چپتر 824: کشفِ سیارهٔ غنی
0فرودِ ناگهانیِ ناوِ جنگی از آسمان و صدای انفجارِ مهیبی که ازشکارچیانِ سمتِ قبیله به گوش رسید، شکارچیانی را که تازه از آنجا رفته بودند،دیدنِ سراسیمه به عقب کشاند. چشمانشان به جانورانِ پرندهٔ کوهپیکرِ روبهرویشان خیره مانده بود.
همهٔ شکارچیان با عجله به قبیله برگشتند. هرچند اعضای قبیله هنوزداخلِ از ترس میلرزیدند، تلفاتی در کار نبود. تازه آن موقع دلِکنارش نگرانِ شکارچیان آرام گرفت و پرسوجو کردند تا بفهمند چه شده است.
دوکی به اطراف نگاه کرد و دلش ریخت. نتوانستبرد دوستِ صمیمیاش روسو را در میانِ جمعیت پیدا کند. باکنند نگرانی راه افتاد و از اعضای مختلفِ قبیله پرسوجو کرد.
«آن افراد قبل از اینکه روسو را ببرند، چندبرنگشته کلمه با او حرف زدند. روسو قبل از رفتن ازسمت ما خواست نترسیم و گفت که آنها نیتِ بدی ندارند...»
دوکی با خشم پرسید: «کدام طرف رفتند؟» اهمیتی بهدیگری حرفهای روسو نمیداد و فقط میدانست که عدهای غریبه دوستِنادیدهشان صمیمیاش را با خود بردهاند. نمیتوانست دست روی دست بگذارد.
مردِ روستایی به سمتی اشاره کرد.اشاره اعضای ارتش به سفینه برنگشته بودند وسلاحش در عوض به داخلِ جنگل رفته بودند.
دوکی سلاحش را بالا برد و بیهیچ حرفِ دیگری به آن سمتدیگری دوید. شکارچیانِ کنارش فریاد زدند تا متوقفش کنند، اما او کاملاً نادیدهشاننجاتِ گرفت و فقط به فکرِ نجاتِ دوستش از چنگِ آن جانوران بود.
با دیدنِ این صحنه، کاپیتانِ شکارچیاناشاره بیدرنگ به دنبالِ دوکی راه افتاد؛جنگل میترسید خطری او را تهدید کند.
الفهای غولپیکر چابک از میانِ جنگل عبور میکردند ودیگری دوکی میتوانست ردِ پاها را روی زمین تشخیص دهد.کاملاً پس از مدتی دویدن، سرانجام به اعضای ارتش رسید.
بازیکنان داشتند سلاحهایشان را تابسمتی میدادند تا تکهزمینی را پاکسازیعوض کنند. میخواستند پایگاهِ کوچکی بسازند.
طبقِ الزاماتِ مأموریت و دستورِ ارتش، باید بابالا بومیان دیدار میکردند و پایگاهی نزدیکِ قبیله میساختندکنارش تا در آینده با آنها در ارتباط باشند.
[تیغِ دیوانه] شمشیرش را تاب داد تا درختیسفینه را بیندازد و گفت: «همم؟ یه موجودِ زنده دارهحرفِ نزدیک میشه.» رادارش حضورِ دوکی را تشخیص داده بود.
دوکی در میانِ بوتهها قوز کرده بود و اصلاً خبر نداشت که جایشکنارش لو رفته است. به اطراف نگاه کرد و «جانورانِ» فلزپوش را زیرِ نظراین گرفت. بلافاصله روسو را که در محاصره بود دید و لبخندی روی چهرهاش نشست.
«ها!» لحظهای بعد، دوکی بهسمتی هوا پرید و در فاصلهٔعوض نهچندان دوری از روسو فرود آمد.
سپس به جلو یورش برد و نیزهاشسلاحش را به سمتِ پایینتنهٔ جانورِ فلزی نشانه رفتشکارچیانِ تا با یک ضربه کارش را تمام کند.
تق!
نیزهٔ چوبیاشداخلِ در دم بهبالا دو نیم شکست.
عضوِ ارتش لگدِ آرامیروستایی حوالهاش کرد؛ میترسید بومی رابرنگشته بکشد و مأموریتش شکست بخورد.
با این حال، این لگد در چشمانِ دوکی چنان سریعبیهیچ بود که نتوانست واکنشی نشان دهد. سپرش را بالا آورداما تا ضربه را دفع کند، اما نیرویی مقاومتناپذیر روی سپرش کوبید.
بوم!
سپرِ چوبی منفجرجنگل و به تراشههایبرد چوب تبدیل شد.
بدنِ دوکی چند متر آنطرفتر پرتاب شد و دردِ شدیدی در بازوهایش پیچید.سلاحش قفسهٔ سینهاش دردِ گنگی داشت و بیاختیار محتویاتِ معدهاش را بالا آورد. روی زمینکاملاً افتاده بود و نمیتوانست بلند شود. با ترس و ناباوری به مهاجم خیره ماند.
روسو فریاد زد: «نکشیدش! اونداخلِ دوستمه!» و به دوکی نگاهبیهیچ کرد. «برای چی اومدی اینجا؟»
دوکی با صدای ضعیفی گفت: «سرفه... اومدم نجاتت بدم.» او فقط آدمی عادیسلاحش بود، اما از سوپرِ رتبهٔ سی لگد خورده بود. تنها دلیلِ زندهماندنش ایناما بود که طرفِ مقابل فقط یک درصد از قدرتش را به کار گرفته بود.
«آه... نیازی نیست نجاتمسلاحش بدی. اونا نیتِ بدی ندارندیگری و دوستای منن. زودتر برو.»
سپس روسو با درماندگی از جنگجویانِ ارتش خواهش کرد. در همان مدتِجنگل کوتاه، از وضعیتِ کلی باخبر شده بود. هرچند کلماتِ زیادی را نمیفهمید،متوقفش اما همین مانع نمیشد که نیتِ خیرِ طرفِ مقابل را درک نکند.
با شنیدنِ اصرارِ روسو برای برگشتنش، دوکی که روی زمین افتاده بوددیگری سرش را بالا آورد و دید روسو با زبانی عجیب با آن موجوداتِدوستش ناشناس حرف میزند. روسو اصلاً در خطر نبود و نیازی به نجات نداشت.
روسو جوابی گرفت و با خوشحالی گفت: «بهخاطرت خواهش کردم وداخلِ اونا قبول کردن ولت کنن. زودتر به قبیله برگرد. حالِ منکنارش خوبه، فقط باید منتظرِ خبرم بمونی. لطفاً دیگه کارِ احمقانهای نکن.»
دوکی این کلمات را تکرار کرد: «ولم کنن...» و با حالتیدوید پیچیده به روسو نگاه کرد. گویی به درکِ تازهای از این دوستِچنگِ صمیمیاش رسیده بود؛ کسی که از کودکی هرگز میانِ بقیه جایی نداشت.
حسِ شکست درمردِ دلش جوشید و مشتهایشارتش را محکم گره کرد.
در این لحظه، کاپیتانِ شکارچیان سرانجام از راه رسید و با احتیاط به اعضای ارتش نگاه کرد.فریاد با دیدنِ دوکی که روی زمین افتاده بود، بهشدت جا خورد. روسو با عجله صدایش زد ومیترسید ماجرا را توضیح داد. کاپیتانِ شکارچیان زیرِ بازوی دوکی را که موقتاً توانِ حرکت نداشت گرفت و رفت.
روسو رفتنشان رامردِ تماشا کرد واشاره نفسِ راحتی کشید.
...
نیروهای مختلفی از آسمان فرود آمدند و با قبایلِ پراکنده درداخلِ سراسرِ سیاره ارتباط برقرار کردند. ناوِ جنگیِ غولپیکری که از آسمانکنارش پایین آمد، برای الفهای غولپیکرِ پانگوروس حکمِ نزولِ موجودی آسمانی را داشت.
سکوتِ زندگیشان به هم خورده بودجنگل و تمامِ بومیان با ترس و احتیاطسمت به بیگانگانی که فرود میآمدند نگاه میکردند.
اعضای ارتش در کنارِ قبایل پایگاهی ساختند و یک یا چند نمایندهجنگل از هر قبیله انتخاب کردند. به این نمایندگان آموزش دادند که چگونهمتوقفش از دستگاهِ مترجم استفاده کنند تا ارتش بتواند با آنها ارتباط بگیرد.
همزمان، هان شیائو نگذاشت بقیه بیکار بمانند و تیمِ استخراجسمت را به مکانهای مختلفِ غنی از منابع فرستاد. آنها ساختِفکرِ پایگاهِ جدیدی را آغاز کردند و مشغولِ عملیاتِ استخراج شدند.
بخشهای بزرگی از جنگل ازسمتی ریشه کنده شد و جایعوض خود را به فلزِ سرد داد.
هان شیائو با داشتنِ نیروی انسانیِ فراوان تحتِ فرمانش،برد نیازی نداشت خودش دستبهکار شود. فقط باید عملیات رامتوقفش از سفینهٔ فرماندهی هدایت میکرد و حسابی بیکار بود.
«جنابِ عالی ستارهٔ سیاه،روستایی سیارهای غنی از منابع پیدابرنگشته کردهاید که موادِ نادری دارد؟»
سنیکو از امپراتوریِ سرخسلاحش با شنیدنِ این خبرحرفِ از خوشحالی بال درآورد.
در این لحظه، بیشترِ نیروها هنوز در حالِ اکتشافِ ناحیهٔ ستارهایِ اول بودندسلاحش و بیشترِ سیاراتِ غنی از منابعی که پیدا کرده بودند، فقط منابعِ معمولیاما داشت. سیاراتی که ارزششان بیش از ۶ میلیارد اِنا باشد، بسیار انگشتشمار بود.
سیارهٔ پانگوروس ارزشمندترین سیارهای بودداخلِ که تا آن روز دربیهیچ ناحیهٔ ستارهایِ اول کشف کرده بودند.
هان شیائو گفت: «بله، اطلاعاتِ سیاره را درسفینه پایگاهِ داده بهروزرسانی کردهام. بومیانی روی سیاره زندگی میکنندحرفِ و افرادم در حالِ برقراریِ ارتباط با آنها هستند.»
سنیکو لحظهای فکر کرد و گفت:برد «که اینطور. پس عملیاتِ استخراجِ سیاره بهکنارش شما سپرده میشود. تیمی برای کمک میفرستم.»
طبقِ قوانین، هان شیائو موقتاً ازاشاره حقِ استخراجِ سیارهای که ارتشِ ستارهٔجنگل سیاه کشف کرده بود، بهرهمند میشد.
اما اگر سیاره را نیروهای امپراتوریِ سرخ کشف میکردند، متحدانِ امپراتوری حقوقِ محدودی رویدوید آن داشتند. بنابراین، تنها راه برای به حداکثر رساندنِ سودشان این بود که سیارهایدیدنِ را که خودشان کشف کردهاند استخراج کنند. نیروهای سنیکو همزمان همرزم و رقیبش بودند.
پس از کمی گپ زدن، هان شیائو تماس را قطع کرد و پنلسلاحش را باز کرد. چند اعلان از مأموریتِ خطِ داستانیِ اصلیِ جهانِ سوسوزن ظاهراما شد. کشفِ سیارهای غنی از منابع و تمدنی بومی، امتیازِ اکتشافِ قابلتوجهی نصیبش کرد.
بازیکنانی که با او بهبالا سیارهٔ پانگوروس آمده بودند، بیشترینسمت پاداش را در میانِ بازیکنان گرفتند.
در انجمن، بازیکنانی که سیاراتِ دیگر را کاوش میکردند، شروععوض به خودنمایی با امتیازِ اکتشافشان کردند. با این حال، بهشدتدوید به امتیازِ اکتشافی که بازیکنانِ سیارهٔ پانگوروس گرفته بودند غبطه میخوردند.
«با دنبال کردنِبرنگشته فرماندهمون میتونیم بیشترینجنگل سود رو ببریم.»
«هعی... چه حیف. بیشترِ ظرفیتهای همراهی باارتش ستارهٔ سیاه رو دادن به گیلدهای بزرگ. منمبرد چون خیلی زشتم نتونستم ظرفیتهای باقیمونده رو بقاپم.»
هرچند بازیکنان برای اکتشاف به سیاراتِ مختلف رفتهحرفِ بودند، همچنان میتوانستند از طریقِ انجمن با یکدیگرکنند ارتباط برقرار کنند و اطلاعاتشان را به اشتراک بگذارند.
از میانِ بازیکنانی که هان شیائو با خود بردهبرنگشته بود، شمارِ زیادی از آنها بازیکنانِ باشگاههای مختلف بودنددیگری و بازیکنانِ حرفهایِ بسیاری هم در میانشان حضور داشتند.
هان شیائو پنل را بست، به نقطههای نورانی رویبرد نقشه که نشاندهندهٔ حضورِ نیروهایش بود نگاه کرد ومتوقفش پرسید: «ارتباطشون با بومیها چطور پیش میره؟ کسی مقاومت کرد؟»
آرورا سر تکان داد و گفت: «بیش از دههزار قبیله روی سیاره هست و جمعیتِ نژادِ الفهای غولپیکرِدیگری پانگوروس حدودِ ده میلیون نفره. جنگجویانِ ما از تاکتیکهای ترساندن استفاده کردن تا وحشت به جونشون بندازن، برایصحنه همین فعلاً هیچ مجروحی نداریم. اِهم... انگار چند مورد مرگِ تصادفی هم بوده، اما تعدادشون به صد نفر نمیرسه.»
هان شیائو با سرتکاندن تأیید کرد. بومیانِ این سیاره هنوزسمت در مرحلهٔ ابتدایی بودند و جمعیتشان کم بود. کمتر ازفکرِ صد کشته در اولین تماس، همچنان در محدودهٔ قابلقبولی قرار داشت.
«به نیروهای زمینی بگو اون قبایل رو دلداری بدن و آرومآروم بهشون آموزش بدن. این تازهبیهیچ روزِ اوله و روندِ طولانیای در پیش داریم. به افرادمون بگو برای موفقیت عجله نکنن. حتیچنگِ اگه بومیها مقاومت کنن، آسیبِ زیادی به ما نمیزنن. سعی کنین با خشونت باهاشون برخورد نکنین.»
حتی اگر در حالِ حاضر کسی مقاومت نمیکرد، به این معنا نبود که دردوید آینده هم کسی دست به کار نمیشود. بومیان هنوز نفهمیده بودند با چه چیزیدیدنِ روبهرو هستند. روزی میرسید که برخی از آنها بهخاطرِ عشق به سرزمینشان قیام میکردند.
خوشبختانه بومیان بیش از حدسمتی ضعیف بودند و تلافیشان بیمعنا بود.داخلِ همین موضوع مایهٔ نجاتشان هم میشد.
هان شیائو میدانست که در خوشهٔ ستارهایِ رنو چند تمدنِ بومی وجودشکارچیانِ دارند که بهزحمت به سطحِ منظومهای میرسند و مقابله با آنها بسیار دشوارتردیدنِ است. اگر سرزمینِ خون با آن تمدنها روبهرو میشد، باید مدتی دردسر میکشید.
آموزش دادن به عدهای بومی زمانِ بسیار زیادی میبرد. این کاری بود که چند دهه یا حتی چند قرن طول میکشید. هانکنارش شیائو طبیعتاً برای چنین مدتِ طولانیای روی یک سیاره نمیماند. او فقط داشت پایهها را میریخت و با رسیدنِ امپراتوریِ سرخ، کارِغولپیکر آموزشِ بومیان را به آنها میسپرد. فقط باید نیروهایی برای عملیاتِ استخراجش باقی میگذاشت و خودش میتوانست برای اکتشافِ سیارهای دیگر برود.
…
نمایندگانِ قبیلهها با حسننیتِ ارتشِ ستارهٔ سیاه به قبیلههایشان برگشتند و این پیامسلاحش را رساندند که ارتشِ ستارهٔ سیاه قصدِ آسیب رساندن به آنها را ندارد. همزمان،کاملاً بذرِ چند محصولِ مختلف را که با آبوهوای سیاره سازگار بود، با خود آوردند.
با اطمینانخاطری که نمایندگان دادند، نژادِ الفهای غولپیکرِ پانگوروسدیگری دیگر آنقدرها از مهمانانِ آسمانیشان نمیترسیدند. پس از غلبهکاملاً بر ترس، بیاختیار نسبت به این مهمانان کنجکاو شدند.
هر پایگاه در کنارِ قبیله، کارکردِ مدرسه را هم داشت. مدرسه به روی بومیان باز بودبیهیچ و چون دستگاهِ مترجم اطلاعاتِ کافی از زبانِ بومیان جمعآوری کرده بود، میتوانستند عادی ارتباط برقرارچنگِ کنند. حتی چند بومیِ شجاعتر هم پیدا شدند که برای درس خواندن در پایگاهها پیشقدم شدند.
در پایگاه مهارتهای مختلفِ زندگی، از جمله کشاورزی و صنایعدستی، به آنها آموزش دادهدوید میشد. بذر و غذا هم رایگان در اختیارشان قرار میگرفت و برخی از بومیاندیدنِ پس از آموزش دیدن در پایگاه، برمیگشتند تا مزرعهٔ خودشان را به راه بیندازند.
طیِ این روند، قبیلههای مختلف به هویتِ این مهمانانبرنگشته که از آسمان فرود آمده بودند، پی بردند. آنهادیگری از وجودِ ارتشِ ستارهٔ سیاه و امپراتوریِ سرخ باخبر شدند.
اعضای ارتش دانشِ پایهای و تاریخچهٔ ارتش را به بومیانسمت منتقل کردند. بومیان نمیتوانستند باور کنند که چنین سازمانهای قدرتمندیفکرِ در آسمان وجود دارند و میتوانند بهراحتی در کیهان سفر کنند.
همهچیز فراتر از درکشان بودسمتی و وجودِ ارتشِ ستارهٔ سیاهعوض در نگاهشان به معجزه میمانست.
در قبیلهٔ نهرِبرنگشته زلال، زندگیِ روسوجنگل رو به راه میشد.
پس از اینکه روسو نمایندهٔ قبیله برای ارتباط با مهمانانِ آسمانی شد، به یادگیریِ دانشِبرد جدید ادامه داد و هرچه را میآموخت به قبیله میآورد. در این زمینه بسیار بااستعدادنجاتِ بود. قبیله رفتهرفته چیزهای جدیدی از ارتشِ ستارهٔ سیاه یاد گرفت و سبکِ زندگیاش تغییر کرد.
روسو ناگهان متوجه شد اعضای قبیله که پیشتر تحقیرش میکردند، بالاخرهدوید با احترام با او رفتار میکنند. جایگاهش در قبیله از رئیسدوستش هم فراتر رفته بود و به محترمترین فردِ آنجا تبدیل شد.
فرهنگِ این بومیان هنوز کامل شکل نگرفته بود وبرنگشته مفهومی به نامِ زیر پا گذاشتنِ سنتها برایشان تعریفدیگری نشده بود. همهٔ آنها بیدرنگ مجذوبِ سیلِ دانشِ جدید شدند.
در گذشته، محترمترین افراد شکارچیانی بودند که برای سیر کردنِ قبیله غذا میآوردند. اما حالا، محترمترینها کسانی بودند که از پایگاه دانش میآوردند. بذرهانجاتِ و غذایی که با خود میآوردند، شکمِ قبیله را بسیار راحتتر سیر میکرد. مهارتهایی که آموخته بودند باعث شد لباسها راحتتر و چادرها گرمترمدتی شود. برخی از آنها حتی سلاحی رایگان به نامِ کمانپولادی با خود به قبیله آوردند. با این سلاح، شکار از قبل هم آسانتر شد.
شکارچیان جنگجویانِ قبیله بودند و وظیفهٔ محافظت از آن را بر عهده داشتند. با این حال،بیهیچ این شکارچیان در برابرِ اعضای ارتش کاملاً درمانده بودند و قبیله رفتهرفته اتکایش را به آنهاچنگِ از دست داد. هرچند شکارچیان هنوز تا حدی احترام داشتند، اما کمکم به حاشیه رانده میشدند.
دوکی به روسو که اعضایبالا قبیله دورش حلقه زده بودند نگاهدوید کرد. احساسِ پیچیدهای در دلش داشت.
زمانی این افتخار متعلق به او بود. هرچند روسو را دوستِ خوبِ خود میدانست، اما حسِ برتری در دلشسمت جوانه زده بود. آن زمان حس میکرد دارد از روسو محافظت میکند. اما حالا جایگاهشان عوض شده بود. روسو کهدنبالِ در قبیله محبوبیتی نداشت، حالا فردی محترم بود و شکارچیِ جوانی که امیدِ قبیله به شمار میرفت، نادیده گرفته میشد.
دوکی هرسفینه لحظه بیشتر درداخلِ غم فرو میرفت.
روسو پس از صحبت باسمتی اعضای قبیله، دوکی را دیدعوض و با نگرانی پرسید: «زخمهایت چطورند؟»
دوکی با شنیدنِ حرفهای نگرانِبالا روسو، بیدلیل احساس کرد این کلماتدوید مثلِ خنجر در قلبش فرو میروند.
به سردیبگذارد جواب داد: «...خوبم.»سمتی و دور شد.
روسو با دیدنِ واکنشِ سردِ دوکی کاملاً گیج شد. دوکی درحرفِ گذشته بسیار شاد بود، اما از وقتی کتک خورده بود درنادیدهشان خود فرو رفت. روسو نمیفهمید چرا دوکی از او دوری میکند.
...
از آن طرف، دوکی از قبیله بیرونبیهیچ زد و با تمامِ سرعت در جنگلفریاد دوید تا خشم و ناراحتیاش را خالی کند.
با برخوردِ بادمردِ به صورتش، حالشاشاره فوراً بهتر شد.
پس از مدتی طولانی دویدن، دوکی تصمیم گرفت به پناهگاهِ مخفیِحرفِ خودش برود. یک بار بهطورِ اتفاقی دریاچهٔ زلالی در جنگل پیدانادیدهشان کرده بود و دوست داشت گاهی برای آبتنی به آنجا برود.
اما با رسیدنمردِ به آنجا، از دیدنِارتش صحنهٔ روبهرویش خشکش زد.
دریاچه ناپدید شده بود و جای آن گودالِ عمیقی قرارسمت داشت. چند برجِ فلزی کنارِ گودال بر پا بود وفکرِ اعضای ارتش با دستگاههای عجیبی داشتند خاک را حفر میکردند.
«دارید چه کار میکنید؟!»
دوکی از کوره دررفت. از این مهمانانِ آسمانی دلِبرد خوشی نداشت و سلاحبهدست میخواست به جلو هجوم ببردمتوقفش که ناگهان یکی از اعضای ارتش راهش را سد کرد.
«معدن جلوتر است و ورودِسمتی افرادِ متفرقه ممنوع است. لطفاًعوض فوراً اینجا را ترک کنید.»
دوکی با خشم غرید: «دریاچهٔ اینجابرد کجاست؟ دریاچه کو؟! چه بلایی سرششکارچیانِ آوردید؟!» و خواست بهزور واردِ معدن شود.
بنگ!
نیروی قدرتمندی دوکی راعوض به زمین کوبید. ازبالا شدتِ درد شکمش را گرفت.
«متأسفم. لطفاً در عملیاتِ معدنکاویِ ما اخلال ایجادسفینه نکنید. اگر درخواستی دارید، میتوانید به پایگاهِ نزدیکِبیهیچ قبیلهتان بروید. ورودِ افرادِ متفرقه به اینجا ممنوع است.»
«به چه حقی جلومسلاحش رو میگیرید؟ اینجا روحرفِ من کشف کرده بودم...»
دوکی مشتهایش را گره کرد و صورتش از خشم سرخعوض شد. در همین لحظه، دید که مهمانانِ آسمانی تودهٔ بزرگیدوید از بلورهای درخشان را از جایگاهِ قبلیِ دریاچه بیرون میکشند.
با دیدنِ اینبرنگشته صحنه، فهمید نیتِجنگل واقعیشان همین بوده است.
سرش را بلند کرد و به درختانی نگریست که قطع شده و جایشانسلاحش را به فلز داده بودند. با یادآوریِ اتفاقاتِ چند روزِ گذشته، بیاختیار حسِ اندوهکاملاً و ویرانی به او دست داد، اما نمیفهمید این حس از کجا نشئت میگیرد.
با این حال،جنگل رفتهرفته حسی دربرد دلِ دوکی جان گرفت.
همهٔ اینهابگذارد باید متعلقروستایی به آنها میبود...
برای اولین بار حس کردداخلِ که این جنگل، این زمینبیهیچ و این سیاره، خانهٔ آنهاست.
...
در ناوِ پرچمدار، آروراسلاحش لحظهای تردید کرد وحرفِ پرسید: «عمو، کارمون درسته؟»
هان شیائو ابرومردِ بالا انداخت واشاره پرسید: «چی میخوای بگی؟»
هیلا همسفینه که همان حوالیداخلِ بود، نگاهشان کرد.
آرورا آرام گفت: «ماروستایی در واقع داریم بهسفینه خونهٔ بومیها تجاوز میکنیم...»
هان شیائو دستش را تکان داد و گفت: «میفهمم منظورتسمت چیه. با این حال، ما داریم بومیها رو آموزش میدیمفکرِ و براشون دانش میبریم. این با تجاوز به خونهشون فرق داره.»
آرورا دلش را به دریا زد و گفت: «اما... این سیاره خونهٔ اونهاستسلاحش و بومیها تواناییِ محافظت از خودشون رو ندارن. فقط میتونن تماشا کنن کهاما ما به خونهشون تجاوز میکنیم و تمامِ منابعشون رو میبریم. این کارمون زورگویی نیست؟»
«باید خوشحال باشن کهعوض تواناییِ مقابله ندارن. وگرنهبالا فقط تلفاتشون بیشتر میشد.»
«اما...»
هان شیائو حرفِ آرورا را قطعبرد کرد و با درماندگی گفت: «آهِه، نمیخوادکنارش ادامه بدی. فکر میکنی انتخابی هم دارن؟»
آرورا پلک زد و گفت: «راستش میتونیمارتش از سیارههایی که بومی دارن دوری کنیمبالا و بریم سراغِ سیارههای خالی از سکنه.»
هان شیائو سر تکانعوض داد و از پنجرهبالا به کیهان خیره شد.
«تو خیلی آرمانگرایی. این سیاره... نه، وقتی این پهنهٔ ستارهایعوض توسطِ سه تمدنِ بزرگ کشف شد، سرنوشتِ تمامِ موجوداتِ زندهاشدوید تغییر کرد. اونها دیگه حق ندارن آزادانه توسعه پیدا کنن.
میتونیم از سیارههایی که بومی دارن دوری کنیم، اما وقتی امپراتوریِ سرخ دنیای سوسوزن رو به روی دنیای بیروننادیدهشان باز کنه، فکر میکنی بقیهٔ تمدنهای گرگصفت ولشون میکنن؟ سرنوشتشون اینه که خیلی چیزها رو از دست بدن ومیکردند بذارن غریبهها تو سرزمینِ مادریشون شریک بشن. همین الانش هم پایانِ خیلی خوبیه. ضعیفها هیچوقت نمیتونن به همهچیز برسن.»
آرورا ساکت شد و دلش آشوباشاره بود. به خاطرِ تواناییِ اِسپرِ زندگیاش،جنگل نسبت به جانِ دیگران بسیار حساس بود.
با بومیان همدردی میکرد. حتی اگر نژادِ الفهای غولپیکرِ پانگوروسبیهیچ هنوز هم نمیفهمیدند چه بلایی دارد سرشان میآید، آرورا بیاختیاراما از دنیایی که در آن قوی ضعیف را میدرید، بیزار بود.
هیلا چهرهای آرام داشت. باسمتی خواهرش فرق میکرد و همیشهعوض معتقد بود ضعیف بودن جرم است.
هان شیائو کمی مکث کرد و ادامه داد: «نمیخواد زیاد به این موضوع فکر کنی. بالا کشیدنِ منابعشون کارِنادیدهشان قشنگی نیست، اما باید بدونی که هیچکس وظیفه نداره به توسعهٔ یه نژادِ دیگه کمک کنه. امپراتوری هم فقطمیکردند به خاطرِ منابعِ غنیِ سیارهست که بومیها رو آموزش میده. این یه جور مبادلهست؛ مبادلهای که بومیها نمیتونن ردش کنن.»
در زندگیِ قبلیِ هان شیائو، پس از سالها توسعه، سیارهٔ پانگوروس به ایستگاهی ترانزیتی تبدیل شده بود و بومیان به دو جناح تقسیم شده بودند.کنند یک جناح تحتِ آموزشِ امپراتوری قرار گرفت و به شهروندانِ کهکشانی تبدیل شد. آنها مهارتهای فناورانهٔ مختلفی یاد گرفتند و شروع به ساختِ درختِ مهارتِ خودزمین کردند. تمدنشان بهسرعت از مرحلهٔ بدوی عبور کرد. در نتیجه، سیارهٔ پانگوروس شهرهای خودش را ساخت و ساکنانِ سیاره حتی میتوانستند به سیارههای دیگر سفر کنند.
جناحِ دیگر آموزش را نپذیرفت و تصمیم گرفت سبکِ زندگیِ اصیلِ خود را حفظ کند. آنها سعی کردندمتوقفش مقاومت کنند، اما کاملاً بیفایده بود. از این رو، تصمیم گرفتند ارتباطشان را با دنیای بیرون قطع کنندتهدید و در اعماقِ کوهستان زندگی کنند. آنها به همنشینی با جانوران ادامه دادند و کسی هم مزاحمشان نشد.
نژادِ الفهای غولپیکرِ پانگوروس به همین دلیل دوپاره شد.برنگشته با این حال، همیشه کسانی از جناحِ بدوی پیدا میشدندسمت که جنگلها را ترک کنند و به شهرهای شلوغ بپیوندند.
فیدین که همان حوالی بود،بالا گفت: «در مقایسه با عصرِسمت اکتشاف، این وضع خیلی هم خوبه.»
هان شیائو بامردِ شنیدنِ این حرف، درارتش تأیید سر تکان داد.
کاوش در دنیای سوسوزن بیشباهت به عصرِ اکتشاف نبود. تنها تفاوتش این بودسمت که سه تمدنِ کیهانی قدرتِ کافی در کیهان داشتند تا هر صدای مخالفی راجانوران سرکوب کنند. از این رو، با خیالِ راحت میتوانستند از روشهای ملایمتری استفاده کنند.
در عصرِ اکتشاف، اولین فکری که پس از کشفِبرنگشته یک تمدنِ دیگر به ذهن میرسید، نابود کردنِ طرفِدیگری مقابل بود. همهجا جنگ بر پا میشد؛ دورانِ تاریکی بود.