامه دهید، به خشونت متوسل میشویم.»
مردِ رداپوش تلوتلو خورد و چشمانشتجارتِ را با ناباوری گشاد کرد. انتظارانجام نداشت شخصِ روبهرویش او را پس بزند.
چهرهاش بیدرنگ بهشدت تاریک شد. دستگاهِ ارتباطی را از روی میز برداشت و باجانورمردان اربابِ شهرِ سیاره تماس گرفت. با عصبانیت به کاپیتانِ تیمِ امنیتی اشاره کرد و گفت:سلاحِ «خیلی خب، فقط صبر کن. میخوام ببینم امروز کی میتونه من رو از اینجا ببره!»
طولی نکشیدکوچکِ که تماسسرش برقرار شد.
اربابِ سیاره با لبخندی مؤدبانه روی نمایشگرکلاهِ ظاهر شد و گفت: «اوه، جناب آنهوسوزردِ نیست؟ چی شده که ناگهان یادِ من افتادید؟»
مردِ رداپوش بیدرنگ خشمش را بر سرِ اربابِ سیاره خالی کرد. پوزخندی زد و گفت:وجود «بسیار خب، آدمهات بزرگ شدن. جرئت میکنن سرزده بیان تو خونهٔ من، من رو بگیرنفعالیت و حتی بهم حمله کنن. اگه امروز جوابِ قانعکنندهای بهم ندی، حقِ مدیریتِ سیارهات باطل میشه!»
اربابِ سیاره با تعجبانسانها گفت: «ای بابا، چرابینِ اینقدر عصبانی هستید؟ ماجرا چیه؟»
مردِ رداپوش دستگاهِ ارتباطی را در دستِ کاپیتانکمپشت چپاند و با نگاهی منتظر، دو قدم بهتضادِ عقب رفت و گفت: «هه، از آدمهای خودت بپرس.»
کاپیتانِ تیمِ امنیتی اصلاً نترسید. دستگاهِچندانی ارتباطی را بالا آورد و وضعیتِگذاشته آن چند زنِ الف را گزارش داد.
اربابِ سیاره پسشدیدی از شنیدنِ گزارش،تجارتِ با آرامش گفت:
«که اینطور... کاپیتان، اسمت چیه؟»
کاپیتان باکوچکِ آرامش جوابسرش داد: «بل.»
«گزارش موثقه؟»
«همهٔ مدارک موجوده.»
اربابِ سیاره با شنیدنِ این حرف سر تکان داد و بهآرامیزیاد گفت: «پس منتظرِ چی هستی؟ این یارو رو دستگیر کن. اگهخالیاش در برابرِ بازداشت مقاومت کرد، برش نگردون. همونجا بهش شلیک کن.»
با این حرف، مردِسرش رداپوش خشکش زد. فکرکمپشت کرد اشتباه شنیده است.
در شرایطِ عادی، مگر نباید به مأمورانِ پلیس دستورِ عقبنشینیاشرافی میداد و بعد برای خواباندنِ خشمِ او، آنها را اخراجتارِ میکرد؟ در گذشته همیشه همینطور بود. چرا امروز فرق داشت؟
مرد ماتومبهوت پرسید: «منظورت چیه؟»
اربابِ سیاره شانه بالا انداخت و گفت:فاصلهٔ «فکر کنم خیلی واضح گفتم. تو قانونشکنیجانورمردان کردی، پس معلومه که باید دستگیر بشی.»
مردِ رداپوش چشمانش راسرش گشاد کرد و گفت: «...دیوونهبههمریختهاش شدی؟ یادت رفته من کیام؟»
اربابِ سیاره ناگهان لحنش را عوض کرد و دست از تظاهر برداشت: «میدونم کهزردِ پیشینهٔ خیلی قویای داری... ولی که چی؟ این ارادهٔ جناب ستارهٔ سیاهه که تجارتِتجارتِ جمعیت مجاز نباشه. ما داریم برای ستارهٔ سیاه کار میکنیم. تو فکر کردی کی هستی؟»
«تو...»
مردِ رداپوش خشکشچهرهاش زد و تمامِاما بدنش به لرزه افتاد.
این لرزش ازاشرافی سرِ ترس نبود، بلکهزردِ از خشمی مهارنشدنی بود.
از روزی که به دنیاچینوکروکِ آمده بود، هیچکس جرئت نکردهاشرافی بود اینطور با او حرف بزند!
اما پیش از آنکه بتواند دادوفریادتجارتِ راه بیندازد، بل ناگهان اسلحهاش راانجام بیرون کشید و ماشه را چکاند.
بنگ!
پرتوِ لیزری درخشید و سرِ مرد منفجر شد و گوشتِ سوخته روی زمینتارِ پاشید. جسدِ بیسر انگار سرِ جایش خشک شده بود. کمی تلوتلو خورد وکهکشانی سپس روی زمین افتاد. اعصابش که هنوز کاملاً نمرده بود، همچنان منقبض میشد.
اربابِ سیاره با دیدنِ این صحنه،چندانی لبخندی توصیفناپذیر زد. بدونِ دستورِ مخفیانهٔ او،موهای تیمِ امنیتی هرگز اینقدر جسورانه عمل نمیکرد.
«این شخص بارها در برابرِ بازداشت مقاومتبرده کرده است. تیمِ ما از مافوق دستورمستقل گرفته که او را در دم بکشد!»
بل با چهرهای سرد اسلحه رااما غلاف کرد و نگاهی به جسدِفکش بیسر انداخت. چشمانش پر از تحقیر بود.
«تف، آشغال.»
چند روزی از اعلامِ موضعِ سازمانهای بیشمار در کنفرانسِ ستارهٔ سیاه میگذشت. واکنشِ زنجیرهایِ حاصل از این کنفرانسفقط از قبل آغاز شده بود. هان شیائو منابعِ بیش از نیمی از جامعهٔ کهکشانی را به کار انداختهمستقل بود. سازمانهای پهنههای ستارهایِ مختلف از اجماعِ جلسه پیروی کردند و پاکسازیِ تجارتِ برده در قلمروهایشان را کلید زدند.
انجمنِ فرارتبهٔ آ کنترلِ بازارِ سیاهِ کهکشانی را در دست داشت و از هستهٔ مرکزیوجود شروع کرد. آنها بسیاری از کانالهای تجارتِ برده را بیرون کشیدند و ریشهکن کردند. فقطفعالیت سازمانهای شرکتکننده نبودند؛ سازمانهای دیگری هم که در کنفرانس حضور نداشتند، به این جریان پیوستند.
آنها این کار را بهخاطرِ رویِ هان شیائو انجام نمیدادند، بلکه بافکش دیدنِ واکنشِ اینهمه سازمانِ بزرگ، برخی سازمانهای کوچک سعی کردند از فرصتِخودنمایی حمله به تجارتِ برده استفاده کنند تا با سازمانهای بزرگِ محلی ارتباط بگیرند.
عملیاتِ مبارزه با قاچاقِ برده در سراسرِ کیهان با تمامِ قوا در حالِ اجرا بود. با همکاریِ شمارِ زیادی از سازمانها، دستهدسته برده نجات یافتند، گروههای قاچاقچیانِ انسان کشته شدند و خریداران یکی پس از دیگری به دامعمومی افتادند. این شاملِ بردهفروشانِ سابقی هم میشد که بازنشسته شده و زندگیِ تازهای شروع کرده بودند. ادارهٔ اطلاعات هویتِ واقعیِ آنها را از طریقِ بازارِ سیاه ردیابی کرد و دوباره تحتِ تعقیب قرارشان داد. همکاریِ اینهمه سازمان منظرهٔبنابراین نادری بود. درست مثلِ ماشینی با بازدهیِ بالا کار میکردند. این بازدهی باعث شد ساکنانِ بیشمارِ کهکشان از نفوذِ ترسناکِ ستارهٔ سیاه شگفتزده شوند. این اطلاعات طبیعتاً به گوشِ رتبههای بلای فراوانِ حاضر در پایگاهِ آموزشی هم رسید.
پایگاهِ آموزشی، سالنِ استراحتِ خوابگاه.
نمایشگرِ مجازی نتایجِ حملاتِ منطقهای بهکلاهِ تجارتِ برده را نشان میداد. جوتیناموهای با هیجان به نمایشگر خیره شده بود.
«تو واقعاً همونقهوهای رؤیایی رو داریمارمولک که من دارم...»
جوتینا مشتهایشگرد را محکماشرافی گره کرد.
بهعنوانِ دخترِ نیای جانوران، تا سرِ حدِ مرگ از قاچاقِ بردهاکوسیستمی متنفر بود. رؤیای پایان دادن به قاچاقِ برده در سراسرِ کیهانمناسب در قلبش پنهان بود و هرگز به کسی دربارهاش حرفی نزده بود.
اما انتظار نداشت ستارهٔچینوکروکِ سیاه هم دقیقاً همین فکراشرافی را در سر داشته باشد!
تفاوت در این بود که برای او، این فقطانسانها رؤیایی دوردست بود؛ اما برای ستارهٔ سیاه، هدفی دستیافتنیمثلِ به شمار میرفت. «ستارهٔ سیاه... ما واقعاً شرکای مقدری هستیم!»
نفسهای جوتینا سنگین شده بود و قلبش درزردِ تلاطم بود. در این لحظه، فقط میخواست یککلاه دوجین توله برای ستارهٔ سیاه به دنیا بیاورد.
در چند دههٔ گذشته، تحسینِ او نسبت به هان شیائو همیشه پابرجا مانده بود و حالا حتی شدیدتر هم شده بود.عمومی شایعات مدام میگن ستارهٔ سیاه و امپراتورِ اژدها با هم در رابطهاند، ولی که چی؟ من تسلیم نمیشم! گیرم امپراتورِ اژدهاهویتشان یه فرارتبهٔ آ باشه، که چی؟ وقتی سخت تلاش کنم و به اون سطح برسم، میتونم تو شرایطِ برابر باهات رقابت کنم!
چشمانِ جوتینااتو پر ازچینوکروکِ روحیهٔ مبارزهطلبی بود.
«ستارهٔ سیاه، منتظرم بمون! امپراتورِشبیهِ اژدها لیاقتت رو نداره. حتماًمیمانست تو رو از چنگش درمیآرم!»