چپتر 696: ویلنا
0در مدارهای بیرونیِ سیارهٔجانش دروازهٔ زرین، ماهوارهای شبیهندیده به دژی فلزی میچرخید.
مقرِ کنونیِ ارتشِ ستارهٔ سیاه اینجا بود؛ مقری که از سطحِ سیارهٔحلقهٔ دروازهٔ زرین کنده شده و به دژی ماهوارهای و متحرک تبدیل شدهتماسی بود. مساحتش چندین برابر بزرگتر بود و امکانات و قابلیتهای بسیار بیشتری داشت.
بدنهٔ اصلیِ پایگاه درونِ این ماهواره قرار داشت؛ککش ایستگاهی فضایی شبیه به ایستگاهِ جوبرلی. سطحش همزیبای پر از تأسیساتِ دفاعی و گذرگاههای بندری بود.
در سه سالِ گذشته، هان شیائو بخشِ اعظمِ پایگاه رامعدندار به دژی ماهوارهای تبدیل کرده بود. با اینکه هزینهاش سر بهموهای فلک میکشید، اما حالا خودش معدندار بود و ککش هم نمیگزید.
در همین حین، در بندرگاهِ بزرگِ داخلِ پایگاه، زنِ زیبای قدبلندی با موهای بنفشدربارهٔ مدام قدم میزد و تندتند به ورودیِ بندرگاه نگاه میانداخت، گویی منتظرِ کسی بود.خیلی انگشتانش را محکم در هم گره کرده بود و چهرهٔ زیبایش پر از دلهره بود.
او ویلنا بود.
حدود ده روز پیش، به دستورِخودش ازوپ به مقرِ ارتشِ ستارهٔ سیاه آمدهبزرگِ بود تا با هان شیائو دیدار کند.
امروز روزِ بازگشتِ هان شیائو بود. ویلنا زودتر به اسکله آمده بود تا منتظرحین بماند. با فکر کردن به اینکه قرار است با مردی روبهرو شود که به «نزدیکتریننگاه شخص به فرارتبهٔ آ در حلقهٔ ستارهایِ شکسته» معروف بود، ناخودآگاه اضطراب به جانش میافتاد.
ویلنا پیش از این هرگز هان شیائو را از نزدیکتماسی ندیده بود و حتی تماسی هم با او نداشت. دستِسرعت خودش نبود؛ مدام دربارهٔ این مقامِ ارشد و مرموز خیالپردازی میکرد.
ارتشِ ستارهٔ سیاه به این سرعت رشد کرده، پس شاید ستارهٔ سیاه آدمِ بهشدت جاهطلبی باشه؟ناخودآگاه میگن خیلی از سازمانهایی که شکست داده، همه تو تلهاش افتادن؛ پس شاید استادِ دسیسهچینی باشه؟ سوابقِمیکرد نبردِ بینظیری هم داره که کلِ پهنهٔ ستارهای رو تو شوک فرو برده، پس حتماً جنگجوی ترسناکیه.
انواعواقسامِ افکار از ذهنِ ویلنا میگذشت. او که پرنمیگزید از دلهره بود، مدام در ذهنش تمرین میکرد که بابنفش چه لحن و رفتاری باید با ستارهٔ سیاه روبهرو شود.
در همین لحظه، رگههایی از نور از دوردست نزدیکخودش شدند و بیرونِ اسکله پدیدار گشتند. ناوگانِ عظیمِ ستارهٔزنِ سیاه از راه رسید و آرامآرام واردِ ورودیِ اسکله شد.
زیرِ ناوهای جنگی روی ریلها قفلهرگز شد و سفینهها برای پهلو گرفتندستِ در اسکلههای مختلف، واردِ پایگاه شدند.
ناوِ پرچمدار در همان اسکلهٔ بزرگی که ویلنا حضور داشت،شخص متوقف شد. دریچه با صدای «هیس» باز شد و پلکانِهرگز ورود بهطورِ خودکار پایین آمد و به لبهٔ اسکله متصل شد.
هان شیائو با بارانیِ بلندی به رنگِ مشکی، با گامهایهمین بلند بیرون آمد، نگاهی گذرا به اطراف انداخت و روی کفِقدم آلیاژیِ اسکله قدم گذاشت. افرادش نیز پشتِ سرِ او بیرون ریختند.
ویلنا به خودش مسلط شد،فلک با قدمهای تند جلو رفتمعدندار و مقابلِ هان شیائو ایستاد.
«جـ... جنابِ عالی ستارهٔ سیاه، اسمِهرگز من ویلناست. افسرِ جدیدِ اژدهای شناور هستم.نبود ازوپ به من گفت که پیدایتان کنم...»
هان شیائو از حرکت ایستاد ومردی با چشمانِ تاریکش به ویلنا خیرهحلقهٔ شد و بیپروا او را برانداز کرد.
ویلنا حس کرد قلبش توی دهانش میتپد. هان شیائو حرفی نمیزد.حین ویلنا آبِ دهانش را قورت داد و ذهنش کاملاً خالی شد؛میزد نمیدانست چه بگوید. آن دو در سکوت به هم خیره ماندند.
هان شیائو پس از اینکه مدتی طولانی براندازش کرد، لبخندِ محویککش زد و گفت: «ازوپ ماجرا را برایم گفته. از من خواستبنفش کمکت کنم دومین تیمِ میدانی را بسازی. نگران نباش، کمکت میکنم.»
سپس، دستش را روی شانهٔ ویلنا زد وندیده معنادار گفت: «حالا که به اژدهای شناور پیوستهای،ارشد کارت را خوب انجام بده. به تو ایمان دارم.»
صورتِ ویلنا کمی سرخ شد ومردی بدنِ منقبضش اندکی آرام گرفت. برخوردِحلقهٔ دوستانهٔ هان شیائو از اضطرابش کاست.
ستارهٔ سیاه که به نظر آدمِ خیلیمعدندار خوبیه. نمیفهمم چرا جنی اینقدر اصرار داره کهزنِ ستارهٔ سیاه یه عوضیِ بیادب، مردمگریز و بدذاته.
«دنبالم بیا.»
هان شیائو بشکنی زد و بههرگز راه افتاد. ویلنا حواسش را جمع کردنبود و بهسرعت خودش را به او رساند.
بقیه رفته بودند و فقط هان شیائو وشود ویلنا باقی مانده بودند. آنها در سکوت ازناخودآگاه راهرویی به راهروی دیگر میپیچیدند و پیش میرفتند.
هان شیائو بیآنکه برگردد،اما ناگهان پرسید: «ایمز راککش دیدهای؟ نظرت دربارهاش چیست؟»
ویلنا لحظهای جا خورد. کمی فکر کرد، به پشتِ سرِ هانککش شیائو خیره ماند و آرام جواب داد: «او بسیار مهربان استبنفش و من همیشه تحسینش کردهام. کار کردن برای او باعثِ افتخار است.»
«همم... خبر دارهاضطراب که وظیفهات تشکیلِهرگز دومین تیمِ میدانیه؟»
ویلنا سعی کرد به خاطر بیاورد: «احتمالاً...» بعدشود یادش آمد که ایمز اصلاً نپرسیده بود وظیفهاش چیست،اضطراب برای همین اضافه کرد: «ازوپ حتماً به او گفته.»
«پس نظرش چیه؟»
ویلنا کمی به این موضوعفلک فکر کرد و با احتیاطمعدندار گفت: «اِم... واکنشِ خاصی نشون نداد.»
هان شیائو دستیاضطراب به چانهاش کشیدهرگز و ساکت شد.
میدانست که پیدا کردنِ جانشین به احتمالِ زیاد ایدهٔ ازوپ بوده، چون ایمز اصلاً حوصلهٔ اینجور کارهااضطراب را نداشت. با این حال، هیچ مشکلی با این قضیه نداشت. اژدهای شناور در گذشته کمکهای زیادیسرعت به او کرده بود و حالا میخواست لطفشان را جبران کند و چیزی برایشان به جا بگذارد.
ترجیح میداد همهچیز مسالمتآمیز تمام شود تا بتواند با خیالِ راحت پیشرفتبندرگاهِ کند. برای همین قصد داشت ویلنا را آموزش دهد و مسیرِ آیندهاشورودیِ را هموار کند تا در این هفت سال، روندِ انتقالِ وظایفش کامل شود.
گذشته از این، ویلنا را میشناخت. دراما زندگیِ قبلی، در غیابِ او، ویلنا افسرِحین اصلیِ تیمِ میدانیِ اژدهای شناور شده بود.
...و البته در نهایتجانش همراه با اژدهای شناورندیده به کامِ مرگ رفته بود.
با عبورِ این خاطرات از ذهنش، به درِ دفتر رسیدند.شخص هان شیائو رشتهٔ افکارش را پاره کرد و ویلنا راهرگز به داخل برد. سپس رینولد، هرلوس و سیلویا را فراخواند.
«ویلنا رو معرفی میکنم، افسرِ جدیدِ اژدهای شناور. قصد داره دومین تیمِ میدانی رو تشکیل بده و برای همین از من کمک خواسته. شماها اصلاً نگرانِ هزینهها نباشیدگویی و تو استخدامِ نیرو کمکش کنید. در ضمن، ده تا گروهِ مالی از بین اونهایی که باهامون کار میکنن انتخاب کنید و راضیشون کنید تا با اعتبارِ اسمِ من،روبهرو روی تیمِ میدانیِ جدیدِ اژدهای شناور سرمایهگذاری کنن. باید این کار رو جدی بگیرید. کمکش کنید طبقِ برنامهاش تیمِ میدانی رو بسازه و تا جای ممکن ازش حمایت کنید.»
هان شیائو تندتند حرف میزد. قصد داشت بدونِ در نظرمعدندار گرفتنِ سودِ مالی، از منابع و نفوذِ فعلیِ ارتشِ ستارهٔقدبلندی سیاه استفاده کند تا تیمِ جدیدی برای اژدهای شناور بسازد.
رینولد با جدیت سر تکان داد: «متوجه شدم.» باحتی ویلنا دست داد و گفت: «بعداً نیازهاتون رو بهخیالپردازی من بگید. تمامِ تلاشم رو میکنم تا کمکتون کنم.»
ویلنا که هنوزفکر از شوک درنیامدهمردی بود، گفت: «بـ... باشه.»
میزانِ کمکِ هان شیائو فراتر از تصورش بود.ککش فقط کافی بود لب تر کند و دیگر نگرانِقدبلندی هیچچیز نباشد؛ ارتشِ ستارهٔ سیاه همهچیز را ردیف میکرد.
چقدر دستودلباز!
ویلنا خشکش زده بود و گونههایش گل انداخت. این کار،تماسی تصویرِ منفیِ جنی از هان شیائو را بهکلی در ذهنشسرعت ویران کرد و جای آن را تصویرِ جدید و باعظمتی گرفت.
صمیمی، متین، قابلاعتماد، پولدار،کردن قوی و خوشتیپ... داشتنِ همچیننزدیکترین مقامِ ارشدِ فوقالعادهای واقعاً محشره!
آخه چرافلک جنی همیشهاما دروغ میگه!
ویلنا درکرده دلش از دستِفلک جنی شاکی بود.
جای تعجب نداشت که ستارهٔ سیاه توانسته بود در عرضِ ده سالِدستِ کوتاه، چنین سازمانِ عظیمی بنا کند. هرچند ویلنا نمیخواست اعتراف کند، اما باجاهطلبی همین برخوردِ کوتاه هم هان شیائو بسیار قابلاعتمادتر از ایمز به نظر میرسید.
هان شیائو دستشفکر را تکان داد: «پسروبهرو برید به کارهاتون برسید...»
رینولد سر تکان داد. رو به بقیه کرد ونمیگزید گفت: «بسیار خب، شما برید بیرون منتظرم بمونید. بایدموهای دربارهٔ موضوعی خصوصی با جنابِ ستارهٔ سیاه صحبت کنم.»
هان شیائو جا خورد. نگاهی به رینولد انداخت و فهمیدمعدندار که مشخصاً فکری در سر دارد. کمی تأمل کرد وقدبلندی با تکان دادنِ سر به بقیه اشاره کرد که بیرون بروند.
بقیه ویلنا را با خودمیافتاد بردند و فقط هان شیائوتماسی و رینولد در اتاق ماندند.
هان شیائو چشمانش را ریزاست کرد و پرسید: «میخواستی درشخص مورد چی باهام حرف بزنی؟»
رینولد با چهرهای جدی و لحنی صادقانه گفت: «راستش... اول نمیخواستمحین این موضوع رو مطرح کنم چون کسی از پسِ کمک کردنمیزد برنمیاومد، اما حالا شما میتونید. برای انجامِ کاری به کمکتون نیاز دارم.»
چشمانِ هان شیائواینکه برق زد. بوی مأموریتاما به مشامش رسیده بود.
در چند سالِ گذشته، مدام تلاش کرده بود مأموریتی از رینولد فعال کند، اما متأسفانهمقامِ هرگز موفق نشده بود. دیگر به این نتیجه رسیده بود که رینولد اصلاً مأموریتی درشکست چنته ندارد. با این حال، حالا که رینولد خودش پیشقدم شده بود، حسابی غافلگیر شد.
اصلاً انتظار نداشت بهکردن محضِ شروعِ تعطیلاتش باشود چنین خبرِ خوبی روبهرو شود.