چپتر 769: اژدهای شناور
0هیلا هاداوی را به اتاقی بردگرفت و به صندلی بست. دستبهسینه کنارش ایستادپرورش و با سردی به او خیره ماند.
«همینجا منتظرشده بمان. ستارهٔ سیاهکنه کمی دیگر میرسد.»
هاداوی هم تقلا نکرد. مدتی ساکت نشست، اما انگار حس کرد فضا کمی سنگین است. نگاهیکنجکاو به هیلا انداخت و پرسید: «تواناییِ اِسپرِت چیه؟ من سالهاست تو حلقهٔ ستارهایِ شکسته پرسه میزنم،میکنی ولی اسمت رو نشنیدم. آدمی مثل تو نمیتونه خبرها رو مخفی نگه داره. مالِ کدوم تمدنی؟»
هیلا اصلاً به خودشنگاهش زحمتِ جواب دادن ندادحسادت و چهرهاش بیتفاوت ماند.
هاداوی که دید او هیچ علاقهایگرفت نشان نمیدهد، سرفهای خشک کرد وافرادی گفت: «انگار از حرف زدن خوشت نمیآد.»
در این لحظه، در باز شد و هان شیائو با لبخند به داخلتحسین آمد. «بچهٔ سیارهٔ خودمه؛ هر دو اهلِ سیارهٔ آکوامارین هستیم. چون زیرِ نظرِدست ایمز آموزش میدید، تازه همین اواخر پیداش شده تا تو کارها کمکم کنه.»
هاداوی جا خورد و پرسید: «شاگردِحسادت امپراتورِ اژدها؟» نگاهش به هیلا عوضبود شد و رنگِ تحسین و حسادت گرفت.
اینکه سیارهٔ آکوامارین، یک تمدنِ سیارهای، توانستهتحسین بود افرادی مثل هیلا و ستارهٔ سیاهبود را پرورش دهد، هاداوی را کنجکاو کرد.
تق!
هان شیائو با حرکتِ دست، هاداوی راشاگردِ از بند آزاد کرد. ناگهان انگار فکری بهگرفت سرش زده باشد، گفت: «خیلی خب، میتونی بری.»
هاداوی دوباره جا خورد وتحسین با دهانِ باز پرسید: «داریسیارهای من رو ول میکنی برم؟»
هان شیائو لبخند زد: «آره. هر چی باشه ماگرفت بارها با هم جنگیدیم و من به تواناییهات احترامکنجکاو میذارم. این بار میذارم بری. شرطبندی هم میتونه فسخ بشه.»
هاداوی فوراً به تپق زدن افتاد: «نه نه نه...سیارهای من مردیم که سرِ حرفش میمونه. حالا که باختم،بند باید به قولم عمل کنم و برات کار کنم.»
هان شیائو نیمهجدی و نیمهشوخی جواب داد: «خب، سوپری به قدرتمندیِ تو به اینحسادت سادگیها قبول نمیکنه اینطوری زیردستِ کسی بشه. شاید من به سطحِ فرارتبهٔ آ رسیدهآزاد باشم، اما برای رتبههای بلای در اوج مثلِ تو احترام قائلم و مجبورت نمیکنم.»
هاداوی از شدتِ اضطراب صورتش سرخ شد. پیش خودش فکر کرده بود نقشهاش میگیرد و میتواندکنجکاو با باخت در این قمار، زیرِ پرچمِ ستارهٔ سیاه برود. اصلاً انتظار نداشت ستارهٔ سیاه دستِ ردبرم به سینهاش بزند، آن هم با دلیلی چنان محترمانه که حتی نمیدانست چه جوابی به آن بدهد.
هاداوی زبانش بند آمدهنگاهش بود و نمیتوانست افکارش راگرفت به زبان بیاورد: «من... تو...»
یعنی باید رکوپوستکنده میگفت که میخواهد به ستارهٔ سیاه خدمت کند؟ هاداوی حس کرد این کار مایهٔ خجالتبند است و غرورش اجازهٔ چنین کاری را نمیداد. با این حال، اگر هم میگذاشت و میرفت، کلِ هدفشجنگیدیم از آمدن به آنجا نقشبرآب میشد. در آن لحظه، در دوراهی گیر کرده بود و نمیدانست چه کند.
هان شیائو با دیدنِ این وضعیت لبخند زد: «دیگه سر به سرت نمیذارم. اگهحسادت میخوای به ارتشِ ستارهٔ سیاه ملحق بشی، با آغوشِ باز ازت استقبال میکنم. ولیآزاد اگه سعی داری با این حقهها سرم شیره بمالی، میتونیم همینجا بحث رو تموم کنیم.»
صورتِ هاداوینگاهش سرخ شد:رنگِ «از اول میدونستی؟!»
حالا که دستش رو شده بود،رنگِ آنقدر خجالت کشید که دلش میخواست زمینتوانسته دهان باز کند و او را ببلعد.
گوشهٔ لبِ هیلا که باحسادت چهرهای بیتفاوت در گوشهای ایستادهتوانسته بود، به لبخندی نامحسوس بالا رفت.
هان شیائو ابرویی بالا انداخت و با خونسردی گفت:اژدها «در این صورت، رسماً ازت دعوت میکنم. هاداوی، ارتشِسیارهای من به قدرتت نیاز داره. حاضری بیای زیرِ پرچمِ من؟»
در آن لحظه، دهان باز کردن برای هاداوی سخت بود. انگارتوانسته لبهایش را به هم چسبانده بودند. تمامِ قدرتِ رتبهٔ آِ خود راسرش به کار گرفت تا فقط بتواند فکش را از هم باز کند.
«من... حاضرم...»
با به زبان آوردنِ این کلمات، هاداوی حستمدنِ کرد تمامِ بدنش شل شده است. انگار تازهحرکتِ از ده مسابقهٔ گلادیاتوریِ پیاپی بیرون آمده بود.
هان شیائو با لبخند سرکنه تکان داد: «خوبه. به نمایندگینگاهش از ارتشم، بهت خوشامد میگم.»
هاداوی که دید هان شیائو دیگر سر بهاینکه سرش نمیگذارد، سرانجام نفسِ راحتی کشید و خجالتکنجکاو را کنار گذاشت: «چه نقشی باید بر عهده بگیرم؟»
هان شیائو کمی فکر کرد و بعدتحسین به هیلا اشاره کرد: «میتونی به نگهبانانِبود ستارهٔ سیاه بپیوندی که زیرِ نظرِ هیلاست.»
هاداوی شهرتِ زیادی داشت وحسادت پیوستنش به نگهبانانِ ستارهٔ سیاه،توانسته آوازهٔ آنها را هم بالا میبرد.
هاداوی چانهاش را مالید و جواب داد: «نگهبانانِ ستارهٔ سیاه؟ مشکلیعوض نیست، اما یه درخواست دارم. امیدوارم بتونی بخشی از تجربهات توپرورش رسیدن به سطحِ فرارتبهٔ آ رو به من هم یاد بدی...»
هان شیائو سر تکان داد، اما بلافاصله سرش را به نشانهٔ مخالفت تکان داد: «هر فرارتبهٔ آ روشِ متفاوتی برایآزاد ارتقا داره و هر کسی مسیرِ خودش رو میره. من نمیتونم تجربهام رو بهت منتقل کنم، اما کاری که میتونم بکنمبار اینه که باهات مبارزهٔ تمرینی کنم. اینطوری میتونی تفاوتِ سطحت با یه فرارتبهٔ آ رو حس کنی و شاید الهامبخش باشه.»
هاداوی با درماندگیاژدها سر تکان داد: «این...تحسین این هم بد نیست.»
هرچند این پیشنهاد کمی با انتظاراتش فرق داشت، اما فرصتِ مبارزهٔبود تمرینی با یک فرارتبهٔ آ نیز همان چیزی بود که میخواست. اوزده ذاتاً عاشقِ این بود که استعدادش را در دلِ نبردها بیرون بکشد.
مبارزه با آدمهای معمولی فشارِ چندانی به او نمیآورد، اما رویاروییعوض با ستارهٔ سیاه، ترس از جانوران در دورانِ جوانی و ضعفشپرورش را برایش تداعی میکرد. چنین ترسی میتوانست محرکی برای رشد باشد.
هان شیائو دستش را تکانتحسین داد تا هیلا هاداوی راسیارهای برای آشنایی با همکارانِ جدیدش ببرد.
او حالا در مجموع پنج نگهبان داشت که هاداوی، فیدین و هیلا قویترینهایشان بودند و همگی رتبهٔ بلای سطحبالا محسوبدست میشدند. دو نفرِ دیگر ماریان و یک رزمیکار به نامِ دلونو بودند. قابلیتهای رزمیِ این دو در رتبهٔ بلا چنگیتواناییهات به دل نمیزد و متوسط بود، اما برای مینیباس بودن کفایت میکرد. به این ترتیب، تمامِ نگهبانانش در واقع نخبه بودند.
هان شیائو پس از رسیدگی بهگرفت کارِ هاداوی، سیلویا را صدا زد تاپرورش دربارهٔ توسعهٔ ارتشِ ستارهٔ سیاه صحبت کنند.
حالا که شخصاً خبرِ رسیدنش به سطحِ فرارتبهٔ آ را اعلام کرده بود، باید دستگرفت به کارهای بزرگی میزد، نفوذش را گسترش میداد و متحدانِ بیشتری در پهنهٔ ستارهای پیدا میکرد.سرش برنامهاش این بود که ارتشِ ستارهٔ سیاه را به سطحِ یک نیروی واقعیِ فرارتبهٔ آ برساند.
اما پیش از آن،رنگِ هنوز کارِ دیگری بود کهتمدنِ باید به آن رسیدگی میکرد.
«سیلویا، یه ناوگاناژدها برام آماده کن.رنگِ میخوام برم بیرون.»
«چشم. کجا میرید، استاد؟»
هان شیائو مکثکارها کرد و باخورد لحنِ عجیبی گفت:
«اژدهای شناور.»
...
خبرگزاریهای بیشمارِ میانستارهای خبرِ تأییدِ رسمیِ هان شیائو مبنی بر ورودش به سطحِ فرارتبهٔ آکنجکاو را منتشر کردند. در نقطهٔ اوجِ ماجرا، ۹۵٪ از کلِ شبکههای خبری در حلقهٔ ستارهایِداری شکسته به پوششِ این خبر اختصاص یافت و طوفانِ جدیدی در افکارِ عمومی به پا کرد.
بیشترِ منابعِ خبریِ رسمی این موضوع را تأیید کرده و آن را به خبری قطعی تبدیل کرده بودند. در این مدت، تقریباً تمامِدهد رسانههای حلقهٔ ستارهایِ شکسته در حالِ پوششِ این موضوع بودند. با وجودِ این حجم از شبکههای رسانهای، بازتابِ خبر بسیار گستردهتر از شایعاتِتواناییهات دهانبهدهانی بود که پیشتر پخش شده بود. تا زمانی که شهروندان به اینترنت دسترسی داشتند، محال بود کسی نامِ هان شیائو را نشنیده باشد!
به همین ترتیب، این خبرِ جنجالی در رسانههای سایرِتمدنِ پهنههای ستارهای نیز دستبهدست میشد و سازمانهایشان هم فهمیده بودندبند حلقهٔ ستارهایِ شکسته سوپرِ فرارتبهٔ آی دیگری پرورش داده است!
انجمنِ بازیکنان از این وضعیت تقریباً منفجر شد. هرچند نامِ هان شیائو اغلب بربود انجمنها تسلط داشت، اما این به خاطرِ بحثِ خودِ بازیکنان بود. آن روز، حتیخیلی بازیکنانِ سایرِ پهنههای ستارهای هم میدیدند شبکههای خبریشان دارند دربارهٔ نامِ هان شیائو نظر میدهند!
بازیکنانِ سایرِ پهنههای ستارهای شوکه شده بودند. در نسخهٔ ۳٫۰، بازیکنان هنوز نمیتوانستند بینِ پهنههایکنجکاو ستارهای جابهجا شوند. در چشمِ آنها، هر پهنهٔ ستارهای در حالِ حاضر یک سرورِ مستقلداری بود. حالا، شخصیتِ اِنپیسی از حلقهٔ ستارهایِ شکسته، با شهرتش این سد را شکسته بود!
از نسخههای قبلی، هان شیائو مدام جایگاهِ خود را بهعنوانِ شخصیتِ خطِ داستانیِ اصلی در حلقهٔ ستارهایِ شکسته تثبیت کرده بود. بازیکنانِ سایرِ پهنههای ستارهایحرکتِ نیز نامش را میشناختند. این موجِ افکارِ عمومی، علاقهٔ شدیدی در جامعهٔ بازیکنان ایجاد کرده بود. هان شیائو نهتنها صفحهٔ شبکههای خبریِ حلقهٔ ستارهایِ شکستهشرطبندی را پر کرده بود، بلکه نامش در انجمنهای سایرِ پهنههای ستارهای نیز به چشم میخورد. در تمامِ انجمنها، او جزوِ سه موضوعِ داغِ اول قرار داشت.
شبکههای خبریِ رسمی نیز قواعدِ خودشانحسادت را داشتند و سازمانهای بزرگِ مختلف درافرادی حلقهٔ ستارهایِ شکسته واکنشِ مناسبی نشان دادند.
...
تمدنِ بلورِعوض بنفش اکنون غرقحسادت در شادی بود.
آنها بیش از هفت سالِ پیش استعدادی را که او از خود نشان داده بود دیده بودند و تصمیم گرفتند رویش سرمایهگذاریپرورش کنند. سرانجام، ستارهٔ سیاه به قلمروِ فرارتبهٔ آ قدم گذاشته بود و تمدنِ بلورِ بنفش حالا درست مثلِ کلنت یک سوپرِ فرارتبهٔبارها آ داشت. در میانِ هفت تمدنِ سطحِ خوشهٔ ستارهای در حلقهٔ ستارهایِ شکسته، فقط دو تای آنها از چنین متحدانِ قدرتمندی برخوردار بودند.
قمارشان واقعاً جواب داده بود!
علاوه بر این، ستارهٔ سیاه تنها حدودِ بیست سال زمان صرف کرده بود تا به رتبهٔ فرارتبهٔدهد آ برسد و سنِ کلِ او هنوز حتی به پنجاه هم نزدیک نبود. با توجه به طولِمیکنی عمرِ یک سوپرِ فرارتبهٔ آ، او یک نوزاد به حساب میآمد و این موضوع بهخوبی گویای استعدادش بود.
لحظهای که هان شیائو شخصاً ارتقایش را تأیید کرد، تمدنِ بلورِ بنفش تدابیرِ مختلفی اتخاذ کرد؛حرکتِ از جمله تزریقِ سرمایهای عظیم به ارتشِ ستارهٔ سیاه و همچنین وضعِ سیاستها و شرایطِ منابعِبرم مطلوبتر برای آنها. آنها متعهد بودند که بهعنوانِ یک متحد، رابطهٔ پایدارتری با هان شیائو بسازند.
همزمان، تمدنِ بلورِ بنفش ازکنه طریقِ شبکههای رسانهایِ خود، بیانیههایینگاهش برای کلِ پهنهٔ ستارهای صادر کرد.
«به نامِ تمدن، رسیدنرنگِ به رتبهٔ فرارتبهٔ آ راتمدنِ به ستارهٔ سیاه تبریک میگوییم!»
این نوع رفتار، نگرشِ آنها را به کلِ پهنهٔ ستارهای نشان میداد وتوانسته این پیام را میرساند که رابطهشان بینهایت پایدار است. طرفهای خارجی که سهمی ازباشد این کیک میخواستند، بهتر بود انرژیشان را هدر ندهند و گورشان را گم کنند.
گودورا که نمیخواست از قافله عقب بماند، همین رویه را در پیش گرفت و سربیای پنجم را به میدان فرستاد تا نقشِ هان شیائو را در نجاتِبری گودورا توضیح دهد و همچنین تأکید کند که او دریافتکنندهٔ نشانِ طلاییِ گال بوده است. در نهایت، او به نمایندگی از تمامِ گودوراییها ارتقای هان شیائو راباید تبریک گفت و سپس فاش کرد که قصد دارد برای تشکر از تمامِ کارهایی که هان شیائو برایشان انجام داده، جشنوارهای به نامِ «روزِ ستارهٔ سیاه» برگزار کند.
اگر هر تمدنِ دیگری این کار را میکرد، بسیار شبیهِ چاپلوسی به نظر میرسید. اما گودورا فرق داشت، چراتوانسته که پیوندهایشان با هان شیائو بسیار عمیق بود. چه ریشهکن کردنِ ستارهٔ تاریک و چه جنبشِ دگرگونیِ تبعیض، تأثیرِدهانِ عظیمی بر کلِ تمدنشان گذاشته بود. بنابراین، برگزاریِ جشنوارهای برای تشکر از هان شیائو چیزِ عجیبی به حساب نمیآمد.
بلورِ بنفش و گودورا بهسرعت موضعِ خود را مشخص کردند و برای اینکه از این موج جا نمانند، صدها تمدن شروع به تبریک گفتن به هان شیائو کردند.بری انگار تلاش میکردند یک جریانِ تازه راه بیندازند. بیشترِ این تمدنهای سطحِ کهکشانی، نیمچهمتحدانی بودند که ارتشِ ستارهٔ سیاه را انتخاب کرده بودند و به ارتش اجازه دادهقولم بودند در سیاراتشان پایگاه بسازد. در این لحظه، آنها برای حرف زدن از سر و کولِ هم بالا میرفتند، گویی میترسیدند دیگران نفهمند که با ستارهٔ سیاه متحدند.
رفتارِ این تمدنها در واقع قابلدرک بود. بلورِ بنفش رئیسِ این خوشهٔ ستارهای بود و بهپرورش همین دلیل کار را کلید زد. تمدنهای دیگر سوارِ این موج شدند تا رابطهٔ خوبی بادهانِ این جناحِ فرارتبهٔ آ داشته باشند، اما این زنجیرهٔ دیوانهوار، تماشاگران را ماتومبهوت و شوکه کرد.
کلِ خوشهٔ کولتون اساساً پشتِ ستارهٔ سیاه ایستاده بودسیارهای و با صدای بلند به او تبریک میگفت. یکبند خوشهٔ ستارهایِ کامل داشت برای یک نفر جشن میگرفت!
در چنین وضعیتی، تماشاگرانکمکم از شدتِ شوک حتیامپراتورِ نمیتوانستند واکنشی نشان دهند.
آوازهٔ ستارهٔ سیاهعوض در خوشهٔ ستارهایحسادت چنان تکاندهنده بود!
حتی وقتی سایرِ فرارتبههای آعوض ارتقا یافته بودند، چنین جشنِاینکه پرشوری برایشان برگزار نشده بود!
در این لحظه، کلِ پهنهٔ ستارهای نامِ ستارهٔ سیاه را بهبود خاطر سپرد. درست مثلِ آن چهار نفرِ دیگر، او در ذهنِسرش همه به نمادِ حلقهٔ ستارهایِ شکسته تبدیل شد؛ کرسیِ پنجمِ فرارتبهٔ آ!
با این حال، در همین برهه بود کهامپراتورِ اتفاقاتِ غیرمنتظرهای شروع به رخ دادن کرد واینکه باعث شد افکارِ عمومی به سطوحِ بیسابقهای اوج بگیرد.
هِبرِ جبّار و سایکرِ مردمکِتحسین ستاره، هر دو آشکارا بهسیارهای ستارهٔ سیاه اعلانِ جنگ دادند!
دلیلِ هِبر، جنگِ پنهان بود. از آنجا که بلورِ بنفش نیز اکنونسیارهای یک فرارتبهٔ آ داشت، او شخصاً واردِ عمل میشد. چون هر دوفکری فرارتبهٔ آ برای جبهههای متفاوتی میجنگیدند، مشکلی در این کار وجود نداشت.
اما دلیلِعوض سایکر غوغای عظیمیحسادت به پا کرد.
او علناً به وجودِ مکعبِ تکامل اعتراف کرد، اعلاماژدها کرد که ستارهٔ سیاه مکعبِ تکامل را از چنگشسیارهای درآورده و از ستارهٔ سیاه خواست آن را پس بدهد!
مکعبِ تکامل حالا در دستِ ستارهٔ سیاهگرفت است؟ دو فرارتبهٔ آی قدیمی دارند یکپرورش فرارتبهٔ آی تازهوارد را به چالش میکشند‽
این دوامپراتورِ خبر هیاهویینگاهش به راه انداخت.
کلِ پهنهٔعوض ستارهای غرقتحسین در آشوب شد!
فرارتبههای آ...شده قرار بود علناًکنه با هم بجنگند‽
چقدر از آخرینعوض باری که چنینحسادت اتفاقی افتاده بود میگذشت!
...
درست زمانی که سازمانهای اصلی و تماشاگران ازتمدنِ تمامِ اخبارِ جاری شوکه شده بودند، هان شیائوحرکتِ سوار بر سفینهاش به جزیرهٔ اژدهای شناور رسیده بود.