چپتر 1393: بازگشتِ عصای دههزار ایزد
0هان شیائو به اِوانز لبخند زد و گفت: «نیازی نیست دربارهٔمیگیرند پتانسیلِ این تواناییِ اِسپر زیادهگویی کنم. همین یک توانایی بهتنهایی با صدهامیکردند یا هزاران تواناییِ اِسپر برابری میکند. سخت تلاش کن و پرورشش بده.»
اِوانز سر تکان داد واِسپرِ گفت: «فهمیدم.» حس کرد بارِدستاوردهایی روی دوشش سنگینتر شده است.
هیلا و بقیه از خوششانسیِ اِوانز آه کشیدند. او نهتنها استعداد داشت، بلکه ازکلمهٔ حمایت و پرورشِ ستارهٔ سیاه هم برخوردار بود، در نتیجه مجبور نبود مثلِ خدایتحویلِ اِسپرها بهسختی رشد کند. در آینده قطعاً جایگاهی در میانِ فرارتبههای آ پیدا میکرد.
همه بیاختیار برگشتند و بهاستفاده گادِ زندانی نگاه کردند. برقیتمامِ از ترحم در چشمانشان درخشید.
فارغ از اینکه این یارو ربطی به خدای اِسپرها داشت یا نه، همین اتفاق بهتنهایی برای تیرهروزیاش بس بود. خیال میکرد با رسیدن به سطحِ فرارتبهٔ آ آزاد است هر کاری دلشباهاش میخواهد بکند، اما هدفِ ستارهٔ سیاه قرار گرفته و تواناییهایش را از دست داده بود. از این به بعد فقط میتوانست تماشا کند که دیگران با استفاده از تواناییِ اِسپرِ او درریشهٔ کیهان اوج میگیرند و تمامِ دستاوردهایی را که حقِ خودش بود، میقاپند... آنها شناختِ چندانی از گاد نداشتند، اما حالا که به او نگاه میکردند، انگار کلمهٔ «فاجعه» روی چهرهاش حک شده بود.
هیلا ناگهان اخم کرداستفاده و پرسید: «میخوای باهاشمیگیرند چیکار کنی؟ میسپاریش دستِ امپراتوری؟»
هان شیائو بیتفاوت گفت: «تحویلِ امپراتوریآنها میدمش و هویت و خاستگاهش رومیکردند براشون توضیح میدم. بقیهاش با خودِ امپراتوری.»
هیلا سر تکان داد: «به نظرم کارِ درستی نیست. اگه امپراتوری گادحقِ رو اعدام کنه، ممکنه بتونه از طریقِ رستاخیزِ حریم تواناییهاش رو پسفاجعه بگیره. حالا که دشمن شدیم، بهتره ریشهٔ دردسرهای آینده رو همین الان بکنیم.»
هان شیائو ابرو بالا انداخت ودیگران دست تکان داد: «نوچ نوچ، اگهتمامِ بحثِ بیرحمی باشه، تو از همه بیرحمتری...»
«با سازوکارِ رستاخیزِ حریم، گاد به احتمالِ زیاد میتونه تواناییاش رو پس بگیره. اما سهمیهٔ رستاخیزِ حریم الان دستِ منه. زندهانگار شدنش به میلِ منه. حتی اگه سه تمدنِ کیهانی در آینده خودشون روشِ رستاخیز رو یاد بگیرن، بازم مشکلی نیست. کی میدونهبقیهاش تو آینده چه اتفاقی میافته؟ اگه شرایطش پیش بیاد، میتونم راحت بفرستمش جهانِ زیرین و یه مبارزِ دیگه به نیروها اضافه کنم.»
خوشبختانه گاد در دستگاهِ حبس زندانی بود و هیچچیز ازنداشتند بیرون نمیشنید. در غیرِ این صورت، بیش از پیش ناامید میشد.باهاش هان شیائو بحث را عوض کرد و به همه لبخند زد.
«خب، حالا همه همدیگه رو میشناسن. یهکیهان مدت که بگذره، مقامِ معاونِ فرماندهٔ ارتش روآنها بهش میدم و میذارم به انجمن ملحق بشه.»
اِوانز بیاختیار پرسید: «یه کم زود نیست؟استفاده تواناییِ من راحت بقیه رو میترسونه. بهترحقِ نیست هویتم رو همچنان مخفی نگه دارم؟»
هان شیائو شانهاش را فشرد و گفت: «تو الان یه فرارتبهٔ آ هستی، پس وقتشه برای خودت اسم و رسمیمیکردند به هم بزنی. تازه، قراره تو نبردها شرکت کنی، پس تمرینِ همکاری با بقیه از الان به دردت میخوره. ازبراشون این گذشته، تا وقتی من هستم، لازم نیست نگرانِ خنجر خوردن از پشت باشی. بهجز دشمنها، هیچکس نمیتونه کاریت بکنه.»
اِوانز سر تکان داد: «باشه.»
دههها تمرین در خفا طبیعتاً بسیار دشوار بود. افزون بر این، او تازه به سطحِ فرارتبهٔ آ رسیدهگاد بود و وقتش بود که خودی نشان دهد. اگرچه احساس میکرد از دیدگاهِ ستارهٔ سیاه، مخفی ماندنِ هویتشبیتفاوت بهترین انتخاب است، اما دیگر نمیخواست پنهان بماند. از اینکه میدانست بالاخره میتواند واردِ میدان شود، خوشحال بود.
بقیه طبیعتاً اعتراضی نداشتند، اما در دلشان غوغا بود.کیهان با پیوستنِ چنین شخصِ قدرتمندی، او قطعاً در آینده قویترینچندانی معاونِ فرماندهٔ ارتش میشد و بقیه باید به حاشیه میرفتند.
حتی هیلا هم شکاستفاده داشت که پس ازمیگیرند رشدِ اِوانز بتواند حریفش شود.
اینطوری نمیشه. اگهحقِ همینطور پیش بره،آنها جایگاهم به خطر میافته!
هیلا احساسِ خطر کرد و انگیزهای در وجودش شعلهور شد. زیردستِ ستارهٔ سیاه بودنمیقاپند در ارتش یک بحث بود، اما اصلاً دلش نمیخواست کسِ دیگری روی سرش بایستد. اگرمیخوای ستارهٔ سیاه احضارش نکرده بود، قطعاً برای ده سال در پایانهٔ روح به انزوا میرفت.
کهکشانِ مرکزی، مرزِ کلیسای اسرار.
ناوگانِ رسمیِ بزرگی در پاسگاهِ مرزی مستقر بود و به سفینهای با نشانِ ارتشِ ستارهٔشناختِ سیاه خوشامد میگفت. سفینه در اسکله پهلو گرفت. هان شیائو به همراهِ هیلا و اِوانز پیادهکنی شدند و وورنوس را دیدند که در کنارِ یکی از مقاماتِ عالیرتبهٔ کلیسا منتظرشان ایستاده بود.
هان شیائو ابرو بالا انداخت و گفت:شناختِ «توقع نداشتم تو بیای استقبالم. واقعاً لازم بودفاجعه برای همچین مسئلهٔ کوچیکی به تو زحمت بدن؟»
وورنوس آرام سر تکان داد و گفت: «به هرمیگیرند حال عصای دههزار ایزد سلاحیه که کلیسا به منگاد سپرده. حالا که قراره مهرومومش باز بشه، باید اینجا باشم.»
هان شیائو نگاهی به او انداخت، نوچنوچ کرد و به شوخی گفت: «چرت نگو. کاملاً مشخصه کهآنها کلیسا ترسیده مبادا بلایی سرِ عصا بیارم، برای همین تو رو کشوندن اینجا. چقدر مایهٔ تأسفه. منکنی که گفتم پای معاملهام هستم، پس قطعاً عصای دههزار ایزد رو بهتون برمیگردونم. اینقدر به من بدبینید؟»
وورنوس پنهانی چشمدیگران غره رفت؛ حوصلهٔکیهان جواب دادن نداشت.
همین چند روز پیش ماجرای گاد رو لو دادی. چطور میتونیم نگران نباشیم؟ تازه اعتبارت همچهرهاش که همیشه بگیرنگیر داشته. کی تو کلِ کیهان نمیدونه که شخصیتِ تو غیرقابلپیشبینیه و یه روزبراشون خوبی و یه روز بد؟ کی جرئت میکنه قبل از روشن شدنِ حقیقت، چشمبسته بهت اعتماد کنه؟
وورنوس در دلش ناسزا گفت، دست تکان داد و به سربازانِ کلیسایحقِ اسرار اشاره کرد تا تکهای از کهربای فضازمان را بیاورند. این همانفاجعه قطعهای بود که عصای دههزار ایزد را در خود حبس کرده بود.
مقامِ کلیسای اسرار سرفهای کرد ودیگران دستش را به نشانهٔ دعوت بالا آورددستاوردهایی و گفت: «جنابِ عالی ستارهٔ سیاه، بفرمایید.»
هان شیائو نگاهی به او انداخت، اما چیزی نگفت. کهربای فضازمان را بیرون آورد و ضربهٔ سبکی به آن زد. لحظهٔ بعد، کهربایی که فدراسیونِ نور و کلیسای اسرارباهاش سالها روی آن مطالعه کرده و در شکستنش ناکام مانده بودند، مثلِ یک حباب ترکید. عصای دههزار ایزد که در هوا معلق مانده بود، ناگهان سقوط کرد. پیش ازدشمن آنکه حتی به زمین برسد، وورنوس آن را قاپید و سریع بررسیاش کرد. پس از اطمینان از اینکه مشکلی در کار نیست، رو به مقامِ کلیسای اسرار سر تکان داد.
با دیدنِ این صحنه، بدنِ منقبضِ مقامِ کلیسایچندانی اسرار بالاخره شل شد. نفسش را بیرون دادچهرهاش و لبخند زد: «سپاسگزارم، جنابِ عالی ستارهٔ سیاه.»
هان شیائو بیتفاوت گفت: «برای چی تشکر میکنی؟ فقط یه معامله است.» سپس با لحنیآنها طعنهآمیز افزود: «چرا یه کم بیشتر بررسی نمیکنید؟ یادتون نره که من الان تو رتبهٔباهاش ایکسم. کی میدونه، شاید یه کاری کرده باشم که به این زودیها نتونید کشفش کنید.»
چهرهٔ مقامِ کلیسای اسرارمیتوانست خشک شد و گفت:اِسپرِ «...اهم، عجب شوخطبعیِ خوبی دارید.»
با وجودِ این حرف، ته دلش قرص نبود. پنهانی نگاهی بهحقِ وورنوس انداخت. گوشهٔ چشمِ وورنوس پرید و چارهای نداشت جز اینکهکلمهٔ سرش را پایین بیندازد و دوباره با دقت عصا را بررسی کند.
هان شیائو خندید: «عجلهای نیست. باآنها خیالِ راحت بررسی کنید، وقت زیاد داریم.انگار شما که باید تا آخرش بدبین باشید.»
مقامِ کلیسای اسرارتماشا با لبخندی معذباِسپرِ گفت: «اختیار دارید...»
پس از گذشتِ بیش از ده ثانیه،استفاده وورنوس دوباره سرش را بالا آورد وحقِ به مقامِ کلیسای اسرار چشمغره رفت: «مشکلی نیست.»
هان شیائو سر تکاناستفاده داد و گفت: «خوبه. اگهتمامِ کارِ دیگهای نیست، من رفتم.»
او هیلا و اِوانز را به داخلِ سفینه برد. سفینه ازحالا زمین برخاست و به سمتِ امپراتوریِ سرخ به راه افتاد. هدفچیکار از این سفر فقط باز کردنِ مهرومومِ عصای دههزار ایزد بود.
پس از دور شدنِ سفینه، مقامِ کلیسای اسرار بالاخره نفسِ راحتی کشید. او عصای دههزار ایزد را از وورنوس گرفت و با احتیاطکلمهٔ درونِ محفظهای مخصوص قرار داد. سپس به سربازان دستور داد آن را به سفینهٔ اصلی ببرند و تا زمانِ بازگشت به سیارهٔ مادر،نظرم در جای امنی نگه دارند. اگرچه این گنجینه در ظاهر سلاحِ وورنوس به شمار میرفت، اما در حقیقت متعلق به کلیسای اسرار بود.
مقامِ کلیسای اسرار آهی کشید ودیگران گفت: «بعد از نزدیک به صد سال،دستاوردهایی عصای دههزار ایزد بالاخره به ما برگشت...»
اما متوجه شددیگران که آنقدرها هم کهاوج تصور میکرد هیجانزده نیست.
عصای دههزار ایزد برگِ برندهای تکهدفه بود که قدرتِ فردی را هدف میگرفت. در گذشته، اینچهرهاش سلاح واقعاً لرزه بر اندامِ همه میانداخت. با این حال، زمانه بهکلی تغییر کرده بود. فرارتبههایبراشون آ حالا از مزیتِ رستاخیزِ حریم برخوردار بودند و همین موضوع تأثیرِ عصا را بهشدت کاهش میداد.
افزون بر این، ستارهٔ سیاه سطحِ جدیدی از قدرت را گشوده بود. قدرتِخودش مخربِ عصای دههزار ایزد احتمالاً دیگر هیچ تهدیدی برای او محسوب نمیشد، چهناگهان رسد به اینکه کهربای فضازمان را هم بهعنوانِ گنجینهای دفاعی در اختیار داشت...
وضعیت آنقدر وخیمفقط بود که جاییدیگران برای خوشحالی باقی نمیگذاشت!
مقامِ کلیسای اسرار با چهرهای درهمرفته به وورنوس نگاه کرد وحقِ آه کشید: «تو باید موفق بشی. از نظرِ قدرتِ فردی، کلیسایکلمهٔ اسرار برای رقابت با ستارهٔ سیاه فقط میتونه به تو تکیه کنه.»
وورنوس سر تکان دادخودش و با خونسردی جواب داد:گاد «نگران نباش، دیگه شکست نمیخورم.»
اما حواسش جای دیگری بود.استفاده داشت به اِوانز فکر میکردتمامِ که همراهِ هان شیائو آمده بود.
او هالهٔ یک فرارتبهٔ آ را ازاستفاده این غریبه حس کرده بود و حتی بهخودش نظرش میرسید این مرد اصلاً آدمِ سادهای نیست.